بلوچستان درگذرزمان
قسمت هشتم
همان طوریکه در قسمت اول به عزیزان قول داده بودم که رخداهای زمان طایفه شیرانزهی وبارانزهی راکه اخرین خکمرانان پهره وبنپوربوده اند پی گیری نموده و انچه درزمان این دو
طایفه در این گوشه از بلوچستان بزرگ اتفاق افتاده بسیار مختصر ومستند به سمع علاقه مندان بتاریخ برسانم خوشخالم توانستم خوادث زمان خکومت شیرانزهی را در هفت قسمت منتشرنموده وبپایان رساندم در ضمن بار دیگرمتذکر میشوم که خکومت هفتصد ساله ملکها بدست
سعید خان اول که پایه گذار خکومت شیرانزهی بودند منقرض میشود وچهار نسل از ایشان در بنپور پهره حکومت میکنند یعنی سعید خان اول وفرزندش مهراب خان بزرگ وفرزندایشان محمد علی خان که در زمان خکومتی وی بود که برای اولین بار قلعه بنپوربتصرف دولت قاجار در میاید وبمدت دوده شیرانزهی از صخنه حارج میشود که بازسردار حسین خان اول

فرزند محمد علی خان از طرف دولت قاجار بخکمرانی منطقه سرباز تعین میشود ورخدادهای زمان ایشان را بطور مشروخ بیان کردیم وپس از وی فرزندش سردار سعید خان دوم از طرف دولت بعنوان والی بلوچستان تعین میشود وخکومتی پهره بنپور وقسمتی از مکران رادر اختیار میگیرد ودر زمان وی طایفه شیرانزهی به اوج قدرت وشکوکت میرسد سر انجام خکومت شیرانزهی در اواخر عمر سرداردر پهره بنپور توسط بهرام خان بارانزهی منقرض میشود بهمان نخوی که خکومت ملکها بدست سعید خان اول منقرض گردید وتقریبا زمان خکومت شیرانزهی در پهره وبنپورحدود یکصد بیست سال بوده

واینک از قسمت هشتم ببعد رخدادهای زمان خکومت بارانزهی را دنبال میکنیم
وخال به خوادث زمان خکومت بارانزهی در بلوچستان غربی توجه بفرمائید که بنیانگذاران میربهرام خان فرزند رستم خان بودند نامبرده در سال 1291 شمسی قلعه پهره را تصرف میکنند ومتعاقب ان دو سال بعد بر قلعه بنپورهم تسلط پیدا میکنند وحدود ده سال پیش هم قلعه سرباز توسط سردار سعید خان شیرانزهی بوی واگذار میشود ودراین زمان است که ستاره بخت بارانزهی طلوع میکند وپس از تسلط بهرام خان بر مناطق مذکور برادر بزرگترش میرعلی محمد هم در سال 1294 ش قلعه معروف دزک را تصرف میکند وبحکومت طایفه بزرگزاده درمنطقه سراوان پایان میدهند

وحالا به خوادث زمان حکومت بارانزهی می پردازیم بنقل قول ازبزرگان این طایفه وهمچنین ازمطلعین منطقه که با حکومت بارانزهی همزمان بوده ودر متن رخدادهای ان زمان قرار داشته اند سخن اغاز میکنیم ولی اول لازم شد مختصری از گذشته واز نحوه ورود این طایفه بسراوان مطالبی کوتاه بعرض رسانده شود طبق گفتار بزرگان طایفه بارکزهی محل سکونت اصلی شان شهر کندهار افغانستان بوده وپس از سلسله حوادثی قسمتی از این طایفه از کندهار کوچ نموده ودر حوزه هلمند ونیمروزکه محل سکونت اقوام قدیمی بلوچها بوده ساکن میشوند وپس از سالیان درازی باز تعدادی خانوارازاین طایفه بسرکردگی فردی بنام عبدالله خان

وبهمراهی سرپرست چند خانوار دیگر بنام شکل وجنگی وحسین که بعد ها اولاد عبدالله خان بنام بارانزهی واولاد شکل بنام شکلزهی واولاد جنگی بنام جنگیزهی واولاد حسین بنام حسین زهی در منطقه معروف ومشهور میشوند ولی از همان بدو ورود اولاد عبدالله خان بعنوان سرپرست تیرها ی نامبرده شناخته میشود حلاصه عبدالله خان همراه فرزند جوانش بنام باران و دها خانوار از وابستگان خود وارد سراوان میشوند وازحکومت وقت سراوان تقاضای پناهندگی میکنند ودر این زمان خکومتی سراوان بدست ملکها بوده وحاکم سراوان از انها استقبال میکند ودر نقطه ای بنام ناگ که بعدا بنام ناهوگ نامیده میشود اسکان داده میشوند وازکمک وامکانات رفاهی برخور دارمیشوند وپس از مدتی پناهندگان که خود را افغان معرفی میکنند
متوجه میشوند منطقه

