بلوچستان در گذر زمان قسمت دوم
عبد الکریم بلوچ

در قسمت اول به انجا رسیده بودیم که فردی بنام سالاراگی که ساکن منطقه رمشک بوده خود را به بنپور میرساند واز مهراب خان شیرانزهی که به ابر قدرت منطقه تبدیل شده بود
تقاضای کمک میکند . تا از مخالفین خود انتقام بگیرد  و به درخواست وی مهراب خان چندان توجهی نمیکند ولی پس از مدتها بنظرش میرسد که میشود بوسیله همین میار( پناهنده ) شاید زودتر وبی درد سر تر به هدفش بریسد وی در این زمان تمام فکر ذکرش متوجه تصرف منطقه لاشار وگه وبنت میبا شد.

 در نظر دارد دامنه اقتدارش را بساحل دریای مکران برساند ودرمرحله نخست میرمرادبک لاشاری را که برمناطق مذکورحکومت میکند ازمیان بردارد. چون او را سد راه خود میداند وبا این هدف وبا سالار به مشورت می نشیند ومیتواند او را قانع وراضی به انجام ماموریت بنماید .

میرمراد بک در شهر گه (نیکشهر ) بقتل میرسد :

خلاصه مهراب خان سالار را مامور قتل میرمرادبک میکند وبه او میگوید اگر این ماموریت را برای من انجام بدهید انطوریکه دلت بخواهد بتو کمک میکنم که از مخالفین خود انتقام بگیرید ولی اول تو باید این کار را برای من انجام بدهید سالار حاضر به انجام ماموریت میشود. مهراب خان میگوید مرادبک از امدن شما نزد
من خبر ندارد شما همراه افراد خود وتعدادی را من همراه شما میکنم وشما از طریق فنوج وبنت خود را بشهرگه برسانید وخود را میار او معرفی بنمائید که بدون شک بشما جواب رد نخواهد داد.

چون من از خصوصیات میران لاشار اگاهی دارم وبه شما سئو ظنی هم نخواهند برد و در یک فرصت مناسب او را بقتل برسان وسریع مرا در جریان بگذار اگر موفق شدی خود را بقلعه رساندی وان را تصرف کردی چه بهتر وگرنه تنها قتل میرمرابک کافی است وشما خود را بمن برسانید وبا این طرح و نقشه سالار همراه افراد خود وتعدادی از افراد مهرابخان که جمعا حدود سی نفرند از طریق فنوج خود را بگه میرساند واز میرمرادبک تقاضای پناهندگی میکند وجریان خود را به اطلاع او میرساند.

میرهم میگوید در فرصت مناسب بتو کمک میکنم ودر پائین قلعه گه ودر کنار مسجد برای سالار وهمراهانش جا ومنزلی تهیه میشود و میرمرادبک هرروزهنگام عصر از قلعه پائین میاید وبا مهمانان خود بگفتگو میپردازد وپس از خواندن نماز عصر ومغرب دوباره بطرف قلعه برمیگردد وبرنامه روزانه میر به این صورت تکرارمیشود .
وجهت نگهبانی میرهم بطور نوبتی تعدادی افراد مسلخ از طوایف مختلف لاشار بگه رفت امد میکنند ودر این زمان که سالار وارد گه شده بودند افراد شگیمی وچاهانی نگهبانی میر را بعهده داشته اند این دو طایفه به شهر گه بسیار نزدیک میبا شند.
یک ماهی از امدن سالار میگذرد روزی میرمرادبک به افراد خود میگوید با بودن سالار وهمراهانش شما میتوانید چند روزی به دیدن بچهای خود بروید وافراد مسلخ خود را به اطمینانی سالارمرخص میکند .
درست روز بعد که میرمراد بک طبق معمول از قلعه پائین میاید که با مهمانانش جلسه بکند ونماز عصر مغرب را در مسجد بخواند برگردد سالار به همراهانش میگوید دیگر از این فرصت بهتر گیر نمیاید زمانی که میر مراد بک وبرادر نوجوانش بنام میر حسین که مشغول نماز خواندن در مسجد بوده اند سالار وهمراهانش بطرف انها شلیک میکنند ودر جا هر دو برادر بقتل میرسند.
وبا صدای تفگ وهیاهو زن مرادبک که از طایفه بلیده های گه بوده از قلعه خارج میشود تابداند جریان چیست میاید داخل مسجد میشود وخود را بروی نعش شوهرش میاندازدکه سالاربطرف او هم شلیک میکند وبروی نعش شوهرش می افتد کشته میشود. وسالارهمراهانش سریع بطرف دروازه قلعه که باز بوده ونگهبانی نداشته وارد قلعه میشوند ودروازه را می بندند .

