توجه:  تاريخ شفاهى بلوچستان است

بلوچستان درگذر زمان -  قسمت ششم

 
بلوچستان درگذر زمان - قسمت ششم

درقسمت پنجم به آ نجا رسیده بودیم که سردار سعید خان شیرانزهی بخاطراختلاف شدیدی که
بین اووخواهرزاده اش اسلام خان حاکم بنت بوجود آمده بود بسیار نگران میشود. تا آنجائیکه سردار در صدد تنبیه او بر میاید وجهت سرکوب وی به لشکرکشی بزرگی دست میزند.
ولی پیش از پرداختن بلشکر کشی سرداربه حوادثی که در این زمان اتفاق می افتد توجه بکنیم
در همین زمانیکه سردار در اوج قدرت میباشد وسران وبزرگان هر قوم قبیله ای وهر شاعر نوازنده ای جهت دریافت انعام وبخششی روانه گه میشوند واز بذل بخشش سردار بهرمند میگردند ودراین موقع سردارمعروف به خاتم بلوچستان است وشهر گه مملو از مهمانان دور نزدیک است وبقول شاعر.
( هر کجا چشمه ای بود شیرین مردم ومرغ مورگرد ایند = کس ندیده است تشنگان حجاز بر لب اب شور گرد ایند )

در این زمان مجلس محفلی در بلوچستان وجود ندارد که صحبت از بذل بخشش سردار سعید خان درمیان نباشد و شاعران معروف این زمان مثل ملا ابراهیم وملا موسی اشعارنغزی در وصف سردار میسرایند وبساطه شعرو شاعری مدام در شهر گه برگذار است خوانندگان نوازندگان از هر گوشه کنار بلوچستان بسوی شهر گه روانند وشهر گه در زمان سردار بصورت قبله حاجات درامده وهرمهما ن سائلی در حد موقعیتش ازخان گسترده سردار بهره مند میشود.

وحالا به چند سطراز شعر ملا ابراهیم که در وصف سردار سروده توجه بکنیم .

(بیایت منی بیلو همد لین یاران = من عجب وشین کسهی کاران )
( اشکتگ من چه پیشی سرداران = خسروی کرتاس من پنجگان داران )
( لایق اوصا ف من دیا ن خا نا = زر زوالین سردار سید خا نا )
( میر سید خان شاها نی زریا تنت = تیغ جنین مهرابی نبیراتنت )
( صاحب اقبا لو پر کراما تن = هر صباح خانی لنگر حیراتن )
( مکران سردار سری براهت = مه گهی شهری حکمی بر جاهت )

*****
ستاره اقبا ل بارانزهی هم طلوع میکند.

زمانی که شهر گه بمرکز داد دهش سردارمبدل گردیده وهر قوم خویش دور نزدیکی وهر درویش مستنمدی وهر خواننده نوازنده ای رهسپار گه میباشند ودرچنین ایامی بود که بهرام خان بارانزهی هم جهت دریافت کمکی وارد گه میشود تا مثل سا یرین از بذل وبخشش سردارسخاوتمند بهره مند گردد ضمنا هم سردار سعید خان وهم بهرامخان نوه های سعید خان اول پایه گذار حکومت شیرانزهی در بن پورمیبا شند.
مدتی میگذرد بهرامخان منتظر دریافت کمکی معمولی میباشد که سردار به هر کسی در حد موقعیتش بخششی میدهد که نا گهان بقول معروف همای سعادت بسر وی به پرواز درمیاید.

جریان بدین قراراتفاق می افتد روزی بهرام خان در جلسه سردار نشسته بود که سردار به برادرش بنام مدت خان میگوید هر امکاناتی که لازم دارید در اختیارتان میگذارم
به سرباز بروید وقلعه انجا را تحویل بگیرید وحکومت بکنید، مدت خان از رفتن به سرباز وحکومتی انجا خود داری میکند ومیگوید من به کار کشاورزی خود بیشتر علاقه دارم .

حکومتی هیچان برای من کافی میباشد سردار از طفره رفتن مدت خان نگران میشود .
رو به بهرامخان میکند میگوید تو حاضرحکومتی سرباز را به تو واگذار بکنم بهرامخان که انتظارهر گونه بخششی را د اشته غیر از حکومتی سرباز که انرا هم در خواب ندیده بود. بلا فاصله میگوید فرمان ترا با جان و دل می پذیرم چند روز بعد سردارامکانات مالی وتسلیخاتی زیادی در اختیار بهرام خان میگذارد بطرف سربازبراه می افتد.

وازاینجا بود که ستاره اقبال بارانزهی طلوع میکند وبدون درد سربه حکومتی سربازمیرسد
وقلعه انجا را دراختیارمیگیرد ولی دیری نمیگذرد که حکومتی وی با مخا لفت فردی بنام مهران سرپرست طایفه رئیسی ساکن کشیکور روبرو میشود وکشمکش اغاز میشود . سرانجام بهرام خان در صدد قتل وی بر میاید و عاقبت با میانجیگری ریش سفیدان سرباز بین نام بردگان صلحی صورت میگیرد .

و قرار میشود مهران جهت دیدن بهرامخان بقلعه بروند بهرام خان با طرخ نقشه قبلی
زمانیکه مهران به اتفاق شش نفر از بستگانش وارد دروازه قلعه میشوند ناگهان از هر طرف بسوی مهران وهمراهانش شلیک میشود تمام همراهان مهران دردم کشته میشوند ومهران بشدت زخمی وبزمین می افتد ولی موفق میشود در همان حالت با هفتیر که همراه داشته چند نفر ازافراد بهرام خان را مجروح بنماید . سرانجام مهران هم بقل میرسد وبا قتل مهران منطقه سرباز امن امان میشود وپایهای حکومتی بهرام خان در سربازپی ریزی و محکم میشود وروز بروز بر قدرت وموقعیت وی افزوده میگردد.

حکومت باران زهی برای اولین باردرتاریخ بلوچستان درسرباز شکل میگیرد دراینجا بهرام خان را در سرباز داشته باشیم وبه انجا هم میرسیم که نامبرده سرانجام صاحب پهره وبن پور وسراوان هم میشود وبحکومت شیرانزهی وبزرگزاده دراین مناطق پایان میدهند.

وحالا بطرف لاشار برمیگردیم و ازاخر وعاقبت مهیم خان حاکم انجا بشنوید که در زمان حکومتی ایشان چه اتفاقاتی دراین منطقه می افتد واینک بچند حوادث زمان ایشان اشاره میکنیم. حادثه اول قتل سران طایفه چاهانی بود که در قسمت پنجم بتفصل بیان کردم واتفاق دومی که رخ میدهد قتل خواهر زاده اش بوده بنام حسین خان بدست ملا باران سرپرست طایفه رئیسهای ساکن کوپچ .جریان از این قراراست ابادی بنام ( زیارت جاه )که درپائین ابادی کوپچ واقع شده متعلق بمیران لاشار بوده ورئیس های کوپچ انرا به نصفه کاری اباد میکنند که املاک نصف مال میران ونصف مال رئیسها ولی طبق قرار دادی یک سوم محصول بمیران داده میشود چون رئیسها متعهد میشوند تمام مخارج قنات را از قبیل لایروبی وکاشت وبرداشت بعهده انها باشد.

ودوسوم محصول به انها تعلق میگیرد وسالها براین منوال میگذرد وطرفین قرار داد را محترم میشمارند تا اینکه یکسالی هنگام برداشت محصول برنج حسین خان جهت دریافت سهمیه به زیارت جاه میرود که برسرمسا ئلی بین او وملاباران درگیری لفظی بوجود میاید که ناگهان ملابا ران کنترول خود را از دست میدهد و بطرف حسین خان شلیک میکند. واو را بقتل میرساند ملا باران زمانی از کرده خود پشیمان میشود که کاراز کار گذشته وبفکر چاره می افتد که خواهر زاده مهیم خان حاکم لاشار را بقتل رسانده فوری خود را به ابادی کوپچ میرساند .

که ساکنان ومالکان انجا کلا از طایفه رئیس میباشند ملا باران دستورمیدهد هرچه روزدتر خانه زندگی خود را رها کنید که حسین خان بدست من کشته شد وبزودی نوکران وتفنگچیان مهیم خان شهر را غارت وما وشما را قتل عام خواهند کرد اهالی کوپچ وحشت زده بلادرنگ با هر وسیله ای که در اختیار داشته اند وبیشتر پای پیاده دست زن بچهای خود را میگیرند وبطرف منطقه کوهستانی هبودان میروند که از انجا خود را بقصرقند رسانده وازانجا بطرف کراچی بروند ودرهمین موقع که اکثراهالی خانه وکاشانه خود را ترک نموده بودند .

افراد مسلح مهیم خان پیدا میشوند ملا باران تک تنها جلو راه انها سنگر میگیرد. وشروع بتیر اندازی میکند سر انجام مهمات ملاباران تمام میشود ودستگیر میگردد او را بپیپ میبردند. وزندانی میکنند روز بعد مهیم خان دستور میدهد او را به ابادی گشان برده ودر کنار کبر حسین خان تیرباران بکنند ودستور عملی میشود زمانیکه مهیمخان اطلاع پیدا میکند که ابادی کوپچ خالی از سکنه شده وتمام رئیسها همراه زن بچه خود بطرف قصرقند رفته اند تا از انجا خود را بکراچی برسانند.
مهیم خان فوری تعدادی از بزرگان وریش سفیدان منطقه را دنبال اهالی کوپچ میپرستد که بخانه وزندگی خود بر گردید این یک اتفاق تصادفی بوده که رخداد ه ومن با شما اهالی کوپچ دشمنی ندارم واگر از ملا باران عملی خلاف انتظار سرزده من گناه او را از شما نمیگیرم وشما فرزندان من هستید قاصدان مهیم خان خود را بقصرقند میرسانند وبا اهالی تماس میگیرند وبه انها اطمینان میدهند که هیچ خطری متوجه شما نیست مهیمخان با عدالت رفتار کرده تنها قاتل حسینخان را بتلافی او کشته مردم هم بسخنان انها باورنموده پس ازیک دوهفته اهالی کوپچ دوباره بخانه زندگی خود برمیگردند .

ومورد توجه ودلجوئی مهیم خان قرار میگیرند وبجای مصادره اموال واملاک ملاباران حاضر میشود نصف قنات زیارتجاه که سهمیه میران بوده به اهالی کوپچ می بخشد ورضایت کامل اهالی کوپچ را جلب میکند وطایفه رئیس ازسردارخود بی نهایت راضی وخرسند میشوند. بخاطر اینکه تا ان زمان هرکجا خانی کشته شده درعوض او دها نفر بیگناه از قوم وقبیله قاتل را بقتل رسانده بودند واموالشان مصادره میشده چون تا انموقع هیچ مانعی جلو گیر تصمیم سران وخوانین منطقه نبوده . طایفه لاشارازرفتارمردمی وحسن نیت مهیم خان استقبال میکنند وگذشت ومردمداری او را یک کاراستثنائی درمیان سران قبایل ان زمان میدانند .

وبرای نمونه عرض میکنم زمانیکه اسلام خان میرحاجی حاکم بنت بنا بدستور برادرش صاحب خان توسط یک نفر بلوچ مهمدانی بقتل میرسد ایوب پسر اسلام خان درمقابل قا تل را همراه بیست دو نفر ازبستگانش بقتل میرساند ویا شهوردیخان شیرانزهی حاکم رامک درمقابل قتل برادرش بنام سعید خان که توسط افراد سفید کوهی کشته میشود قاتل

راهمراه هیجده نفرازبستگانش بقتل میرسانندلازم شد شهوردیخان وبرادرش سعید خان را بیشتر معرفی بکنم نامبردگان برادر خانم سردار سعید خان میباشند وهنگام مسافرت سردار بطرف دشت کاروان وان زمانی که میر گل محمد بدستور وی دستگیر میشود وپسرش میربراهیم از جریان دستگیری پدرش ناراخت میشود وتک تنها وارد معرکه میشود با مخافظان سرداردرگیر میشود وسعی میکند خود را به سردار برساند. ودرهمین گیر دار سعید خان برادر خانم سردار که همراه وی بوده با پستول بطرف میر براهیم شلیک میکند او را بقتل میرساند. بنظرم اکثر مردم بلوچستان غربی از شعر سردار ومیربراهیم که ملا براهیم سروده وکمال خان شاعر معاصر انرا خوانده شنیده اند .
حالاکه نامی از میر براهیم بردیم بچند بند از شعاری که بیاد من مانده منظم وردیف هم نیستند توجه بفرمائید.