ناگ از نظر اب زیر زمینی بسیار غنی است با اجازه ملک شروع بکشیدن کاریز واخداث قنات میکنند وبمدت کوتاهی دهات فراوانی در ان حدود شکل میگیرد واکنون هم قنات ناهوگ یکی از پر اب ترین قنات منطقه سراوان میباشد بهر جهت پس از گذشت سالها مهاجرین جا خوش میکنند وتصمیم دارند برای همیشه در این سرزمین ماندگار بشوند وبتدریج وبمرور زمان در فرهنگ مردم سراوان جذب میشوند وبا تمام سران وبزرگان منطقه تماس رابطه بر قرار میکند از جمله با

بزرگزادهای سروان که در این زمان جوانی بنام خسروشاه در رائس ان خانواده قرار گرفته بود حلاصه پس از فوت عبدالله خان فرزندش بنام میر باران با خسروشاه طرخ دوستی میریزند ودر صدد بر میایند که با همدستی همدیگر بحکومت ملکها در سراوان پایان بدهند واین مهم را میر باران بعهد میگیرد
که با یک برنامه حساب شده ملک را بقتل برساند ونقشه انها بدین قرار بوده که میر باران روزی از ملک دعوت بنماید که جهت صرف نهار بمنزل انها بیایند وزمانیکه ملک وهمراهانش وارد محله انها بشود هر چند نفر از همراهانان ملک را در یک منزل ومکانی جدا گانه منزل

بدهند وبرای قتل هرکدام چند نفررا مامورمیکنند وبا این طرخ وبرنامه وامادگی کامل از ملک دعوت میکنند وی هم که اسم او را فراموش کرده ام دعوت را باتیپ حاطر می پذیرد وبمهمانی مهمانان میزبان کش همراه تعداد اندکی از بستگان خود میرود وملک همراهانش را بعنوان اینکه منازل کوچک هستند هرچند نفر را در مخلی جدا گانه ودور از همدیگر منزل میدهند وبظاهر مشغول پذیرائی میشوند طولی نمیکشد برای قتل هر نفر چند نفر از بستگان میر باران بسوی مهمانان خود خمله میکنند وبا کارد نیزه شمشیر بطرف انها خمله میکنند وملک

همراهانش را یکجا بقتل میرسانند وبلا فاصله خسرو شاه بزرگزاده رااز جریان مطلع میسازند ونامبرده هم همراه افراد خود بطرف قلعه دزک خمله میکند که نه مدافعی دارد ونه نگهبانی سریع وارد قلعه میشوند وزن فرزندان ملک را از قلعه حارج میسازند وبدین طریق بحکومت طولانی ملکها در سراوان پایان داده میشود وخسرو شاه در قلعه دزک بجای ملک می نشیند وحکومت بزرگزاده بدین طریق پایه گذاری میشود ضمنا کوچ طایفه بارانزهی ببلوچستان چند دهه پیش از کوچ طایفه شیرانزهی ببلوچستان بوده مهاجرت طایفه شیرانزهی ببنپور همزمان بوده با خکومت محمد شاه برادر زاده وجانشین اقا محمد خان قاجار در ایران

بهر جهت خسرو شاه بپاس حدمات میر باران وهم بخاطر نزدیکی وی وافرادش به قلعه دزک منطقه شستون رادر اختیارشان میگذارد میرباران هم همراه ایل تبارش از ناهوگ کوچ نموده ودر شستون ساکن میشوند وفقط تعداد اندکی از اقوام میرباران جهت ادامه کار کشاورزی در منطقه ناهوگ ماندگار میشوند حلاصه منطقه شستون که در ان قلعه ای قدیمی ومحروبه وجود داشته وخیلی سریع بدستور میرباران قلعه شستون نوسازی وقابل سکونت میشود ومهاجرین افغان هم بدین طریق صاخب اولین قلعه در سراوان میشود واز طرفی میرباران مورد توجه خسروشاه بزرگزاده قرار میگیرند وخسرو شاه جهت مخکم نمودن روابط خود با دختر میرباران ازدواج میکند واولین وصلت بین خانواده میر باران