وسالار همان شب سواری از همراهانش را از طریق فنوج بطرف بنپور میفرستد که من میرمرادبک را بقتل رساندم وقلعه در تصرف من است. ولی باید هر چه زودتر خود را بگه برسانید که ممکن است ما از نظر اذوقه در مذیقه باشیم قاصد خود را ببنپور میرساند
مهراب خان سیریع بجمع اوری لشکر می پردازد تا خود را بگه برساند.

که یگانه ارزویش براورده شده چون دیگر از بنپورتاساحل دریای مکران تحت نفوذ وی درامده وقبلا هم مناطق دشتیاری تا جیرفت رودبارحکومتهای شان دست نشاند وفرمانبرداروی بوده اند .

وخیلی زود با لشکری بیش از هزاران نفر بطرف گه براه میافتد ودر نظر دارد از راه لاشار که نزدیک ترین راه بین گه وبنپوراست بگذرد. واز ان طرف هم وقتی طوایف لاشار از قتل سردار خود باخبر میشوند انها هم همراه افراد خود( درشهر پیپ ) جمع میشوند تا بطرف گه رفته وقلعه را محاصره نموده وانتقام بگیرند. افراد معروف وسر شناس در این زمان این اقایان هستند شهبیک سرپرست طایفه سردارزهی حسین سر پرست طایفه ازباغی ودادکریم سرپرست طایفه جاوشیری همراه با سران بعقیه طوایف لاشاربجمع اوری افراد مسلح می پردازند.
خیلی زود حدود چهار صد نفر مسلح به تفنگ فتیله ای وشمشیر درشهر پیپ جمع میشوند. ومنتظرند تا بقیه افراد مسلح طوایف خود را به پیپ رسانده وبطرف گه حرکت بکنند. وتا هنوز کلیه افراد مسلح جمع نشده بودند. که یکنفرازبلوچهای لاشاری ازراه میرسد ومیگوید شما منتظر چه هستید میخواهید بکجا بروید من از بنپور میایم بطور یقین فردا شب مهراب خان وارد اسپکه خواهد شد دشمن اصلی از راه لاشار بطرف گه در حرکت است سران قبایل وقتی متوجه موضوع میشوند تصمیم میگیرند همراه همین عده حاضر باید اول تکلیف خود را با مهرابخان یکسره بکنند.

که در نظر دارد لاشار را غارت نموده خود را بگه برساند سیریع بطرف اسپکه بر میگردند تا شب بعد خود را به اسپکه رسانده وبه لشکر مهرابخان شبیخون بزنند وبا این تصمیم براه میافتند خود را به ابادی هریدوک میرسانند که بین راه پیپ به اسپکه واقع شده.
ودر این زمان ملک شهپسند پسر ملک شاه عالم ونوه ملک جهان شاه که حکومت ملکها بدست سعید خان پدر مهراب خان منقرض شده بود در روستای گردهان ساکن بوده واقایان شهبک دادکریم وحسین که سرپرستی افراد را بعهده داشته اند.

نزد ملک شهپسند میایند ومیگویند خبر دارید که خواهر زاده ات میرمرادبک سردار ما در گه بدستور مهرابخان کشته شده وبما خبر رسیده امشب مهراب خان وارد اسپکه میشود ودر نظر دارد لاشار را غارت کرده بطرف گه بروند.
امده ایم از شما میخواهیم مایل هستیدامشب همراه ما باشید تا از دشمن مشترک انتقام بگیریم ملک شهپسند در جواب میگوید من از خدا چنین روزی را میخواستم که بتوانم از نسل سعید خان انتقام بگیرم وحالا که خواهر زاده من کشته شده ومهراب خان فردا میخواهد از جلو چشم من بگذرد واهالی اینجا را قتل عام کند من خاضرم همراه شما میایم خود را بکشتن میدهم .
شهپسند بلا فاصله همراه نامبردگان بطرف اسپکه براه می افتند هنگام عصر خود را به ابادی پامنت میرسانند.

