بلوچستان درعهد پهلوی قسمت یازدهم


ساحل صخره ای چهباروامواج دریای مکران


 در قسمت دهم بانجا رسیده بودیم که یاورمهدی خان (سرگرد ) مامور خلع سلاح منطقه آهوران در ماموریت خود با شکست و ناکامی روبرومیشود ودر نهایت موفق میشود. اشرف لال محمد سرپرست طایفه متسنگی را تحت تاثیر قرار بدهد. وبا یک نقشه شیطانی و نوشته ای جعلی وی را حاکم چانف اهوران معرفی میکند وقلعه چانف را در اختیارش میگذارد و خود پس از یکسال زجر شکنجه روحی همراه تمام پرسنل نظامیش برای همیشه چانف را ترک میکند ولی اطمینان دارد
با رودر رو قرار دادن طوایف اهوران در نقشه شوم خود موفق خواهد شد وچنین هم میشود.

وحالا به دنباله ماجرا ها توجه بفرمائید اشرف قلعه چانف را در اختیار میگیرد وبلا فاصله جهت تامین مخارج خود وافرادش به ساکنین چانف ودهات اطراف مثل گوانک برشک وشهریانچ ودیگر دهات دور نزدیک اتمام حجت میکند٬ مبلغی پول نقد ومقداری مواد خوراکی از قبیل گندم٬ برنج٬ خرما بدون فوت وقت بقلعه برسانند ودستور اشرف که در این زمان وی را میراشرف خطاب میکردند وهم لقب حاکم اهوران را بوی داده بودند به انجام میرسد٬ امکانات غذائی برای ماهها تامین و فراهم میشود.

خلاصه بزن بگیر ی در آبادی چانف و دهات اطراف آن شروع میشود بطوریکه نظیرچنین ظلم واجحافی در تاریخ منطقه بی سابقه بوده است.

بهر جهت مرغ وگوسفند مردم بدون بها وارد قلعه میشده وبحصوص بیشترین فشار اشرف بر طایفه میران چانف بوده همانهائیکه پیر ناتوان بوده اند وتوان همراهی با عیسی خان وسرفراز خان را نداشته اند سرمایه این پیرمردان ناتوان بیغما برده میشود. وبدستوراشرف وظیفه میران این بوده که مرتب برای افراد وی سواس ببافند سواس پا پوش متداول ان زمان در بلوچستان بوده که از برگ درخت داز تهیه میشده. در ضمن دو نوع در خت دازدر بلوچستان وجود دارد که از نظر ظاهری تفاوتی با هم ندارند ولی برگ داز تنومند وبلند برای بافت سواس و ریسمان محکم قابل استفاده نیست چون میگویند برگ ان ( سور) است ولی نوع دوم ان که بوته و برگی کوچک دارد که از آن سواس و ریسمان محکم و با دوام بافته میشود ومیگویند ( ریدگ ) است واز برگ داز تنومند هم که برگی بزرگ وپر پهنا دارد ازان حصیر وانواع سبد ها وپوشش کپرها ی مسکونی وگردتوپها استفایده میشود. این هم از داز ریدگ وسور. بهر حال اشرف نهایت ظلم را در حق این پیرمردان که فقط جرمشان وابستگی بطایفه میران چانف بوده روا میدارد.

ضمنا هیچ یک از طوایف اهوران حکومتی اشرف را قبول نمیکنند وتنها طایفه متسنگی با او همراه وهماهنگ میشوند وبقیه تیره وطوایف اهوران که من اسامی تعدادی٬ ازانها را میدانم بشرح زیر است. 1- کوریانچی 2- مشکندی 3- بیچندی 4- گربنی 5 سیاهتکانی 6- نکهچی 7- کشیکی 8- سرمیچی 9- صلاحزهی10- نایگونی11- دبگزانی 12- ناگانی13- متسنگی ودر میان سیزده طایفه ای که اسامی آنها بیاد من بود تنها طایفه متسنگی بخاطر کشته شدن پیری درویش با اشرف همراهی میکنند. و بقیه طوایف آهوران با دل جان همراه میرسرفراز خان وعیسی خان بوده اند واز حرکت اشرف بسیار نگران وناراحت میشوند. بهر صورت حدود ششماه از حکومتی اشرف میگذرد وآقایان سرفراز خان وعیسی خان که در غیاب میررستم خان در رائس طایفه قرار داشته اند از ظلم وستم اشرف نسبت به اهالی چانف وروستاهای اطراف وبخصوص نسبت به بستگان خود اگاه میشوند ومیدانند با محاصره قلعه کاری از پیش نخواهند برد بفکر کشتن واز میان برداشتن اشرف می افتند ودنبال کسی هستند که بتواند خود را به اشرف برساند کار وی را یکسره بکند.

