خواننده  گرامی،

این مطلب، تحلیل نسبتاً مفصلی از زمینه های پیدایش و رشد جنبش دانشجویی، تحت شرایط سلطه تروریستی رژیم اسلامی، پس از حمام خون دهه 60 در ایران است. بمناسبت فرارسیدن 16 آذر سال 1388، که بر بستر وجود یک جنبش انقلابی رخ میدهد، مطلب مزبور، بدون تغییر بازتکثیر میگردد. امید که نقشی روشنگرانه، در کسب درکی دقیقتر از تاریخ مبارزات دانشجویی، ایفا کند.

 

بازتکثیر: 7 آذر 1388- 28 نوامبر 2009

---------------------

شانزدهم آذر، در شرایطی دیگر

 

با گرامیداشت یاد دانشجوی دانشگاه آزاد سبزوار، توحید غفارزاده،

که در آستانه فرارسیدن 16 آذر، به دست جانیان اجیرشده رژیم اسلامی، به قتل رسید.

 

اکبر تک دهقان

11 آذر 1385- 2 دسامبر 2006

 

روز 16 آذر، روز دانشجو، در پیش است. این نماد مقاومت ضد دیکتاتوری و تجسم انقلابیگری نسل جوان، در سرزمین شکنجه و اعدام و گورهای دسته جمعی، و جولانگاه ضد انسانی ترین اشکال سلطه گری، فرامیرسد؛ روزی که طی بیش از نیم قرن در این کشور، امید و استقامت و کار و تلاش، برای برانداختن حکومت فقر و سرکوب و آدمکشی را، فراخوان داده است. دانشگاه، امروز علیرغم محدود شدن هر چه بیشتر حقوق اولیه دانشجویان، اخراج و تعلیق اکثریت دانشجویان مبارز، تاخت و تاز علنی دسته جات تروریست و حتی آغاز تفکیک جنسی اما، در شرایط سیاسی بمراتب رشد یافته تری، نسبت به سالهای قبل قرار دارد. اگر مبداً نضج گیری جنبش جدید دانشجویی را، 18 تیر سال 1378 محسوب کنیم، طی 7 سال، هم اینک، اولین مرحله جدید، و شرایط مساعد استقلال یابی آن، فرا رسیده است.

 

اعتراضات به عادت تبدیل شده در دانشگاهها، تمام یک سال اخیر را پوشانده است. در سالهای گذشته، هنوز توسل به مقاومت عملی، بجز در حالت یک شورش خودانگیخته، وجود نداشت. روحیه اعتراض بی پرده و دخالتگری سیاسی در سرنوشت کشور، در سطوح اولیه رشد آن قرار داشت. وضعیت حاکم بر مراکز آموزشی، آشکارا از شرایط ترور سالهای قبل، متأثر بود. امروزه دیگر، اعلام مواضع روشن علیه سرکوبگری، و به زیر سوال بردن این دستگاه ددمنشی، به واقعیتی تکرار شونده ارتقاء یافته، به بخشی از هویت سیاسی جنبش دانشجویی، فراروئیده است. توده دانشجو از زیر آوار کشتارهای دسته جمعی، و بختک دستگاه عریض و طویل ترور، پس از طی روندی عکس العملی علیه عوامفریبی اصلاح طلبان اسلامی، بتدریج بمثابه یک نیروی اجتماعی مستقل، سربلند میکند.

 

نیروی اجتماعی دانشجو و اعتراضات روزمره آن، هنوز از معضلات اساسی و انکارناپذیری رنج میبرد. کاستیهای بزرگ موجود، به هیچ شکلی، جز از طریق تلاش مستقیم و آگاهانه در این جهت، قابل حل نیست؛ میانه بازی و تبدیل مبارزه به موضوعی تفریحی- مجازی، نظیر جریانات چپ اپورتونیست( راه کارگر و  " کمونیسم" کارگری ) و چپ منفعل در خارج ( مدعیان منتسب به تاریخ فدایی- اقلیت و حزب " کمونیست" کومله)، نتیجه ای جز الصاق جنبش دانشجویی به  جریان اصلاح طلبی اسلامی و لیبرالیسم ارتجاعی را، بدنبال نخواهد داشت. در حالیکه در جامعه ای که سرنوشت آن، حتی سرنوشت حل معضلات خاورمیانه، به یک تحول انقلابی پیوند خورده است، ارتجاعی ترین راه حل، یعنی کشاندن کشور به جنگ داخلی و بحرانهای فرسایشی بی انتها، همانا میداندار شدن دوباره اصلاح طلبان اسلامی است. از این طریق روشن است، که پرداختن به کاستیهای کنونی جنبش دانشجویی، بمثابه نیروی متحد طبقه کارگر، تا چه میزان اهمیت دارد.

 

نسل مبارز گذشته در دانشگاهها، که نقشی بسیار مؤثر در زمینه سازی و به پیش راندن انقلاب بهمن ایفا کرد، هنوز از شرایط سیاسی مقطع سال 32 دور نشده، شکست ناشی از کودتا، بر فضای دانشگاهها، سنگینی میکرد. بتدریج تا انتهای دهه 30، دانشگاههای کشور، انباشته از دانشجویانی گردید، که خود در روزهای وقوع کودتا، در دوران دانش آموزی قرار داشته، از جریان محافظه کار وابسته به حزب توده و جبهه ملی، متأثر نشده، بلکه از درک علل شکست جنبش دموکراتیک- کارگری و عواقب تحقیر آمیز آن، تأثیر گرفته بودند. فضای حاکم بر بحثهای محیطهای دانشجویی در دهه 30، قبل از هر چیز، بر نقد عملکرد جبهه ملی و حزب توده متمرکز گشته، زمین بکری برای رویش جوانه های نسل بعدی دانشجویان کمونیست، و توسل به مبارزه ای انقلابی، در پرتو نتایج این نقد را، فراهم ساخته بود. از میان این نسل جدید، جریان نوین جنبش دانشجویی و چپ انقلابی نزدیک به آن، شکل گرفت.

 

دانشگاه و جنبش دانشجویی در دوره مبارزات ضد سلطنتی، متأثر از کودتای امپریالیستی 28 مرداد سال 32، خصلت ضد سلطنتی و ضد امپریالیستی آشکاری داشت. بزرگداشت روز 16 آذر، نه بعنوان یادآوری روز خاص یک صنف اجتماعی، یا برگزاری مراسم عزاداری، بلکه اقدام تهاجمی فعالترین بخش جامعه، علیه رژیم سلطنتی و نفوذ قدرتهای امپریالیستی، و اعتراضی علیه سرنگونی دولت  مصدق، محسوب میگردید. از این رو، مبارزات دانشجویی در رژیم گذشته، یکی از سرچشمه های اصلی تجدید حیات چپ انقلابی، و تأسیس سازمان چریکهای فدایی خلق ایران گشت. اگر جنبش دانشجویی در دوره گذشته را، نیروی ذخیره و پشتیبان مبارزه مسلحانه توسط این سازمان بحساب آوریم، مطمئناً به بیراهه نرفته ایم. به اینترتیب، درک رادیکالیسم مبارزات دانشجویی و میزان تأثیرگذاری آن بر سایر جنبشهای اجتماعی، نباید کسی را متعجب کند؛ از آنجا که این اعتراضات در اساس، پاسخ همه توده های لگد مال و سرکوب شده، علیه تحکیم مجدد سلطه رژیم پهلوی و سیطره امپریالیسم آمریکا بر شئونات کشور  را، در خود حمل میکرد.

 

پیدایش نیروی اجتماعی دانشجو در دوره گذشته، با تغییرات اقتصادی- اجتماعی بنیادی، تسریع توسعه سرمایه داری، و ظهور یک طبقه کارگر متمرکز در صنایع جدید تلاقی کرده، از زمینه بسیار مناسب ایجاد ارتباط با کارگران کمونیست، و فعالیت انقلابی مشترک برخوردار گردید.  جامعه ایران در این مقطع، هنوز یک جامعه سرمایه داری محدود به شهرهای بزرگ بوده، بخش اعظم جمعیت روستایی، از تحولات زیربنایی به دور مانده بود. علیرغم تسلط شیوه تولید سرمایه داری، مناسبات فئودالی عملاً پابرجا بوده، باوجود وزنه تعیین کننده مالکیت خرد در روستاها، مناطق غیر شهری، حوزه تحت نفوذ فئودالهای بزرگ محسوب میگردید؛ از این گذشته، میلیونها نفر از مردم روستاها، فاقد زمین بوده، در رابطه ای شبه برده گی ( " بیگاری") با اربابان فئودال، قرار داشتند. تحولات سیاسی دهه 30 شمسی، تغییرات سیاسی در آمریکا و عوامل متعدد دیگر، به رفرم ارضی در کشور منجر شده، آخرین ضربات را بر موانع فئودالی توسعه سرمایه داری وارد آورد. دهه 40، به معنی واقعی کلمه، دهه سرعت گیری توسعه تولید کالایی، و تسلط همه جانبه مناسبات سرمایه داری در ایران است. توسعه سرمایه داری، تولید خرد سنتی در شهر و روستا را به عقب رانده، نیروی کار شاغل در صنایع بزرگ را، به سطح %40 کل اشتغال موجود ارتقاء داد( سال 55). پا به پا و در نتیجه این تحول، هر چه بیشتر دانشگاههای  جدید تأسیس گشته، نیروی اجتماعی دانشجو، بلحاظ کمی و کیفی، فوق العاده افزایش است. بنفع قدرت گیری جنبش دانشجویی در دوره مذکور، عوامل متعددی که اهمیت ساختاری دارند، عمل میکنند.

 

مبارزات دانشجویی در رژیم سلطنتی، در شرایط بین المللی بسیار مساعدی نضج گرفته، گسترش می یافت. در دوره فوق، هنوز کمونیسم یک قدرت بین المللی، و بر نیمی از جهان تسلط داشته، یا تأثیرات غیر قابل چشم پوشی بر روندهای سیاسی، باقی میگذاشت. سراسر جهان، عرصه مبارزه ضد امپریالیستی توده های میلیونی، برای برانداختن یوغ برده گی قدرتهای استعماری سابق، و یا امپریالیسم جدیداً به میدان آمده آمریکا بود. در پرتو وجود اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی دیگر، روح مقاومت در برابر سلطه گری قدرتهای سرکوبگر و عدالت خواهی در جهان رشد کرده، هیچ تحول جدی در عرصه ملی، بدون تعهد به عدالت خواهی کمونیستی، قابل تصور نبود. همین بستر مناسب بین المللی، نقش اصلی را همچنین، در اوج گیری مداوم مبارزات دانشجویان ایرانی در خارج از کشور ایفا کرده، رژیم سلطنتی را تحت فشارهای محدود کننده قرار میداد. فعالین دانشجویی در خارج، در ارتباطی وسیع با جنبشهای انقلابی- دموکراتیک قرار داشته، مداوماً تأثیرات ناشی از این روابط، به عرصه کشمکشهای سیاسی در کشور و فعالین داخل، منتقل میگردید.

 

جنبش دانشجویی جاری در کشور اما، در تکوین و توسعه بعدی خود، همچنین در محتوا و نوع رابطه آن با سازمانهای سیاسی، از منطق دیگری تبعیت میکند. نقطه آغاز شکل گیری اولین نسل فعالین جدید دانشجویی، تاریخ سیاسی آن و جامعه او، شرایط بین المللی و حتی روانشناسی، روحیات و عادات رایج در این نیرو، با دوره گذشته، تماماًً متفاوت است. همین تفاوت نیز، آن را ناچار به عبور از پیچ و خمهای متعددی ساخته، تاکنون از قطعیت یافتن جهت گیری سیاسی، اشکال مبارزه، نوع سازماندهی، استقلال یابی و ارتقاء به سطح یک جنبش سراسری سیاسی، جلوگیری نموده است.