وتنگ پامنت را می بندند وسنگر میگیرند پامنت در سه کلومتری اسپکه واقع شده ولی هدف وتصمیم نهائی انها این است که به لشکر مهرابخان شبیخون بزنند چون توان یک درگیری رویا روئی را با این افراد اندک در مقابل لشکرانبوه مهراب خان را ندارند. وهم از شمشیرمهراب خان بیمناکند.
خلاصه منتظرند فردی را که بعنوان مخبر به اسپکه فرستاده بودند بر گردد و ازورد لشکر مهرابخان به انها خبر بدهند پیش از غروب افتاب نفر میرسد ومیگوید لشکر مهراب خان وارد اسپکه گردید وتعدادی زیادی داخل رود خانه منزل کردند وتعدادی هم به سررود رفتند سررود همان جائی است که اکنون طایفه باشی زهی های اسپکه سکونت دارند .
وقتی خبر ورود مهرابخان به انها میرسد بشور مصلحت می نشینند وقرار میشود نیمه های شب دست به حمله بزنند زمان عمل فرا میرسد بطرف اسپکه براه میافتند ودر جائیکه معروف به چگردکان است یعنی مادر چاه قنات اسپکه در ان حدود واقع شده توقف میکنند.


مهراب خان در اسپکه بقتل میرسد:

تا اخرین دستورها را به همراهان بدهند وحدود یک کیلومتری بیشتر با محل توقف لشکرمهراب خان فاصله ندارد در این موقع ملک شهپسند به سخنرانی میپردازد ومیگوید اگر مهراب خان امشب کشته نشود فردای شومی در انتظار مردم لاشار خواهد بود.

وباید بهر قیمت که شده همین امشب خود را به مهراب خان برسانیم وکار او را یکسره بکنیم.
میگوید الان هوا تاریک است اگر کسی دو دل است ونمیخواهد کشته بشود میتواند از جمع جدا بشود وبدنبال کار خود برود. وگرنه باید از من پیروی بکند شهپسند درهمان تاریکی سه تکه سنگ بر میدارد میگوید این سه طلاق زن من هستند یا امشب کشته میشوم ویا خود را به مهراب خان میرسانم .
تمام همراهان هم با صدای بلند قسم ملک را تکرار میکنند که یا امشب کشته میشویم ویا مهراب خان را بقتل میرسانیم وتا مهراب کشته نشود دست از جنگ بر نمیداریم شهپسند از عزم همراهانش خوشخال میشود میگوید میدانم شما همان همراهان میر کمبر هستید که همراه 24 نفر نفر جلو راه مهراب خان خارانی را گرفت وداد مردی داد که تا روز قیامت نام او زینت بخش تاریخ بلوچستان است.
ودست تقدیر این بار هم شما مردم لاشار را در برابر مهرابی دیگر قرار داده ولی افسوس که میر کمبری در میان ما وشما نیست همه میگویند امشب میر کمبر ما شما هستید همراهان از گفتار اتشین ملک شهپند به هیجان میاید بطرف مقصد براه می افتند .

چند متری که بجلو میروند فتیله ها را روشن میکنند چون قرار چنین بوده که در مرحله نخست تفنگهای خود را بروی سیاهی افردیکه در داخل رودخانه خوابیده اند اتش بگشاید وبعد دست به شمشیر ببرند. افراد لاشاری با اختیاط پیش میروند واز قضا لشکر مهرابخان که از ریگستان اسپکه گذشته اند وبعلت خستگی مفرط نگهبا نی نمیگذارند واز طرفی خاطر جمع هستند کسی در لاشار نیست که بتواند راه بر مهراب خان بندد.
ولشکر مهرابخان همراه بخت خود بخواب میروند .ازقضا مهرابخان همسرش بنام بی بی جمال خاتون دخترسعید خان مالکی که حکمران منطقه رودبارکهنوج است با خود بر داشته بطرف گه میبرد .

مهرابخان با اطمینان کامل همراه عیال خود بطرف گه براه افتاده و خبر دارد کسی از میران لاشار در منطقه نیست واز طایفه هم چنین کاری را بعید میدانسته که با وی درگیر بشوند بهر جهت ان شب بی بی همراه محمد حسن خان برادر مهراب خان داخل رودخانه استراحت میکنند.