خلاصه ان فرد پیدا میشود٬ جوانی است هیجده نوزده ساله بنام ملک محمد فرزند چاکر از طایفه بیچندی که تازه چند ماهی بوده بصف همراهان عیسی خان پیوسته بود وخیلی زود مورد توجه واعتماد عیسی خان قرار میگیرد از وی میخواهد که این ماموریت تاریخی را به انجام برساند٬ ملک محمد هم بدون چون چرا وبا اشتیاق ماموریت را می پذیرد وعیسی خان یک قبضه ده تیر کمری بوی میدهد٬ ملک محمد عازم ماموریت خود میشود و خود را به اشرف میرساند ومیگوید من آمده ام٬ تا در خدمت شما باشم که برادر ما وخون رگ ما یکی است٬ همراهی با شما برای ما افتخار است نه نوکری خوانین ظالم.
اشرف هم سخنان ملک محمد را باور میکند و عملأ وی را در کنار افرادش داخل قلعه جا ومکان وعزت احترام میدهد
.

بهرحال ملک محمد در صدد فرصت مناسبی است تا دست بعمل بزند حدود یکماه از امدن ملک محمد میگذرد یک روز هنگام عصر اشرف بملک محمد میگوید بیا با من برویم سر قنات تا من وضو بگیرم قنات چانف از کنار قلعه میگذرد هرنج قنات با دروازه قلعه چندان فاصله ای ندارد زمانیکه اشرف مشغول شستن دست روی خود بوده ملک محمد که بعنوان نگهبان در پشت سر وی ایستاده بوده در همین موقع لول ده تیر را برپشت وگردن وی قرار میدهد وبا شلیک چند گلوله پیاپی اشرف بداخل جوی اب می افتد وبلا فاصله جان میدهد. ضمنا اسلحه ده تیر کمری اسلحه ای نیمه خود کاراست. ملک محمد پس از اطمینان از قتل اشرف سریع وارد نخلستان چانف میشود خودرا از دید افراد اشرف دور میسازد افراد اشرف با صدای تیر بطرف جوی اب میروند وبا نعش اشرف روبرو میشوند واز ملک محمد هم اثری نمی بینند و میدانند کار٬ کار او بوده.

خلاصه ملک محمد خود را بگه ( نیکشهر ) میرساند که در ان موقع سردار عیسی خان در آنجا بوده یعنی در محله (انبگ ) ومهمان بی بی روزخاتون که مادر بزرگ همسرش گراناز میباشد. ضمنا روز خاتون همسرمدت خان است که برادر سردار سعیدخان معروف میباشد. ودختر مدت خان بنام بی بی مریم به ازدواج میرهوتیخان حاکم لاشار در میاید. بی بی مریم جوان مرگ میشود وتنها از وی دختری پنج شش ساله بنام گراناز بر جا می ماند ومادر بزرگش روز خاتون تا زمان ازدواج گراناز از وی نگهداری میکند.

بهر جهت ملک محمد خود را به گه میرساند واز قتل اشرف٬ عیسی خان را مطلع میکند وی هم بلا درنگ بطرف چانف خرکت میکند خود را به عمویش سرفراز خان که درمناطق کوهستانی سکونت داشته میرساند وتصمیم میگیرند پیش از آنکه از طرف دولت ویا از طرف اهالی متسنگ به باقی مانده افراد اشرف کمکی برسد باید سریع خود را بچانف برسانیم٬ قلعه را محاصره وآنها را از قلعه بیرون برانیم.

