بلوچستان درگذرزمان قسمت بیست ششم در قسمت گذشته از پایان حکومت بارانزهی واخر عاقبت میر علی محمدبارانزهی ومیر دین محمد سردارزهی ویحیی شیرانی و حاجی نواب بلیده ای مطلع شدید واینک سخن رااز بازماندگان نامبردگان اغاز میکنیم. اول از اولاد میر علی محمد بشنوید پس از وفات وی در پنجگور مدتی بعد عیال واولاد دوست محمد خان وسایر وابستگان بارانزهی که جلای وطن کرده بودند بهمراهی اقایان نوشیروان وچنگیز خان وارد سراوان میشوند وتقاضای تامینی وتسلیمی میکنند ومقامات هم به در خواست انها توجه نموده وهمه وابستگان وفامیل بارانزهی مورد عفو قرار میگیرند. و تنها در این میان به مامورین نظامی که در سراوان مستقر شده بودند دستور میرسد که اقایان نوشیروان وچنگیز خان را همراه با مامور به خاش اعزام بکنید نامیردگان را با نهایت بی اخترامی به خاش میبرند وتخویل زندان میدهند وحدود شش ماه در زندان میماند وبا وساطت سردار عیدو خان ریگی نامبردگان ازاد میشوند وبسراوان بر میگردند وزندگی بد تر از مرگ را اغاز میکنند چون نامبردگان روزی از تمام امکانات مادی ومعنوی دوست محمد خان بیشتر از همه بستگان وی بهرمند بوده اند وروزی زین برگ اسب چنگیز خان از طلا ونقره بوده.

حلاصه نامبردگان با بی سر سامانی زندگی رقت باری را میگذرانند واز دنیا میروند وای کاش اینها هم مثل ابراهیم خان وقادر بخش نوجوان وگل محمد جهانبیک ودهقان رمضان وعیسی خان اومرا ودلمراد سنگر از خود نامی بر جا میگذاشتند. وحالا از فرزندان دوست محمد خان بشنوید که عبارتند از اقایان محمد عمر خان علم خان امان الله خان ومیر امین که این چهار فرزند دوست محمد خان همراه والدین خود وارد سراوان میشوند نامبردگان در این موقع نوجوانانی کم سن سال بوده اند و بلا فاصله وارد مدرسه میشوند وهر کدام چند کلاسی درس میخوانند وسواد خواندن نوشتن فارسی را میاموزند وبعلت نداشتن امکانات مالی ترک تحصیل میشوند.
ضمنا اقایان بارانزهی در منطقه سراوان دارای ملک واملاک قابل توجهی نبوده اند واملاک انها که میتوانست زندگی انها را تامین بکنداملاک شهردراز ومحمد اباد بوده که در حوزه پهره واقع شده اند دولت این دو پارچه ابادی را پس از اعدام دوست محمد خان مصادره وبین رعایای انجا تقسیم میکند. فرزند دیگر دوست محمد خان بهرام خان نام داشته که از مادر گچکی میباشد که وی هم همراه والده اش در تمپ ساکن میشود ودر انجا بزرگ شده وبکار کشاورزی در روستای بنام بوستان میفردازد وسایر فرزندان دوستمحمد خان که در سراوان سکونت داشته اند روزگار را بسختی میگذرانند. حلاصه پس از سه دهه انزوا ودست بگریبان بودن با مشکلات مالی. سرانجام اولاد دوست محمد خان مطرخ میشوند وبنظرم اوایل سال 1327 بوده. که محمد عمر خان به پهره نقل مکان میکند که مورد استقبال طایفه شکل زهی قرار میگیرد بوی جا مکان داده میشود وهم طایفه ارباب پهره با تمام امکانات خود بیاری وی میشتابند حصوصا فرزندان وبستگان ملا فقیر که در رائس انها محمد حسن ایزد پناه قرار داشتند.