 

سرکوب هولناک نیروهای کمونیست و مبارز، برخلاف دروغپردازیهای وقیحانه مدافعین رژیم سابق، از فردای سرنگونی نظام سلطنتی آغاز شد. اساساً تأسیس رژیم اسلامی، علیرغم ادعاهای جریانات ارتجاعی ملی- اسلامی و توده ای- اکثریتی، نه در پاسخگویی به نیازهای یک جنبش" ملی- دموکراتیک"، که وجود خارجی نداشت، بلکه علیه یک انقلاب رادیکال و رشد یابنده در اعماق جامعه،  سرکوب و مجازات بیرحمانه مردم قیام کننده، و نابودی هر چه سریعتر انرژی آزاد شده از طریق انقلاب بهمن، ضرورت یافته بود: این انقلاب بزرگ، به وقوع  قیام مسلحانه توده ای و پیدایش شوراهای کارگری منجر شده، بدترین شرایط ممکن را برای سرمایه داران، بقایای نظام سلطنتی، نهاد فوق ارتجاعی مذهب اسلام، جناح فاشیستی اقشار میانی و قدرتهای امپریالیستی، بدنبال آورده بود. نیروی اجتماعی دانشجو، در کنار طیف وسیعی از کارگران کمونیست، قدرت شورایی در ترکمن صحرا، مردم  کردستان، و بخشهای پیشرو در کشور، به جزئی از نیروی مقاومت اصلی، علیه تثبیت شرایط برده گی اسلامی مبدل گردید؛ بویژه اینکه، دانشجویان و دانش آموزان، نقش بسیار مؤثری در بسرانجام رساندن قیام 22 بهمن، ایفا نموده، با روح این تحول بزرگ، آموزش یافته بودند. بدلیل محدودیتهای وسیع در کارخانجات و همدستی افراطی سرمایه داران با دستگاههای سرکوب، برای تسویه کارگران کمونیست و انحلال شوراهای کارگری، دانشگاهها  و مدارس کشور، کردستان و ترکمن صحرا، به سنگرهای اصلی مقاومت، فرا روئیدند. با وقوع چندین رویداد سرنوشت ساز، بویژه، کشتار رهبران شوراهای ترکمن صحرا و اضمحلال قدرت شورایی، تهاجم به دانشجویان و تعطیل دانشگاهها، توسل راهزنی دارودسته فرخ نگهدار- علی کشتگر در سازمان فدایی و تبدیل نیروی متوهم به خود به بخشی از ماشین سرکوب، آغاز جنگ ارتجاعی ایران و عراق، تسلط  نیروهای نظامی رژیم بر شهرهای کردستان، و استحاله شوراهای کارگری، سرانجام توازن قوای سیاسی در کشور بطور برگشت ناپذیری، به نفع سرمایه داران و رژیم اسلامی، تغییر کرد. از روز 30 خرداد سال 60، کشتار سیستماتیک و از قبل طراحی شده کمونیستها و مبارزین، و این قبل از همه، یعنی دانشجویان، دانش آموزان، کارگران کمونیست، معلمان، استادان، نویسنده گان و فعالین سیاسی در کردستان، آغاز گشت. با شکست انقلاب بهمن در انتهای سال 60، اکثریت قریب به اتفاق فعالین دانشجویی و دانش آموزی قتل عام شده، اثری از نسل جوان انقلاب بهمن، بجز بخشی از زندانیان مقاوم، باقی نمانده، کشتار تابستان سال 67 نیز، نسل کشی کامل در رژیم اسلامی را، به انتها رساند. از این طریق نه فقط جنبش دانشجویی شکل گرفته از دوره کودتای 28 مرداد سال 32، به معنی واقعی کلمه به انتها رسید، بلکه دانش آموزان و نوجوانان آگاه نیز، طعمه جوخه های آدمکشی طبقات حاکمه گشته، پیدایش نسل جدید فعالین دانشجویی، متکی بر تجارب دانش آموزان تآثیرگرفته از انقلاب بهمن نیز، غیرممکن گردید. این شرایط دردناک، فاجعه بار و بیسابقه در تاریخ جنبشهای انقلابی در قرن بیستم، زمینه تکوین نسل جدید این نیروی اجتماعی و نقطه عزیمت بعدی جنبش دانشجویی را، بر بستری بسیار نامناسب، و کاملاً متفاوت از گذشته قرار داد.

 

جنایات این رژیم بربرمنش، تجار بازار، سرمایه داران بزرگ و خرده بورژوازی متحد آنان، به کشتار انقلابیون، و تیشه زنی به ریشه فرهنگ مبارزه، و احساس مسئولیت اجتماعی، خلاصه نشد. این گروه پست ترین سلطه گران تاریخ ایران، فرصت جنگ و تخریب ناشی از آن را، مغتنم شمرده، به تکه پاره ساختن و درهم شکستن بافت متمرکز تولید صنعتی دست زده، نقش طبقه کارگر، از این طریق، امکان سازمانیابی نیرویی انقلابی علیه نظم موجود را، نسبت به گذشته، بطور مؤثری تقلیل دادند؛ این واقعیتی است که درصد کارگران صنعتی، در مجموع شاغلین کشور، نزدیک به نیمی از سطح پیش از استقرار رژیم اسلامی تنزل یافته است( از %40 در سال 55، به %24 از مجموع شاغلین، در اوایل دهه 70). در کنار آن، هجوم بخش بزرگی از روستاییان به شهرها، در جستجوی کار و یا آواره گی ناشی از جنگ، و شاغل شدن در فعالیتهای خرد و دلالی، بازهم تضعیف موقعیت طبقه کارگر صنعتی را، تسهیل کرده است.  کشاندن جامعه روستایی به درون تحولات سرمایه داری، که در رژیم گذشته، جز جمعیتی برای تحمل محرومیت  و تحقیر و تمسخر( داهاتی!!) نبودند، در دست بورژوازی تجاری  و خرده بورژوازی متحد آن، به پله پرشی برای گسترش اقتصاد خرد در روستاها مبدل شده، به جزئی از سرمایه داری کوچک وسعت گرفته در شهرها، منضم شد. این روند که بخودی خود در یک نظام دموکراتیک، میتوانست به بهبود زندگی شهروندان روستایی منجر گردد، در دست رژیم ترور، به وسیله ای برای کوچک تر ساختن طبقه کارگر، و ممانعت از گسترش اقتصاد متمرکز بدل شد. از سوی دیگر، لطمات سنگین به صنایع نفت و تأسیسات آن، کاهش سرمایه گذاریهای ساختاری، بجای آن، رواج تولید خرد مختص مبادله در بازار سنتی اسلامی، و تورم سهم مشاغل ناشی از دلالی واردات کالاهای خارجی، مستقل از این و یا آن سیاست، دینامیزم طبیعی توسعه صنعتی متمرکز را، تماماً تخریب کرد. این تغییر ساختاری در مبانی پایه ای یک جامعه سرمایه داری، همچنین از آنجا امکانپذیر گردید، که خرده بورژوازی شبه فاشیستی، یعنی نیروی اصلی جنگ و شکنجه و جوخه های اعدام، لباس شخصی ها، عربده کشان و پاسداران و بسیجیان، یک پایه اصلی ائتلاف طبقاتی حاکم را تشکیل داده، ایجاد تسهیلات وسیع برای رشد آن، به هزینه درهم شکستن تمرکز طبقه کارگر، خود به این وسیله، از نیازهای حفظ این ماشین آدمکشی و تخریب و از  ماهیت این ائتلاف فاشیستی، ناشی میگردید. در کنار همه عوامل ذکر شده، صرف منابع هنگفتی از ثروتهای کشور برای تغذیه دستگاه ضد انسانی مذهب و خیل انگلهای وابسته به آن، خسارات مالی بیش از 1000  میلیارد دلار، ناشی از جنگ ارتجاعی، کمکهای وسیع به گسترش تروریسم در جهان، از آن میان، سالانه بیش از 300 میلیون دلار بنفع دسته جات اسلامی در لبنان و فلسطین را، میتوان نام برد. آگاهی به حقیقت بالا، یکی از دلایل اصلی عدم تشکل یابی مستقل کارگری را، علیرغم اینهمه فداکاری کارگران مبارز شرکت واحد، روشن میسازد. از آن گذشته، روند تحولات اقتصادی بالا توضیح میدهد، چرا طبقه متوسط، به سلطه این رژیم وحشی عادت کرده، نسل قدیمی آگاه آن، یعنی جناحی از روشنفکران، نویسنده گان و هنرمندان، ادامه سکوت در برابر جنایات هولناک دهه 60، و سلطه کنونی قوانین ددمنشانه اسلامی را، تحمل کردند؛*1 از آنجا که این گروه نیز، با تولید و ترویج فرهنگ یک جامعه به اعماق اقتصاد خرد و بدوی پرتاب شده، به بخشی از بازیگران سرمایه داری اسلامی تبدیل شده، نیازهای فرهنگی جامعه خرده سازان و دلالان را تأمین ساخته، در حفظ آن، خواسته و یا ناخواسته، ذینفع گردیدند؛ اینکه برخی از نویسنده گان و هنرمندان، با تبلیغات ضد کمونیستی مداوم، از مدافعین فعال جریان دوم خرداد، و مخالف هر گونه دخالتگری سیاسی کانون نویسنده گان، آگاهانه در این جهنم انباشته از خون و کثافت، کسب و کار میکنند، کشف علل آن، دیگر به عقل زیادی نیاز ندارد. سلطه رژیم ترور در ایران، بر اقتصاد سیاسی معینی متکی است که آثار آن، قبل از همه به زیان طبقه کارگر، بنفع سرمایه بزرگ دلال کالاهای وارداتی، بازار اسلامی، خرده بورژوازی ارتجاعی و طبقه متوسط مسلط بر دستگاههای دولتی، تمام شده است.

 

شروع جنگ ایران و عراق و سپس قتل عامهای دهه 60، باعث غلبه فرهنگ اسلامی، یعنی مرگ و نیستی و قربانی شدن و قربانی ساختن، روضه خوانی، سینه زنی، عوامفریبی و ریاکاری آخوندی، نمازهای جماعت سرکوبگرانه و مشوق بیرحمی و خون ریزی، نفی بدیهی ترین آثار زندگی مدرن برای مردم معمولی، تحمیل بی حقوقی مطلق به زنان، یعنی نیمی از جمعیت کشور، و نابودی همه دستاوردهای مبارزات مردم ایران، از انقلاب مشروطیت به بعد گردید. شرایط سرکوب تروریستی در کشور، به ترس و وحشت همگانی از شکنجه و اعدام انجامیده، مخفی شدن، ظاهرسازی و دروغ و " تقیه"، به سطح ارزشهای حاکم در جامعه، ارتقاء یافت.  شکست انقلاب بهمن، فرهنگ یاس و ناامیدی و بیزاری از کار متشکل را، به فرهنگ همگانی مبدل ساخت. اظهار نفرت از انقلابیگری و نفی هر تلاش آگاهانه برای تغییر شرایط، مد روز شده، وسیعاً از سوی جریانات ارتجاعی، نظیر مدافعین رژیم ساواک و اصلاح طلبان اسلامی، تشویق و تشدید گردید.

 

این شرایط از یک طرف به تهاجم به هر اثری از فعالیت و فکر انقلابی منجر شده، از سوی دیگر، جناح افراطی سرمایه داری، یعنی مدافعین رژیم پهلوی را، بعنوان تولید کننده فرهنگ آلترناتیو در مقابل فرهنگ اسلامی، به صحنه آورد؛ از آنجا که نابودی مدافعین دموکراسی و سوسیالیسم، و از بین رفتن مانع عرض اندام ارتجاع سلطنتی، نیروی ارتجاعی تر از رژیم حاکم را، به بازیگر اصلی رقابتهای سیاسی داخلی مبدل ساخت. رژیم اسلامی و متحدین پیدا و ناپیدای سلطنت طلب آن، جامعه را به جولانگاه فرهنگ و عادات ارتجاعی- اسلامی و روحیات و علائق راست افراطی سلطنتی، بمثابه آلترناتیو مقابل آن، کشاندند. هیچگونه شرایط و امکانات علنی و غیرعلنی و حتی گروهی از نسل جوان، که از چنبره این کشمکش ارتجاعی برای بازسازی اسلامی- سلطنتی جامعه، مبرا بماند، باقی نماند. هر دو نیروی ارتجاعی، وسیعاً به ساختن فرهنگ دوری ازمبارزه، نفرت پراکنی علیه مسئولیت اجتماعی، و نفی کاروتلاش نسل گذشته پرداخته، سیاست لعن و نفرین انقلابی گری، قطع رابطه با تاریخ انقلاب بهمن، و پناه بردن به مخدرهای ارتجاعی، نظیر شوهای فرستنده های تلویزیونی فارسی از خارج،  مواد مخدر، هنر و ادبیات اسلامی – عرفانی، مراسمهای مذهبی و نظایر آن،  تار و پود جامعه را فرا گرفت. به این فضای غیر قابل تحمل، برپایی مصاحبه های تلویزیونی هر روزه از توابان و له شده گان در زیر شکنجه های ضد بشری را اضافه کنیم، در این صورت وضعیت  فرهنگی ارتجاعی، آشکارتر میگردد.