( میر سعید خان اشفتگ دلتنگی = سازتی شورو فتنهی جنگی )
( من گرون مختی دنگین سالارا = په تپاک چوشین سوب کپیت مارا)
( گدا که میر براهیم سحی بوتگ = مردورین ساندا سر مهار سستگ )
(پر بلوچی تورو ننگا = تهنا گون سعید خانا دیان جنگا )
( تیغ جنین براهیم گون لورین بیرا = کیت چو شاهینا دیم په نخجیرا )
( چینگو سردار چا نگو میر براهیم = ساندا دیک داتگ می پری پراهین )
( براهیم چو نر فیلا خروشا نن = باطنان موجین دیگی جوشا نن )
( دشمنان پاد ما لو لپاشا نن = نیکه چه شمشیرا پریشا نن )
(تنها گون سی مردا گولایشن = هنگت چه دست شانهان پیشنت )
( توار کت پستولان کار خرابینا ن = لگت منی براهیما نوابینا ن )
( هر کسی قاتل که سعید بیت = نیکه چو براهیما شهید بیت)

بله میر براهیم هدف پستول سعید خان برادر خانم سردارقرار میگیرد وبشهادت میرسد
وهمچنین زمان زیادی نمیگذرد سعید خان پسراعظم خان شیرانزهی برادرخانم سردارکه قاتل میرابراهیم بوده بدست بلوچهای ساکن

سفید کوه کشته میشود که برادرش شهوردیخان بتلافی وی هیجده نفررا بقتل میرساند. واز طرفی سردار سعید خان نوه محمد علی خان است شهوردیخان برادرش نوهای لطفعلی خان واقایان محمد علی خان ولطفعلی خان برادرند پسران مهراب خان بزرگ میباشند وافرادسفید کوهی که بدست شهوردیخان بتلافی برادرش بقتل میرسد همه ازبستگان کمال پدردادشاه بوده اند . ویا در مقابل قتل برکت خان مبارکی قاتل همراه پسرودو برادرش وپنج نفرازطایفه شگیمی که دستور دهنده بوده اند کشته میشوند جمعا نه نفربتلافی برکت خان بقتل میرسند.

ولی مهیم خان در مقابل قتل خواهر زاده اش تنها بقتل ملا باران اکتفا میکند . وار رفتارمردمی وخدا پسندانه ایشان کلیه طوایف لاشار بخصوص طایفه رئیس ازرفتارعادلانه اوخوشنود میشوند وروابطشان بیش از پیش محکمتر میشود. عمل مهیم خان درمیان مردم منطقه ضرب المثل میشود نامبرده فرزند وجانشین میرهوتی خان اول است.

مختصری از وقایع زمان ایشان را هم در قسمتهای گذشته بیان کردم واینک اولاد ملاباران را معرفی میکنم فرزند وی بنام خانمحمد میباشد. خان محمد زمان میرهوتی خان دوم بعنوان کدخدای کوپچ تعین میشود. وبی اندازه مورد توجه واحترام میر هوتی خان قرار میگیرد . او را یکی از بهترین مشاوران خود میداند وهیچ تصمیمی بدون حضور خان محمد گرفته نمیشود چون او را فردی با دانش وقابل اعتماد میداند . واز طرفی نامبرده فردی بسیار شجاع ودلاورهم بوده ودر جنگ اسپکه هنگام حمله دوست محمد خان وتصرف قلعه اسپکه تنها سنگری که سقوط نمیکند سنگرخان محمد ملاباران بوده . ودر ان شبی که بازار اسپکه باتش کشیده میشود وهمین اتش سوزی سبب خارج شدن مدافعین از قلعه میگردد چون دران شب تمام اهالی اسپکه از زن و مرد پیرو جوان از ترس خود را بداخل قلعه میرسانند.

که در نهایت نه ابی ونه غذائی برای خوردن این همه جمعیت در قلعه وجود داشته که در نتیجه پیش از رسیدن کمک از اهوران ولاشار مدافعین که تعداد شان پنجاه الا شصت نفر بوده سه روز در مقابل لشکر چند هزار نفری دوست محمد خان مقاومت میکنند سر انجام بخاطر ازدهام جمعیت ونبودن اب غذا انهم تحت شرایطی با میانجیگری نواب کمال خان شگیمی که همراه دوست محمد خان بودند قلعه را رها میکنند وچنین وضعی پیش میاید که قلعه اسپکه سقوط میکند.

بهر جهت دران شب فردی بنام گل محمد جهان بیک که یکی از سرکردگان لشکردوست محمد خان بوده چندین بار بطرف سنگر خان محمد یورش میبرد که در نتیجه خود گل محمد مجروج میشود ودونفر از پلتنهای دوست محمد خان بوسیله خان محمد وافرادش کشته میشوند شرح مفصل جریان تصرف قلعه اسپکه بموقع بیان میشود.

ولی در اینجا حرف ازگذشت مهیم خان بود که در نتیجه پسر ملا باران یکی از فدائیان پسرمهیم خان میشود ضمنا رئیس های لاشار وکشیکور سرباز و جالق سراوان به رئیس های بور سوار معروفند.
یاد اور میشوم بنظرم اکثر جوانان اطلاع دارند که در اولین انتخابات مجلس شورای اسلامی رژیم از طرف سازمان چریکهای فدائی خلق جوانی بنام احمد حسن رئیسی کاندید وکالت از شهرستان پهره (ایرانشهر ) میشود نامبرده نوه خانمحمد رئیسی ساکن کوپچ میباشند. واز جریان انتخابات همه اطلاع دارند واحتیاجی به توضیح نیست فقط در اینجا احمد حسن را معرفی کردم که ازنسل ملا باران و خان محمد رئیسی میبا شد.

وباز داستانی شنیدنی دیگرکه در زمان مهیم خان اول اتفاق می افتد به ان توجه بکنیم نامبرده در نظر داشته برای همیشه از شهر پیپ به هریدوک نقل مکان بکند بخاطر اینکه در اطراف هریدوک دو رشته قنات اباد کرده بود بنام ( هیث اباد وجبرا باد ).
وفا صله هریدوک تا پیپ هم حدود دوازده کیلومتر است مهیم خان تصمیم میگیرد برای همیشه در هریدوک ساکن بشود وزمانیکه تصمیمش نهائی میشود وبدنبال محل مناسبی میگردد که در انجا قلعه ای بنا بکند در همین موقع فردی با نام گلوک از طایفه درزادهای هریدوک که در بالای تپه ای وسط ابادبی منزل داشته به مهیم خان مراجعه میکند میگوید شما چند روزی است دنبال جای میگردید که قلعه ای بسازید گلوک میگوید در هریدوک جای مناسب تر از محل زندگی من برای ساختن قلعه وجود ندارد ولی من بشرطی جای خود را بشما واگذار میکنم که قلعه بنام گلوک نامیده بشود .
مهیمخان از پیشنهاد وی وپیدا شدن جای مناسب خوشحال میشود وبه گلوک مبلغی پول میدهد وهم قول میدهد که من قلعه را بنام تو بنا میکنم گلوک جایش را به مهیم خان واگذار میکند وخودش داخل ابادی خانه میسازد ومهیمخان بساختن قلعه میپردازد واین قلعه در وسط ابادی بر بالای تپه ای سنگی بنا شده و تا به امروز که دونسل از مهیم خان در انجا حکومت کرده اند مردم لاشاربه بخصوص اهالی هریدوک به ان قلات گلوک میگویند. این قلعه تا دهه اول حکومت ملایان قابل سکونت بوده ودرزمان نوه مهیم خان اقای محمد خان میرلاشاری که در اوایل انقلاب با رژیم درگیر میشود وپس ازخارج شدن محمد خان ازهریدوک قلعه گلوک هم خالی از سکنه میشود.

بد نیست از موقعیت درزادهای لاشار مطا لبی بیان بشود طایفه درزاده که در سراسر بلوچستان پراکنده هستند وبیشتر شغل انها در گذشته کشاورزی بر روی املاک سایر طبقات مردم منطقه بوده مردمانی نجیب زحمتکش وبی ادعا وبیشتر از سایر اقشار تحت ستم بوده اند یعنی تمام کارهای بیگاری مثل ساختن خانه و آرد کردن گندم اربابان خود وآوردن هیزم وشاید نود درصد کارهای هر ابادی بعهده درزادها بوده .

ولی همین قشر درزاده در منطقه لاشار وضعیت متفاوتی با سایر درزادهای اطراف مثل درزادهای مسکوتان فنوج وسایر جاها داشته اند چون درمناطق دیگر درزاده تنها زارع وکار گر میباشد ولی درلاشار درزادها صاحب ملک زندگی ودارای قنات وابادی های شش دانگی هستند برای نمونه چند ابادی را نام میبرم که متعلق به درزادهااست.

1- ابادی ورکات 2- ابادی ریوس که دارای دو رشته قنات است 3 ابادی وشمکان 4- ابادی بوستان 5 - ابادی جان اباد 6- ابادی نوک اباد 7- ابادی میراباد وهمچنین درابادیهای گردهان علی اباد وپامنت وبن رود و گورحلج هم شریک میباشند و در حوزه نسپران هم درزادها دارای ملک زندگی میبا شند.

لازم شد از شجاعت درزاده های لاشارهم سخنی بشنوید.

زمانیکه اقای محمد خان میرلاشاری سازمان جنبش مجاهدین بلوچستان را تشکیل دادند اقای ولی محمد درزاده ساکن روستای ورکات جزهمان چند نفری بودند که جهت اموزش نظامی از طرف جنبش به عراق میروند وکار برد اسلحهای نیمه سنگین را یاد میگیرد .
ودراولین مسافرت محمد خان به داخل منطقه وبعد از درگیری گروانی که شرح انرا در قسمت
پنجم بیان کردم . ولی محمد همراه برادرزاده جوان محمد خان بنام خلیل دریک راه بندان وکمین بین هریدوک وورکات ولی محمد میتواند با ارپیجی هفت یکدستگاه اتومبیل سپاه را هدف قرار بدهد که کلیه سرنشینان ان کشته واتومبیل منهدم میشود .
که متاسفانه روز بعد در یک درگیری نابرابر وغافلگیر کننده خلیل میرلاشاری جوان بیست ساله وولی محمد درزاده بشهادت میرسند . واولین شهدای جنبش اقایان نامبرده میباشند وبعد از قتل ولی محمد یکی دیگر از درزادهای ورکات به جنبش میپیوندد بنام ملا نبی بخش وی هم در چندین عملیات در منطقه لاشار شرکت میکند ودر یکی از اخرین عملیاتشان که بین روستای جاکس ونوراباد رخ میدهد که منجر بکشته شدن فردی مزدور بنام شیروک وبه اتش کشیدن اتومبیل اهدائی سپاه میشوند نامبرده ازطایفه نوکرهای شگیمی بوده .

روز بعد از این واقعه تعداد زیادی از افراد سپاه همراه با مزدوران محلی و رد گیر بدنبال نبی بخش وهمراهش بنام گمی که نوه کدخدا حبش سرکوهی است می افتند که نبی بخش وهمراهش جهت استراحت وتهیه اذوقه بخانه دامدارانی که در جای بنام رابی سکونت داشته اند میروند وشب را در انجا استراحت میکنند وصبح زودخا نها به محاصره در میاید زمانیکه نبی بخش وگمی متوجه محاصره میشوند سریع از خانها بیرون میایند وخود را بکناری میکشند تا زن بچهای مردم کشته نشوند تیراندازی اغازمیشود .