بلا حره محمد عمر خان در پهره جای پای خود را مخکم میکند وبتدریج طوایف پهره هم بوی نزدیک میشوند واز وی حمایت مالی ومعنوی میکنند وهم با کمک حاجی کریم بخش سعیدی دست بفعالیت سیاسی میزند وخود را مطرح میکند سر انجام وی در سال 1332 بعنوان شهردار پهره تعین میگردد واز این ببعد دوباره بارانزهی پس از سه دهه انزوا جایگاه خود را بدست میاورد ودر مقابل رقیب خود سردار عیسی خان مبارکی که وی هم در این زمان فرماندار پهره میباشد اظهار وجود میکنند. دو رقیب همزمان یکی شهردار ودیگری فرماندار است ضمنا سردار عیسی خان که از سال 1309 وپس از حارج شدن عمویش رستم خان حاکم اهوران از منطقه ورفتن بخوزه گوادر از ان زمان تا سال 1321یعنی بمدت 12 سال وی با قوای دولتی درگیری پیدا میکند وعملا منطقه چانف اهوران از کنترول دولت رضا شاه حارج میشود وپس از تبعید رضاشا ه وبحکومت رسیدن فرزندش از طرف سرلشکر کیکاووسی فرمانده لشکر کرمان افسری بنام سرهنگ شیبانی بعنوان قاصد. نزد میر هوتی خان میاید ونامه کیکاووسی را بوی تحویل میدهد واز وی خواسته شده که موجبات تامینی خواهر زاده ات فراهم شده چون شاه جوان تمام افرادیکه در زمان پدرش با دولت درگیری داشته اند همه را مورد عفو قرار داده وشما هم نسبت به تسلیمی وتامینی عیسی خان اقدام بکنید که زمینه مساعد است ومیرهوتی هم دست بکار میشود. موجبات ملاقات عیسی خان را با سرهنگ شیبانی درهریدوک فراهم میکند وپس از این ملاقات مدتی بعد سردارعیسی خان باتفاق دائیش شهنوازخان برادر میر هوتی خان واستوار میرزا خان ریگی داماد سردار عیدو خان بکرمان میرود وبا سرلشکر کیکاووسی ملاقا ت نموده وفرمان عفو بوی ابلاغ میشود. سردارعیسی خان به اسپکه بر میگردد وبلا فاصله شروع به اباد نمودن قنات عیسی اباد میکند ودوسه سال بعد وی را بعنوان بخشدار سرباز تعین میکنند ودو سال بعد بعنوان بخشدار بنپور تعین میشود در سال 1330 وی بعنوان معاون فرمانداری پهره تعین میشود ودر سال 1332 وی بعنوان فرماندار پهره تعین میگردد که در همین زمان محمد عمر خان بارکزهی هم بعنوان شهردار پهره انتخاب میشود. این بود مختصری از بیوگرافی سردار عیسی خان ومحمد عمر خان بارکزهی که پس از تبعید رضاشاه دوبار خوانین مکران سر بلند میکنند و خود را بدین طریق مطرخ مینمایند ووجه از دست رفته را باز می یابند ومردم دوباره بدوربرانها جمع میشوند. وفعلادر این قسمت تا همینجا ازبیان اوضاع واخوال اولاد دوست محمد خان بسنده میکنیم.