 

با پایان کشتار هزاران نفر از دانشجویان و دانش آموزان، از اواسط سال 1361، بتدریج  دانشگاههای کشور، شروع به کار کرد. رژیم اسلامی با ایجاد نظام سرکوب و کنترل گسترده، ورود به دانشگاهها را برای نسل جدید، به جهنمی غیرقابل تحمل مبدل ساخت. چندین نهاد سرکوب و تحمیق، در رأس آن، دفتر نماینده گی سران روحانی رژیم، دفتر تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه، نهادهای گزینش و بسیج و بازجویی و حراست، و بخشهای متعدد تسویه و کنترل دانشجویان و استادان بوجود آمدند. تحصیل در دانشگاههای اسلامی، تحت شرایط فقدان نسل مبارز سهیم در انقلاب بهمن، در کشوری که بر آن گرد شکست و ناامیدی پاشیده شده، زیر سم گله های وحشی حزب الله، نعره های  "جنگ جنگ تا پیروزی"، و " منافق مسلح، اعدام باید گردد" میلرزید، از سال 61 به بعد آغاز گردید. این آن مقطعی است که دانشجو، بصورت یک نیروی اجتماعی، از نو، تحت شرایط ترور و شکست و فقدان هرچشم اندازی برای جامعه، شکل میگیرد.

 

شکست انقلاب بهمن، به تخطئه فرهنگ مبارزه انقلابی، و رواج انحلال طلبی در صفوف اپوزیسیون قانونی و غیر قانونی، وسیعاً دامن زده، ترویج نظریات ضد کمونیستی، و ترجمه وانتشارگسترده آثار ضد انقلابی را، برای ارضاء نیازهای شرایط نفی ضرورت مبارزه، تسهیل ساخت. بازار کتاب و مجلات علنی، در پناه حمایت یک رژیم ترور، به محیط کشف نواقص ادعایی مارکسیسم مبدل شده، آثار ضد لنینی، در رأس کتب علنی " مارکسیستی" قرارگرفت. نویسنده گان و مترجمان، توابین سیاسی، اکثریتی ها و توده ای های ادغام شده در رژیم اسلامی، به تجزیه و تحلیل فلسفی این یا آن دیدگاه مارکسیستی متوسل شده، شکست انقلاب در نتیجه درنده خویی طبقه سرمایه دار را، که در مقابل چشمان آنها و با همکاری فعالانه خود آنها تحمیل شده بود، متوجه لنین ومارکس ساختند. رواج دیدگاههای کائوتسکی، برنشتاین، تروتسکی، و حتی تحریف محتوای آثار مارکس، انگلس، روزا لوگزامبورگ و گرامشی، همه و همه، برای حذف مارکسیسم- لنینیسم، جایگزینی سازش با وضع موجود، بجای مبارزه متشکل علیه آن، رواج یافت. نشریات روشنفکری چاپ داخل و خارج، بعد از سلطه شرایط دهه 60، از مضمون و محتوای بالا، انباشته شدند. چنین نویسنده گان و مبلغینی که عوامفریبانه دست به کشف دوباره سوسیال دموکراسی میزدند، به مخاطبین خود اما توضیح نمی دادند، که چرا نمی توان در شرایط ایران، یک حزب سوسیال دموکرات، بر اساس نظریات برنشتین و کائوتسکی ایجاد کرده، در مقابل ترور روزمره مردم، مقاومت کرد؟ ادعاهای سوسیال دموکراتیک آنها، نه از نقد مارکسیسم- لنینیسم و شناخت روشهای مؤثرتر مبارزه، بلکه از نیازهای اجتماعی طبقات میانی، در توجیه سازش با شرایط حاکم، تنها گذاشتن مردم، و ترک هر گونه مبارزه متشکل ناشی میگشت.

 

غلبه مشی سیاسی انحلال طلبی در صفوف نیروهای چپ اپوزیسیون، کمتر از عناصر و جریانات  "چپ قانونی"، نبوده، چه بسا از غلظت بیشتری برخوردار بود. در این میان سه گرایش اصلی در پیدایش " جنبش" انحلال طلبی در اپوزیسیون چپ قابل مشاهده، و تشریح مختصر هر یک نشان خواهد داد، جنبش جدید دانشجویی در آغاز تکوین خود، از چه محدودیتهای بزرگی رنج میبرد. این سه گرایش به تغییر و تحولات در درون سازمان چریکهای فدایی خلق ایران- اقلیت، جریانات طیف موسوم به خط 3 ( عناصری از سازمان پیکار، سازمان کومه له، گروه اتحاد مبارزان "کمونیست"- سهند) و جریان راه کارگر، میتوان نام برد. با آغاز ترورهای گسترده رژیم اسلامی از 30 خرداد سال 60، بخشی از عناصر فرصت طلب، که در موقعیت اعضاء و کادرهای سازمانهای چپ قرار داشتند، به روشهای انحلال طلبانه برای شانه خالی کردن از مقاومت و حفظ  روابط تشکیلاتی، روی آوردند. اگر از جناحها و افرادی که پس از تحمل ضربات پلیسی و تحت شکنجه، به مبارزه پشت کردند، صرفنظر کنیم، در اینصورت، باید به سراغ عناصر و گرایشهای فعال در جامعه رفته، به برخی از آنها، اشاره کنیم.

 

انحلال طلبی در سازمان چریکهای فدایی خلق ایران- اقلیت، با ظهور گرایشات منتقد کمیته مرکزی، فعال گردید. اتخاذ مشی مقاومت مسلحانه و تشکیل جوخه های رزمی، که بخش بزرگی از تشکیلات قادر به پذیرش و عمل به آن نبودند، کشمکشهای درونی را شدت داده، گروهی از اعضاء( 5 نفر)، تحت عنوان متسعفیون، در روزهای برگذاری کنگره اول در آذر ماه 60 درتهران، از سازمان فاصله گرفتند. این گروه، در نقد تاکتیکهای سیاسی نادرست، بی چشم انداز و غیر عملی جناح غالب( (جناح رفیق هادی، همراه با آن، گرایش فرصت طلب و ظاهراً رادیکال عباس توکل)، به میزانی حقانیت داشته، اما قادر به ارائه هیچگونه راه حل عملی، برای ادامه فعالیت، و حفظ  سازمان در داخل نگشت. از این رو، به انحلال طلبی آشکار غلطیده، عملاً به نفی حضور فعال سازمان در متن تحولات سیاسی رسیده، تنها راه را، ترک عرصه عمل، و خروج از کشور یافت. گرایش دیگری با پوشش  "سوسیالیسم"، در اوائل سال 61، از سازمان جدا شد، که ظاهراً به فعالیت " کارگری"، معتقد بوده، حفظ وایجاد تشکهای شورایی را، مضمون سیاست سازماندهی کارگری قرار میداد. این گرایش( موسوم به گرایش سوسیالیستی و یا الف-رحیم)، که در منگنه دیدگاهها و متدولوژی روشنفکری- آکادمیک اسیر بود، عملاً جز قطع فعالیتهای سازمان فدایی، و تأسیس گروههای مطالعاتی، آلترناتیو دیگری برای عرضه نداشت. سومین گرایش انحلال طلب در سازمان فدایی، گرایشی نزدیک به سازمان مجاهدین، تحت رهبری عضوی از کمیته مرکزی، مهدی سامع، بدترین و ارتجاعی ترین راه حل ممکن را، در برابر سازمان قرار داد. این گرایش خواهان ورود به شورای ملی مقاومت، که ائتلافی از سازمان مجاهدین، بنی صدر و برخی گروهها و عناصر کوچک و پراکنده بود، گردید. جناح فوق یک گرایش افراطی انحلال طلب، که استقلال سیاسی- تشکیلاتی سازمان کمونیستی را نفی کرده، خواهان ادغام آن در یک جریان ارتجاعی، با هدف تأسیس یک رژیم مذهبی دیگر بود؛ صرفنظر از اینکه، این ائتلاف بورژوایی، تحت بهترین شرایط هم، قادر به جلب اعتماد مردم و تغییر اوضاع نبود. این جریان، پس از ناکامی در تحقق هدف ضد انقلابی خود، در اوائل سال 62 از سازمان جدا شده، به شورای ملی مقاومت مجاهدین پیوست.                                                           

 

تشدید شرایط سرکوب در کشور، بازهم به دامن زدن به اختلافات داخلی منجر شده، به پیدایش دسته بندی های جدید در سازمان فدایی- اقلیت، منجر گردید؛ ادامه این روند، از درگیری مسلحانه 4 بهمن سال 64،  و انحلال کامل سازمان از سوی دسته جات درونی آن، سر در آورد. فعالیت گیاهی محافل شکل گرفته ناشی از انشعابات سازمان، پس از سال 64، چیزی جز ادامه انحلال طلبی، بمنظور ممانعت از ایجاد تشکل مجدد، در طیف نیروهای این سازمان نیست. این نشان میدهد، انحلال طلبی بمثابه تئوری و پراتیک اقشار میانی و اشرافیت کارگری، ادغام شده در سازمان کمونیستی، و در شرایط شکست انقلاب بهمن، تا چه میزان در حفظ شرایط پراکنده گی کنونی ذینفع است. غلبه انحلال طلبی بر تئوری و پراتیک سازمان چریکهای فدایی خلق ایران- اقلیت، بدون تردید، یک عامل جدی در تخریب پروسه پیدایش نسل جدید دانشجویان مبارز، محسوب میگردد.

 

رشد و قدرت گیری انحلال طلبی در سازمان کومله، و گرایش نزدیک به آن، اتحاد مبارزان "کمونیست"- سهند، همچنین عناصر باقیمانده از سازمانهای پیکار و رزمنده گان، به یک اتحاد بوروکراتیک، ضد شوروی- ضدفدایی و تا نفی کامل مارکسیسم- لنینیسم، پیشروی کرد. این ائتلاف خرده بورژوایی محض، که بر خود نام  حزب " کمونیست " ایران نهاد( شهریور63)، بعد از یک سال، به یک درگیری مسلحانه، سراسری و بسیار پرخسارت، با حزب دموکرات کردستان کشیده شد. جریانی که خود را حزب طبقه کارگر نامیده، کمترین اعتنایی به تاریخ پیدایش و رشد چپ انقلابی در جامعه نداشته، خود، اساساً تاریخ مشترکی با آن نداشت، قادر به ایجاد حداقلی از مناسبات متعارف با حزب دموکرات نشده، به روش چندین بار تکرار شده دامن زدن به خصومتهای درون اپوزیسیون، غلطید*2

 

حزب " کمونیست " ایران، بخش بزرگی از ادبیات سیاسی خود را صرف رواج رفرمیسم، نفی انقلابیگری، ایجاد تردید درحقانیت مبارزه مسلحانه در کردستان، و عاقبت ختم آن نمود. این جریان بخشی از تبلیغات بشدت تحریف آمیز و ناسالم روزمره را، به لجن مال کردن مبارزات نسل گذشته و سازمان چریکهای فدایی خلق ایران اختصاص داده، در جامعه، روح محافظه کاری، پشیمانی و احساس گناه و بدهکاری، و پناه بردن به طرح درخواستهای ناچیز صنفی را گسترش داد؛ در کشوری که، حدت بحرانهای  سیاسی- اجتماعی آن، به جنگ و کشتارهای همگانی، منجر شده بود. جریان حزب " کمونیست"، با بی پرنسپی تمام، همه فداکاریها و تلاشهای نسل مبارز گذشته را، تحت عناوین جعلی و دلبخواهی نظیر " چپ سنتی"، " سوسیالیسم خلقی"، و " پوپولیسم"، تخطئه کرده، با توسل به این مقولات بی رابطه با شرایط یک جامعه صنعتی،  به روح کار و تلاش و امید و خیزش دوباره در جامعه ایران، لطمه زد. این بویژه مهم است که این حزب، از یکطرف نظیر همه سازمانهای دیگر، از برخی کمکهای دولتی خارجی و یا کمکهای مردمی در داخل و خارج برخوردار، دارای دو فرستنده رادیویی، چندین نشریه و چاپخانه مستقل بود. این جریان اما این امکانات گسترده را، بمیزان بشدت اغراق شده ای، بمنظور ترویج دیدگاههای ضد انقلابی و انحلال طلبانه، و یا تشدید رقابتهای قدرت با حزب دموکرات کردستان، مورد سوء استفاده قرار داد.*3