وبزرگزاده بوجود میاید چند سالی میگذرد خسرو شاه نسبت بقدرت روز افزون پدر زن خود بد گمان میشود واو را خطری برای حکومت نوپای خود میداند ودر صدد قتل وی بر میاید ومیتواند یکی ازبستگان خود میرباران را تخریک و راضی نموده در فرصت مناسب اورا بقتل برساند سرانجام میر باران بوسیله اقوام خود بقتل میرسد وبعدا خسرو شاه ادعا میکند که این یک اختلاف

خانوادگی بوده وخود را در قتل میرباران شریک نمیداند وبا این ادعا میتواند از انتقام جوئی اقوام میرباران جلوگیری بکند وخیلی زود قاتل میرباران هم کشته میشود وجریان خاتمه پیدا میکند بهر صورت باز ماندگان میرباران که مردانی شجاع وبا دانش بوده اند میتوانند براختی در منطقه زندگی بکنند ودر کنار خسرو شاه وباز ماندگانش قرار میگیرند و قلعه شستون را اولاد میرباران ارث خود میدانند وبازماندگان خسرو شاه هم بر قسمت اعظم سروان حکمرانی میکنند وقلعه معروف دزک مرکز فرمانروائی انها است ولی بمرور زمان بازماندگان میر باران که بنام بارانزهی معروف میشوند روز بروز بر قدرت انها افزوده میشود وجانشینان خسروشاه نگران اینده خود میشوند واولاد میرباران را رقیبی

برای خکومت خود تصور میکنند منتها چاره ای جز سازش با این طایفه ندارند و زمان بنفع نسل بارانزهی در حال تغیراست ومرتب بر قدرت واقتدار
بارانزهی در سراوان افزوده میشود ودر چنین موقعیتی بود که بزرگان بارانزهی با خوانین منطقه سراوان ومکران وصلت میکنند ودارای ملک زندگی میشوند بحصوص از زمانیکه شیخ مهراب یا (مهراب خان ) فرزند میرعلی که چهارمین نسل میر باران میباشد با دختر سعید خان اول پایه گذار حکومت شیرانزهی در بنپور ازدواج میکند همسر سعید خان

خواهرملک شاه جهان است اخرین خکمران ملکها که نحوه تصرف قلعه بنپوروکشتن شیخ مهراب را بدست برادر زنش مهراب خان شیرانزهی در قسمتهای گذشته بطور مشروخ بیان کردیم وشیخ مهراب از خواهر مهراب خان صاحب فرزندانی میشود که پسر بزرگش بنام اعظم خان است

و قبلا متذکر شده بودم که مهراب خان شیرانزهی جهت تسلای خواهرزادگان خود بعنوان خون بها ابادی( شهردراز) را به انها واگذار میکند واز اینجا بود که ورثه شیح مهراب بارانزهی در خوزه پهره صاحب ملک زندگی میشوند وهم با تمام خوانین منطقه قوم خویش میشوند به این حاطر چون اعظمخان مادرش شیرانزهی وهم ملک است واز اینجا بود که رگ ریشه بارانزهی با تمام خوانین منطقه پیوند میخورد و ازاعظم خان ببعد بارانزهی درردیف سران وبزرگان

بلوچستان قرار میگیرند وریشه افغانی شان کم رنگ میشود چون خود شان مدعی هستند از نژاد بارکزهی های افغانستان هستند وجای شکی هم نیست چون در طی قرون وعصار گذشته مهاجرتها وکوچهای فراوانی در اقصا نقاط جهان بوقوع پیوسته وتعداد زیادی از اقوام وملیتهای دنیا بنا بعللهای گوناگونی جا بجا شده اند ودر میان بومیان بلوچستان هم اقوام مهاجر وجود داردکه در فرهنگ وسنت بلوچها جذب شده اند وتنها بارانزهی ها نیستند که ببلوچستان مهاجرت کرده اند واکنون طایفه بارانزهی هم مثل سایرطوایف خود را بلوچ میدانند وبه ان افتخارمیکنند واینک از طایفه شکل زهی بشنوید این طایفه همراه وهم زمان باطایفه بارانزهی وارد سراوان میشوند مردمانی دلاور هنرمند میباشند این طایفه هم بمرور زمان تعدادشان زیاد میشود وبچند تیره منشعب میشوند بنام شکل زهی داودی صالح زهی قادری استادی ودر سطح منطقه پراکنده میشوند ولی هم اکنون بیشترین محل نجمع انها شهر سراوان پهره وزاهدان میباشد ودر میان انها بعضی بکارهای هنری مثل زرگری اهنگری وشاعری وخوانندگی ونوازندگی روی