بهر حال سرفراز خان وعیسی خان همراه یکصد پنجاه نفر مسلح بطرف چانف حرکت میکنند وشبانه خود را بنزدیک قلعه میرسانند وسنگر میگیرند با طلوع افتاب تیر اندازی شروع میشود و افراد اشرف که در برج باروهای قلعه موضع گرفته بودند٬ فقط دوازده نفرند که با شجاعتی بی نظیر در مقابل نیروی بر تر اقایان مقابله وایستادگی میکنند منتها پس از دوروز مقاومت سرانجام مهمات شان به اتمام میرسد.
صبح روز سوم بیرق تسلیمی را بلند میکنند به انها میگوید شما در امان هستید راه شما باز است از قلعه حارج بشوید افراد اشرف یکی یکی از قلعه حارج میشوند. راه متسنگ را در پیش میگیرند. وزمانیکه از دید ناپدید میشوند سرفراز خان میگوید زنده رها کردن آنها کار اشتباهی بود و به دشمن نباید امان داد انها بزودی تجدید قوانموده وبا ما درگیر خواهند شد وبدون شک دولت هم از انها حمایت خواهد کرد ودر آن صورت کشتن انها برای ما دشوار و همراه با تلفات خواهد بود وتا هنوز که دیر نشده نباید به انها فرصت داد سرفراز خان به افراد مسلح دستور میدهد سریع به تعقیب آنها بپردازید و یکی را زنده نگذارید. افراد مسلح بدنبال انها براه می افتند و نزدیک آبادی شهریانچ که در جنوب چانف واقع شده وهم یک رشته کوه میان چانف وشهریانچ وجود دارد وچهار پنج کیلومتر هم با چانف بیشتر فاصله ندارد و راه متسنگ هم از کنار همین ابادی میگذرد. خلاصه افراد مسلح خیلی زود انها را بمحاصره در میاورند بستگان اشرف که برایشان فشنگی باقی نمانده بود پس از اندکی مقاومت یازده نفر انها بلا فاصله و در جا کشته میشوند. ویک نفر بنام نصرت تسلیم و دستگیر میشود اورا با خود نزد سرفراز خان میاورند واو را پس از چند روزی زندانی آزاد میکنند. ضمنا سرفراز خان در بین پسران میرخیرمحمد به بی رحمی و شقاوت مشهور بوده وهمچنین نامبرده سیاستمداری معروف و دارای چنان نفوذ کلامی بوده که میتواند مخاطب را تخت تاثیر قراربدهد. بهر جهت بعد از خروج رستم خان از منطقه بیشترین توجه طایفه اهوران وفامیل مبارکی متوجه سردارعیسی خان بوده واو را امید اینده طایفه میدانستند ولی با بودن سرفراز خان تصمیم گیرنده و حرف اخر را ایشان میزدند
.

خلاصه این بود نتیجه دسیسه مهدیخان که اشرف را همراه یازده نفر از بستگانش بکشتن داد وتخم اختلاف وکینه را در منطقه اهوران پاشید وتا هنوز هم با گذشت زمان وبوجود امدن صلح سازش اثار نفاق وکدورت بطور کلی برطرف نشده.

ضمنا پس از کشته شدن اشرف وبستگانش اقایان قلعه چانف را در اختیار میگیرند ولی هم سرفراز خان وهم عیسی خان از چانف خارج میشوند دوباره بمناطق کوهستانی برمیگردند واحتیاط میکنند نباید داخل قلعه بمانند غافلگیرشده وبمخاصره قوای دولتی درایند.

بهر حال چند ماهی از تصرف قلعه چانف میگذرد ولی از لشکرکشی دولت خبری نمیشود. ودرهین زمان که حدود دوسال از جلا وطنی رستم خان میگذرد ناگهان از گوادر خبر میرسد که میر رستم خان فوت نموده.

زن فرزندان وهمراهان میررستم خان مدت کوتاهی بعد از وفات ایشان ناچار بطرف چانف بر میگردند وخود را به انجا میرسانند وارد قلعه میشوند پسر بزرگ رستم خان بنام اسلام خان که همراه پدرش بوده خود را بعنوان جانشین رستم خان معرفی میکند. وجا نشینی وی از طرف عمویش سرفراز خان وپسر عمویش عیسی خان هم مورد. تائید قرار میگیرد. در ضمن پس از فوت موسی خان والده سردار عیسی خان بنام مهر بی بی بعقد میر رستم خان درمیاید منتها مهربی بی از رستم خان صاحب اولادی نمیشود وتنها از موسی خان دارای سه پسر بنام عیسی خان ایوب خان ومصطفی خان ویک دختر بنام بی بی خدیجه میشود.