 

سازمان راه کارگر، در کنار جریانات بالا، از دیگر گروههایی بود، که به ترک عرصه اصلی مبارزه، توسل به خصومت ورزی علیه سازمان فدایی دست زده،  به زندگی محفلی در خارج از کشور، روی آورد. این سازمان، فعالانه به تروج دیدگاههای ضد مارکسیستی چپ آکادمیک اروپایی اقدام کرده، به خیل نفی کننده گان مارکسیسم- لنینیسم پیوست. راه کارگر، طی سر برآوردن جریان اصلاح طلبی اسلامی در دوره خاتمی تبهکار، آشکار و پنهان به حامیان آن پیوسته، مروج راست ترین دیدگاههای رفرمیستی در اپوزیسیون چپ گردید. این گروه، به سیاست نزدیکی به جناحی از ناراضیان از حزب توده و گرایش به ائتلاف با اکثریت توسل جسته، جنایتکاران و همدستان سپاه پاسداران و شکنجه گران را، به عضویت سازمان خود پذیرفته، به اعاده حیثیت از پست ترین خائنین به مبارزات مردم، دست زد. جریان فوق اما به این بسنده نکرده، اقدام به کشاندن بنی صدر جنایتکار به درون اپوزیسیون نموده، ساعات رادیو و صفحات ارگانهای تبلیغی خود را در اختیار راست ترین، مرتجع ترین، و بدسابقه ترین بقایای رژیم سطنتی، داریوش همایون، و بنیانگذاران رژیم ترور اسلامی، نظیر بنی صدر قرار داد. سیاستهای بعدی این جریان، و فعالیت محفلی- تفریحی آن، بدون هیچ تردیدی اثبات این حقیقت است، که " نقد " این گروه به سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و بعدها جناح اقلیت، حاوی کمترین عنصری از حقانیت و صداقت نبوده، برای فعالین مستقل و منفردین فدایی- اقلیت، پشیزی ارزش ندارد.

 

با سلطه وضعیتی غیر قابل تحمل در کشور و دانشگاهها، فرار فعالین تحت تعقیب، همچنین " فرار مغزها" از کشور نیز، شدت گرفت. صدها هزار نفر از جان بدر برده گان و یا زندانیان آزاد شده در طی دهه 60، به خارج از کشور گریخته، زندگی جدیدی را در شرایط پناهنده گی، آغاز کردند. سازمانهای سیاسی، به شدت محدود و ضعیف شده، فاقد هرگونه استراتژی روشن و کادرهای آموزش دیده، برای پذیرش و جذب این نیروی عظیم بوده، جز سوق دادن پناهنده گان به یک زندگی غیر سیاسی و بعضاً غیر قابل تحمل، اقدام دیگری نکردند. بویژه از آنجا که این سازمانها در خارج از کشور، خود به انحصار محافل و گرایشهای ضد انقلابی در آمده، از کار تشکیلاتی به مفهوم رایج آن نیز، طفره رفته، آگاهانه به بایکوت و ایزوله ساختن بخش اعظم نیروی سیاسی کشور، دست زدند. اطلاعات موجود، از حدود 3 تا 4،5 میلیون ایرانی در خارج از کشور خبر میدهد که اکثریت آن را،  فراریان و پناهنده گان تشکیل میدهند. عدم وجود فعالینی از نسل انقلاب بهمن، که در داخل دست به فعالیت تشکیلاتی زده، حداقلی از شرایط مبارزه سازمان یافته را حفظ کنند، نسل در حال شکل گیری در دانشگاهها را  تنها گذاشته، به ایجاد بدبینی  و بی اعتمادی نسبت به نسل قدیمی، در نزد آنان منجر شد. خروج از کشور، نه لزوماً برای فرار از خطر فوری، بلکه حتی به شیوه زندگی، و استراتژی سیاسی تبدیل شده، از این طریق، فشار زندگی در شرایط  عذاب آور حاکم را، از دوش خود بر داشته، ظاهراً در شرایط بهتری، به مبارزه با رژیم اسلامی، ادامه میدادند. برای بخش بزرگی از فراریان به خارج، راه دیگری ممکن نبود؛ از آنجا که نه احزاب سیاسی مبارز، نه چشم انداز یک خیزش توده ای، و نه حتی امکانات جذب شدن در یک زندگی معمولی وجود داشت؛ صرفنظر از اینکه، تجربه دستگیری مجدد بخشی از آزاد شده گان در تابستان سال 67 و اعدام فوری آنها، بعینه نشان داد، زندانی آزاد شده نیز، دارای کمترین تضمینی، برای حفظ جان خود نیست. از این گذشته، کنترل پلیسی و بازجوییهای مداوم آزاد شده گان، تنفس در فضای یأس و شکست، و عدم پذیرفته شدن از سوی جامعه، مزید بر معضلات موجود شده، به تخلیه کامل کشور، از فعالین سیاسی دامن زد. امروزه میتوان با اطمینان، از خسارات بزرگ ناشی از فرار میلیونی فعالین و ناراضیان به خارج از کشور صحبت کرده، بر تأثیر بسیار منفی آن در عدم انتقال تجارب گذشته، به نسل در حال شکل گیری دانشجویان، صحه گذاشت.

 

آمارهای دولتی و بین المللی، از خروج سالانه نزدیک به 200 هزار نفر از دانش آموختگان  خبرداده، ایران را از این نظر، در میان کشورهای در حال توسعه، در رتبه اول معرفی میکنند. براساس این اطلاعات، از هر 96 دانشجوی اعزامی به خارج، تنها 30 نفر به کشور بازگشته، صدور ویزای دانشجویی برای کشورهای کانادا و آمریکا، در سالهای اخیر، حتی 25%، افزایش داشته است. آمار فوق اما در اینجا، نه صرفاً بمنظور افشاء ویرانگری رژیم اسلامی، بلکه برای توضیح جنبه ای از موقعیت نیروی اجتماعی دانشجو و جنبش دانشجویی، بیان میگردد. خروج خیل تحصیل کرده گان از کشور، مؤید عدم وجود هرگونه چشم اندازی، نزد بخش بزرگ و خلاق و مستعد دانشجویان، برای زندگی در داخل است. عدم وجود چنین چشم اندازی، بازتاب مستقیم خود را در عدم تمایل به فعالیت سیاسی- صنفی در دانشگاهها، و در واقعیت بی علاقه گی به متشکل شدن و دخالت در سرنوشت کشور، برجای میگذارد. جنبش دانشجویی در دوره گذشته، به این میزان، متحمل عوارض منفی سرکوب نشده، حتی قادر به جلب دانشجویان فعال سیاسی، از خارج از کشور میشد. این تفاوت کیفی در دو شرایط  اجتماعی دانشجویان، به سوال علل بقاء رکود سیاسی طولانی مدت در دانشگاهها، و عدم تمایل توده های دانشجو به فراتر رفتن از انجمنهای اسلامی، در سطح معین، اما مهمی، پاسخ میدهد.

 

نیروی اجتماعی دانشجو در دوره گذشته، همچنان که در توضیح بالاتر آمد، سازمان انقلابی خود، قبل از همه، سازمان چریکهای فدای خلق ایران را، در کنار و پیشاپیش خود داشت. در حیات سیاسی – اجتماعی این نیرو، چهره هایی نظیر امیر پرویز پویان، مرضیه احمدی اسکویی، حمید اشرف، بیژن جزنی، صمد بهرنگی و مسعود احمدزاد، که خود از محیط دانشگاه برخاسته بودند، رفیق، همکلاسی سابق، رهبر و الگوهای شخصی و سیاسی، محسوب میگردیدند. الگوها و سمبلهای جهانی این نیرو، در لنین و چه گوارا، بازتاب می یافت. دانشجو، برای جامعه خود، در سطح شرایط و رشد احزاب سیاسی، برنامه و اهدافی را تصور کرده،  صرفاً یک نیروی شورشی، ناشی از فوران هیجانات مقطعی نبود. این شرایط در دوران شکست انقلاب بهمن، یکسره متفاوت، و اساساً قابل مقایسه با دوره گذشته نبود.

 

تکوین و رشد نسل جدید دانشجویان مبارز در ایران، در بدترین شرایط بین المللی و منطقه ای روی داد. اتحاد شوروی که تسهیل کننده بسیاری از روندهای جهانی علیه ارتجاع امپریالیستی بود، زیر فشار بحران ناشی از عقب ماندن در عرصه رقابتهای اقتصادی، نظامی و تکنولوژیک، به دلیل هزینه های سنگین ناشی از مسابقه تسلیحاتی تحمیل شده به آن، کمک وسیع به انقلابات آزادیبخش و  کشورهای در حال توسعه، سیستم اجتماعی بسیار گسترده و تماماً رایگان، و عدم سودبری از غارت ملل ضعیف و بازار جهانی( خوشبختانه)، به سوی ضعف کشیده شد. این وضعیت، به تقویت هر چه بیشتر جریانات رشد یافته بورژوایی در دستگاه دولتی منجر شده، سیاست خارجی آن، حداقل توازن موجود را از دست داده، سیاست منطقه ای شوروی، به نیازهای جریانات ارتجاعی نظیر رژیم اسلامی و حزب توده، پیوند خورد. در این مقطع، کلیه انقلابات موجود در جهان نیز به انتها رسیده، دولتهای ملی، بورژوایی و یا سوسیالیستی، در سراسر جهان مستقر گشته بودند. زمینه مادی ادامه حیات سوسیالیسم موجود، که در شکست استراتژیک انقلابات کارگری در کشورهای امپریالیستی، بر مبارزه انقلابی ملل تحت سلطه متکی شده بود، بشدت متزلزل گردیده، با خاتمه جنگ ویتنام در سال 1976، دوران فروپاشی اتحاد شوروی نیز، فرا رسید. تنها 3 سال پس از آن، در سال 1979، استقرار یک رژیم ضد کمونیستی در ایران، شکست دخالت نظامی شوروی در افغانستان و ناکامی انقلاب نیکاراگوا در ادامه پیشروی، قدرتهای امپریالیستی را متوجه ناتوانی قطعی انقلابات در جهان ساخته، اعمال فشار بر اتحاد شوروی تشدید شد. با آغاز دهه 80 میلادی، توافق دول غربی بر انتخاب پاپ جدید از لهستان و حمایت فعالانه غرب از جنبش اعتراضی ضد کمونیستی در این کشور، دوران تهاجم امپریالیسم به حوزه نفوذ اتحاد شوروی آغاز گردید. تنها پس از 5 سال از این تاریخ، در سال 1985، دارودسته ارتجاعی گورباچف، با حمایت و وعده های اقتصادی غرب در شوروی بر سر کار آمده، دو ماه پس از آن، استراتژی ضد انقلابی درهم شکستن همه ساختارهای اقتصادی- اجتماعی سوسیالیستی، در دستور کار قرار گرفت. با فروپاشی شوروی و سیستم جهانی سوسیالیستی در سال 1990، توازن قوای سیاسی در مقیاس تاریخی- جهانی، پس از انقلاب اکتبر و شکست فاشیسم در جنگ دوم جهانی، برای اولین بار بطور قطعی تغییر کرده، تأثیرات آن، در همه عرصه های مبارزه، و پیدایش هر روند جدی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در کشورهای جهان، بروز کرد. سربلند کردن نسل جدیدی از مبارزین دانشجو در ایران، از زیر آوار شکست انقلاب بهمن و فروپاشی اتحاد شوروی، از این رو، بسیار دشوار شده، بدون هیچ تردیدی، نسل جوان کنونی، ناچار به تحمل دشواریهای بمراتب بیشتری خواهد بود.