وبطرف اولاد میر دین محمد میرویم پس از خبر فوت میر دین محمد در زندان مشهد طایفه جدگال دشتیاری که به میردین محمد وفا دار بودند فرزند ارشد وی بنام میر عبدی خان را بسرپرستی خود انتخاب میکنند ولی قسمتی از دشتیاری همچنان در اختیار دلاورخان دیهیم میماند واز نظر تقسیمات کشوری دران زمان دشتیاری بدو دهستان تقسیم میشود بنام دهستان دلاور ودهستان میر عبدی . ضمنا در این موقع اختلافات اقایان دیهیم وسردارزهی تا خدودی فروکش میکند چون دیگر توان جنگی ورویا روئی ازهر دوطرف گرفته شده ویک پادگان نظامی در چهبار مستقر شده بود وچهبار در حال تبدیل شدن بیک شهرستان بوده ولی تا ان زمان هنوز در منطقه دشتیاری پاسگاهی از نیروهای دولتی مستقر نشده بود. وحصوصا پس از شهریور بیست وتبعید رضا شاه دوباره پایهای حکومت مرکزی در بلوچستان سست میشود و میر عبدیخان بسرعت میتواند نفوذ ومحبوبیت خود را گسترش بدهد وتفنگچیانی بدور بر او جمع میشوند ودوباره وی میشود قدرت اول منطقه وپشتیبانی قدرتمند برای پسر دائیهایش اولاد دوست محمد خان. وهم رقیبی از نظر نظامی برای سردار عیسی خان مبارکی که وی هم در این زمان بقدرت اول وبر تر منطقه بدل شده بود که هم در میان دوطایفه مبارکی ولاشاری حرف اول را میزد وهم از خمایت دولت مرکزی بر خور دار بود این هم از اولاد میر دین محمد سردارزهی که پس از شهریور بیست دوباره مطرخ میشوند وقدرت میگیرند.

و از اولاد حاجی نواب بشنوید که عبارتند از اقایان حاجی کریم بخش سعیدی ( بلیده ای ) وعبدالستار وخالد ضمنا عبدالستار اولین بلوچی بودند که در المان تخصیلات خود را بپایان میرساند چند سالی شهردار چهبار بودند ودر همین زمان ببیماری سرطان مبتلا میشوند وازان پس بطور کلی ار سیاست کناره میرود و گوشه گیری اختیار میکند و بریاضت کشیدن وذکر عبادت روی میاورد ودر نهایت گمنامی جهان را بدرود میگوید. وخالد هم بکار کشاورزی می فردازد. و حاجی کریم بخش سعیدی که مغز متفکر در جمع اقایان بارکزهی وسردارزهی میباشد میتواند راه ترقی وپشیرفت اقایان بارکزهی را هموار وانها را بمقامات دولتی نزدیک بنماید وموجبات پشیرفت انها را فراهم میسازند واولین قدم فراهم کردن زمینه شهرداری محمد عمرخان بود که از ان پس دوباره بارانزهی در پهره خرف اول را میزند وبه رقابت با سردار عیسی خان میفردازند ودر مقابل وی قرار میگیرند. چون دراین زمان رقابت حلاصه میشده بطرفداری یکی از کاندیدهای مجلس که از مرکزتعین و پیشنهاد میشدند البته تا سال 1338 در سطخ استان فقط دو نمایند سهمیه استان بلوچستان وسیستان بوده یعنی یک نماینده از سیستان ویکی از بلوچستان که شامل شهرستانهای زاهدان خاش سروان وپهره وچهبار بوده وبرای این پنج شهرستان یک نماینده انتخاب میشود. البته انتصاب میشده. حلاصه اقایان بارکزهی بهمراهی طوایف سردارزهی وشیرانی وبلیده ای بطرفداری از کاندیدی بلند میشوند که دو طایفه مبارکی ولاشاری با ان مخالفت میکردند وچهار طوایف متحد میتوانند از نظر رائی حائز اکثریت بشوند چون هشتاد در صد رای خوزه چهبار به انها تعلق داشت ونفوذ اقایان لاشاری ومبارکی بیشتر در خوزه پهره بوده چون تا ان موقع شهرستان پهره شامل این دهستانها بود دهستان سرباز دهستان راسک و دهستان دامن وابتر و دهستان بنپورودهستان دلگان بزمان ودهستان لاشار دهستان چانف ودهستان مسکوتان دهستان فنوج ودهستان بنت ودهستان ملوران ودران زمان پهره از نظر وسعت وجمعیت یکی ازبزرگترین. شهرستانهای استان مخسوب میشده. وهم از نظر سیاسی مرکز صقل بلوچستان بشمار میرفت وهم مخل رقابتهای تنگاتنگ سرداران مکران بوده وهم اکنون در زمان حکومت جمهوری اسلامی پهره به سه شهرستان تقسیم شده شهرستان پهره ( ایرانشهر ) وشهرستان سرباز و شهرستان دلگان. بهر جهت به این رقابتها رژیم پهلوی هم دامن میزند وباوجود این همان کسی وارد مجلس میشده که مورد تائید مرکز بوده نه رای اقایان دو طرف مقابل.