وخود مهراب خان بمنطقه سررود میرود ودر انجا برایش تختی اماده کرده بودند که بر روی ان استراحت بکند وزمانیکه افراد لاشاری با احتیاط در حال نزدیک شدن بوده اند گویا کلفت بی بی بیدار می شود واو را از خواب بیدار میکند ومیگوید بلند شویین ستاره ها بزمین افتاده اند. واین ستاره ها نور فتیلهای بوده که روشن کرده بودند بی بی که گیج خواب بوده میگوید دیوانه شده اید خواب می بینید بگیر بخواب مرا بیدار نکن طولی نمیکشد افراد لاشاری که در چند قدمی افرادیکه بخواب رفته بودند هریکی یک سیاهی را نشانه میگیرد همزمان دها فتیله ای بصدا در میایند وبا صدای تفنگ و فریاد هیا هولشکر مهرابخان خواب الود بلند میشوند .

ودرتاریکی شب عده ای بجان هم میافتند ودر حمله نخست تلفاتی سنگین بر افراد مهرابخان وارد میشود وجنگ تن بتن اغاز میشود ولی لاشاری ها نمیدانند که ایا مهراب خان در میان کشته ها است یانه دادکریم جاوشیری همراه عده ای خود را به سررود میرساند .

وبا لهجه نا روئی صدا میزند میگوید سردار کجائی ما شا لوکیها را فراری دادیم مهرابخان که گیج خواب بلند شده وبر وی تخت نشسته بوده میگوید بگو اسب مرا بیاورند .
دراین لحظه دادکریم جاوشیری خود را به مهرابخان میرساند وبا شمشیر سراز تنش جدا میکند. دادکریم شمشیزنی است که دران زمان میان طایفه لاشارنظیرومانندی نداشته وی با قتل مهراب خان سریع بداخل رود خانه میاید فریاد میزند من مهرابخان را کشتم زود عقب نشینی بکنید.
ملک شهپسند وافراد لاشاری با صدای دادکریم با احتیاط بطرف پامنت عقب نشینی میکنند ودر انجا راه را می بندند فکر میکنند با طلوع افتاب افراد مهرابخان بطرف لاشار حمله خواهند کرد. ودر همان شب بفردی ماموریت میدهند بداخل بازار اسپکه برود تا فردا صبح متوجه بشوند چه کسانی کشته شده اند ولشکرمهراب خان بطرف لاشارمیاید یانه .

افتاب طلوع میکند ناروئی ها که ستون فقرات لشکر مهراخان را تشکیل میدهند وتا این زمان طعم شکست را نچشیده بودند با نا باوری وروحیه ای شکست خورده تنها میتواند نعش مهراب خان را همراه با مجروحین برداشته سریع بطرف بنپور برمیگردند تصادفنا دران شب زن مهرابخان بی بی جمال خاتون وبرادرش محمد حسن خان هم کشته میشوند.
وازلاشارها هم تعدادی اندکی کشته و زخمی میشوند ولی از افراد مهرابخان دها نفر کشته زخمی بجا میماند.
اهالی اسپکه نعش بی بی ومحمد حسن خان وسایر کشته های بی صاحب را در قبرستان اسپکه دفن میکنند بهر صورت گویا دست انتقام طبیعت بود که مهرابخان وهمسربرادرش کشته بشوند چون ازان طرف هم بوسیله سالاردرشهرگه بد ستورمهرابخان میرمراد بک همسر وبرادرش کشته شده بودند. وتا اینجا تلفات بطور مساوی است خلاصه خبر قتل مهراب خان به رود بار میرسد که در این زمان محمد علی خان پسر وجانشین وی درانجا بوده وپسر دیگرش هم بنام لطفعلی خان که نوه الهوردیخان حاکم بشکرد است دراین زمان درکتیچ ساکن بوده دوبرادراز رودبار بشکرد بجمع اوری لشکر می پردازند.
وخیلی زود خود را ببنپور میرسانند وتصمیم دارند تکلیف مردم لاشار را یکسره بکنند گویا چند ماهی طول میکشد تا تدارک جنگ گرفته بشود محمد علی خان با امادگی وتدارک کامل ولشکری بزرگ از بنپور بطرف لاشار بحرکت درمیاید .