 

معضلات کنونی جنبش دانشجویی، در موارد اساسی آن، ناشی از محدودیتهای عینی است. نسل کنونی فعالین دانشجویی، نه از جریان مبارزه ای انقلابی و در ادامه سنت نسل قتل عام شده گذشته، بلکه در محیط سرکوب و شکست و ناامیدی یک جامعه اسلامی، بدنیا آمده و رشد کرده، از درون تشکلهای ارتجاعی وابسته به رژیم، و بمثابه عناصر یک جنبش دانشجویی اسلامی، شکل گرفته است. در چهارچوب اصلاح طلبی اسلامی، بزرگداشت 16 آذر، عمدتاً بعنوان مراسم ترحیم، مجاز شناخته شده، هنوز بازتاب نقش واقعی 16 آذر در جامعه ایران نبود؛ عجیب نیست، بدلیل مخالفت با برگزاری این مراسم در محوطه دانشگاهها، و برای جلوگیری از اخراج و تعلیق عناصر باقیمانده، بزرگداشت این روز، از گورستان و امامزاده، سر در آورده است. در حالیکه 16 آذر نه صرفاً بدلیل قتل سه دانشجو، بلکه بعنوان روز مقاومت و اعتراض نسل جوان و جامعه، علیه دیکتاتوری و سلطه امپریالیسم، چنین جایگاهی را کسب نمود.

 

وضعیت سازمانیابی دانشجویی نیز، مهر تحمیل شده از تاریخ جدید شرایط دانشگاهها را، بر پیشانی خود دارد. تشکلهای دانشجویی هم اینک موجود، هنوز رسماً تشکلهای اسلامی- تروریستی سابق بوده، در اساس از ساختار سلطه رژیمی که اکثریت  مبارزین و کمونیستهای نسل گذشته را به قتل رساند، قطع رابطه نکرده است. توده دانشجویان و فعالین جنبش دانشجویی، آنچنان که آشکار است، قادر به ایجاد استقلال سازمانی نگشته اند. روشن است، پاشنه آشیل هر پیشروی آتی جنبش دانشجویی، درست در همین جاست. سطح عمومی مبارزات توده ای در کشور، هم اکنون قادر به ایجاد شرایطی مناسب تر، که سازمانیابی تشکلهای دانشجویی مستقل را تسهیل سازد، نیست؛ از آنجا که احتمال دچارشدن سرنوشت فعالین دانشگاهها، به سرنوشت فعالین سندیکای شرکت واحد، بعید نیست. در کنار آن اما، ضرورت دخالت آگاهانه برای دستیابی به استقلال سازمانی، اجتناب ناپذیر گشته، گریزی از آن نیست؛ این درحالی است که، بخش بزرگی از پیشروترین فعالین دانشجویی، تسویه شده، و یا موقتاً قادر به حضور در محوطه دانشگاهها نیستند. در چنین شرایطی، دانشجویان کمونیست هنوز باقیمانده در دانشگاهها، بنا بدلایل متعددی، از جمله ترس از تعلیق و اخراج، عدم وجود حمایت توده ای از اخراج شده گان، نقش نیروی عادت، همچنین عدم تصمیم گیری برای تأسیس یک سازمان سیاسی، از توسل به دخالتگری جدی برای تغییر این وضعیت باز مانده اند. این آن شرایط واقعی است، که میتوان بعنوان ناظری از بیرون بیان کرد. مطمئناً کسی جز فعالین دانشجویی، در موقعیت تعیین مسیر آتی خود نیستند. از آنجا که  فعالیت مبارزاتی تحت شرایط سلطه یک رژیم ترور، دارای عواقبی است، که تنها با اتکاء به یک مبارزه سیاسی حرفه ای، اهمیت چنین عواقبی برای فرد، کاهش مییابد. روی آوری به چنین مبارزه ای، الزاماً به تأسیس حزب سیاسی و تلاش برای ایجاد ائتلافهای اجتماعی با جنبش کارگری، معلمان و سایر بخشهای معترض جامعه، نیازمند است.

 

جنبش دانشجویی در شرایط تاخت و تاز این رژیم جنایتکار، باید بتدریج قادر شود، موجودیت خود را، به سرچشمه حقیقی خود، یعنی نقش دانشجویان در انقلاب بهمن، ایجاد و گسترش سازمانهای انقلابی، فعالیت وسیع برای بسیج توده های زحمتکش، مقاومت علیه تهاجم فاشیستی به دانشگاهها(" انقلاب فرهنگی")، و سرانجام، فداکاری توصیف ناپذیر، برای جلوگیری از شکست انقلاب بهمن در سال 1360، پیوند بزند. نسل کنونی دانشجویان هنوز اما، قادر به هویت یابی با گذشته نزدیک خود نبوده، همچنان به روز 16 آذر، که برای رژیم اسلامی قابل تحمل است، مراجعه نموده، از طرح درخواستهای روشن، و حمایت شده از سوی اکثریت دانشجویان، ناتوان است. چنین خواستهایی، باید جوهر و محتوای خود را، از تاریخ اخیر این نیروی اجتماعی کسب کرده، مقابله دانشجویان علیه جنایت "انقلاب فرهنگی"، و مقاومت در برابر تهاجم فاشیستی سال 60 را، به عنصر اصلی در هویت یابی سیاسی و دادخواهی فعالترین بخش دانشجویان، مبدل سازد.

 

آنچه امروزه مشهود است، تلاش جریانات ارتجاعی، قبل از همه، " اکثریتیها " و اصلاح طلبان اسلامی، برای تبدیل دانشگاه به محیطی در خود، محدود به تعقیب مطالبات صنفی، و نیروی تحقق استراتژی " رفراندوم" این دسته جات است؛ از آنجا که از آزاد شدن پتانسیل انقلابی در میان دانشجویان، و سمت گیری به سوی سازمانیافتگی سیاسی، وحشت دارند؛ در حالیکه درست همین جهت گیری، روح حاکم بر فراز و نشیبهای جنبش دانشجویی در ایران است. دانشجو در تاریخ اخیر ایران، از آغاز مبارزات دموکراتیک- کارگری دهه 20، و بویژه پس از کودتای 28 مرداد سال 32 به بعد، همواره به بخش فعال جنبشهای سیاسی تعلق داشته، هرگز بمثابه جریانی صنفی و محصور به محیط دانشگاه، ظاهر نشده است. این تلاش ارتجاعی دسته جات جنایتکار و ضدمردمی، نتایج زیانبار خود را هر چه بیشتر آشکار میسازد، از آنجا که تخریب اقتصاد مولد در کشور و غلبه اقتصاد خرد و دلالی، تضعیف تمرکز اقتصادی طبقه کارگر صنعتی را موجب گردیده، از این طریق نیز، امر تشکل یابی صنفی و سیاسی طبقه کارگر، با موانع متعددی مواجه گشته است. در حالیکه دانشگاه، هنوز از امتیاز بزرگ حفظ شرایط  تمرکز توده های معترض، برخوردار است. موقعیت جنبشهای اجتماعی دیگر، نظیر زنان، معلمان و مدافعین حقوق شهروندی، از این نظر، در شرایطی بازهم نامناسب تر از طبقه کارگر، قرار دارد.

 

علیرغم هر میزان از کراهت، باید به صراحت اذعان نمود، که قشر کنونی فعالین دانشجویی، از جریان اصلاح طلبی اسلامی تأثیر پذیرفته، در کنار آن و تا سطحی در پاسخ به نیازهای آن، شکل گرفته است؛ از این رو، تزلزل آن به سمت قطعیت دادن به سرنوشت تشکلهای مستقل خود، حال مخفی و یا علنی، سازمان سیاسی و یا تشکل صرف دانشجویی، قابل درک و از منطق معینی تبعیت میکند. نقش دانشجویان وابسته به لیبرالیسم ارتجاعی و مدافعین رژیم سلطنتی در دوره آغازین اعتراضات دانشجویی در اواسط دهه 70 شمسی نیز، عمدتاً از این طریق قابل توضیح است. زمان آن فرارسیده است که توده دانشجوی این کشور، به این حقیقت تلخ آگاه شود، تا زمانی که او در چهارچوب " انجمن اسلامی" عمل میکند، جز بخشی از ساختار رژیم حاکم نبوده، هنوز از عنصر یک جنبش دانشجویی مستقل در مفهوم دوره گذشته، تفاوت ماهوی دارد؛ اعلام اینکه، فعالیت در چهارچوب تشکلهای قانونی، تنها امکان تماس با توده دانشجویان، و حفظ موقعیت خود، بمثابه یک سازمانده اعتراضات، در مراکز تجمع توده دانشجویان است، در این واقعیت تلخ اما، هیچگونه تغییری نمیدهد. رژیم اسلامی، به این دلیل قادر شده است، حداقل امکانات موجود در دانشگاهها را نابود کرده، حتی به سمت جداسازی کامل جنسی پیش رود، از آنجا که دانشجویان و عناصر فعال آن، از امکاناتی استفاده میکنند، که این رژیم، خود در اختیار آنها قرار داده است؛ در غیر اینصورت بنا به اعلام سردسته تئوریک اصلاح طلبان اسلامی، " مبارزات چریکی"، آغاز میگردید. امکانات موجود، اگر محصول مبارزات توده دانشجویان، و مستقل از جناحبندیهای رژیم اسلامی میبودند، و دانشجو هیچ وجه مشترکی میان خود و این ماشین آدمکشی نمی دید، بساده گی طعمه ایلغار دسته جات ترور در دانشگاهها نمی شدند؛ از آنجا که یک مبارزه مستقل و سازمانیافته در شرایط فعلی، علیرغم هر میزان محرومیتهای بعدی، قادر به حفظ تشکلهای مستقل خود بوده، سندیکای کارگران شرکت واحد، گواه این حقیقت است.

 

ممکن است پذیرش این واقعیت، برای بسیاری مشکل باشد: حمایت توده دانشجویان از فعالین انجمنهای اسلامی نیز، عملاً رو به کاهش میرود، به این دلیل که دانشجویان، قالب انجمن اسلامی را، حفظ محدودیتهای موجود دانسته، بتدریج به عناصر تماشاچی میان سرکوبگران و فعالین دانشجویی، مبدل میشوند. بدترآنکه، این تصور در میان توده دانشجویان نضج میگیرد، که اعضاء انجمنهای اسلامی، خود به بخشی از بوروکراسی اسلامی تعلق داشته، و فعالیت در این نهادها برای آنان، پله ای برای ترقی شغلی، مشهور شدن و ایجاد نوعی امتیاز اجتماعی است؛ بویژه اینکه، موقعیت فعلی مسئولین سابق این انجمنها، چه بطور فردی و چه در چهارچوب " سازمان دانش آموختگان..."، در داخل و یا خارج از کشور، کفه این نوع قضاوت را سنگین میکنند.

 

موجودیت این این رژیم وحشی، بمعنای تحمیل یک دیکتاتوری تروریستی- مذهبی بر جای رژیم سلطنتی، کشتارهای سال 60 توسط آن، 8 سال جنگ نابود کننده، اختصاص ثروتهای مردم به نهادهای مذهبی و تقویت تروریسم اسلامی، تخریب همبستگی مردم ایران، کشاندن کشور به مرز تحریم اقتصادی و خطر یک جنگ جدید در خاورمیانه  است. در همین عرصه ها باید آن را به مصاف طلبید، و تلاش کرد جامعه را، قبل از همه کارگران کمونیست را، به شرکت در این مبارزات تشویق نمود. دانشجویان مبارز و فعال، باید رژیم اسلامی را، بدلیل جنایات هولناک و قوانین و اقدامات بربرمنشانه روزمره آن، زیر ضرب گرفته، مشروعیت آن را صریح و روشن زیر سوال برده، توده مردم را به مقابله رویارو با این عامل قتل عامها و نابودی کشور، فرا بخوانند. در این صورت، یک جنبش دانشجویی مستقل، با جهت گیری انقلابی، که برای بخش بزرگی از مردم ناراضی، اعتماد برانگیز، و حداقل قادر به تحمیل مطالبات عاجل دانشجویان خواهد بود، در صحنه تحولات سیاسی کشور، شکل میگیرد.