بلا فاصله گمی مورد اثابت قرار میگیر وبزمین می افتد نبی بخش جسد نیمه جان وی را بدوش میگیرد وخود را بتخته سنگی میرساند ودر کنارهمراهش که اخرین نفسهایش را میکشد بمقابله میپردازد وتا اخرین فشنگ استقامت میکند و متوجه میشود که همراهش فوت نموده ودیگر فشنگی هم برایش باقی نمانده اول قنداک تفنگ خود را می شکند وبعد قنداک تفنگ گمی را وسریع کارد خود را از میان میکشد وبا گفتن الله اکبر زنده باد جنبش از جا یش

بلند میشود که مورد اثابت دها گلوله قرار میگیرد وبشهادت میرسد ومامورین پس از ضرب شتم اهالی بیگناه همراه با دوقبضه اسلحه شکسته بطرف فنوج برمیگردند. مامورین که قصد دستگیری انها را داشتند تا اطلاعاتی از جا ومکان بعقیه افراد کسب بنمایند منتها شجاعت وپایمردی نبی بخش نقشه انها را برهم میزند وبه هدف اصلی خود نمیرسند. اهالی رابی میگویند نبی بخش اگرمیخواست میتوانست ازمعرکه جان بدر ببرد ولی اواستقامت میکند جسد همراهش را رها نمیکند سرانجام در کنار گمی جان میدهد ورسم همراهداری ووفاداری را به اثبات میرساند وی دومین درزاده ای بود از اهالی ورکات که برعلیه رژیم ستم گر اسلحه بدست گرفت و مردانه جان داد وجاودانه شد.
چون وی میتوانست از صحنه خارج بشود وخود را نجات بدهد چنین نکرد در کنارهمرزم مجروحش باقی ماند وزمانیکه او جانداد و مهماتش بپایان میرسد اسلحها را می شکند ومیخواهد با کارد بطرف مزدوران حمله بکند هدف قرار میگیرد وکشته میشود وازخود یادگاری برجا میگذارد ونام نیکی برای درزادها .
چرا درزادهای لاشار وضع متفاوتی دارند باید گفت نحوه رفتار مردمی بزرگان وسران
طایفه بوده واگر به رفتار وبرخورد میرمهیم خان با گلوک توجه بکنیم متوجه مردم داری انها میشویم چون مهیم خان میتوانست بگوید از جایت بلند شوکه من لازم دارم ولی چنین نکرد. وقلعه را بنام او ساخت ویکی دیگر از کارهای مردمی مهیم خان نامه ایست که درکتاب یکی از نویسندگان که نام کتاب ونویسنده را فراموش کردم عین نامه مهیم خان بعنوان سندی زمان

قاجا ربچاپ رسیده که مهیم خان در ان نامه مینویسند ا مسا ل بعلت خشکسا لی وتحریکات
سردار سعید خان مالیات رودخانه وصول نشد مبلغ 150 تومان از حقوق من بحساب اهالی رودخانه برداشت بشود . عرض کردم مهیم خان درجه سرهنگی هم زمان قاجار داشته واگرمنصفانه قضاوت بشود مهیم خان میتوانست مبلغ فوق رابزورازاهالی رودخانه وصول بکند ولی بجای فشار بر مردم از حقوق خود میگذرد . ضمنا تا انجائیکه من شنیده ام خانواده میران لاشار ازقدیمی ترین طایفه ایست که در منطقه لاشارعنوان سرپرستی را داشته اند ودر طول زمان با حسن نیت ومردمداری قوم خود را سرپرستی کرده اند به این خاطرازاحترام زیادی نزد طایفه برخورداربوده اند . واگربکار وعمل طایفه لاشارهم نگاه بکنیم این حقیقت برای ما روشن میشود چون همین طایفه بود که انتقام میرمرادبک را گرفتند مهراب خان شیرانزهی را بقتل رساندند وانها بودند میر احمد خان را از بم اوردند وبسرپرستی خود انتخاب نمودند . همین طایفه بود میر هوتی خان اول را از بنت اوردند وبسرپرستی خود برگزیدند وبازهم طایفه بود که میرهوتی خان را از زندان قاجار ها نجات دادند شرح این موارد در قسمتهای گذشته بتفصل بیان شده وهمچنین دها موارد قابل توجه از فداکاری طرفین در منطقه شنیده میشود .

منظورازبیان این مطالب این بود که نتیجه گذشت ورفتارمردمی بزرگان قوم بوده که طایفه درزاده درانجا صاحب احترام و قنات وملک زندگی میشود وازمیان طایفه درزاده در چنین زمانی ولی محمد ونبی بخش پیدا میشوند که نامشان درردیف دلیر مردان ازادیخواه بلوچستان قرارمیگیرد واکنون که حرف از گذشت ومردمداری سران قبیله لاشار
بمیان امد بد نیست از یک واقعه تاریخی دیگر بشنوید.

درضمن عزیزان توجه داشته باشید هر زما نیکه به مسئله ای بر خورد میکنم که به رخدادهای مورد بحث ارتباطی پیدا بکند اصل مطلب را نگهمیدارم وبه موضوعات حاشیه ای وجانبی می پردازم چون بنظرم شنیدن ودانستن هررخدادی درمنطقه شاید برای دوستداران تاریخ تازگی داشته باشد و همچنین هرزمانیکه از شخص و افرا دی نا م برده میشود سعی میکنم از بازماندگان ان اشخاص که در قید حیات میباشند نام میبرم تا هرگونه شبهات و ابهامی برطرف بشود .

واینک به رخدادهای تاریخی زمان حکومتی میرکمبراول فرزند ( میرشیرو):

که در لاشار حکومت میکند توجه بفرمائید نامبرده جد میرکمبردوم پسر رئیس سلیمان قهرمان افسانه ای بلوچستان است که چهارمین پشت میرکمبر دوم به میر کمبر اول میرسد یعنی میر کمبر دوم ابن رئیس سلیمان ابن رئیس شاهی ابن میرشهسوارابن میرکمبراول فرزند میرشیرو.
وحالا نقل قولی از اقای پیربخش دیهیم فرزند دلاورخان بنده حدود چهار سال پیش از انقلاب در بنت مهمان پیربخش بودم وی در ان زمان سرپرست ناحیه مالاریا دهستان بنت بودند چنین میگوید که من چند روز پیش توانستم در قبرستان قدیمی بنت که در مسیر راه بنت به دهان واقع شده قبرمیرکمبر فرزند رئیس سلیمان را پیدا بکنم که بر روی سنگ ان تاریخ شهادت سال 1165 هجری قمری ذکر شده و اکنون که من این مقاله را مینویسم سا ل 1430 هجری قمری میباشد که 265 سال از شهادت میرکمبردوم فرزند رئیس سلیمان سردارهمیشه جاوید بلوچستان میگذرد در ضمن اقای دیهیم در قید حیات است ودربنت سکونت دارد .

هدف از بیان تاریخ شهادت میرکمبر دوم این بودکه بدانیم وقتی نامبرده نسل چهارم میرکمبراول است دویست شصت پنج سال ازشهادتش میگذرد پس میتوان گفت بین دو میرکمبرحد اقل دویست سالی فاصله وجود دارد واگر دویست سال را به سال شهادت میرکمبر دوم اضافه بکنیم پانصدو شصت پنج سال میشود که میرکمبراول درلاشار حکومت کرده ورخدادهای که بیان میشود از نظرزما نی بچند قرن برمیگردد . درضمن در نزدیکی شهر پیپ که در دامنه سلسله کوهستان سرکوه واقع شده دره ای صعب العبوروجود دارد که تا هنوز بنام ( گت کمبر) معروف است واین دره چرا بنام گت کمبر معروف است اطلاعی در دست نیست ولی اهالی پیپ نامگذاری این دره را مربوط بزمان میر کمبر اول میدانند.

وباز نقل قولی ازکدخدا شهکلی سر پرست طایفه سرحه ای بشنوید وی چنین حکایت میکند که درزمان میرکمبراول فرزند میرشیروکه حاکم لاشار بوده اختلافی بین اووجد من که سر پرست طایفه سرحه ای بوده بوجود میاید وبدستور میر کمبرجد من کشته میشود البته ایشان اسم ا جداد ش را بیان کردند که من فراموش نمودم میگوید پس ازاین واقعه کلیه ایل تبارما همراه پسربزرگ جدم از منطقه لاشاردستجمعی کوچ میکنند وخود را به بنپور میرسانند ومیار حکومت وقت انجا میشوند ودر این زمان ملکها در بنپور حکومت میکنند وطایفه سرحه ای را بعنوان پناهنده می پذیرند. و ملک میگوید شما میتوانید در اطراف بنپور بمانید ویا در اطراف اسپکه سکونت بکنید.
وانها میگویند برای ما مناسب ترین جا اطراف اسپکه میباشد ودرپائین اسپکه روبروی نقطه ای بنام تمپ چگرد سکونت میکنند وچندین خلقه چاه حفر مینمایند اب اشامیدنی خود ورمهای خود را از این چاه ها تامین میکنند واین منطقه که از نظر اب زیر زمینی بسیار غنی است وبا حفر چاهای کم عمق به اب دسترسی پیدا میکنند وانجا را بنام بلوچان چاه نامگذاری میکنند وبه زندگی دامداری خود در انجا ادامه میدهند . حدود یکسالی میگذرد میر کمبر از کرده خود پشیمان میشود بزرگان وریش سفیدانی را نزد انها می پرستند ومیگویند من حاضر به پرداخت خون بها هستم وهر طوریکه دل شما بخواهد من رفتار میکنم بخانه زندگی خود بر گردید ولی سرپرست جوان که پدرش بقتل رسیده بود میگوید من نیازی بخون بها ندارم . ولی اگر میر کمبر نیازی به طایفه سرحه ای دارد در صورتی قلب ما تسلی میشود ورضایت ما تامین میگردد او باید خواهر خود را بعقد من در بیاورد ودر این صورت است که صلح ما صورت میگیرد.

میانجیگران میر کمبر بر میگردند وجریان را با دلخوره وترس به اطلاع میر کمبر میرسانند چون تا ان زمان چنین وصلتی بین میران لاشار وسایر طبقات صورت نگرفته وپیشنهاد سرپرست طایفه سرحه ای را توهینی میدانستند.

بهر جهت پیشنهاد را باطلاع میر کمبر میرسانند وی سخت عصبانی میشود ولی پس ازچند روزی فکرمیکند دوباره با با همان ریش سفیدانی که قاصد وی بودند جلسه میکند
ومیگوید گرچه تا بحال چنین وصلتی بین ما وطایفه صورت نگرفته ولی در طول تاریخ ما هم
هیچ گاه یکی از بزرگان طایفه بدست ما کشته نشده میگوید چون من کاری استثنائی انجام
داده ام وباید در مقابل ان کاری استثنائی هم انجام بدهم. میگوید در صورتیکه طایفه سرحه ای به سر جای خود بر گردند من قول میدهم خواهر م را بعقد وی در بیاورم پیغام وقول میر کمبربه اطلاع طرف میرسد . انها هم با نا باوری ازچنین وصلتی خوشحال میشوند دیری نمیگذرد اهالی سرحه بسر منزل خود بر میگردند میر کمبر خواهر خود را که بنام ( بی بی سحتی ) بوده بعقد سر پرست جوان طایفه سرحه ای در میاورد که متائسفانه من اسا می انها را فراموش کرده ا م البته نقل کنند ماجرادر قید حیات است واکنون در روستای سرحه سکونت دارد .

شهکلی میگوید بازماندگان بی بی سحتی خانواده ما میباشد وما خود را قوم خویش میران لاشارمیدانیم البته بنظرمن شهکلی شایستگی این را هم دارد که ادعای قوم خویشی بکند ومیران لاشاربوجود وی افتخارهم بکنند در ضمن من در مقاله ای که بنام ( مختصری از بیوگرافی داداشاه ) که مدتها پیش منتشر کردم تا حدودی از کارهای شهکلی هم مطالبی را بیان کرد ه ام که تکراران در این مقاله نمیگنجد .

میرکمبراول بخاطر جلب رضایت طایفه به این وصلت تن میدهد وچنین کاری در ان زمان غیر منتظره بوده. ضمنا طایفه سرحه ای خود را مالک بلوچان چاه میدانند چون ازطرف ملک حاکم بنپوراین مناطق بانها واگذار شده بود وانها بودند چندین حلقه چاه حفر نمودند وانجا را بنام بلوچا ن چاه نامگذاری کردند ولی در اواخر دوران حکومت پهلوی طایفه زین الدینی انجا را تصاحب میکنند وقناتی اباد میکنند بنام سورجاه وبلوچان چاه به سور جاه تغیر نام میدهد.
وطایفه سرحه ای که در کوهستان سرحه زندگی میکند از ادعای خود صرف نظر نموده وطایفه زین الدینی در انجا مشغول عمران وابادانی میباشند.