مهر بی بی که دختر مهیم خان حاکم لاشاراست همان شیرزنی است که در منطقه مکران تنها او بود که چهار روز در قلعه اسپکه با قوای برتر دوست محمد خان که بیک خلقه توپ هم مجهز بوده مقابله ومقاومت میکند که جریان ان رخداد را بتفصیل درمقالاتم. بنام بلوچستان درگذرزمان بیان نموده ام

بهرحال اسلام خان که همسرش یگانه دختر مهر بی بی که خواهر سردار عیسی خان است پشت وی به پسر عموی قدرتمندش گرم است واسلام خان میشود حاکم چانف اهوران وهمه طوایف اهوران هم وی را بعنوان رئیس قبیله خود می پذیرند. اسلام خان هم بدون واهمه از طرف دولت وهم ازمخالفین محلیش در قلعه چانف مستقر میشود بحکمرانی می فردازد. ودر این زمان ازطرف دولتیان هم اعتراضی وعکس العملی بروز نمیشود ومنطقه چانف اهوران را بحال خود رها میکنند.

ضمنا در این زمان قلعه هیچان هم دراختیار گرانازهمسر سردار عیسی خان است وی هم از جمله زنان توانمند و نادری دربلوچستان بوده که در غیاب سردار عیسی خان بحکمرانی میپردازد وچنان با اهالی هیچان با محبت ومهربانی رفتار میکند که خاطره گراناز سالها ورد زبان مردم هیچان میشود. گراناز هم مثل مادرش بی بی مریم جوان مرگ میشود وتنها دودختراز وی بجا میماند و دختران گراناز بعقد پسران حاجی شهنواز خان میرلاشاری در میایند وهم اکنون حدود سی چهل نفر از نوه نتیجهای سردار عیسی خان وگراناز ساکن در کشور دانمارک ونروژ میباشند. وهم یکی از خصوصیات برجسته این شیرزن مهارت در تیراندازی واسب سواری بوده که نظیر چنین زنانی کمتر در بلوچستان پیدا شده و میشوند.

یاد اور میشوم گراناز که دختر میرهوتی خان است همانند مادر بزرگش( بی بی درخاتون ) که میر کمبر قهرمان حماسی بلوچستان را در دامان خود می پروراند گراناز هم قدم جای پای همان شیرزن میگذارد ودر اخرین جنگ هیچان که در( اواخر) حکومت رضاشاه اتفاق می افتد و بموقع بشرح ان رخداد خواهیم پرداخت چون در ان جنگ بود که شهامت وشجاعت گراناز بمرخله ظهور میرسد این شیرزن میتواند چندین شبانه روز در کنارمدافعین قلعه به تیراندازی بپردازد.

وحالا برگردیم به اصل مطلب گراناز قلعه هیچان را با اقتدار در اختیار میگیرد وبا نهایت گذشت مهربانی با اهالی رفتار مینماید. خود سردارعیسیخان هم مرتب بهیچان رفت امد میکند منتها بیشترین اوقات را در مناطق کوهستانی اهوران بسر میبرد. و قلعه اسپکه هم که به عیسی خان تعلق داشته در این زمان خالی از سکنه است نه مامور دولتی در انجا حضور دارد ونه ماموری از طرف ایشان وتنها هنگام برداشت محصول وزمان اخذ مالیات یا خود عیسی خان باسپکه میرفتند ویا نمایندگانی از ایشان.

بهرحال در این برهه اززمان که ( اواسط دهه دوم ) حکومت رضاشاه در بلوچستان است دولت مرکزی هیچ تسلطی در مناطق تخت نفوذ اقایان مبارکی نداشته. وهم در این زمان تنها خان قدرتمند ویک تاز در منطقه مکران بعد از امیر دوست محمد خان بارانزهی سردار عیسی خان مبارکی است که با حکومت رضا شاه در منطقه مکران عملا وارد جنگ شده وتوانسته بود پس از یکسال مبارزه بی امان مامورین رضاشاه را از قلعه چانف بیرون براند وبر منطقه تسلط پیدا بکنند.