 

تصمیم گیری پیرامون اقدامات آتی، تاکیتکهای سیاسی و چشم انداز فعالیتهای دانشجویی، بدون تردید، حق انحصاری مردم ایران در داخل بوده، کسی مجاز به تعیین تکلیف و امر و نهی به آنان نیست. این اما مانع از آن نمیشود، که شرایط  پیچیده کنونی، بکمک دیدگاههای گوناگون بررسی شده، استنتاجات سیاسی ناشی از آن، تبلیغ گردد؛  بویژه اینکه، فرصتهای سرنوشت ساز، فقط یک بار ظاهر میشوند.

---------------------------------

 

توضیحات

 

*1- پس از تعیین خامنه ای بر جای جانور قبلی، بعنوان " رهبر و ولی فقیه"، گروهی از نویسنده گان و هنرمندان، از آن میان، محمد رضا شجریان و شهرام ناظری، با انتشار نامه ای در روزنامه های رژیم، این قاتل دهها هزار نفر از مردم ایران، از آن جمله، قاتل هنرمندان و نویسنده گان را،"هنر پرور" خطاب کرده، با صراحت، با " ولی فقیه، بیعت " کردند. اینکه چطور یک هنرمند، آنهم تحصیل کرده و مثلاً مدرن، حتی در همسایگی با تاریخ لیبرالیسم و چپ، در انتهای قرن بیستم با " ولی فقیه، بیعت" میکند، و این چگونه قابل درک است، سوالی است که هر کس ممکن است، در مقابل خود قرار دهد. اما تغییرات ساختاری در جامعه، نه فقط سطح اقتصادیات مدرن را تنزل داد، بلکه خرده بورژوازی، این ارتجاع محض را، به میداندار فعال آرایش طبقاتی موجود، ارتقاء داده، داوطلبین توده ای- اکثریتی، و ملی- اسلامی را، در خدمت آن در آورد. این نیروی سمبل عقب مانده گی فرهنگی، با خصوصیات اسلامی- قبیله ای، البته به کالاهای فرهنگی با محتوایی نظیر ادبیات و هنر شجریان، و برخی نویسنده گان مشهور مرتجع، نیاز دارد؛ نویسنده گان و هنرمندانی که، تولیدات فرهنگی آنها، زندگی در بربریت برده داری و فئودالی را تقدیس کرده، و تفاوتی با نوحه سراییهای هیئتهای عزاداری اسلامی ندارند.

 

*2- در سال 1354، رهبری سازمان مجاهدین خلق، طی اطلاعیه ای، خبر از تغییر ایدوئولوژی این گروه، و تبدیل آن به یک جریان" مارکسیستی"؟! داد. جناح حاکم، تحت رهبری تقی شهرام، گرایشی از خرده بورژوازی مرفه جدید شهری، در حال گسست از لایه سنتی- مذهبی این نیرو را، بازتاب میداد. پیدایش لایه های جدید خرده بورژوازی مرفه شهری، در نتیجه توسعه سریع سرمایه داری وابسته و دلالی کالاهای امپریالیستی توسط اقشار میانی، همچنین وجود امکان ترقی شغلی از طریق طی مدارج آکادمیک، در ایران دهه 40، به تغییرات نمونه وار در موقعیت اجتماعی این قشر، تعلق دارد؛ پیش از این تاریخ نیز، جریان سابقاً مائوئیست و غیر مذهبی پرویز نیکخواه- کورش لاشایی، از همین نیروی اجتماعی، به رژیم سلطنتی پیوسته، تا بالاترین مدارج در سیستم تبلیغات و مشورتهای سیاسی، ترقی کردند. فاصله گرفتن لایه های متأثر از مناسبات وسیع با سرمایه داری در حال توسعه، از لایه های سنتی این نیرو( مذهبی) اما، در شکل تقابل خشونت بار در مناسبات قدرت متشکل ترین سازمان سیاسی این  نیرو، یعنی مجاهدین، منعکس گردید. هرمیزان روند غیر مذهبی شدن بخشی از این نیروی اجتماعی، بوِِیژه از طریق جذب دستاوردهای علوم طبیعی، سرعت میگرفت، برشکننده گی مناسبات درونی سازمان مجاهدین، افزوده میشد. جناح تقی شهرام با عملکرد ارتجاعی خود، این تغییرات ساختاری در موقعیت نیروی اجتماعی خرده بورژوازی مرفه سنتی را، در اشکال بشدت ضد دموکراتیک بازتاب داده،  مناسبات فعالین سیاسی مبارز را تخریب کرده، اقدام به تسویه فیزیکی دو نفر از مجاهدین مخالف تغییر ایدوئولوژی در این سازمان نمود.  روش سرکوبگرانه جناح تقی شهرام اما، نه از یک اشتباه معرفتی، بلکه از ماهیت اساساً ارتجاعی خرده بورژوازی مرفه، که مداوماً به اشکال سرکوبگرانه اعمال قدرت تمایل داشت، ناشی میگشت؛ آنچنان که بعدها، حمایت آشکار و پنهان سازمان مجاهدین از رژیم اسلامی، تا مقطع 30 خرداد سال 60 و همکاری فعالانه عناصر اصلی رهبری سازمان پیکار با شکنجه گران در زندان رژیم اسلامی نیز، آن را بصراحت  اثبات کرد.  سازمان مجاهدین با سیاستهای بعدی خود نظیر، ائتلاف با بنی صدر، خصومت ورزی علیه کمونیستها، ادغام سیاسی- نظامی در رژیم فاشیستی صدام حسین، تعیین رئیس جمهور برای مردم ایران، و تکیه بر بند و بستهای پشت پرده با محافل امپریالیستی، این حقیقت را باز هم عریان تر ساخت.

 

تسویه فیزیکی در سازمان مجاهدین توسط جناح تقی شهرام، آثار فاجعه باری برای جامعه ایران در بر داشته، یکی از سرچشمه های اصلی، استقرار رژیم ترور اسلامی گردید. همه فعالین سیاسی دوره قدیم در زندانهای رژیم سلطنتی، بدون هیچ تردیدی از نقش فوق العاده مخرب این روند ضد دموکراتیک، در تبدیل یک سازمان مذهبی به یک سازمان به اصطلاح مارکسیستی، آگاه هستند. تحول ارتجاعی در سازمان مجاهدین، به آزاد شدن هیولای " حکومت اسلامی" منجر شده، صف بندی جدیدی را، ناشی از پیدایش نا بهنگام یک جریان اسلامی- تروریستی، یعنی جناح لاجوردی و مؤتلفه، در سراسر کشور به دنبال آورد. در همه زندانهای کشور، در " حوزه های علمیه" و در محیط بازار سنتی، موج خون خواهی علیه " مسلمان کشی"، به راه افتاد. هم در زندان و هم در بیرون، طومار جمع کنی و صدور فتواهای ضد کمونیستی علیه " نجس ها"، رواج یافت. جناح افراطی در طیف دسته جات اسلامی، تنها پس از سال 54، به اینهمه قدرت و نفوذ دست یافته، کشتار کمونیستها را، از همان تاریخ بر پرچم خود ثبت کرد؛ این مسئله بوِیژه اهمیت دارد، که در مقطع انقلاب، تنها سه سال از این واقعه سپری شده، هنوز خود- آگاهی ارتجاعی شکل گرفته ناشی از آن، گرایش فکری حاکم بر نیروهای وابسته به جناح خمینی را تشکیل میداد؛ در حالت وجود یک فاصله 10 ساله، مطمئناً این حادثه، چنین نقش مخربی نمیداشت. جریان " کمونیسم" کارگری، برای پوشاندن این تبهکاری تاریخی اسلاف خود، در به صحنه آوردن ضد انسانی ترین نیروهای خفته در اعماق این جامعه، دست پیش را گرفته، به منطق گوبلز متوسل شده، جریان فدایی را، جریانی ملی- اسلامی و مسئول استقرار رژیم اسلامی معرفی میکند!! تبلیغات و هیاهوی ضد اسلامی امروز این جریان نیز، چیزی فراتر از نوع مبارزه ضد اسلامی جناح تقی شهرام در سازمان مجاهدین نبوده، قرابتی با روش مبارزه کمونیستی علیه ارتجاع مذهبی ندارد. ماهیت اصلی این جریان، همان پرخاشگری علیه ظواهر مذهبی، تحقیر و خردکردن مخالفین خود، تشکیلات شکنی و انحلال طلبی، کشاندن اختلافات به تقابل خشونت بار، نظیر شیوه فعالیت آن در سازمان مجاهدین باقی مانده، هنوز به حداقلهایی از نرمهای رایج در مناسبات معمولی، دست نیافته است.

 

جناح تقی شهرام، بتدریج خود در پاییز سال 57، دچار تغییر و تحولات جدیدی گردید. تا این مقطع این سازمان، هنوز از نام " مجاهدین"، علیرغم ادعای خود مبنی بر مارکسیست شدن، استفاده میکرد. در این دوره، چندین گرایش در این جناح شکل گرفته، که تقی شهرام خود، در سازمان" اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر"، دست به فعالیت زد. این سازمان، بنا به روایتی، تنها یک اطلاعیه منتشر نمود. حول پذیرش این اطلاعیه  معجزه آفرین، جمعی از دانشجویان و تحصیل کرده گان به ایران بازگشته و سابقاً  مائوئیست، دست به تشکیل هسته ای، تحت عنوان " سهند- هسته هوادار اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر" زدند. این جریان بعدها، طی سال 58، نام خود را به " اتحاد مبارزان کمونیست (سهند)"، تغییر داد.  جریان فوق، جریانی روشنفکری و آکادمیک، مروج نظریات چپ دانشگاهی غربی، و حامل گرایشی مدافع جناح تقی شهرام بود. برخورد پرخاشگرانه، نفی مبارزات انقلابی و انتساب تلقیات دلبخواهی در نقد تئوری و پراتیک چپ انقلابی، از ویژه گیهای آن بود؛ عملکرد همان تمایلی که در یک مناسبات بسته، در یک سازمان مذهبی، به تشدید خصومت تا مرز تسویه فیزیکی انجامیده بود. گروه سهند، در سیاست سازماندهی کارگری، به بسیج بیکاران متکی گشته، " علیه بیکاری" منتشر نموده، از اعضاء و فعالین سازمانهای سیاسی، قبل از همه، سازمان فدایی- اقلیت، پیکار و رزمنده گان میخواست، به سازمانهای خود فشار آورده، آنها را وادار به پذیرش طرحهای این گروه نمایند!! این جریان حتی در مقطع 30 خرداد سال 60، آشکارا به روشهای ضد انقلابی و تشکیلات شکنانه متوسل گشته، طی فراخوانی، نیروی تشکیلاتی سازمانهای در حال تحمل ضربات پلیسی( پیکار و رزمنده گان) را، به انحلال سازمانهای خود، آنهم به دلیل راست روی رهبری این جریانات، فرا خواند. این جریان هنوز، توضیحی پیرامون چند و چون اتخاذ چنین تاکتیک سیاسی، در لحظات بسیار دشواری که نیروی تشکیلاتی جریانات نامبرده در درون آن قرار داشتند، نداده است. آنچه در دوره گذشته اعلام میگشت، دلیل این اقدام، نه " بریدن" مسئولین این سازمانها، از این طریق، امکان زیر ضرب رفتن همه قرارها و روابط، بلکه، گرایش به راست و یا تمایل به سازمان " اکثریت" در سطح رهبری، عنوان میگردید.