واکنون که از میر کمبر فرزند میر شیرو نامی بردیم بیک ماجرا ی شنید نی دیگر زمان حکومتی ایشان اشاره میکنیم جریان ازاین قرار است.
فردی بنام سالارعزیزازاهالی منطقه مارز بشکرد همراه زن فرزند وبستگانش خود را به لاشار
میرساند وپناهنده میرکمبرمیشود نامبرده گویا فردی شرور وراهزن وقاتل بوده ومردم منطقه از دست او بستوه میایند سر انجام بر اثر فشار مخالفینش ناچار بترک خانه وکاشانه خود میشود. وبعنوان میارراهی لاشار میشود که دراین زمان میرکمبردرانجا حکومت میکند وبطوریکه در شعری معروف به شعر سالارعزیزبیان میشود .
هنگام امدن سالارمیرکمبر در حوزه سگارکه انتهای منطقه اهوران میباشد وبا شهر پارود سرباز فاصله چندانی ندارد سکونت داشته. وطبق اظهارات بزرگان ومطلعین منطقه تا زمان میرکمبرمیرشیرومنطقه لاشار وچانف اهوران دارای یک سر پرست بوده ودرزمان میر کمبراول بوده که منطقه چانف اهوران را به خواهر زاده اش بنام میر مبارک واگذار میکند واز ان پس بازماندگان میر مبارک برای خود حکومتی مستقل وجداگانه تشکیل میدهند . ومنطقه لاشار به دو قسمت تقسیم میشود که در ان زمان انتهای مرز عشایری لاشار جای بوده بنام لاشار کاهی ومنطقه اهوران در میان دولاشارقرار دارد یعنی لاشار کاهی ولاشار نائی منتها لاشار کاهی منطقه ایست که فقط برای علف چرانی مناسب است که بدون شک امدن میر کمبربه این حدود مصادف با فصل بهار بوده چون در منطقه لاشار کاهی حتی یک ده اباد وجود ندارد تنها علامت یک رشته قنات مخروبه دیده میشود که در کنار ان نشانه یک قلعه ای سنگی هم مشاهده میشود.
که بنام گهرام کلات معروف است اشتباه نشود میرگهرام فرزند نودبندگ که پنجاه هزار سپاهی
داشته این نقطه وان قلعه سنگی نمیتواند محل سکونت گهرام پسر نود بندگ باشد.

بند شعری
( چل هزاررندنت گون چاکرا ثا نی = پنجاه هزار گون گهرام یلین غازی )
شیهک میگوید ( من گون چل هزاری فوجان = نودبندگ گنا پنجاها ) ( ملکانا گرن یکجاها = بکشا ین وتی براتا نا )

پس بدون شک محل سکونت میر گهرام نمیتواند چنین نقطه ای باشد که علوفه یک اسب هم تامین نمیشود بلکه انطوریکه من خود دیده ومیدانم محل سکونت میرگهرام وایل تبارش منطقه ایست وسیع بنام گاجان وگنداوگ که هم مرز با هند ان زمان بوده واکنون گنداوگ با شهر جکم اباد که یکی ازشهرهای ایالت سند میباشد نزدیک است. ضمنا بنده ازسال 1982 تا سال 1989 م در پاکستان زندگی میکردم ومحل سکونت دو قبیله تاریخی رند ولاشاری را که در منطقه سیبی وگنداوگ سکونت داشته اند از نزدیک دیده ام ومتوجه شدم گاجان وگنداوگ نزدیک مرزایالت سند میباشند سرزمینی بسیار وسیع وحاصلخیزاست شبیهه منطقه دشتیاری که با یک اب باران میشود انواع محصولات را از ان برداشت نمود . وهم از اب دائیم رودخانه گاجان جهت کشاورزی استفایده میکنند در ضمن رودخانه گاجان یکی از پر اب ترین رودخانهای بلوچستان است ودر ان ماهیهای صید میشود که بین دو تا سه کیلو وزن دارند. واب این رودخانه از زمانهای قدیم بین دو طایفه رند لاشاری تقسیم گردیده وهم اکنون هرطایفه ای درمناطق خود بکاربکشاورزی مشغولند.

بنده درسال 1988م به اتفاق تنی چند از دوستان وبستگانم از کراچی بمقصد کویته براه افتادیم از مسیر حیدراباد وسکر جکم اباد وارد منطقه گنداوگ شدیم وسپس ازمسیر شهر تاریخی سیبی واز روی پل رودخانه مولا که از کنار شهر سیبی میگذرد عبور کردیم وقلعه تاریخی وبا عظمت سبیبی نمایان شد بیاد این اشعارزمان خوشی واقتدار رندان افتادم.

( وشتنت پیشی دور بلوچا نی = سبزتنت پلو چنگتنت تازی )
(رومبتنت مولائی دپی شهجو = چاکری هاری گاروما چرتنت )

وبازاین شعرهم بخاطرم امد که پس ازنابودی دو قبیله قدرتمند روزی میرچاکردرنهایت نگرانی وپشیمانی تک تنها بصحرا میرود چنین میگوید .

(من مروچی په گرد شومیلی = من همان بیروتو جتگ سیلی )
( دیستگون هنکینو کهور صولین = نشتگت میر گهرام مزن نامین )
( گریت من بنگی دیدگان حیلین = گوستگنت دور باریان شرین )

بهرجهت ما از طریق دره بولان وارد کویته شدیم وپس از چند روزی ازراه مستنوگ کلات وسراوان وجهلوان خضدار بطرف کراچی برگشتیم وبقول خیام .

( بر لب جوی نشین گذرعمر ببین = این اشارت زجهان گذران ما را بس )

البته من قبلا شنیده بودم که قصرقند بنام گند ا وگ بود ه ورودخانه کاجه بنام گاجان ولی بنظرم گندا وگ و رودخانه گاجانی که در اشعار تاریخی رندان از ان نام برده شده همین مناطقی هستند که در انتهای مرز شرقی بلوچستان واقع شده اند. وشخصا از ان مناطق دیدن کرده ام
واکنون رئیس قبیله لاشارها فردیست بنام سردار دنی بخش لاشاری در گاجان سکونت دارد ورئیس قبیله رندان هم فردیست بنام سرداریارمحمد رند که اکنون عضومجلس ملی پاکستان میبا شد .

بهرجهت شاید درزمانهای قدیم ودر عهد رندان ویا پیش از ان قصرقند وکاجه چنین نامی داشته اند من منکران نیستم ولی گنداوگ گاجان تاریخی و فعلی درکنار مرز سند ودرطرف جنوب سیبی واقع شده اند. و رودخانه مولا که از کنار سیبی میگذرد وپس از پیوستن چندین رودخانه دیگر بطرف منطقه گاجان سرازیر میشود و رودخانه گاجان تشکیل میشود. ودرشعرمعروف رندان هم از این رودخانه نام برده شده واز قول میر شیهک شاعر چنین میگوید وخطاب به میرگهرام وان زمانی است که میر چاکر شکست میخورد وجهت گرفتن کمک بشاه افغانستان پناه میبرد.
میرشیهک چنین میگوید .

( شر خیا ل کن او شر گوشین گهرام = کدت چه نود بندگ ابرگوستگ )
(مه نلیگت تو چید گت بستگ = مارا مه گاجی کور دپین نیلی ) ( می پتو پیرینی منند یگا ن = بله شر خیال کن که دور پدن گردنت )
( ما هما رندو بارگین بورن = گه بزیرن گه سر زینن)

پس بنا بگواه تاریخ دادل و سیبی گاجان گنداوگ و رود خانه مولا در ان حدود واقع شده اند وجنگهای ویرانگرکه بمدت سی سال بین دو طایفه رند ولاشاری درزمان میرچاکرومیرگهرام اتفاق می افتد درهمین مناطق رخ داده .

لازم بود بعرض عزیزان برسانم اثار قلعه ای که بنام گهرام کلات در منطقه لاشار کاهی وجود دارد شاید گهرام نامی دیگر درانجا ساکن بوده قناتی اباد نموده قلعه ای سنگی بنا کرده بطورختم یقین این اثاربجا مانده مربوط به میرگهرام فرزند نودبندگ نیستند. ولی از شواهد وقرائین چنین پیداست که حدود منطقه لاشارتا زمان میرکمبراول تا سگار بوده
که انتهای اهوران است وبرای ما جای تردیدی باقی نمیگذارد اگر میرکمبروابستگی به این مناطق نداشت هیچ وقت درحوزه سگارسکونت نمیکرد پس این میرساند تا زمان ایشان مناطق لاشار واهوران یکی بوده و هم دارای یک سرپرست.

و بنا بروایت مطلعین منطقه وترجمه شعری که بنام شعر سالارعزیزمعروف وموجود است که من یک دو بند انرا بیاد دارم بنظرم دلیلی قانع کننده برای اثبات موارد ذکر شده باشد.

( تران کتگ سالارین عزیزا گون همبلان = بیا برین باهوتی هما میرین کمبرا)
( کمبر مه لاشار سگاری دیوان کتگ = هر صباح بورن بخشی زر طوقین تفنگ )

شعرسالار عزیزشعریست طولانی این شعر برروی صفحه گرام در امارات عربی ضط شده بود ویک صفحه ان چند سال پیش از اتقلاب بدست من افتاد وخواننده ان فردی بود بنام بلبل بشکرد که مسلما اسم مستعارش بود وی خواننده ای بسیار خوش اواز بودند. بهرجهت ما باید ا شعار بجا مانده خود را درست ومستند بدانیم نه نوشتار کسا نی که گذرشان هم به بلوچستان نیفتاده ویا فقط از مسیری گذشته و ماموریتی انجام داده اند.

برای نمونه عرض میکنم سپهبد امان الله جهانبانی در کتاب خود بنام عملیات قشون در بلوچستان ودر صفحه 30مینویسند وکیل المک در سنه 1872م بندر چابهار رااز اعراب امارات مسقط باز پس گرفت وبه هشتاد سال استیلای اعراب در چابهارپایان داد ایا تا بحال کسی این را شنیده که چابهاربتصرف حکومت مسقط درامده باشد. وانهم 137 سال پیش که همزمان با زندگی پدر وپدربزرگان ما است من چنین مطالبی را از هیچ بلوچی زنده ومرده ای نشنیده ام که چابهار بمدت هشتاد سال در تصرف حکومت مسقط باشد ووکیل المک نامی بیاید وانرا ازاد بکند.

عزیزان وقتی امیرلشکر وبقول معروف فاتح بلوچستان چنین چیزی مجهول وبی اساس مینویسند پس بدانید نویسندگان مزدورچه مواردی رادر مورد تاریخ بلوچ بلوچستان جعل نکرده اند ولی بنظر من چون این مطالب در چاپ دوم کتاب مذکورذکر شده بنظر نمیرسد جهانبانی چنین موارد دروغی را ذکر کرده باشد واین تحریف وجعلیات میتواند کار نویسندگان معاصر باشد که بخاطر مقاصد معینی دراین کتاب دست برد و دخل تصرف نموده اند چون دها موارد بدور از واقعیت دراین کتاب مشاهده میشود - ازمطلب دورشدیم .

ازمحتوای شعر سالار عزیزچنین معلوم میشود که تا زمان امدن ایشان منطقه لاشار واهوران یکی بوده و اززمان میرکمبر اول ببعد منطقه بنام لاشار واهوران تقسیم میشود .
وجای تردید نیست همانطوریکه در زمان میر شیهک ومیر نود بندگ طایفه رند به دو قسمت تقسیم شد بنام رند ولاشاری درصورتیکه تا پیش ازمیر شیهک ومیرنودبندگ دارای یک سرپرست ویک طایفه متحد بوده اند بنام رند تاریخ ما چنین میگوید.