وهمچنین در منطقه بنت فنوج هم علی خان نقدی در این زمان متلق العنان است چون تا این زمان منطقه بنت فنوج هم خلع سلاح نشده بود ند. و بعقیه مناطق وقبایل مکران تقریبا خلع سلاح شده بودند بعضی دوطلبانه وبعضی هم بزور. بهر صورت در این زمان چهار قلعه وچهار منطقه در تسلط اقایان مبارکی است چانف اهوران اسپکه - هیچان وسرمیچ. وهمچنین در این زمان اداره امور وامنیت مناطقی که سران قبایل ان با دولت اعلام همبستگی نموده بودند بعهده خود انها گذاشته شده بود. مثل منطقه لاشار دلگان گه قصرقند دشتیاری وبعضی مناطق دیگر وحتی سران قبایل این مناطق هم که با دولت اعلام همبستگی کرده بودند طبق معمول در خوزه خود دهیک ومالیات دریافت میکردند وهیچ سهمی هم بدولت رضاشاه نمیدادند. وحکومت پهلوی را از دولت ظالم قاجار بهتر وعادل تر میدانستند چون مالیاتی از بلوچستان طلب نمیکرد. وبار مالیات هم بر دوش مردم بسنگینی زمان قاجار نبوده واهالی منطقه هم نفس راحت تری میکشیدند. بهر حال سران قبایل دولت رضاشاه را دولتی مهربان وعادل تصور میکردند ومتوجه نبودند که این وضع دوامی ندارد دولت ایران منتظر فرصت است تا بر اوضاع منطقه کاملا مسلط بشود وانگاه انها را سرجایشان بنشاند وچنین هم میشود. چون درزمان پهلوی دوم بود که بساط خان خانی بطور کلی برچیده میشود وازدریافت دهیک مالیات دست خوانین برای همیشه کوتاه میشود

خلاصه سیاست دولت رضاشاه دراین زمان ایجاب میکند با سران قبایل برخوردی ارام ومتین داشته باشند تا انها بیشتر جذب حکومت بشوند وبهمین حاطر در این موقع هیچ دخالتی درمنطقه نمیکند وحتی اداره امورهر منطقه را بعهده سران قبایل گذاشته بودند ودرنهایت برنامه انها محکم کردن جای پای خود وتسلط پیدا کردن تدریجی بر سراسرمنطقه بوده است وگرنه میگویند (سگ کجا ومهربانی ) ضمنا تا این زمان که اواسط دهه دوم حکومت رضاشاه است نه پاسگاهی در مناطق عشایری برپا شده بوده ونه دادگاهی در شهر ها وجود داشته و تنها دولت رضاشاه در این زمان توانسته بود در دو نقطه حساس بلوچستان دو پادگان نظامی در قسمت مکران ایجاد بکند یکی در پهره ودیگری در چهبار ولی دیگر مناطق مکران بدست مخالفین ویا موافقین دولت اداره میشده واین حالت خود مختاری تا اوایل دهه دوم حکومت محمد رضاشاه در منطقه ادامه داشته یعنی تا سال 1330 شمسی در بسیاری از مناطق مکران مثل بنت فنوج وهیچان علی خان شیرانی وحاجی ایوب خان مبارکی دهیک مالیات وصول میکردند.

( به اصل مطلب بر میگردیم )

بهر حال چند سالی براین منوال میگذرد دولت از تعقیب ورویا روی در مناطق کوهستانی. با سردارعیسی خان اجتناب میکند ومنطقه تخت تسلط ایشان را بحال خود رها میکنند. وهمچنین مناطق دیگر مکران را چون در نظر داشته اند تا تکلیف عیسی خان را یکسره نکنند دست بترکیب دیگر سران قبایلی که با دولت اعلام همبستگی کرده بودند نزنند و انها را هم بحال خود بگذارند تا منطقه ارام ودچار اشوب نشود.

ضمنا جنگ در سراوان به ارتش رضاشاه اموخته بود که با چه بهائی توانسته بودند در مقابل حکومت بارانزهی به پیروزی برسند. و میدانستند جنگ در مناطق کوهستانی مکران مثل جنگ درسراوان نیست که بتوانند قلعه ها را محاصره وتوپ باران بنمایند وهم میدانستند بلوچها در جنگ چریکی دست بالائی دارند وهم مقاومت بی نظیر سردار عیسی خان که منجر به بیرون راندن قوای دولتی ازقلعه چانف شده بود برایشان سنگین واموزنده بوده. وبهمین خاطر مامورین رضا شاه در این زمان از خود نرمش نشان میدادند.

ولی در نهایت مامورین دولتی برای بدام انداختن سردارعیسی خان منتظر فرصت وبدون وقفه مشغول کشیدن نقشه بوده اند. ( اولین تماس با کدخدای اسپکه )

خلاصه مامورین دولتی مستقر در پهره بنپور محرمانه با دادخدا درزاده سرپرست طایفه درزاده های اسپکه تماس میگیرند او را راضی ووادار بهمکاری میکنند وبه او ماموریت میدهند هر وقت عیسی خان به اسپکه امدند انها را در جریان بگذارد. چون خبر داشتند عیسی خان گاه گاهی خود جهت سرکشی واخذ مالیات وارد اسپکه میشود. ومدتی هم در انجا توقف میکند.