 

گروه سهند، بمثابه وارث " سبک کار" تقی شهرام در حل و فصل کشمکشهای درونی اپوزیسیون، اتحاد با کومله در سال 63( تشکیل " حزب کمونیست ایران")، را بازهم فرصت مناسبی برای میدان داری به پرخاشگری، توسل به تحریف افراطی حقایق، و تلاش برای به انحلال کشاندن سازمانهای سیاسی دیگر، مبدل ساخت. این اتحاد از یکطرف به نیاز کل خط 3، بوِیژه این جریان و کومله برای دور زدن و حذف فدایی پاسخ میداد، از سوی دیگر کفه کشمکش میان کومه له و دموکرات را، به نفع اولی سنگین تر میساخت. از آنجا که فضای کردستان، شرایط مسلح بودن همه طرفین بوده، و حزب دموکرات نیز، بمثابه یک حزب کلاسیک بورژوایی، حاضر به پذیرش سهم قدرت برای یک جریان خرده بورژوایی خودگنده بین، تندخو و جنجال آفرین نبود، پس از یک سال از تشکیل این حزب، درگیری سراسری کومه له و دمکرات آغاز گردید. گروه سهند و متحد مائوئیست سابق آن کومله، به اشکال بدوی، بسیار ناشیانه و توام با تحریف حقایق تلاش میکردند، برای خود بمثابه جریانی مدعی دروغین کمونیسم، حقانیت تراشیده، کشمکش ارتجاعی، تحت " سبک کار" سازمان مجاهدین  "مارکسیست" شده خود را، اوج گیری مبارزه طبقاتی انقلابی میان " پرولتاریا" و بورژوازی، غالب کنند. این اتحاد جریانات سابقاً مائوئیست، اما وفادار به روشهای پولپوتی در مناسبات با دیگران، کردستان ایران را، بمدت 4 سال، به عرصه جنگی خونین مبدل ساخته، کشتار دهها نفر از پیشمرگان دو حزب، و فروپاشی کامل اعتماد خلق کرد به هر دو سازمان را، در پرونده افتخارات خود ثبت کرد. در انتهای این جنگ تماماً ارتجاعی، هر دو حزب کومله و دموکرات، فرسوده، گسیخته و دچار انشعاب شده، مبارزه مسلحانه در کردستان ایران هم، به پایان رسید. این، همه دست آورد تشکیل حزب " کمونیست" ایران بود.

 

جناح آقای منصور حکمت، فرصت فرار و عقب نشینی به مناطق داخلی عراق، و از دست دادن حیات سیاسی خود از طریق جنگ دموکرات و کومله را، به شرایط تئوری بافی های جدید ارتقاء داده، خروج از منطقه  و انجام فعالیت " باز وعلنی" در غرب را، تحت پوشش وجود ناسیونالیسم در کومه له، توجیه نموده، دست به انشعاب زد.  بویژه اینکه در درون کومه له نیز، حرارت بحثهای تماماً روشنفکرانه، عبارت پردازیهای فاقد کمترین محتوای مسئولین این گرایش، از بین رفته، کسی قادر به تحمل آنها نبود.  

 

جریان انشعابی، سپس تحت عنوان حزب" کمونیست" کارگری ایران، با پیوستن گروهی از همفکران خود از میان روشنفکران مائوئیست سابق کرد عراقی و مشتاق خروج از کردستان، به تأسیس  حزب "کمونیست" کارگری عراق، دست زد. جریان جدید به نسخه قدیمی تقابل مسلحانه کومله و دموکرات در کردستان ایران بازگشته، شروع به صدور فرمان و پرخاشگری علیه اتحادیه میهنی کردستان عراق( یکه تی، جلال طالبانی)،  و حزب دموکرات کردستان عراق( پارتی، مسعود بارزانی)، نمود. اتحادیه میهنی کردستان، که پس از سالها مبارزه مسلحانه در مناطق کوهستانی، و کشته شدن صدها نفر از پیشمرگان آن، هم اینک در موضع قدرت ناشی از حفاظت هوایی غرب از مناطق شمالی عراق قرار داشت، به روش ارتجاعی حریف خود غلطیده، حماقت تکراری مجاهدین "چپ شده" سال 54 را، به شیوه ای مسلحانه پاسخ داد. در نتیجه عدم اجرای التیماتوم اتحادیه میهنی مبنی بر تحویل سلاحهای خود، کشمکش دو طرف به تقابل مسلحانه منجر شده، مقرات این حزب از سوی اتحادیه میهنی اشغال میگردد. نتیجه آن، افزوده شدن قربانیان جدیدی به لیست کشته شده گان سابق، ناشی از ماجراجوییهای دن کیشوت گونه این گروه، و از دست دادن امکانات فعالیت علنی آن بود. این جریان هنوز در کمترین حدی، قادر به جذب فرهنگ دموکراتیک، حتی در نازلترین محتوای آن، یعنی دموکراسی بورژوایی نگشته، از فاز خواست انحلال سازمانهای دیگر، نظیر دوره قدرقدرتی آن در سازمان مجاهدین و کومله، فراتر نرفته است. لحن و روشهای برخورد و تاکتیکهای سیاسی آن، بیش از همه، به سازمان مجاهدین نزدیک بوده،  در جدیت، متانت سیاسی، فعالیت واقعی و نه جنجال و هیاهو و ارعاب اپوزیسیون چپ، تعهد به حقوق دموکراتیک شهروندان، بویژه تعدد احزاب و حق نقد و آزادی بیان، تأثیری حتی از یک جریان جدی سوسیال دموکرات هم، نگرفته است.

 

جریان " کمونیسم" کارگری، در " نقد " فدایی بویژه، مرزهای حداکثر تحریف و بزرگترین  دروغها را پشت سر گذاشته، امکانات تبلیغی مردم کردستان را در سالهای گذشته، مورد سوء استفاده وسیع قرار داده،  سازمان فدایی را جریانی " پوپولیستی"، " سوسیالیست خلقی" " چپ سنتی" و حتی ملی- اسلامی، معرفی نمود. خود اما در خارج از کشور، بیش از دو دهه دست به فعالیت تبلیغی، برای اعاده حیثیت از سلطنت طلبان و تئورسین رژیم ساواک، داریوش همایون زد. فرد نامبرده که در اثر یک انقلاب توده ای، بشدت بی اعتبار شده، مطلقاً جایی در اپوزیسیون نداشت، بتدریج به مهمان   بحثهای تلویزیونی این جریان تبدیل شده، مقالات فرد مورد بحث را، بعضاً مروج آشکار کشتار کمونیستها از سوی رژیم اسلامی، همچنین بنی صدر جنایتکار، زینت بخش سایتهای اینترنتی این جریان گشت. به اینترتیب " نقد" جریان " کمونیسم" کارگری به فدایی، چیزی جز نقد  معاون دبیرکل حزب رستاخیر و مدافع قاتلین بیژن جزنی نبود. چگونه میتوان با راست ترین جناح سرمایه داری،** مدافع ارتجاعی ترین جناح امپریالیستی، تحت عنوان جلوگیری از تجریه انقلاب اکتبر،  میتینگهای مشترک برگزار کرد، و در همان حال فدایی را از موضع کمونیستی نقد کرد؟! از این گذشته، جریانی که مدعی کشف " مارکسیسم انقلابی" و" کمونیسم" کارگری بود، امروزه وجود "امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری" را انکار کرده، حتی استفاده از اصطلاح  "امپریالیسم" را، از فرهنگ سیاسی خود حذف نموده است. انسان باید تا چه میزان به دروغ و عوامفریبی متوسل شود، تا عبارت " هیئت حاکمه آمریکا " را، با " امپریالیسم آمریکا "، یکسان معرفی کرده، تجدید نظری راست تر از سوسیال دموکراسی در مبانی سوسیالیسم علمی را، بساده گی، حذف اصطلاحات رایج، در میان " چپ سنتی" بنامد. از میزان غلظت کمونیسم در " کمونیسم" کارگری این جریان همین بس، که افراد فوق نزدیک به دو دهه است، مارکسیسم- لنینسیم را، به بایگانی سپرده، استفاده از عبارت " لنینیسم" را، بکلی کنار گذاشته اند.

 

این گروه امروز تحت عنوان حزب " کمونیست " کارگری، نظیر سازمان همزاد خود، سازمان مجاهدین، هنوز وجود سازمانهای سیاسی بجز خود را به رسمیت نشناخته، از هر فرصت مناسبی برای تکرار اینکه، سازمانهای دیگر خود را منحل ساخته و یا بدنبال آن روانه شوند، استفاده میکند.  جریان فوق در گرماگرم اعتصاب کارگران شرکت واحد، دریافت چند خبر تلفنی از تهران و نام بردن از آن در مصاحبه سردسته شوراهای اسلامی( صادقی) را، نشانه عظمت خود گرفته، فرصت را بازهم برای فراخوان انحلال به سازمانهای دیگر، مناسب دید. گروه فوق در اطلاعیه ای، بناگهان خود را پرچمدار مبارزه کارگران شرکت واحد معرفی کرده، از سایر سازمانهای سیاسی درخواست کرد، صاف و ساده، زیر پرچم آن قرار بگیرند!. این جریان حق تشکل و داشتن حزب سیاسی برای سلطنت طلبان را به رسمیت شناخته، با آن، دست به انجام تجمعات سیاسی مشترک در خارج میزند، اما هنوز قادر به پذیرش حق مردم معمولی ایران، به داشتن احزب سیاسی خود نیست. برخی عناصر راست افراطی این جریان، هم وقیح و هم پرت و بیگانه با بدیهی ترین نرمهای مناسبات میان مردم، حتی در بحثهای پالتاکی، بشیوه " مسعود و مریم"، از سازمانهای دیگر درخواست میکنند، با حفظ استقلال و حمل پلاکات و شعارهای خود، در میتینگهای این حزب شرکت کنند!! آنها از اینکه، با وجود اینهمه عقب نشینی! تا حد نزدیک شدن به اصل به رسمیت شناسی تعدد احزاب! اما دیگران هنوز ناشکری کرده، برای فرامین آن تره خورد نمیکنند، اظهار تعجب میکنند!!. مسئول سابق این جریان، آقای منصور حکمت، طی مقاله ای در نشریه این حزب،"انترناسیونال"، در اواسط دهه 90، اعلام میکند: من بارها گفته ام که پیوستن همه اعضاء سازمانهای دیگر به حزب ما، حزب ما را تنها از غنای بیشتر، و تنوع نظری بهتر برخوردار میسازد!!؟؟ او خود را در جلد یک کودک 3 ساله قرار داده، از نفهمی دیگران، سر در نمی آورد! این شیوه برخورد جریانی عقب مانده، مذهبی و بیگانه با ابتدایی ترین روحیات اجتماعی است، که همه حیات سیاسی آن، در تلاش برای انحلال سازمانهای دیگر خلاصه شده، قادر به پذیرش اصل بدیهی تعدد احزاب، در کشوری با این درجه از اختناق سیاسی نیست. چنین برخوردهای فئودالی، بازمانده از سنتهای اسلامی- مائوئیستی در تاریخ گذشته این جریان، بطور حتی افراطی تری، در مقالات عناصر این جریان بچشم میخورد. آقای مصطفی صابر، از این گروه افراد است.

 

فرد نامبرده در بالا، تاکنون در چندین مقاله، آشکار و پنهان به دانشجویان کشور فرمان داده است، منصور حکمت ایشان، " چپ سنتی " را نقد کرده، و فعالین دانشجویی جدید هم باید آن را بپذیرند، و از بدست گرفتن عکس چه گوار خودداری کنند!! او تعجب میکند، که نسل جدید دانشجویان، به تئوری سازیهای بدوی و فاقد هرگونه ارزش علمی نظایر او، اعتنایی نمیکند. این میزان بیگانگی با زندگی واقعی، از سوی افرادی که با گستاخی سلطنت طلبان افراطی، چپ انقلابی در تاریخ اخیر ایران را، به جریان ملی- اسلامی منتسب میکنند، حقیقتاً غیر قابل هضم، و مخاطب را در سلامت عقل گوینده، دچار شک و تردید میسازد؛ صرفنظر از اینکه، نه سازمان فدایی، بلکه دقیقاً  سازمان مجاهدین و جناح به اصطلاح مارکسیست آن، بطور مشخص سلف جریان کنونی، حزب " کمونیست" کارگری، یعنی جناح تقی شهرام،  سفت  و سخت و ارگانیک به جناح مکتبی در جنبش ملی- اسلامی تعلق داشته، برای ایجاد ارتباط با خمینی خون آشام در نجف، به دستبوسی او شتافتند. آنها امروز برای پوشاندن تاریخ  ارتجاعی و عقب مانده گی مفرط خود، که در بهترین حالت، به مائوئیسم و پول پوت گذار فرمودند، جریان چپ انقلابی را به ارتجاع ملی- اسلامی سنجاق میکنند. این جریان، فرهنگ دروغ و تحریف راست افراطی را در صفوف اپوزیسیون " چپ"، در اشکال بیسابقه ای رایج ساخت.