وحالا از اولادان یحیی شیرانی فرزند سردار اسلام خان که همراه میر دین محمد در زندان مشهد فوت میکنند بشنوید از وی دو فرزند بجا میماند بزرگتر بنام اکبر خان است کوچکتر بنام شریف خان فرزندان یحیی هم در نهایت تنگ دستی روز گار میگذرانند. تا اینکه در سال 1337زمانیکه اکبر خان جهت دریافت کمکی وارد منطقه کاروان میشود مردم انجا از ظلم رئیس پاسگاه بندر گوکسر بوی شکایت میکنند وی میگوید. اگر کسی با من همراه باشد من تکلیف او را روشن میکنم ودر این میان یکی ازمتنفذین اهالی کاروان بنام ملا مراد علی میگوید من با دل جان با شماهمراهم وبا هم همعهد پیمان میشوند.
که رئیس پاسگاه را در اولین فرصت بقتل برسانند اکبر خان که همیشه بفکر انتقام خون پدرش از مامورین پهلوی بوده فرصت را غنیمت میشمارد وخود را بهدف نزدیک می بیند که هم بهانه خوبی بدست اورده وهم مرادعلی باوی هماهنگ شده. حلاصه چند روزی از این قول قرارمیگذرد نامبردگان با خبر میشوند که رئیس پاسگاه همراه دوژاندارم ومنشی پاسگاه که جمعا چهار نفرند به بیکی از دهات کاروان که مجاور مل سکونت ملا مراد علی میباشد جهت سر کسیه نمودن اهالی به انجا امده اند. اکبرخان همراه ملا مراد علی و دونفر دیگر دست خالی فقط به قصد شناسائی رئیس پاسگاه وبرسی کردن موقعیت وارد همان ده ومهمان فردی میشوند که رئیس پاسگاه هم همان جا مهمان بوده نامبردگان داخل کپری میشوند که ریس پاسگاه مشغول درست کردن پرونده ای بوده وفردی را مورد باز خواست قرار داده بود که شما با قاچاقچیان همدست بوده اید وان بنده خدا قسم پیر یاد میکند که روح من از این جریان خبر ندارد. درهمین لخظه اقایان اکبر خان ومراد علی وارد کپر میشوند حال اخوالی می پرسند. وبا رئیس پاسگاه بنرمی سخن میگویند اکبر خان میگوید حالا که من رسیده ام. بمن اجازه بدهید میانجیگری بکنم واز فلانی. برای شما مهمانی خوبی بگیرم ولی پرونده سازی نکنید رئیس پاسگاه خوشخال میشود که بدون درد سر سبیلی چرب میشود میگویداقای خان من هم به اخترام شما. از پرونده سازی صرفنظر میکنم .