( لاشار گون مروکین رندان = یکین پیروکی فرزندان )

این تقسیم اخری هم در زمان میرکمبر اول رخ میدهد وهمه بزرگان ومطلعین منطقه هم براین باورند که میران لاشار وچانف یکی هستند واز یک خانواده میبا شند . در ضمن یکی دیگراز مستندات من ماهنامه ای است بنام اولس که درکویته بزبان بلوچی منتشر میشود واین ماهنامه از اوایل دهه چهل تا اوایل انقلاب ملایان یک نسخه ان مرتب برای من فرستاده میشد ودریکی ازهمان ماهنامها اسامی تیره وطوایفی که در بلوچستان شرقی سکونت داشتند نام برده بود که اینها از قبیله رند هستند واینها از قبیله لاشاری ومنجمله نام برده بود که طایفه مبارکزهی هم وابسته به طایفه بزرگ لاشاری است شاید بکار بردن کلمه طایفه بزرگ به این خاطر است که جمعیتی صدها هزار نفری در ایالت سند وپنجاب وبلوچستان شرقی بنام لاشاری زندگی میکنند وهمچنین یادم هست در سال1986 بمنا سبت سالگرد وفات سردار موسی خان لاشاری مراسمی در شهر کراچی بر گذار میشود و روزنامه پر تیراژ امن که بزبان اردو منتشر میشود پیرامون همین مراسم مقاله ای نوشته بود که جمعیت لاشاریهای سند وپنجاب حدود هشتصد هزار نفر است .
وتوضیح داد ه بود که طایفه لغاری که در سند وپنجاب سکونت دارند تیره ای از طایفه لاشاری است وهمچنین طایفه جتوئی را هم وابسط بطایفه لاشاری میداند البته من قصد تعریف وتوصیف از هیچ طایفه وفردی را ندارم وانچه شنیده ودیده ام بدون کم زیاد بسمع عزیزان میرسانم وتحقیق برسی را بعهده شما میگذارم تا از صحت ثقم مقالاتم با خبر با شند.

بهر جهت فراموش نکنیم اززمان اشغال بلوچستان توسط قوای رضاشاه گرفتن شناسنامه دربلوچستان هم رواج پیدا میکند وازان ببعد طایفه مبارکزهی به مبارکی وطایفه شیرانزهی به شیرانی وطایفه بارانزهی به بارکزهی وطایفه سدازهی به سردار زهی تغیر میکند.

کشته شدن میرشهسواربه دست سالار.

ازحاشیه برمیگردیم واز سالارعزیز بشنوید که خود را بمنطقه سگار و بمیرکمبرمیرساند مدتی بعد همراه میرکمبراز سگار به شهر پیپ که مرکز حکومتی میر کمبر بوده برمیگردند وبرای خانواده سالار بیرون ازقلعه جا ومکان تهیه میکنند وسالار با خیا ل راحت بزندگی ارام خود در پناه میرکمبرسپری میکند. چند سالی میگذرد رفت امد بین زن بچهای سالار ومیرکمبربر قرار میشود ومیر کمبر فرزندی رشید دلاور داشته بنام میرشهسوار که زنش دختر میرهوتی نامی است که پسرعموی میرکمبربوده .
میرهوتی بارها جهت اوردن کالای تجارتی همراه قافله ای بطرف میناب گامبرون ( بندرعباس) رفت امد میکند که در یکی ازاین مسافرتها هنگام برگشتن درحوالی بشاکرد شبانه بقافله اودزدان شبیخون میزنند میرهوتی وچند نفرازهمراهانش کشته میشوند. واموالشان بغارت میروند وتعدادی از همراهان دست خالی به به لاشاربر میگردند وجریان را به اطلاع میر کمبر میرسانند . ولی از نام نشان دزدان واز طا یفه انها اطلاعی نداشتند. قا تل میرهوتی وهمراهانش شناخته نمیشود چند سالی میگذرد جریان قتل میرهوتی به بفراموشی سپرده میشود که ناگهان دست انتقام گیر طبیعت قاتل را بپای خود بقتل گاه میاورد . وقاتل سالارعزیزاست که چند سالی است بعنوان پناهنده در پیپ ساکن میباشد اوهم نمیداند دران شب چه کسی را بقتل رسانده جریان ازاینجا درزمیکند روزی طبق معمول زن میر شهسواردختر میرهوتی به دیدن زن بچهای سالار میرود. پس از مدتی متوجه شمشیری میشود که روبرویش اویزان بود ه .
بنظرش میرسد این شمشیرهمرنگ شمشیرپدرش میباشد به یکی از زنان میگوید ان شمشیر را بمن بدهید نگاه بکنم شمشیر را بدستش میدهند زن میرشهسوار یقین پیدا میکند که این شمشیر همان شمشیر پدرم میباشد بطوریکه نمیتواند نگرانی خود را پنهان بکند اشک از چشمانش سرازیر میشود شیمشیر را بزمین میگذارد وپس از مدت کوتاهی با ناراختی ازخانه سالاربیرون میرود.

وزمانیکه سالار بخانه میاید زنش تمام جریان را برایش تعریف میکند که زن میر شهسوار به دیدن شمشیر شما بحدی ناراحت شد که اشک از چشمانش سرازیر گشت اینجا بود که بقول معروف سالارشستش با خبرمیشود ومیداند این شمشیری که دران شب بدست من افتاده بدون شک متعلق به پدر زن میر شهسواراست که میگویند در برگشتن از میناب شبی بدست دزدان کشته شده .
وسالار میداند ان دزد من هستم وقاتل میرهوتی بلادرنگ با بستگانش مشورت میکند که راز بزرگی فاش شده باید بمحض تاریک شدن هوا بطور محرمانه از پیپ خارج بشویم وراه

فنوج را در پیش بگیریم وخود را ببشکرد برسانیم . واز ان طرف زمانی که میر شهسواراز شکاربرمیگردد متوجه میشود که زنش چنان گریه کرده که چشمهایش باد کرده وبحالت زار بروی رختخواب دراز کشیده جویای حال او می شود زن در جواب میگوید من شمشیر پدرم را بدست دشمناش دیده ام تا انتقام پدرم را نگیرید تو بجای برادر منی وحق نزدیک شدن به بستر مرا ندارید .
یک بند شعری از قول زن میر شهسوار .

( میر ترا جازت نی منی بوپ پلوان = من هوتی تیگون دیستگ گون جورین دشمنا ن)

میرشهسوارهم قسم میخورد که من تیگ هوتی را از دست دشمن در میاورم وبزنش قول میدهد که من همین امشب بدون اطلاع پدرم تمام نسل سالار را از بین میبرم میر شهسوار هم جهت رد گم کردن دستور می دهد که امشب جلسه شب نشینی برپا بشود. خواندگان ونوازندگان را خبر میکنند واز اول غروب بساط شعر شاعری در بیرون قلعه براه می افتد هدف میر شهسوار این است وقتی همه بخواب رفتند بطرف خانهای سالار حمله بکند وهمانطوریکه او میر هوتی را در خواب میکشد تصمیم دارد او هم در خواب وبدون سرصدا خانواده سالار را قتل عام بکند .

ولی سالار هوشیاروقتی از جریان شب نشینمی میرشهسوار با خبر میشود دیگر برایش یقین
میشود که این شب نشینی دنباله ای دارد اول غروب به کلفتش مقدار زیادی گندم میدهد تا ارد بکند وبکلفتش میگوید ما امشب همراه زن بچها بقلعه میرویم چون میر شهسوار جشنی گرفته توباید تا صبح بنشینی تمام این گندم ها را ارد بکنی هدف سالار این است هر وقت نوکران میرشهسوارامدند که بدانند ما خوابیم یا بیدار بدانند که کلفت ما بیدار است و دارد گندم اردمیکند.
سالارسرشب بدون سر صدا همراه زن بچه وبستگانش از شهر پیپ خارج میشود وبا سرعت از راه فنوج بطرف بشکرد حرکت میکنند.

واز این طرف میر شهسوارهم نیمهای شب بیکی از نوکرانش میگوید برو ببین افراد سالار
خوابیده اند یابیدارند نوکر میرود بر میگردد میگوید کلفت انها بیدار است ودارد گندم ارد میکند. مدتی میگذرد باز میرشهسوار نوکرش را می پرستد بداند تا هنوز ان کلفت بیدار است یا نه نوکر میاید بر میگردد میگوید تا هنوز بیداراست میر شهسوار متوجه میشود که دارد هوا روشن میشود واگر پدرم از قصد من اگاه باشد اجازه قتل عام پناهندگانش را بمن نمیدهد دراین وقت به افراد یکه جریان راقبلا بانها درمیانگذاشته میگوید اسبهای خود را زین بکنید واماده باشید تا بمنزل سالار حمله بکنیم دستور میرشهسوارعملی میشود.
حدود بیست سوار اماده بطرف منزل سالار حرکت میکنند خودرا بدانجا میرسانند متوجه میشوند کسی نیست فقط کلفت دارد گندم ارد میکند میپرسند سالار کجا است میگوید انها بمن این گندمها را دادند که ارد بکنم گفتند ما بقلعه میرویم امشب میر شهسوار جشنی دارد. متوجه کلک سالار میشوند که میخواسته بدین طریق فرصت بیشتری پیدا بکند تا هر چه بیشتر خود را از دست رس دور بکند میرشهسوار وهمراهانش میدانند که او از کدام راه بطرف بشکرد میرود .

باسرعت سر بدنبال انها میگذارند هوا روشن میشود ردانها شناسائی میشود که با عجله دارند بطرف فنوج میروند بیشتر افراد سالار پیاده هستند تنها تعداد چند تا اسب و الاغ همراه
دارند که مختصر بار خود را بوسیله ان حمل میکنند. ولی میر شهسوارهمراهانش همه سوار بر اسب میباشند.
وتا هنوز افتاب زیاد بالا نیا مده نزدیک یک رودخانه ای بهم میرسند سالار بمحض مشاهده سواران زن بچها را تحویل چند نفر ازبستگانش میدهد و میگوید ما در اینجا توقف میکنیم شما با عجله بطرف فنوج بروید. وخود را ببشکرد برسانید واگر ما زنده ماندیم خود را بشما میرسانیم ولی دیگر پشت سر خود را نگاه نکنید تا میتوانید خود را از ما دور بکنید .
سالار همراه ده الا دوازده نفر از بستگانش دست بمقابله میزنند ودر همان نخستن مرحله اسبی که سالاربر ان سوار بوده مورد هدف تیرفردی از همراهان میرشهسوار بنام قربان قرار میگیرد وسالار بزمین می غلطند وبلند میشوند جنگی تن بتن اغاز میشود در اندک مدتی تمام همراهان سالار را میر شهسوار شمشیر زن از دم تیغ میگذراند وخود سالار بشدت زخمی میشود وبروی زمین می افتد .

ودرهمین موقع که میرشهسوار سرمست از پیروزی بدست امده میباشد وهمه افراد سالار را مشاهده میکند که بر روی زمین افتاده اند . سالارعزیزصدا میزند میر بیا سر مرا از تن جدا کن که من لایق مرداری نیستم شهسوار جوان مغرور از اسبش پیاده میشود تا سر سالار را از تن جدا بکند سالار در حالت دراز کشیده شمشیرش را اماده میکند میر شهسوار تا میخواهد با خنجرسر از تن سالار جدا بکند سالار شمشیرش را حواله سرمیرشهسوار میکند وبشدت زخمی میشود ومیر شهسوار هم با ضرب شمشیرسراز تن سالار جدا میکند وطولی نمیکشد میرشهسوار هم بخا لت نیمه جان بزمین می افتد همراهان زخم ا.ورا با پارچه ای می بندند او را براسب نشانده ویواش یواش بطرف پیپ برمیگردند که نرسیده به پیپ براثرشدت جراحات شهسوارازاسب سر نگون میشود وجان میدهد . نزدیک غروب بپیپ میرسند که تا ان موقع میر کمبر از جریان اطلاعی نداشته همه فکر میکردند شهسوار طبق معمول بشکار رفته میر شهسوارکه فاتخ جنگ بود در اخرین لحظه بعلت بی احتیاطی بقتل میرسد وسالار را هم دست تقدیر بپای خود بقتگاه میاورد .

این جریان کلا بصورت شعر در امده ومن ترجمه ان شعر را بیان نمودم اشعار برجامانده را میتوانیم درست ترین ومستند ترین سند تاریخی خود بدانیم
ویک بند ازان شعر.
( تیر که ای قربان کمانی کشا شوتگ = نی بورشن جلنت نی صفاهانی اسپران )

قربان نام یکی از همراهان تیر اندازمیر شهسواربوده عیسی فرزند جییند جاوشیری ساکن علی اباد میگوید قربان جد ما میباشد بهر صورت باید گفت. ( ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار) سالار که میرهوتی را بیگناه کشته بود بسزای خود رسید ومیر شهسوارکه ده الا دوازده نفرازهمراهان سالار را بقتل رسانده بود قانع نمیشود. ومیخواهد با دست خود سراز تن سالار جدا بکند وان را برای همسرش هدیه ببرد ولی بجای ان نعش او هدیه میشود ضمنا محل درگیری سالار ومیر شهسوار که در کنار رودخانه ای که بین راه ما لرولاشار بفنوج واقع شده رخ میدهد ان رودخانه از ان ببعد بنام جنگ جاه نامیده میشود وتا کنون که صدها سال از ان واقعه میگذرد این رودخانه بنام جنگ جاه معروف است .