 

فرد مزبور، اخیراً از طریق محفل هالیوودی خود، سازمان جوانان " کمونیست"، با لحنی سرکوبگرانه، و توهین آمیز به دانشجویان تحکم میکند، که مراسم 16 آذر نه در امامزاده، بلکه باید  در دانشگاه برگزار شود. او فراموش میکند که اکثرفعالین دانشجویی، هنوز مراسم برگزار نکرده، اخراج و تعلیق شده اند. از آن گذشته، شما نه کمیته فراخوان دهنده و نه شرکت کننده در مراسم 16 آذر هستید. مگر 16 آذر برای شما، سنتی " پوپولیستی" و " چریکی" نیست؟ از آن گذشته، چطور جرئت میکنید با این لحن آمرانه و تحقیر آمیز، مردمی را که اینهمه عذاب و بدبختی تحمل یک رژیم ترور را بر دوش میکشند، مورد عتاب و خطاب قرار دهید؟ مگر میتینگ حزب  شماست، که دیگران آن را از مقابل دانشگاه، به جای دیگری منتقل ساخته اند؟  دانشجوی این کشور، خیلی ساده به شما پاسخ خواهد داد، او است که تعیین  میکند، آیا برگزاری مراسم ممکن است و یا نیست و در کجا باید برگزار شود؛  ونه کسی که در هزاران کیلومتر دورتر لم داده، به شغل چاپلوسی " تمدن" غربی و معروف شدن به سبک هنرپیشگان  مشغول بوده، به هزینه فداکاری دیگران، برای تئوری بافی های مبتذل خود، بازار گرمی میکند. به این برخورد ارتجاعی، نظیر دوره جنگ داخلی با حزب دموکرات و نابودی جنبش کردستان، اضافه کنیم، که به اعلام اخیر مسئول کنونی این حزب، این جریان ( " ما ") همواره مخالف ایجاد کمترین مشکلی از طریق مبارزه برای زندگی فردی بوده، " فداکاری " و تحمل مصائب مبارزه، حتی از سوی اعضاء حزب خود را " هرگز"، تأیید نکرده است. در اینصورت چگونه سازمان جوانان چنین حزبی، مردمی را که زیر شلاق هیولای اسلامی زجر میکشند، به فداکاری و تحمل اخراج و تعلیق از دانشگاه فرا میخواند؟  تاریخ این جریان، چیزی جز لعن و نفرین به فداکاری و انقلابیگری، و شیفتگی برای فعالیت " باز و علنی" نیست. از این گذشته، این جریان، گذشته و سنتهای چپ انقلابی در ایران، از جمله سنت 16 آذر را، سنتی ملی – اسلامی معرفی میکند. پس آیا بهتر نیست، بجای برخورد از موضع " سبکباران ساحلها"، خود دست به مبارزه فداکارانه در شرایط ترور زده، سنت 16 آذر خود را ایجاد کنند و اجازه دهند، دیگران با همان تاریخ و سنتهای خود، با هیولای حاکم مبارزه کنند؟

 

در نشانی پایین، مسئول کنونی جریان مورد بحث، موضع این حزب را پیرامون " فداکاری"، توضیح میدهد. 

http://www.rowzane.com/0000_m_e/0m_e_2006/2607/M28-HamidT.html

 

در نشانی پایین، اطلاعیه صادره از سوی سازمان جوانان " کمونیست"( وابسته به حزب بالا)، پیرامون مراسم 16 آذر امسال، قابل دریافت است.

http://www.rowzane.com/0000_m_e/0m_e_2006/2611/e28sj2.html

 

*3- شکست انقلاب بهمن، فرصتی طلایی برای عناصر و جریانات ضد فدایی، برای عقده گشایی و لگد زدن به پیکر نیمه جان سازمان چریکهای فدایی خلق ایران- اقلیت، ایجاد کرد. سازمان کومله دوره فوق، انباشته از ضدیت کور و  ارتجاعی علیه فدایی، دست به وحدت با جریانات دیگر خط 3 زده، عاقبت خود را در موقعیت حذف رقیب سیاسی خودو مقابله با شوروی دید! در این زمینه حتی، برخوردهای غیرانسانی و ناقض بدیهی ترین اصول انسانی هم، باب شد. در فاصله سالهای 63 و اوائل 64، مقاله ای در یک نشریه حزبی جریان تازه سمبل شده " حزب کمونیست ایران"، به چاپ رسید. در این مقاله، که احتمالاً از سوی یکی از مسئولین اصلی این جریان نگاشته شده بود، به تحلیل شرایط پیدایش این حزب و " رشد" آن پرداخته میشود. نویسنده با کمال وقاحت و بیرحمی یک دادستان اسلامی، اعلام میکند:  فروپاشی سازمانهای " چپ سنتی" ( یعنی فدایی-اقلیت، پیکار، رزمندگان) و نابودی " فیزیکی" این جریانات( یعنی کشتار هواداران، اعضاء و کادرها)،  راه رشد " مارکسیسم انقلابی" کذایی آنها و  تأسیس " حزب کمونیست ایران" را، هموار ساخت. این مقاله سپس مورد نقد و برخورد نشریه کار، ارگان سازمان چریکهای فدایی خلق ایران- اقلیت، قرار گرفت. نگارنده هم اینک، دارای امکان نقل قول مستقیم و نامیدن شماره و نام نشریه حزب مزبور، و شماره نشریه کار مربوط به موضوع نیست. اما میتواند علاقمندان را به دقت در مطالب نشریه کار، فاصله اواخر سال 63 تا اوائل سال 64، در منبع زیر، مراجعه دهد:  آرشیو نشریه کار، از شماره 1 تا 400. این آرشیو، از سوی گروه عباس توکل( موسوم به: " سازمان فداییان- اقلیت") در خارج منتشر شده، که نظیر همیشه،  در دسترس عموم نیست. برای تهیه آن، شما باید به عصر حجر برگشته، به شیوه بدوی زیر، عمل کنید: ابتدا بحساب این سازمان، پول واریز کنید، درست؟! سپس قبض پول پرداختی را به آدرس خراب شده فوق، پست نمایید. پس از اینکه آنها، قبض شما را دریافت کرده، قادر به خواندن متن و تشخیص تفاوت آن با قبض آب و برق شده، از تقلبی نبودن آن مطمئن شدند، با اکره و بی میلی و در کمال نارضایتی، 4 عدد سی دی، برای شما ارسال خواهند کرد! این یعنی ارتباطات یک سازمان سیاسی با مردم، در قرن بیست و یکم، در اروپا! امروزه میتوان، از طریق کامپیوتر خانگی، در عرض چند دقیقه، از حساب بانکی خود، به هر حساب بانکی دیگری، پول واریز کرد. همچنین شرکتهای بین المللی و حرفه ای نیز، همین خدمات را با هزینه کم و مطمئن انجام میدهند. میتوان سی دی ها را با یک درخواست تلفنی، ای میل و یا فاکس از سوی متقاضی، برای او ارسال کرد، و از دریافت کننده درخواست نمود، پول آن را طی مثلاً یک ماه، به حساب بانکی فوق واریز نماید؛ مگر خود افراد این سازمان، نظیر بقیه مردم، درست بهمین شیوه، خرید نکرده، و پول آن را بعد از دریافت جنس، واریز نکرده اند؟ یکبار هم واریز نشد؟ به جهنم! آسمان که به زمین نیامده، استثناء در قاعده!. هیچیک از این راه حلهای ساده، به عقل کوچک افراد این به اصطلاح سازمان سیاسی، پرچمدار انحلال و نابودی نمی رسد. از آنجا که، اصل موضوع، نه فعالیت سیاسی، بلکه صاف و ساده، کاسبی حقیرانه، از تاریخ سازمان و نشریه کار است.

 http://www.fadaian-minority.org/  فن تهیه آرشیو فوق، در این آدرس، سمت راست، پایین.

-----------------------------------------------

 

توضیحات مربوط به زیرنویس بالا

 

آقای داریوش همایون در مقاله جدیدی تحت عنوان " سیاست ورزی در خدمت سیاست سازی"، چنین مینویسد:

 

**" ... اما کسی از خود نپرسید که لنین بی «جنگ بزرگ» و «قطار مهر و موم شده» به کجا می ‌ رسید؟ در شرایط ایران، یک دیکتاتوری مذهبی نفتی به رهبری گروهی که نه هیچ ملاحظه ‌ ای دارد نه هیچ تکلیفی جز دربرابر خودش، و با توجه به اینکه هر سرنوشتی برای ایران کم ‌ خطرتر از شرایط روسیه ۱۹۱۷ یا عراق ۲۰۰٣ است تجربه لنین تکرار نشدنی بوده است. از این گذشته با توجه به آنچه برسر روسیه آمد بسیار خوب است که آن تجربه در ایران تکرار نشده است. لنین در فرصتی که داشت تکنیک رسیدن به قدرت را تکمیل کرد ــ همانکه مالاپارته ایتالیائی در بررسی تفصیلی خود از انقلاب اکتبر لنین و «راه ‌ پیمائی به سوی رم» موسولینی، «تکنیک کودتا» نام نهاده است. لنین استبداد جامعه روسی را با نظام توتالیتری جانشین کرد که روسیه هنوز پس از ۱۶ سال از زیر آوار آن بدر نیامده است."   خط کشی تأکید، از وبلاگ جمهوری شورایی

 

http://irancpi.net/digran/matn_1011_0.html

 

معاون دبیر کل حزب رستاخیر و وزیر در رژیم ساواک، بصراحت اعلام میکند، همان بهتر که رژیم اسلامی در ایران بر سر کار آمده،  اینهمه قتل عام و یرانی ببار آورد. در غیر اینصورت ممکن بود، کمونیستها به قدرت رسیده، نظیر روسیه شود که " هنوز بعد از 16 سال از زیر آوار آن بدر نیامده اند." اینکه همین  مقایسه ارتجاعی هم، از دروغ و تحریف لبریز است، نیازی به توضیح نیست. فرض کنیم در ایران هم کار به انقلابی از نوع چپ( در بهترین حالت، نظیر نیکاراگوئه) میکشید. سرنوشت مردم ایران، بعد از چند سال، در هر حالت، صدبار بهتر از سلطه یک رژیم وحشی ولایت فقیه نمیشد، آقای سیاستمدار تحصیل کرده؟ " این، همه عرض و طول دموکرات شدن عناصر اصلی رژیم  پهلوی، و جوهر لیبرال دموکراسی ایرانی، آنهم طی نزدیک به 30 سال زندگی نماینده گان آن، در کشورهای " دموکراتیک" غربی است.

 

جریانات غیر انقلابی و اپورتونیست راه کارگر و " کمونیسم" کارگری، بیش از دو دهه، به دست بوسی چنین  مرتجعی رفته، با التماس، به رادیو و تلویزیون و سایت خود کشانده، از او در خواست نمودند، برای آنها نزد دستگاه دولتی موجود بورژوایی ( ارتش، ادارات، سرمایه داران)، پارتی بازی کرده، تا از این طریق، سهمی از قدرت سیاسی به آنها برسد. همین جریانات با این گرایش نیرومند  ضد انقلابی،  سازمان فدایی را  سالها به اتهام "خلقی" و  "سنتی " بودن، بقصد نابودی، مورد تهاجم قرار داده، بدتر از آن، با افتخار آن را ادامه میدهند.

---------------------------------------------

 

 خواننده گرامی!

 

در صورت علاقمندی، شما را به مطالعه مقاله " مبارزات کارگران، احیاء سندیکای شرکت واحد و نقدی بر اساسنامه آن"، در نشانی زیر دعوت میکنم. این مقاله در تاریخ 12 تیر سال 84- 3 ژوئیه 2005، و در مقطع تشکیل سندیکا انتشار یافته، در متدولوژی نگاه به تاریخ اخیر جنبش کارگری ایران، کم و بیش مشابه مطلب کنونی در بالا است. مطلب سندیکا، در فرصتی دیگر، تحت عنوان " چاپ دوم"، با تصحیحات احتمالی، منتشر خواهد گشت.

http://j-shoraii.blogspot.com/2005/07/blog-post_04.html

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