بهرحال زمان وصول مالیات اسپکه فرامیرسد این دفعه خود سردارعیسی خان همراه شصت الاهفتاد نفرمسلح وارد اسپکه میشود ودر قلعه منزل میکنند ولی جهت اختیاط با تاریک شدن هوا از قلعه حارج میشوند ودر اطراف ابادی به استراحت میپردازند وصبح زود پیش از طلوع افتاب دوباره وارد قلعه میشوند واین برنامه همیشگی انها بوده.

خلاصه گویا دادخدا این بار بمحض ورود عیسی خان به اسپکه محرمانه قاصدی به بنپور میفرستد مامورین را از امدن ایشان مطلع میکند وبلا فاصله بیش ازدویست سرباز ودرجه دار ارتشی از پادگان پهره بهمراهی وهمکاری تمور سرپرست طایفه زین الدینی که بوی درجه گروهبانی افتخاری داده بودند وخقوق بگیر دولت بوده بطرف اسپکه براه می افتند ودر چهارمین روز توقف عیسی خان دراسپکه بوده که قوای دولتی. همراه تمور( تیمور) زین الدینی شبانه قلعه را محاصره میکنند. ولی سردار عیسی خان طبق معمول شبها از قلعه حارج میشدند ودر ان شب هم کسی از افراد وی داخل قلعه نبودند وزمانیکه مامورین متوجه میشوند در قلعه کسی نیست برای جستجو بطرف جنوب قلعه و به طرف تپه های که در ان حدود واقع شده اند میپردازند. افراد نگهبان متوجه میشوند ودر ان پاس از شب تیراندازی متقابل شروع میشود.

ولی عیسی خان به افرادش میگوید بی جهت مهمات خود را بهدر ندهید لازم است بطرف سرمیچ عقب نشینی بکنیم دستور وی بلا درنگ عملی میشود وعیسی خان همراهانش از رودخانه اسپکه خارج میشوند و وارد دشت سیف اباد میشوند بطرف سرمیچ حرکت میکنند ولی در ان تاریکی کسی متوجه نبوده که ایا کسی تیر خورده ویا بر جا مانده چون بوی میگویند همه همراهان سالم و در کنار شما هستند. هوا روشن میشود بوی خبر میدهند از میر دادالرحمن خبری نیست میر دادالرحمن جوانی است بیست ساله که برادر خانم سرفراز خان میباشد گویا وی در ان شب که داخل رودخانه خوابیده بود بیک درد شدیدی مبتلا میشود که توان بلند شدن از جایش را نداشته ودر حال جان کندن بوده که مامورین وی را می بینند واورا دستگیر با خود بطرف قلعه میبرند.

خلاصه مامورین روز بعد از درگیری سریع بطرف بنپور برمیگردند ودادالرحمن بیمار را با خود میرند واو را تحویل پادگان پهره میدهند وپس از یک دوماهی حکم اعدام او از مرکز صادر ودادالرحمن مبارکی در پهره تیر باران میشود

پس از تیرباران شدن دادالرحمن به عیسی خان خبر میرسد که باعث قتل وی دادخدا درزاده کدخدای اسپکه میباشد چون او بوده که از امدن شما. مامورین را در جریان میگذارد سردار عیسی خان پس از کسب این خبر در صدد تنبیه. دادخدا برمیاید. قسمت یازدهم در همین جا بپایان میرسد - دنباله دارد در حاتمه یاد اور میشوم منابع من نقل قول از فلان فلان نویسنده بیگانه مغرض ورهگذر خارجی نیست بلکه نقل قول ازاقایان مرحوم سردارعیسی خان و حاج ایوب خان و حسن خان و محمد خان فرزند سرفراز خان و دلاور خان مبارکی و ملک محمد چاکر آهورانی است که خود در متن خوادث و رویدادها بوده اند وبنده سالهای متوالی با نامبردگان هم مجلس وهم صحبت بوده ام وهمچنین از دهها منابع دیگرکسب اطلاع شده است. وبازهم طبق معمول ازانتقادات سازنده وراهنمائی عزیزان استقبال میکنم.



 
موفق باشید عبدالکریم بلوچ