ضمنا در شعر قهرمان را سالار عزیزمیدانند که در اخرین لحظه توانست میر شهسواررا بقتل برساند وشعر هم بنام شعر سالارعزیزمعروف است. همانطوریکه دادشاه هم میتواند میر مهیم خان سردار یک طایفه معروف را بشهادت برساند واشعارسروده شده هم بنام شعر دادشاه معروفند وهمچنین میر براهیم که در درگیری با افراد سردار سعیدخان کشته میشود او قهرمان داستان است . وهم میرکمبر که درمصاف با لشکر انبوه مهراب کشته میشود او قهرمان محسوب میشود وبنظرم این یک امر طبیعی است هر گاه یک طرف قوی با یک طرف ضعیف در میدان جنگ ویا میدان مسابقه ای رودرروقراربگیرند و اگرنتیجه مساوی هم بشود مردم طرف ضعیف را فاتخ وبرنده میدانند .

وحالا نقل قولی از اقای محمد خان میرلاشاری بشنوید زمانیکه نامبرده با رژیم در گیر میشود ودر مناطق کوهستانی لاشارزندگی میکنند میگویند سر پرست طایفه کمبر زهی های سرحد بهمراه تعدادی از بستگانش بملاقات من میایند وچنین اظهار میکنند که ما طایفه کمبرزهی خود را از نوه های میر کمبر میدانیم. وانطوریکه ازبزرگان وگذشتگان خود شنیده ایم ما وشما از یک نژاد وازنوه های میر کمبر هستیم وحالا که برای شما گرفتاری پیش امده امده ایم بگوئیم امادگی داریم از نظر مادی ومعنوی بشما کمک بنمائیم که محمد خان در جواب میگوید همین قدر که شما زحمت کشیده اید واین همه راه امده اید کافی میباشد. بهر صورت زمانیکه محمد خان سازمان جنبش مجاهدین بلوچستان را تشکیل میدهد وتمام سران سرحد بجنبش می پیوندند.
که دراین میان یکی از اقایان سرحدی که من نام وی را نمیبرم وبیشتر از همه مورد توجه جنبش وبخصوص محمد خان قرارمیگیرد بیشترین امکانات نظامی ومالی در اختیار ایشان میگذارند که متائسفانه همین اقا فریب مامورین اطلاعات رژیم را میخورد واو را مامور ترور محمد خان میکنند. ولی اقایان کمبرزهی که ازتماس وارتباط اقا باخبر میشوند ومحمد خان راکه در این موقع در کراچی ساکن بوده در جریان میگذارند که فلانی با اطلاعات تماس دارد وشما با وی ملاقات نکنید وخانه خود را نشان ندهید که محمد خان پس ازتحقیقاتی تماس خود را قطع وکمکهای جنبش را متوقف میکند.

واز قرار اطلاع به این اقای محترم درجه قلابی سرگردی هم داده بودند وپس از مدتی که در ماموریتهایش چندان موفقیتی بدست نمیاورد وی را ترورمیکنند . چون وی در قید حیات نیست از نامبردنش معذورم امیدوارم در شرایط کنونی چنین افرادی نادان جاهل در قوم ما پیدا نشود
که الت دست دشمن قرار بگیرند وتیشه بریشه خود بزنند .

وحالا بموضوع موردبحث برمیگردیم تا انجائی که من میدانم ازمیر کمبردوم فرزند رئیس سلیمان فقط یک اولاد دختربرجا میماند وانچه بواقعیت نزدیک است طایفه کمبرزهی از اولاد وبازماندگان میرکمبراول فرزند میرشیرو میباشند که در سرحد سکونت دارند البته این ادعا از طرف سر پرست طایفه کمبرزهی عنوان شده که من اسم وی را فراموش کرد ه ام . بهر صورت همه میدانیم که در طول تاریخ تیره وطوایفهای زیادی بنا به عللهای مختلفی

ازنقطه ای بنقطه ای نقل مکان وکوچ کرده اند مثل اخرین کوچ طایفه شیرانزهی از سیستان ببلوچستان که شرح ان بتفصیل در قسمتهای گذشته بیان گردید پس باید ادعای طایفه کمبرزهی های سرحد را هم یک واقعیت تاریخی بدانیم و مطالبی را که مطالعه فرمودید رخدادهای بود که در زمان میرکمبر اول اتفاق می افتد.

واکنون ازمیرمهیم خان بشنوید نامبرده ازنسل میرکمبراول ورئیس سلیمان است وی همزمان با سردارحسین خان شیرانزهی وفرزندش سردار سعید خان درلاشارحکومت میکند وعلت بوجود امدن اختلافات دو طایفه شیرانزهی ولاشاری را بطور مشروح درقسمتهای گذشته بیان کردم. مهیم خان ازشهرپیپ نقل مکان میکنند وبرای همیشه درهریدوک ساکن میشود ومرکز تاریخی لاشار که پیپ بوده به هریدوک تغیر میکند مهیم خان به عمران وابادنی دورشته قنات خود می پردازد زندگی را با خوشنامی میگذراند ودرهمین موقع که درهریدوک سکونت داشته سرکله مهمانی افغانی پیدامیشود بنام ( سید عبدالقادر ) چند روزی در هریدوک مهمان میشود که مورد توجه واحترام مهیم خان قرار میگیرد .

وگویا هدف اصلی نامبرده از این مسافرت رفتن بطرف خانه کعبه بوده ولی مهیم خان ازوی دعوت میکند که در اینجا بماند وامام مسجد باشد ومدرسه دینی راه بیندازد سید هم گویا از برخورد مهیم خان واهالی هریدوک خوشش میاید ومیگوید من مدتی در اینجا می مانم ولی در نهایت باید بمسافرت خود ادامه بدهم که از افغانستان به این خاطر براه افتاده ام. ولی دست تقدیرسید را برای همیشه در این جا نگهمیدارد وبقول معروف خاک دامن وی را میگیرد مدت زیادی نمیگذرد با دختر یکی از اهالی گردهان ازدواج میکند وسید برای همیشه در روستا ی گردهان رحل اقامت میاندازد.

گردهان روبروی هریدوک واقع شده وفاصله فقط عرض رودخانه ای است که از وسط این دو ابادی میگذرد سید برای همیشه در گردهان ساکن میشودسالها میگذرد سید صاحب سه فرزند میشود دو پسر ویک دخترپسر بزرگ بنام سید میرزا خان وکوچکتر بنام سید اکبرودخترش هم که اسم او را فراموش کردم بعقد ولی خان ناروئی درمیاید.ساکن مند وگوروک واز ولی خان ناروئی هم خبر دارم پنج پسر بجا مانده بزرگتر بنام عبدل که سرپرست ناروئیهای ان حدود میباشد ویکی از پسرانش بنام شهدوست که با دختر حاجی محمد شیرانزهی ازدواج کرده ودر خیر اباد فنوج سکونت دارد وازفرزندان دیگر ولی خان اطلاعی ندارم بهر جهت سید عبدالقادر تا پایان زندگی در گردهان می ماند ودرهما جا فوت میکند.
و حالا از فرزندانش بشنوید سید میرزا خان که در مکتب پدرش درس میخواند وسواد فارسی را بخوبی یاد میگیرد بطوریکه در نوشتن وصحبت فارسی سرامد مردم ان زمان در منطقه بوده سیدمیرزاخان ضمن داشتن سواد فارسی فردی بسیار شجاع ودلیرو سخنوروسخنگوی زبر دستی بوده که نظیر ومانندی نداشته وچنان مورد توجه واحترام میرهوتی خان دوم فرزند مهیم خان اول قرار میگیرد که او را بعنوان وزیر خود انتخاب میکند ومیرهوتی خان قلعه گردهان را در اختیارش میگذارد وسید میرزاخان شش تا زن میگیرد.
زنان اولش دختران گل محمد سر پرست طایفه جاوشیری بوده اند چون پس از فوت دختر بزرگ گل محمد با دختر کوچکترش ازدواج میکند وپس از فوت دومین همسرش با دختر یکی از میران گردهان ازدواج میکند صاحب یک دختر میشود دختر بعقد نیاز خان شگیمی فرزند سیدی در میاید ویوسف خان امیری فرزند نیازخان هم اکنون سرپرست طایفه شگیمی میباشد از طرف مادر نوه سید میرزا خان است وزن دیگر سید از طایفه ناروئی است واز این زن هم دارای یک دختر میشود ودخترش بعقد ولی محمد ناروئی فرزند گرگین که ازافراد با نام اوازه بوده درمیاید واز ایشان هم پسری بجا مانده بنام صوالی که از طرف مادر نوه سید میرزاخان است .

وزن دیگرش دختر کدخدا باشی کدخدای معروف بنپوربوده واز دختر باشی صاحب یک دختر ویک پسر میشود پسربنام (سید احمد خورده گیر) که تنها اولاد پسر سید میرزا خان میباشد. وسید احمد هم پیش ازانقلاب سر پرست دانشسرای کشاورزی بنپور بودند . ایشان هم فردی با سواد وسخندان است وتا هنوزهم در قید حیات میباشد.

سید میزاخان بحای میرسد وچنان طرف توجه میرهوتی خان قرار میگیرد که اخرین یعنی ششمین همسرش دخترملک یوسف خان برادر ناتنی میرهوتی خان است بنام نورخاتون وازنورخاتون هم سید صاحب یک دختر میشود بنام سید فاطمه . وسید فاطمه بعقد عبدالرحمن شیرانی فرزند سیف الله خان در میاید واولاد عبدالرحمن هم از طرف مادر نوههای سید میرزا خان میبا شند . بهرجهت سید میرزا خان سه رشته قنات دراطراف هریدوک اباد میکند که نصف هرسه رشته قنات متعلق بوی بوده بنامهای ( کشا باد کرکی وکلگ ) البته بموقع ازسید بیشتر میگوئیم.

وازسید اکبربشنوید که نامبرده هم فردی شجاع ودلاوربوده ودرگردهان بکار کشاورزی می پردازد وی هم دو زن میگیرد وصاحب سه پسر ویک دختر میشود پسران وی بنام سید محمد وسید عبدالله وپیر بخش وفامیلی پسران سید اکبر علوی است ودخترسید اکبرهم بعقد د ین محمد که از بزرگان طایفه شیرابادی است در میاید ویکی ازپسران دین محمد بنام علی نوائی میباشد
میلیاردر معروف منطقه که در قید حیات است وی فردی نیکوکار وسخاوتمند میباشد . علی نوائی از طرف مادر نوه سید اکبر ونوه سید عبدالقادرمیباشد که از افغانستان وارد هریدوک میشود .
وحالا از سید عبدالله پسر سید اکبر بشنوید نامبرده در دوران جوانی پیش نمازمسجد گردهان میشود و خیلی زود از پیش نمازی دست میکشد وداوطلبانه بخدمت سربازی میرود وپس از پایان خدمت برای همیشه در تهران باقی میماند ودر هما نجا با یک دخترتهرانی ازدواج میکند. وصاحب چند فرزند میشود واکنون یکی از دخترانش بعقد اقای سعید امیری درامده ونامبرده در کشور سوئد سکونت دارد ویکی دیگر از نوههای سید عبدالله همسر اقای انور فرزند لابخش امیری ساکن کشورنروژمیباشد ضمنا هم اقای سعید امیری وهم انورهر دو از طرف مادر نوههای سید میرزا خان هستند وهمچنین اولاد ولی خان ناروئی نوههای سید عبدالقادرمیباشند این هم نوه نتیجهای سید عبدالقادردر منطقه واروپا.

و حالا ازاخروعاقبت مهیم خان اول بگوئیم نامبرده سرانجام پس از سه دهه حکومت درهریدوک جهان را بدرود میگوید. ونعش او را به پیپ منتقل میکنند ودر کنارکبرپدرش میرهوتی خان اول بخاک میسپارند. وفرزند ش بنام میرهوتی خان دوم بجای وی اتنخاب میشود که تاریخ طایفه لاشار بازچنین سرداری مردمی ومهربان را بخود ندیده. واز یادگارهای ماندنی دیگرمهیمخان دو رشته قناتی است که تا کنون ما لک ان نوه های وی میبا شند ودفترزندگی مهیم خان اول بدین طریق بسته میشود.
شاعرمیگوید
( نام نیکی گر بماند زاد می = بهتر است از وی بماند یک سرای زرنگار )

تجمع لشکر سردارسعید خان در فنوج.