اورده اند ومیشود گفت از قشرموفق ومرفه جامعه بلوچستان محسوب میشوند وهم اکنون تعدادزیادی از جوانان انها دارای تحصلات عالی میباشند ودر ادارات

دولتی مشغول بکارند ویکی از حصوصیات بارزاین طایفه وفا داری به خانواده بارانزهی
است ودر طول زمان در مواقع سختی در کناربارانزهی قرار داشته اند وازهر گونه کمکهای مادی ومعنوی مضایقه ننموده اند وهمچنین بازماندگان جنگی که بنام جنگی زهی معروفند واولاد حسین که به حسین زهی معروفند بیشتر شان اکنون در شهر شستون ساکنند وانها هم نسبت بطایفه بارانزهی وفا دارند چون اجدادشان از همراهان عبدالله بودند که از نیمروز وارد سراوان میشوند این بود حصوصیات طوایف مذکورکه اکنون در جامعه بلوچستان جذب شده اند وخود را بلوچ میدانند

ضمنا تا انجائیکه من میدانم بیشترین اقوام بلوچ از نژاد سامی هستند نه اریائی البته من در نژاد نشانسی تحصصی ندارم ولی نظر من با همان پژوهشگران ونویسندگانی موافق است که اکثر بلوچها را از نژاد سامی میدانند چون شباهت ظاهری وحصوصیات اخلاقی بلوچها بنژاد سامی نزدیکتراست تا اریائی باصل مطلب برمیگردم واز بارانزهی سخن میگویم از اولاد اعظم خان شروع میکنیم فرزند ارشد وی بنام رستم خان است که در سراوان سکونت داشته وهمزمان است با خکومت دلاور خان بزرگزاده درسراوان دلاور خان بحدی اقایان بارانزهی را تخت فشار قرار میدهد که رستم خان ناچاربه جلای وطن میشود وبخوزه پنجگور میرود وازسردار نوشیروانی که در منطقه پنجگور وخاران خکومت میکنند تقاضای پناهندگی میکند وبقول ما بلوچها ( میار) میشود

ضمنا نوشیروانیها یکی از قدیمی ترین طوایف بلوچ هستند که در بلوچستان شرقی سکونت دارند و مرکز حکومتی شان خاران است ودرخاران قلعه ای محکم وتاریخی وجود دارد و همچنین ازمیان طایفه نوشیروانی سردارانی بزرگ نام اورظهور کرده اند مثل سردار بلوچ خان نوشیروا نی که در نبرد با قوای انگلیس در منطقه کیچ مکران بشهادت میرسد

و سردارازاد خان نوشیروانی موفق میشود انگلیسها را از قلات بیرون براند ودوباره خان قلات را بخکومتی بر می گرداند ودیگر سرداران نامی این طایفه یکی حسن خان است ودیگری میرلا له ویکی هم مهراب خان نامی است که در جنگ با میرکمبرحاکم بنت لاشار مغلوب میشود ودر نتیجه میر کمبر هم در ان جنگ کشته میشود

بهرجهت رستم خان خود را میار حاکم وقت خاران میکند ودر منطقه پنجگور ساکن میشود مدتی میگذرد رستم خان از طایفه نوشیروانی زنی میگیرد وحاصل ان ازدواج دو پسر است که بزرگتر بنام علی محمد وکوچکتر بنام بهرام خان این دو فرزند در پنجگور بدنیا میایند ضمنا رستمخان زن دیگری هم از طایفه بارانزهی داشته وازان زن هم صاحب یک پسرویک دختر میشود پسر بنام میرامین است و دختربعقد یکی ازفامیل بارانزهی بنام اعظم خان در میاید
که پسراعظم خان میر ابراهیم خان است قهرمان طایفه بارانزهی حلاصه پس از فوت دلاورخان بزرگزاده رستم خان بارانزهی که در این زمان ازحمایت طایفه قدرتمند نوشیروانی برخور داراست و هم از حمایت طایفه شیرانزهی که در بنپور پهره وقسمتی از مکران خکومت میکردند بر خور دارمیشوند یعنی از خمایت سردار سعید خان دوم معروف به حاتم بلوچستان که در این زمان وی از طرف دولت قاجار هم بعنوان والی بلوچستان تعین شده بودند رخدادهای زمان سردار را در قسمتهای گذشته بیان کردیم
حلاصه رستم خان در چنین شرایطی که از خمایت دوطایفه قدرتمند برخور دار بودند همراه فرزندان جوانش اقایان میرعلی محمد وبهرام خان پس از فوت دلاور خان بزرگزاده بسراوان برمیگردند وبسختی روزگار میگذرانند چون در سراوان تا ان زمان درای ملک زندگی چندانی نبوده اند وچند سالی بر این منوال میگذرد وپس از فوت رستم خان فرزندان برومند ش بتلاش بر میخیزند تا زندگی ابرومندتری پیدا بکنند بهرام خان مرتب بگه رفت امد میکند ومورد توجه سردار سعید خان شیرانزهی قرار میگیرد وگفتیم در یکی از مسافرتهای بهرام خان بگه بودکه سردار خکومتی سرباز را بوی واگذار میکند واولین پایه حکومت بارانزهی از انجا گذاشته