جلسه گرم وحصوصی میشود تا اینکه نهاری میاورند دو ژانداراسلحهای خود را کنار میگذارند وشروع بخوردن غذا میکنند در همین لحظه اکبر خان وملا مراد علی سریع بلند میشوند ودو اسلحه ژاندارمها را میربایند اسلحها را مسلح میکنند ومیگویند تکان نخورید واسلحه رئیس پاسگاه را هم بر میدارند ودستور میدهند از کپر حارج بشوید ان چهار مامور را ردیف میکنند وبطرف انها شلیک نموده وهر چهار نفر را بتقل میرسانند. بلا فاصله اکبرخان وملا مراد علی همراه دونفر از همراهان خود سه قبضه اسلحه را بر میدارند واز ابادی حارج میشوند وبطرف منطقه مهمدانی میروند تعقیب شروع میشود ولی بنتیجه ای نمیرسد ونمیدانند که اکبر خان بکدام طرف رفته احتمال میدهند قاتلین بطرف دشتیاری رفته باشند. وتصور میکنند انها بکمک اقایان سردارزهی که از اقوام مادری اکبرخان هستند از مرز حارج شده وخود را بحدود گوادر رسانده باشند تعقیب پس از یک دوماهی متوقف میشود .
حلاصه بعد ازمدتی که منطقه ارام میشود اکبر خان وملا مراد علی با کشتی های که کالای قاچاق خمل نقل میکردند از طریق یکی از بنادر متروک دریای مکران که در ان موقع مختص حمل نقل قاچاق بوده خود را به ان سوی خیلج رسانده. وخود را به میرزا برکت نوشیروانی میرساننده که در کلبا سکونت داشته وی هم در این زمان مورد توجه سلطان عمان است واز اخترام زیادی بر خوردارمیباشد. بهر جهت خیلی زود به اکبر خان وملا مراد علی با سفارش میرزا پاسپورت عمانی داده میشود ومدتی بعد عیال واولاد اقایان هم خود را به انها میرسانند وسالها میگذرد عاقبت پس از درگذشت میرزا اکبر خان وملا مراد علی از کلبا وارد شیخ نشین عجمان میشوند وفرزندان انها هم پاس امارتی دریافت میکنند وبرای همیشه اکبر خان وملا مراد علی در عجمان سکونت میکنند بنظرم حدود پنج شش سال پیش اکبر خان در عجمان فوت میکند . واز سرنوشت ملا مراد علی خبری ندارم.
بهر جهت اکبر خان شیرانی بدین طریق انتقام خون پدرش را از مامورین رژیم پهلوی میگیرد واز اکبر خان چند فرزند بجا می ماند که پسر بزرگش بنام جلال اکبر خان معروف بوده ودر امارات شغل مناسبی داشته وی حدود دوسال پیش با پاسپورت اماراتی سفری بتهران میکند که توسط ادمکشان رژیم شناسائی شده و دستگیر میشود وپس از یکسال زندان و زجر شکنجه بجرم نا کرده در زندان زاهدان اعدام میشود که در مورد اعدام وی در سایتهای بلوچهای ساکن اروپا مطالبی منتشرمیشود. این بود سرنوشت اولاد یحیی شیرانی که خود همراه میر دین محمد سردارزهی در زندان مشهد جهان را بدرود میگویند وفرزند ش بنام جلال هم توسط رژیم ملایان در زاهدان اعدام میشود و جسد ش هم به خانواده اش تخویل داده نمیشود.

وحالا لازم شد از اخر وعاقبت دلمراد سنگر که یکی از همراهان شجاع و وفا دار به دوست محمد خان بوده اند بدانیم بر او چه گذشت پس از فوت میر علی محمد در پنجگور وبرگشتن عیال واولاد دوست محمد خان بسراوان وی هم بطرف پهره بر میگردد نه بقصد تسلیمی بلکه بقصد در گیری دلمراد بمحض ورود به حوزه پهره در چند عملیات کمین میتواند تعدادی از نظامیان پادگان پهره را بهلاکت برساند وشهر پهره را نا من بکند بطوریکه مردم عادی هم از بیم وی شبها جرئت حارج شدن از منازل خود را نداشتند ودلمراد با افراد مخلی که خبر دار شده بود با نیروهای دولتی همکاری میکنند اعلام واخطار میکند که دست ازهمراهی وهمکاری بر دارید ودر این میان پدر اقای مراد دادگر که او را بعنوان کدخدای پهره تعین کرده بودندو بنظرم علی خان نام داشته دلمراد شبانه. وی رادر منزلش بقتل میرسانند.