واکنون به اصل مطلب برمیگردیم ازلشکرکشی سردار سیعید خان بشنوید که جهت تنبه نمودن
خواهرزاده اش اسلام خان حاکم بنت از کلیه سران قبایل کمک میخواهد که درفلان وقت در فنوج حاضر باشند. تا از انجا بطرف بنت حمله نموده وتکلیف اسلام خان را یکسره بکنند از منطقه اهوران میر رستم خان خواهر زاده اش همراه صدها اهورانی وارد فنوج میشود واز

لاشارمیرهوتی خان دوم نوه عمویش همراه صدها نفر مسلح وارد فنوج میشود وازرودبار جیرفت میرزا خان ضرغام السطنه نوه خاله اش همراه بیش از هزار نفر مسلح وارد فنوج میشود. ولشکر خود سردارکه ستون فقرات انرا طایفه شجاع ناروئی تشکیل میداند وارد فنوج میشود. وهم در این زمان سردارمحمد خان شیرانزهی پس از فوت پدرش سردار جعفر خان در فنوج وتوابع ان حکومت میکند . وی نوه عموی سرداراست افراد مسلح منطقه خود را برای همکاری با سردارجمع اوری میکند وطبق اظهار شاهدان عینی لشکر سردار را حدود پنج هزارنفرتخمین میزنند که در فنوج مستقر میشوند.

وازان طرف هم اسلام خان که از لشکر کشی سردار اطلاع میشود تمام طوایف حوزه بنت را بسیج میکند ولشکری بیش ازهزار نفر تهیه میکند وپیش از تجمع افراد سردار در فنوج او پیشد ستی نموده راه سردار را در تنگ فنوج می بندد وبر کلیه ارتفاعات مشرف برا بادی فنوج مسلط میشود وسنگر استحکامات میسازند واماده جنگ میشود هنوز یک دوروزی ازتجمع لشکر سردار نگذشته بود که اولین خادثه اتفاق می افتد جریان از این قرار است گویا لشکر ضرغام السطنه درجای بنام زوار که دردامنه ( تک کوه) واقع شده اردو میزند. تک کوه بلندترین قله سفید کوه میباشد که در کنار فنوج واقع شده . الهیار که فرمانده لشکر اسلام خان است در بلندی تک کوه سنگر گرفته وقتی متوجه لشکر ضرغام میشود که در پائین کوه اوردو زده اند . شبانه دستور میدهد که بالای سر اوردوی ضرغام اتش روشن بکنند تا به انها برساند که ما در بالای سر شما قرار داریم وحضور خود را بدین طریق اعلام میکنند .

زمانی که ضرغام متوجه اتش میشودکه بالای سر او روشن شده در همان وقت شب دستور میدهد باید فوری این اتش خاموش بشود بلا فاصله ( میرداد ناروئی ) که از رود بار همراه لشکرضرغام امده دوطلب میشود که من همین الان اتش را خاموش میکنم وبقول معروف خون ناروئی بجوش میاید همراه تعداد زیادی بطرف اتش که در کمره کوه روشن بوده حمله میکنند وتیر اندازی از دوطرف شروع میشود.
که تصادفنا میرداد ناروئی هدف قرار میگیرد ودر دم کشته میشود وپس از چند شلیک نفرات الهیار بطرف ارتفات کوه عقب نشینی میکنند وخود را بسنگر های شان میرسانند واتش هم بوسیله همراهان میرداد خاموش میشود نعش او را بر میدارند وخود را به اردو میرسانند .
وضرغام که از خاموش شدن اتش خوشحال میشود چند لحظه بعد خبر کشته شدن میرداد بوی میرسد واز این خبر بسیار ناراحت میشود که یکی از همراهان شجاع خود را از دست میدهد .

روز بعد ضرغام بسردار مراجعه میکند وبسردار میگوید از این ببعد طرف اسلام خان من هستم وتا انتقام میرداد را نگیرم دست از جنگ نمیکشم سردار میگوید من فردا دستور حمله را میدهم شما نگران نباشید ثمر جنگ مرگ است .
درضمن میرداد ناروئی پدر کمبر ناروئی است که اوایل انقلاب با رژیم درگیر میشوند وبنظرم تا هنوزهم در قید حیات میباشد واکثر مردم منطقه یا کمبر رادیده اند ویا اسم او را شنیده اند وازطرفی سردارشهید آسا خان بامری با دخترکمبر میرداد ازدواج میکند . بهرصورت روزدیگر که قراراست سردار دستورحمله را بدهد اتفاق دیگری رخ میدهد ومسیرجنگ تغیرمیکند .
چهار شاخه تنباکومسیرجنگ را تغیر میدهد.

جریان بدین قرار اتفاق می افتد دراین موقع که لشکر سردار در فنوج تجمع کرده فصل هامین است ( فصل خرما) . وطبق معمول اهالی دلگان وبنپور در این فصل منطقه خود را ترک میکنند. وجهت خرما خوری بمناطق لاشار مسکوتان وفنوج میروند وحدود چهار ماه در اطراف ابادی های مناطق مذکور ساکن میشوند وخرمای مجانی میخورند وبه اندازه توشه سال خود هم خرما از پای نخلها جمع میکنند وهم مقداری خرما با گندم عوض بدل مینما یند واین کوچ اهالی بنپورودلگان تا دهه چهل ش دراین فصل ادامه داشته وبا پیدا شدن موتورپمپ واباد شدن منطقه حاصلخیزدلگان وکاشتن نخل خرما در بنپور که پس از تقسیم املاک حالصه بین اهالی بنپور رواج پیدا میکند. وازا ن ببعد کوچ اهالی دلگان بن پوردر فصل خرما بمناطق مذکورمتوقف میشود.

پیش ازورود سردار ولشکرش به فنوج نوابخان سرپرست طایفه بامری طبق معمول هرساله درفصل هامین به فنوج میامدند ودر اطراف فنوج در جای بنام دن گجران که زمینی خالی است وغرب ابادی واقع شده بامری ها در انجا منزل میکنند. ضمنا اهالی هر ده روستای از مناطق لاشار مسکوتان وفنوج از امدن بنپوری ها وبامری ها استقبال میکردند وبرای شان کپ میساختند وخرمای مجای میداند.
وپس از سه الا چهارماه توقف دراین مناطق با خوشی وخوشحالی بطرف بنپوردلگان برمیگشند. ودر مقابل اهالی مناطق ذکر شده هم در فصل برداشت گندم به بنپور میرفتند ودر درو کردن گندم کمک میکردند وسهمیه میگرفتند و زن بچهایشان خوشهای گندمی که بر روی زمین افتاده بوده برای خود جمع میکردند واز این طریق توشه سال خود را تا حدودی فراهم میکردند ومردم این مناطق که بطرف بنپور میرفتند میگفتند ما برای ( کشکار چنی ) میرویم
کشکاربمعنی خوشه ای که بزمین افتاده وطرف برای خود جمع میکند گفته میشده وهمچنین اهالی بنپور دلگان میگفتند ما برای ( پون چنی ) میرویم پون هم بمعنی خرمائی است که از نخل بزمین می افتد وطرف برای خود جمع میکند بدون اینکه صاحب نخل اعتراضی بکند. بهر صورت اینها اصطلاحاتی بود که دران وقت معمول بوده ( پونچن وکشکار چن) ولی طرفین چنان با محبت با همدیگر رفتاروبرخورد میکردند وهمدیگر را مهمان وعزیزمیدانستند وچنان رابطه گرم وحسنه بوده که بامری شیعه کوچکترین نگرانی نداشته وهمدیگر را برادر ودوست رفیق میدانستند واصلا مسئله ای بنام شیعه وسنی درمیان مردم بلوچستان دران زمان مطرح نبوده وانچه را بیان نمودم نقل قول نیست خود سالها شاهد ان روابط برادرانه بوده ام .

ولی اکنون انچه میشنوید ومی بینید از برکت وجود حکومت اسلامی است که بلوچ به خودی وغیر خودی وشیعه سنی تقسیم شده.

از اصل مطلب دورشدیم گفتیم فصل خرما بود که نواب خان هم همراه دویست سیصد خانوار بامری پیش از امدن لشکر سردار وارد فنوج شده بودند نوابخان هم با سردار تماس میگیرد وامادگی خود را جهت کمک در جنگ با اسلام خان اعلام میکند وسردار هم او را مورد توجه قرار میدهد واز همراهی نواب خان خوشحال میشود . ضمنا نامبرده درجه سرتیپی داشته وبوی سرتیپ نواب خان میگفتند ولی در این زمان دولت قاجاربساط خود را جمع کرده وبنپور پهره مکران را دراختیار سردارسعید خان گذاشته بودند .

خلاصه مطلب چهار شاخه تنباکو مسیر جنگ را از اسلام خان بطرف نواب خان بر میگرداند
وحالا بنقش تنباکوتوجه بکنیم که چه اتشی بپا کرد درست در همان روزی که قرار است سردار دستور حمله را بدهد .
زارع ماه بی بی همسر مرحوم سردارعبدالله خان که دختر میرخیرمحمد و خواهر رستم خان مبارکی حاکم اهوران است در فنوج سکونت داشته زارع وی از ابادی بند مالوم تنباکوها را درو کرده وجهت خشک کردن بطرف فنوج میبرد. وراه بندمالوم از دن گجران میگذرد وازوسط بازار بامری ها . نواب خان متوجه میشود الاغی بار تنباکومیباشد صدا میزند که این بار تنباکو مال کیست زارع میگوید مال ماه بی بی نوابخان میگوید سه چهار شاخه تنباکو بنوکر من بدهید برایم بیاورد .
زارع در جواب حرف زشتی به نواب خان میدهد چون او را نمی شناسد نواب خان ناراحت میشود وبنوکرش میگوید او را چند تا سیلی بزن وچند شاخه تنباکو را هم از بار الاغ برداربا خود بیاورنوکر نواب خان هم دستور را اجرا میکند. زراع وقتی بدرمنزل بی بی میرسد میگوید این شما واین هم تنباکوهای شما من دیگر زراع شما نیستم .

بامری ها مرا کتک زدند ومقداری تنباکو را هم بزور برداشتند بی بی که نمیداند بامری کیست شروع بداد بیداد میکند که من بیوه زنی هستم وکسی را ندارم پسران من کوچک هستند که بامری زارع مرا کتک بزند وتنباکوی مرا بزورهم بر دارد. از قضا در همین موقع ( میردل ناروئی ) میرسد میپرسد بی بی جریان چیست چرا ناراحتی ماه بی بی میگوید وقتی ناروئی زنده ای وجود ندارد که بامری زراع مرا کتک بزند وتنباک مرا بزرو بردارد ضمنا ماه بی بی خواهر زاده سردار سعید خان است وهم عبدالله خان.

شوهرماه بی بی پسرعموی سرداربوده وپسران سردار عبدالله خان از ماه بی بی عبارتند از محمد علی خان یوسف خان وحسین خان ومهراب خان واز همسر دیگرش هم دو پسر داشته بنامهای لطفعلی خان وچاکرخان ضمنا یوسف خان پدر اقای محمد شیرانی است که اکنون ساکن درکشورسوئد میباشد وهم اقای دکترعظیم شیرانی از طرف مادرنوه سردارعبدالله خان است واز طرف پدر نوه سردارملک محمد خان شیرانزهی وبازهم نامبرده نوه میرمهیم خان اول حاکم لاشارهم میباشد چون مادرحسن خان پدر دکتر دخترمهیم خان است نامبرده اکنون در کشور انگلیس زندگی میکند این هم از اولاد ووابستگیهای ماه بی بی مبارکی .