پایان قسمت دوم:
ولی پیش از پرداختن به قسمت سوم ازخصوصیات و ره اورد طایفه شیرانی بمنطقه سخنی میگویم
1- تا پیش ازامدن طایفه شیرانزهی از سیستان کنونی وحکومت انها در بنپورکلمه ای ولقبی بنام خان وسرداردر این بخش از بلوچستان رایج نبوده وبزرگان قوم را بنام میر ویا ملک خطاب میکردند.
مثلا در منطقه لاشار وچانف اهوران بسران قوم میگفتند میر اولیا میر مرابک میرحسین ومیرهوتی وغیره.
ودر منطقه گه قصرقند هم بسران بلیده ای میر وشیخ خطاب میکردند مثل شیخ عبداله ومیر یارمحمد و در منطقه جاسک بیابان وبنت به بزرگان لقب رئیس میداند مثل رئیس سلیمان ورئیس علی وغیره وبحکمرانان بنپور هم ملک میگفتند .

2- همچنین پیش از امدن شیرانزهی برای بزرگان قوم واولاد انها رقص وپای کوبی مرسوم نبوده فقط انها تماشاچی بوده اند ولی از زمان شیرازهی ببعد رقص جنبه عمومی پیدا میکند ودیگر بزرگ کوچکی مطرخ نمیشود .

3- مهمتراز همه تا پیش از امدن شیرانزهی به این منطقه هیچگاه اختلافی بین سران قبایل همجوار مثل لاشاری مبارکی بلیده ای وملکها وبامری و بوجود نیامده .
اقوام قدیمی وتاریخی منطقه کاملا در صلخ صفا زندگی میکردند ودر مواقع ضرورت به حکومت بنپور که بعنوان حکومت مرکزی بوده با تمام توان خود کمک میکردند . چون همیشه در طول تاریخ هدف مهاجمان اول تصرف بن پور بوده ولی براثر اتحاد
واتفاقی که بین قبایل منطقه وجود داشته بارها مهاجمین با شکست وناکامی مواجه میشوند .

متائسفانه مهراب خان شیرانزهی اولین کسی بود که اول دستور قتل دامادش مهراب خان بارانزهی (شیخ مهراب ) را داد وبعد دستورقتل میرمرادبک را بطریقی که بیان گردید میدهند که خود هم به تلافی قتل نامبرده کشته میشود واز این زمان ببعد شیرازه وحدت قومی ازهم گسیخته میشود ودر نهایت باعث تسلط دولت قاجاربربلوچستان میگردد .

4- ازهمینجا هم اختلاف شیرانزهی ولاشاری پایه گذاری میشود واکنون نزدیک به دو قرن است اختلاف میان فرزندان ونوه نتیجهای انها بطورکلی برطرف نشده.
وبا وجودیکه بارها بین انها صلح برقرار شده ودها وصلت بین انها انجام گرفته همه با هم قوم خویش وفامیل نزدیک همدیگرمیبا شند ولی بنظرم تا کنون ان دوستی وبرادری لازم بوجود نیامده.

5- برای اولین بارهم در زمان سردار سعید خان دوم کشیدن تریاک رواج پیدا میکند وبزرگانی بتقلید از وی بسوی تریاک روی میاورند .

6- از زمان مهراب خان ببعد که از طرف مادرخود را ملک میداند دیگروصلتی بین اولاد او وطایفه ناروئی که خویشاوند واز یک خانواده هستند صورت نمیگیرد چون شیرانزهی خود را در بنپور مکران خان وسردار وناروئی را طایفه حساب میکند. ولی در سیستان قضیه برعکس میباشد ناروئی در رائس قرار دارد.
در پایان بعرض میرسانم که درحال حاضران تبعیض وتعصبات کهنه دارد از بین میرود وصلت در میان اولاد خوانین سابق وبقیه تیره طوایف بلوچستان صورت میگیرد ودرحال گسترمیباشد بهرجهت این بود ره اورد طایفه شیرانزهی از سیستان بحوزه بنپورومکران منتظرنظرات وپیشنهادات شما عزیزان میباشم.

موفق پیروز باشید عبد الکریم بلوچ
09-01-2009

توجه: تاريخ شفاهى بلوجستان غربى٬ گردآورى شده از داستانهاى نقل
شده