حلاصه حدود یکسالی حوزه پهره کاملا نا امن میشود ومامورین از پس او بر نمیایند دلمراد با جنگ گریز عرصه را بر نظامیان پادگان پهره تنگ میکند تا اینکه سر انجا میتوانند وی را با فریب وخیله نیرنگ وادار بتسلیم بکنند دلمراد ساده فریب نیرگهای مامورین را میخورد وبدون قید شرطی تسلیم میشود که بلا فاصله برای وی دادگاه صحرائی تشکیل میدهند وی را به بمرگ مخکوم میکنند ودر روزی که قرار است وی را در میدان جلو قلعه تیر باران بکنند دومامور بازوان او را میگیرند تا او را به کنده درخت خرمائی که در میدان کاشته بودند ببندند در همین لخظه که او را بطرف کنده میبرند دلمراد بایک خرکت سریع قصد ربودن شمشیری که بکمریکی از مامورین بسته شده بود مینماید مشت شمشیر بدستش میاید ولی هر چه تلاش میکند شمشیر از غلافش حارج نمیشودفوری چند مامور بکمک ان دو نفر که با دلمراد گلاویز شده بودند میرسد ودلمراد را به کنده تناب پیچ نموده واورا تیر باران میکنند این هم از سرنوشت دلمراد شجاع بود که میخواست در اخرین لخظه هم ضربه خود را وارد بکند ولی دست تقدیر با وی یاری نکرد ودر تلاش خود نا کام ماند. واز دلمراد فرزند سنگر دو پسر بر جا می ماند که بعد ها پسر بزرگش بنام خیر محمد قادری به استخدام ژاندار مری در میاید وتا اخر عمر در ژاندارمری خدمت میکند وپسر دیگر دلمراد بنام یارمحمد بوده که معروف( بیارک دلمراد است ) وی هم شغلش گرفتن باج از مغازه داران غیر بومی در شهر پهره بوده وبارها بزندان می افتد ولی یارمحمد کوتاه بیا نبوده. پس از رها ی از زندان دو باره بگرفتن باج وقلدری روزگار میگذراند. این هم از فرزندان دلمراد سنگر. لازم بیاد اوری است دلمراد از طایفه شکل زهی میباشد واین طایفه همان طایفه ایست که همراه طایفه بارانزهی از نیمروز افغانستان حدود دو قرن پیش وارد سراوان میشوند ودرطول زمان در کنار طایفه بارانزهی قرار داشته مردمانی شجاع وهنرمند میباشند وهم اکنون هم دارای زندگی مرفهی میباشند واکثریت شان ساکن سراوان وپهره وزاهدان میباشند بهر جهت از زمانیکه گرفتن شناسنامه در بلوچستان رایج میشود طایفه شکلزهی به چند فامیل تقسیم میشود مثل قادری و داوودی شکلزهی وصالحزهی ولشکرزهی دهدار وبرشام.
در ضمن همانطوریکه در اغاز مقاله قول داده بودم رخدادهای زمان حکومت شیرانزهی وبارانزهی که اخرین حکمرانان پهره بنپوربوده اند تا اخرین روزهای حکومتی شان خوادث را پیگیری وبسمع عزیزان میرسانم از این بابت خوشخالم که توفیق انرا یافتم وانچه لازم بشنیدن ودانستن بود با اطلاعات محدود خود دوستداران تاریخ بلوچستان عزیز را در جریان خوادث وقایع دوقرن گذشته قرار دادم.