میردل ناروئی از سخنان طعنه مانند بی بی نا راحت میشود قسم میخورد که من همین الان تلافی زراع شما را میگیرم وتنباکوها را برایت میاورم زراع را با خود بر میدارد که همراه من بیا وانهائیکه ترا زده اند وتنباکوها را برداشته اند بمن نشان بده میردل همراه زارع بطرف دن گجران میروند وبمنزل نواب خان میرسند زراع نوکر نواب خان را نشان میدهد .
ومیردل هم بدون سئوال جواب با قنداک تفنگ بسر نوکر نواب خان میزند وسرو صورت او را خونی میکند نواب خان از منزلش بیرون میاید ومیردل را میشنا سد میگوید اشتباهی شده من همراه شما میایم واز بی بی معذرت خواهی میکنم میردل میگوید احتیاجی به امدن شما نیست زود باشید تنباکوها را بمن پس بدهید.
نوابخان هم از سخنان گستاخانه میر دل عصبانی میشود میگوید من تنباکو را بشما نمیدهم خود تنباکوها را برای بی بی میپرستم ودر همین اثنا که میردل میخواست داخل کپر نواب خان بشود تا تنباکوها را بردارد نواب خان به او میگوید قدم جلوترنگذار که میردل بحرف نواب خان توجهی نمیکند تا میخواهد قدم بداخل کپر بگذارد نواب خان بطرفش شلیک میکند.
ومیردل بزمین می افتد ودر دم کشته میشود نواب خان اولین کاری که میکند میداند که بطرف انها حمله خواهند کرد . فوری بزن بچهای خود وسایر بامری ها دستورمیدهد بلا درنگ خانها را ترک بکنید ودست بچها را بگیرید بطرف هیمنی بروید ودر داخل نخلستانهای انجا پنهان بشوید اگر ما زنده ماندیم ترتیب رفتن شما را میدهیم زنان بامری با دست پاچگی خانها را

رها میکنند وبطرف هیمنی میروند هیمنی ابادی میباشد که تقریبا در ده کیلومتری بطرف شمال فنوج واقع شده ودر مسیر راه مسکوتان ودلگان است و بیشتر مالکان ان بلوچهای لاشاری هستند از طایفه مگونی هیمنی فقط یک نخلستان بزرگی است وزمین زراعتی ندارد . بهرجهت طولی نمیکشد وقتی ناروئیها از قتل میردل با خبر میشوند بدون اجازه سردار بطرف محل سکونت بامری ها حمله میکنند ونواب خان هم همراه بامری های مسلح که بیش از یکصد نفر میباشد .
درتپهای دن گجران سنگر میگیرند وتیراندازی شروع میشود جنگ ازا وایل ظهر تا نزدیک غروب ادامه پیدا میکند ونواب خان افرادش بمحاصره در میایند در همین موقع ضرغام به اتفاق میرهوتی خان دست به میانجیگری میزنند که ازمحاصره نواب خان دست بردارید سردار
میگوید من بیک شرط قبول میکنم که نواب خان باید ده هزار قرش ویکصد شترجریمه بدهد.
خواسته سردار را به اطلاع نواب خان میرسانند وی میگوید من در اینجا نه قرشی همراه دارم ونه شتری بمن فرصت بدهید به دلگان بروم قرش وشتر را تهیه کرده میپرستم .

سردار میگوید من بشرطی حرف نواب خان را قبول میکنم که باید پسرش را نزد من گروگان بگذارد. به او اجازه رفتن میدهم نواب خان این پیشنهاد را نمیپذیرد میگوید اگر همه ما کشته بشویم ولی من پسرم را گروگان نمیگذارم سرانجام میرهوتی خان که نواب خان وطایفه بامری را دوست ومتحد خود میداند که در زمان جد وی بنام میرهوتی خان اول عهد پیمانی بین شهدوست خان پدر نواب خان بسته میشود واکنون زمان ان رسیده بود که میر هوتی خان دوم نواب خان را یاری بکند ولی میرهوتی خان بد جوری گیر کرده از یک طرف بکمک سردار امده تا از اسلام خان دشمن خود انتقام بگیرد وازطرفی دوست وهمپیمانش بتله افتاده وباید برای نجات وی کاری انجام بدهد سرانجام میرهوتی خان نواب خان را قانع میکند.

که تو فعلا خواسته سردار را قبول بکن تا راه نجات شما فراهم بشود ومیگوید من تعهد میکنم در فرصت مناسب پسرشما را بسلامتی برگردانم نواب خان ناچار قبول میکند پسرش بنام علم خان را تحویل میرهوتی خان میدهد بعنوان گروگان ومیر هوتی خان بسردار میگوید علم خان را من نگهمیدارم واگر بدست ناروئها بیفتد او را میکشند. سردار هم قبول میکند که علم خان نزد شما باشد تا پول وشتر برسد. ان وقت علم خان ازاد است میرهوتی خان هم قبول میکند که علم خان را تا ان موقع نزد خود نگهدارد وبدستور سردار در همان شب محاصره برداشته میشود نوابخان به اتفاق عیال واولاد خود وبستگانش که درنخلستان هیمنی پنهان شده بودند وبا کمک یارمحمد سرپرست طایفه مگونی که در اطراف هیمنی سکونت داشته بد ستورمیرهوتی خان شتردراختیار نواب خان میگذارند تا زن بچهای خود را براحتی بدلگان برسانند بدین ترتیب نواب خان از معرکه جان بدرمیبردوبدون دادن تلفاتی وارد دلگان میشود .

روز بعد از این حادثه اسلامخان برای سردار پیغام می پرستد که من پتر شما میایم وعذر خواهی میکنم سردارهم بدون مشورت ضرغام ومیر هوتی خان پیشنهاد اسلام خان را قبول میکند. واسلامخان منزل سردارمیاید وعذر خواهی میکند وسردارهم میگوید ترا عفو نمودم بهر حال چهار شاخه تنباکوباعث شد ازدرگیری میان سردار واسلام خان جلو گیری بکند و ومسیرجنگ را بطرف نواب خان برگرداند . پس ازاشتی سردار واسلام خان اقایان ضرغام میرهوتی خان بخاطر مشورت نکردن با انها از سردار رنجیده وی هم در صدد دلجوئی انها بر میاید با ضرغام بگفتگو می نشیند وتا حدودی او را قانع میکند .
ولی ضرغام میگوید میرداد همراه من بود وبخاطر من کشته شد من جواب زن بچهای او را چه بدهم که رفتم میرداد رابکشتن دادم ودست خالی برگشتم . سردار میگوید درست است که میرداد همراه شما بوده ولی او ناروئی میباشد وخون او مربوط بمن است جواب زن بچهای او را من میدهم ضرغام با اکراه از منزل سردار بلند میشود وسردار بمیر هوتی خان هم پیشنهاد میکند که بخاطر من شما با اسلام خان صلح بکنید تا برای همیشه کدورتها برطرف بشود. میرهوتی خان میگوید من حرفی ندارم ولی پیش از ان شما هم به این خواسته من توجه بکنید وان این است که من صلاح نمیدانم شما بچه ای را بعنوان گروگان نگهدارید .

بخاطر من او را ازاد بکنید تا بدلگان برگردد ونوابخان انچه را قول داده عمل میکند سردار میگوید تو هم بمن قول بده اگر نواب خان زیر قولش بزند من ناچارم
بدلگان لشکر کشی بکنم در ان صورت تو همراه من میائی.
میر هوتی خان میگوید اگر نواب خان زیر قولش بزند من همراه شما میایم بعنوان نگهبان تو نه جنگ با نواب خان چون بین ما وطایفه بامری قسم وجود دارد سردار قبول میکند ومیگوید علم خان ازاد است او را بدلگان برسانید میرهوتی خان خوشحال میشود علم خان را همراه چند نفر مسلح روانه دلگان میکند وبپدرش میرسانند.

ونواب خان همراه همان افراد میرهوتی خان نامه ای برای سردارمینویسد ومیگوید اگرشما پسرم را تکه تکه میکردی طایفه بامری کسی نیست که جریمه بدهد. ومن این ننگ را برای طایفه بامری ارث نمیگذاشتم هدف من از گروگان گذاشتن پسرم نجات زن بچهای بامری بود
ومن اماده جنگ هستم وقتی نامه نواب خان به سردار میرسد او تمام سرا نیکه بکمک او امده بودند میگوید که من ششماه بعد بطرف دلگان حمله میکنم وشما در موعد مقرر در بنپور
حاضرباشید. همه قول میدهند که فرمان ترا با جان دل می پذیریم واز جمله میرهوتی خان هم میگوید من هم همانطوریکه وعده کرده ام با توهمراهم.

فقط دراین میان ضرغام میگوید من ازجنگ با طایفه بامری معذورم چون رودبار دلگان بهم وصل میباشند وما همسایه هم بند میباشیم جنگ با طایفه بامری بنفع ما نیست . ولی ضرغام از صلح سردار با اسلام خان دلخور شده بود که بدون مشورت با ایشان که این همه مخارج را متحمل شده بود واز رودبار بکمک او امده بود نگران میشود وبا ناراحتی ضرغام بطرف رود باربرمیگردد . وجریان صلح میرهوتی خان واسلام خان پیش میاید که سردار از هر دونفر خواسته که برای همیشه باید نگرانی وکدورتها بر طرف بشود وهر دوناچار به پیشنهاد سردار موافقت میکنند .
وقرار میشود ملاقات در جائی با حضور پسر بزرگ سرداربنام حسین خان دوم که جانشین اینده میباشد صورت بگیرد حسین خان پیش از امدن اسلام خان ومیر هوتی خان در محل ملاقات حاضر میشود تعدادی از همراهان ونگهبانان حسینخان افرادی از طایفه شگیمی هستند که بعنوان اسکورت مخصوص وی تعین شده بودند.

در ان روز اول اسلام خان همراه با اسکورت نگهبان وارد محل ملاقات میشود ومدتی بعد میرهوتی خان هم با همان وضع وارد محل ملاقات میشود ولی بمحض ورود میرهوتی خان
افراد شگیمی که اسکورت حسین خان بودند با مشاهده میرهوتی خان از پشت سرحسینخان که بحالت اماده باش ایستاده بودند سریع خود را پشت سرمیرهوتی خان قرارمیدهند وازحرکت شگیمها حسین خان بسیار ناراحت میشود . وحاضرین هم تعجب میکنند بهرجهت بازهم صلحی سطحی بین میرهوتی خان واسلام خان در فنوج انجام میشود.
وپس از پایان جلسه حسین خان بسردارمیگوید اسکورتهای خوبی برای من تعین کرده بودید وجریان را به اطلاع سردار میرساند واز حرکت غیر منتظزه شگیمها اظهار ناراحتی میکند ولی سردار میگوید انها حق داشته اند که چنین کاری بکنند چون میرهوتی خان را حاکم وسرپرست طایفه لاشار میدانند واگر انها نسبت به میر هوتی بی تفاوت باشند بی اعتبار حساب میشوند .
من هم بخاطر اعتبارومردانگی انها است که به انها خرج مواجب میدهم وانها را جز بهترین همراهان میدانم وروزیکه تفنگ مرا برداشته اند بمن گفته اند ما هه جا همراه شماهستیم بغیر ازلاشار. سردار میتواند تا حدودی از نگرانی حسینخان بکاهد این هم حرکتی از شگیمها بود که دران روز اتفاق میا فتد وحکایت ان بر جا ماند ه .

مثلی بلوچی ( هرکس پر وتی ابندا = پیشی مهترانی رندا )

بهرجهت لشکرکشی سردارپس ازاین حوادثی که در فنوج رخداد وتنها حاصل ان کشته شدن دوناروئی وپیدا شدن اختلاف شدید بین سردار ونواب خان بامری بود که بجنگی بزرگ مبدل میشود واقایانی که بکمک سردار امده بودند ومتحمل خساراتی میشوند وبدون هیچ نتیجه ای بطرف مناطق خود بر میگردند. ضرغام با ناراختی بطرف رودبار ورستم خان بطرف چانف ومیرهوتی خان بطرف لاشار وتنها اسلام خان با خوشحالی وجلب رضایت سردار بطرف بنت برمیگردد وخود سردار هم بطرف گه میرود ودستورات لازم را میدهد که دربنپورتدارک لازم گرفته بشود چو ن قراراست اول بهار بطرف دلگان لشکر کشی بکنند .

اینک با بیان دو بند ازسرودههای شاعر معاصر (ع ب ) قسمت ششم را بپایان میرسا نم

( کشوری می گنجین بلوچستا ن = چون ببیت ظلمین دشمنی استا ن )
( جنتی چار فصلین منی بوستا ن = زنده با ت با گین می بلوچستا ن )
پایان قسمت ششم
*****
موفق باشید عبدالکریم بلوچ