میشود وبمروزمان بهرام خان شجاع بلند پرواز جوهرذاتی خود را نشان میدهد ومیتواند صاحب قلعه پهره ومتعاقب ان بر قلعه بنپور هم مصلت میشود که نحوه تصرف قلعهای فوق را قبلا در قسمتهای گذشته بیان کردیم ودر چنین زمانی بود که میر علی محمد برادر بزرگتر که در سراوان سکونت داشته با پسرو جانشین دلاورخان بنام مدت خان بر سر خکومتی سراوان درگیری وکشمکش را اغازمیکنند ومدت خان از قدرت و نفوذ روز افزون بارانزهی احساس خطرمیکند وناچارتن

بصلح سازش میدهد و سرانجام با میانجیگری بزرگان سراوان منطقه بین بزرگزادها وبارانزهی تقسیم میگردد قلعه شستون به میرعلی محمد واگذار میشود وقلعه معروف دزک هم کماکان در دست مدت خان باقی میماند وپس از این تقسیم بندی بین طرفین صلخ برقرار میشود وعهد پیما نی همراه با قسم قران بسته میشود که ازاین پس کسی خق تخطی از این قرارداد را نداشته باشد
قلعه دزک تصرف میشود
حلاصه چند سالی ازعهد پیمان میگذرد که میرعلی محمد در صدد ان است که برای همیشه بحکومت بزرگزادها در سراوان پایان بدهد واین فکر نقشه از زمانی قوت میگیرد وجنبه عملی پیدا میکند که بهرام خان برادر کوچکتر علی محمد بر مناطق سرباز پهره بنپور مسلط شده وزمان دارد بکام بارانزهی بر میگردد وحالا بنخوه تصرف قلعه دزک توجه بکنیم
میرعلی محمد خود شخصا در تصرف قلعه دخالتی نمیکند چون با مدت خان قسم قران خورده
بودند که به صلخ پای بند باشند ولی این ماموریت را بفرزند جوانش دوست محمد خان وخواهرزاده اش ابراهیم خان واگذار میکند ونامبردگان هم در صدد فرصتی بودند که بدون جنگ درگیری بتوانند مدت خان را از قلعه دزک خارج بکنند روزی مخبر دوست محمد خان بوی خبر میدهند که امروز مدت خان بیرون از قلعه ودر کنار دروازه همراه تنی چند از

بزرگان منطقه جلسه نموده وهیچ مراقب ونگهبانی هم ندارد دوست محمد خان که منتظر چنین فرصتی بوده فوری ابراهیم خان پسر عمه خود رااطلاع میکند که زمان تصرف قلعه دزک فرارسیده نامبرده هم فوری خود را به دوست محمد خان میرسانند سیریع دست بکار میشوند افراد مسلخ خودرا خبر میکند وهمراه چهل پنجاه نفر مسلخ بطرف قلعه دزک براه می افتند وخود را بپای دیوار قلعه میرسانند در نظر دارند با یک خمله ناگهانی وسریع خود را بداخل

قلعه برسانند ولی ابراهیم خان به دوست محمد خان پیشنهاد میکند بهترین راه این است که اول من بتنها ی بطرف قلعه میروم بعنوان سلام علیک با مدت خان ودر جلسه او می نشینم
وشما پس از مدتی همراه تفنگچیانت سریع بطرف دروازه خرکت نموده وارد قلعه بشوید ان را تصرف بکنید وبا نقشه ابراهیم خان موافقت میشودنامبرده خود رابه جلسه مدت خان میرساند ودر کناری روبروی مدت خان می نشیند وخال اخوالی میکنند طولی نمیکشد که