بهرحال مطالب ومواردی که در این بیست شش قسمت بیان گردید مربوط است بخوادثی که طی دوقرن گذشته رخ داده یعنی اگر تاریخ زمان حکومت مهراب خان شیرانزهی. فرزند سعید خان رادر نظر بگیریم طبق نوشتهای پاتینجر جهانگرد انگلیسی میگوید که درسال 1810میلادی سفری ببلوچستان داشته ودر همین سفر با مهراب خان در بنپور ملاقات میکند پس از ان تاریخ تا بامروز که سال 2010میلادی است درست میشود 200 سال.
توجه داشته باشید شرح خوادث ورخدادهای که من در بیست شش قسمت بیان کرده ام مربوط میشودازاغاز حکومت طایفه شیرانزهی که احتمالا 50سالی پیش از ورود پاتینجر ببنپوربوده چون زمان ملاقات پاتینجر با مهراب خان او را پیرمردی تنومند معرفی میکند واین پیر مرد در بنپور متولد میشود وسعید خان شیرانزهی پدر مهراب خان پایگذار حکومت شیرانزهی در بنپورمیباشد با این تفاصیل باید حد اقل 50 سال را بتاریخی که پاتیجر ذکر نموده اضافه نمود که میشود 250سال ازاغاز حکومت شیرانزهی تا کنون. واگر 80 سالی که از تصرف بلوچستان میگذرد از 250 سال کم بکنیم میشود 170 سال پس با این خساب ازاغاز حکومت شیرانزهی تا پایان حکومت بارانزهی که اخرین حکمرانان بلوچستان بوده اند 170 سال طول میکشد چون میرعلی محمد بارانزهی در سال 1309 ش از بلوچستان حارج میشود وحکومت رضا شاه از ان پس بر بلوچستان کاملا مسلط میگردد.
درخاتمه چنانچه دوستان خسته نشده وتمایلی داشته باشند بخوادثی که در زمان حکومت محمد رضاشاه در بلوچستان اتفاق افتاده به حصوص از علت رفتن اقایان میرعبدی خان سردازهی وموسی خان مبارکی بعراق پرداخته شود چون دیگر نیازی بنقل قول نیست خود شاهد بسیاری از جریانات زمان پهلوی دوم هستم.
ودرنهایت از کلیه سرورانی که بمقالات بنده توجهی کرده اند تشکر میکنم وهم پوزش میطلبم چون میدانم که درمقالات من کلی اشکلات انشائی واملائی وجود دارد امید است برادران تحصیلکرده وبا سواد من بیشتر بمطالب مندرج در مقالاتم که از منابع موثق کسب اطلاع شده توجه کرده باشند. واز طرفی همه میدانیم که تاریخ شفاهی ما بیشتر پایه واساسش اشعاری است که سینه بسینه نقل شده وبجا مانده ومیتوان گفت شاید نود درصد اشعار بجا مانده وتاریخی ما را افرادی بیسواد سروده اند که امروز منابع تاریخی ما مخسوب میشوند. وبا اطمینان میگویم ذکرمطالب انطور که اتفاق افتاده بدون کم زیاد وبدور ازوابستگی و سلیقه شخصی وبدورازخب بغض و خوش امدن ونیامدن عزیزانی وجدانم راحت است وظیفه خود را در حد سواد ومعلوماتم بانجام رسانده ام. ودرهمین قسمت به بخث حکومتی وحکمرانی در بلوچستان غربی خاتمه میدهیم چون از این پس صفحات دیگری در تاریخ بلوچستان ورق میخورد وبساط خان خانی برای ابد بر چیده شده وباید باور داشت زمان بعقب برنمیگردد وتنها راه رسیدن بهدف وعزت ملی وقومی ما در اتخاد ویکپارچگی ما نهفته است . قسمت بیست ششم را با گفتن این بند شعر بپایان میبریم. (شیر مادر بر کسی باشد خرام = کوزبان مادری را گم کند) (بپایان امد این دفتر خکایت هم چنان باقی است) موفق باشید دوستدار بلوچ بلوچستان.

 عبدالکریم بلوچ