دوست محمد خان همراه نفراتش باسرعت بطرف دروازه خرکت میکنند مدت خان تا میخواهد
بلند بشود وبطرف دروازه برود ابراهیم خان میگوید از جایت تکان نخور کشته میشوی مدت خان باخطار ابراهیم خان توجهی نمیکند ابراهیم خان بطرفش شلیک میکند واو را از ناخیه پا مجروخ میسازد ومدت خان بزمین می نشیند ودوست محمد خان وهمراهانش با هورا صلوات وارد قلعه دزک میشود ابراهیم خان به بزرگانی که در جلسه مدت خان نشسته بودند

میگوید من قصد کشتن مدتخان را ندارم او را بر دارید بطرف جالق ببرید که ما اکنون زن بچهای او رااز قلعه حارج میکنیم تا بطرف جالق بروند وبکار زندگی خود بفردازند ضمنا طایفه بزرگزاده از زمانهای قدیم محل سکونت ابا واجدادشان وملک زندگیشان پیش از رسیدن بحکومتی سراوان در حوزه جالق بود ه وبه همین حاطر بود که ابراهیمخان میگوید مدت خان را بشهر جالق برسانید حلاصه حیلی زود زن بچهای مدت خان را از قلعه حارج میکنند همراه مدت خان مجروج انها را بجالق میرسانند وقلعه دزک که مهمترین قلعه سروان است بدین طریق برای اولین بار بتصرف بارانزهی در میاید وپس از این واقعه کلیه منطقه سراوان تخت امر بارانزهی درمیاید

وبزرگزاده عملا کنار میرود در ضمن میرعلی محمد وبهرام خان خود را بیطرف میدانند ومیگویند ما در تصرف قلعه دزک دخالتی نداشته ایم واین دوست محمد وابراهیم بودند که بدون مشورت واجازه ما دست بچنین کاری زدند ولی در اصل هدف نهائی اقایان تصرف سروان وپایان دادن بخکومت بزرگزاده بوده ولی بظاهر چنین تظاهر میکنند که ما دخالتی نداشته ایم بهر جهت مدت خان پس از بهبودی همراه عیال اولاد خود منطقه سراوان ترک میکند و

خود را به حوزه ماشکید میرساند وزندگی سختی را میگذراند واز این طرف میر علی محمد از قلعه شستون به قلعه دزک نقل مکان میکند وعملا سرتا سر منطقه سراوان بتصرف بارانزهی در میاید واین زمانی است که سردار سعید خان شیرانزهی فوت نموده وبهرام خان بر منطقه پهره بنپور سرباز خکمرانی میکند وزمان بنفع بارانزهی
بر گشته وروز بروز بر قدرت واقتدار انها در سراوان وپهره بنپور افزوده میشود

بهرام خان بطرف دلگان لشکر کشی میکند
حلاصه زمان بکام بهرام خان است وبه قدرت بر تر بلوچستان مبدل شده ودر چنین
موقعیتی بود که بهرامخان زمینه را برای تلافی و سرکوب طایفه بامری مساعد می بیند چون عهد کرده بود که بتلافی خمله بامری بخدود پهره وکشته شدن نوکر شجاعش بنام سنگک وتعدادی دیگر از همراهانش که جریان ان در گیری را در قسمت گذشته بیان کردم

بهرام خان از برادرش علی محمد میحواهد همراه لشکری از سراوان بطرف پهره بیائید چون من در نظر دارم بطرف دلگان لشکر کشی بکنم میرعلی محمد هم خیلی زود همراه لشکری از سراوان خود را بپهره میرسانند وبهرام خان هم بدون اعتلاف وقت میخواهد این بار نواب خان بامری را غافلگیر نموده وضربه کاری را بر انها وارد بکند وتلافی در بیاورد لشکر بهرام خان بطرف دلگان براه می افتد

نوابخان بامری تا حدود زیادی غافلگیر میشود مثل دفعه قبل فرصت پیدا نمیکند چون در ان جنگ توانست بود جلو لشکر سردار سعید خان را در نزدیکی بنپوربگیرد وجریان ان درگیری را در قسمت هفتم بیان کردیم ولی این بارنواب خان تا افراد مسلخ بامری را جمع جور
میکند بهرام خود را بخوالی گلمورتی میرساند وجنگ اغاز میشود

ودر همان نخستین روز جنگ تعدادی از جوانان بامری کشته میشوند منجمله علم خان پسر نواب خان بقتل میرسد ودر سومین روز جنگ عرصه بر بامری بخدی تنگ میشود که نواب خان ناچار میشود مادرخود را همراه تعدادی از زنان بامری وهمراه با قران مجید نزد بهرام خان میفرستند وتقاضای صلح و توقف جنگ را میکند وبهرام خان هم که بمقصد خود رسیده توانسته بود تلافی سختی از طایفه بامری در بیاورد امدن مادر نواب خان را کافی میداند ودستور توقف جنگ

را میدهد وچند وروز بعد با پیروزی بطرف بنپور بر میگیردد وخود را بپهره محل خکمرانیش میرساند ومیر علی محمد هم بطرف سراوان برمیگردد وبا این پیروزی وشکست بامری
بارانزهی بقدرت برتر منطقه بدل میشود چند سالی میگذرد باز بزرگان سراوان دست بمیا نجیگری میزنند ومدت خان را همراه عیال واولادش بسراوان بر میگردانند
وخکومتی منطقه جالق بدستور وحواست بهرام خان به مدت خان واگذار میشود و دوباره صلح برقرار میگردد

حلاصه پس ازفوت مدت خان فرزند بزرگش بنام چراغ خان بجای وی بحکومتی جالق میرسد طولی نمیکشد باز کشمکش ونارضایتی بین میر علی محمد وچراغ خان بزرگزاده بروز میکند ومیرعلی محمد متوجه میشود که چراغ خان در صدد تلافی میباشد
واو را در اینده خطری برای حکومت بارانزهی میداند وبا فرزندش دوست محمد خان مشورت میکند که بهر طریق ممکن باید چراغ خان را از میان برداشت وتصمیم قتل چراغ خان گرفته میشود وباز با میانجیگری بزرگان سراوان برنامه صلخ مطرخ میشود که با موافقت طرفین

مواجه میشود وقرار میشود اول میر علی محمد جهت دلجوئی چراغ خان به منزل او برود و
این کار صورت میگیرد میر علی محمد همراه بستگانش بجالق میروند ومورد استقبال چراغ خان قرار میگیرند ودوباره صلخ اشتی همراه با عهد پیمان بعمل میاید
وقرار میشود چند روز بعد چراغخان هم جهت بازدید بدزک بروند گویا میرعلی محمد

در نظر دارد هنگام ورود چراغ خان وهمراهانش بداخل قلعه انها را از هر طرف
مورد خمله وتیر اندازی قرار بدهند وچراغ خان وهمراهانش را یکجا بقتل برسانند تا خیالشان از جانب بزرگزادها برای همیشه اسوده باشد حلاصه روز موعود فرامیرسد چراغ خان بی خبر از نقشه علی محمد وفرزندش دوست محمد خان که تازه چند ماهی بود پس از فوت بهرامخان قلعه معروف پهره بوی واگذار شده بود وعملا دوست محمد خان بجای بهرامخان نشسته بود

واین اولین مسافرت دوست محمد خان پس ازبدست گرفتن حکومتی پهره بنپوربه سراوان بوده حلاصه با رسیدن دوست محمد خان بسراوان پدر وپسر جهت قتل چراغ خان بتوافق میرسند وامادگی لازم را میگیرند ومنتظر امدن چراغ خان هستند که قرار است بعنوان بازدید بدزک بیایند نامبرده سر قرار همراه حدود سی چهل نفر از بستگانش که بیشترانها از طایفه رئیس های جالق بوده اند بطرف دزک میروند وبمخض ورود بداخل دروازه قلعه ناگهان ازهرطرف بسوی انها تیراندازی میشود

که در نتیجه چراغخان و همراهانش در جا بقتل میرسند از جمله یکی دیگر از سران طایفه
بزرگزاده بنام شیر محمد که بیشترین خطررا میرعلی محمد از جانب وی احساس میکرد چون او را حمایت کنند اصلی و مشوق چراغ خان در گرفتن انتقام مدتخان وتصرف دوباره وقلعه دزک میدانند وگویا میرعلی محمد از نقشه چراغ خان وشیر محمد اگاه میشود که در صدد فرصتی هستند تا دست بعملی بزنند وبا پی بردن بنقشه چراغ خان میرعلی محمد در صدد بر میاید تا به انها فرصت ندهد وبه این حاطر پیشدستی نموده وخطر چراغ را از میان بر میدارند حلاصه پس از قتل چراغ خان تعدادی تفنگچی را جهت قتل برادر کوچک چراغ خان بنام مهراب خان بطرف جالق میپرستند

ولی پیش از رسیدن تفنگچیان میر علی محمد نوکران مهراب خان او را در جای امنی پنهان میکنند ومهراب خان از خطر نجات پیدا میکند وپس از مدتها دوباره بزرگان وعلمای سراوان میانجیگری میکنند که از قتل مهرابخان که ادعای خکومتی ندارد صرفنظر بکنند ومیر علی محمد هم قول میدهد که ما کاری به مهراب خان نداریم وبکار زندگی خود در جالق ادامه بدهند ودیگر مثل برادرش بهوای حکومتی نباشد بدین طریق مهراب خان جان سالم بدر

میبرد گویا سرنوشت وی چنین رقم میخورد که شاهد وناظر برچیده شدن حکومت بارانزهی باشد مهراب خان هنگام ورود قوای رضا شاه بسراوان بلا فاصله خود را به سپهبد جهانبانی میرساند واظهار وفا داری میکند ومورد توجه قرارمیگیرد وقایع خمله قوای رضاشاه بموقع و بطورمشروح پی گیری میشود

و حالا به اصل مطلب برمیگردیم مهراب خان بزرگزاده پس ازقتل چراغ خان وصلح با میرعلی محمد وبکار کشاورزی خود میپردازد وعملا مطیع وفرمانبردارمیشود ضمنا مهراب خان پدرمرحوم غلام محمد وقدوس خان نعمت اللهی است وچند تا از فرزندان مهراب خان در قید حیاتند ودر سراوان سکونت دارند بهر جهت پس از قتل چراغ خان
وشیر محمد دیگر حریفی ورقیبی در منطقه سراوان برای بارانزهی باقی نمی ماند
ودراین زمان در منطقه سیب سوران هم میرمحمد شاه حکومت میکند که داماد میرعلی محمد است وعملا دست نشانده بارانزهی میباشد وتنها در این میان منطقه مگس باقی مانده که بین راه سراوان وپهره واقع شده

ومیرعلی محمد وفرزند ش دوست محمد خان در نظر دارند در زمان مقتضی ودر فرصت
مناسب قلعه مگس راهم تصرف بکنند که دراین زمان ( شاه جهان کرد) درانجا خکومت میکند
وحالا نقل قولی از اقای تیمور بارکزهی بشنوید نامبرده فعلا ساکن در کشور نروژ می باشدوی ازعلت قتل چراغ خان چنین میگوید که چراغ خان تصمیم داشته در روز بازید وزمانیکه وارد قلعه شدند ناگهان میرعلی محمد دوست محمد خان را بقتل برسانند وقلعه را تصرف
بکنند میگوید چراغ خان همراه سی نه نفر مسلخ بعنوان بازدید وارد قلعه میشود واستدلال میکند اگرچراغ خان نظر سوئی نداشت نیازی نبود که این همه تفنگچی را جهت یک بازدید عادی با خود ببرد ومیگوید
اگرمیرعلی محمد قبلا ازنیت چراغ خان اگاه نشده بود بدون شک چراغ خان بمقصد خود میرسید و به این حاطربوده که میرعلی محمد پیشد ستی میکند وبا امادگی قبلی زمانیکه چراغ خان همراهانش وارد دروازه قلعه دزک میشوند بطرف انها شلیک میشود وبه انها فرصت دفاع داده نمیشود و چراغ خان وافرا دش در جا بقتل میرسند این بود اظهارات اقای تیمور بارکزهی وی نوه امیردوست محمد خان وهم نوه ابراهیم خان بارانزهی است
وباز بشنوید سخنی که ازمیرعلی محمد برجا مانده از وی سئوال میکنند که شما با بزرگزاده ها قسم قران خورده بودید میگوید ( کلات دزک بیک قرانی می ارزد )
بهرجهت مطالب وحوادث ذکر شده نقل قول از اقایان مرحوم علم خان بارکزهی فرزند امیردوست محمد خان وقدوس خان نعمت اللهی فرزند مهراب خان ودیگربزرگان وریش سفیدان منطقه مکران است که اطلاعات کامل ومستندی از جریان رخدادهای زمان خکومت بارانزهی داشته اند -
ودراینجا با بیان دو بند شعرقسمت هشتم را بپایان میبرم
( جنتی چار فصلین منی بستا ن = زنده باد باغین می بوچستا ن )
( شیر مادر بر کسی باشد خرام = کو زبان مادری را گم کند )
دنباله خوادث زمان حکومت بارانزهی را پی گیری وادامه میدهیم - درپایان از نظرات وپیشنهادات عزیزان استقبا ل میکنم
موفق باشید عبدالکریم بلوچ