پاسخ بھ جنگ افروزی قومی و پی‌آمدهای هولناک آن ۱                                

 دوست  ارجمند آقاى محمد امينى  درک شما از اوضاع  ايران و اقليتھاى قومى قابل تقدير است, بى جھت نيست کھ ميگويند فرار مغزھا از ايران بزرگترين خسارات مادى  و معنوى را بھ ايران وارد کردة است. شما بايد در ايران ميمانديد کة مشکل اقليتھاى قومى را حل کنيد.

 

اما با وجود نبوغ شما متاسفانة شما درمقالھ خود يا قصد توھين بھ فراست ما ايرانيان را داريد يا قصد شوخى٬ شما چنان اوضاع وحشتناکى را براى ما ترسيم کردہ ايد کھ خود باور نداريد.

منطق شما با اقاى داريوش ھمايون تقريبأ يکيست کھ ايشان قبول ندارند, ايران يک کشور کٽيرالملھ است٬ زيرا بھ قول ايشان ھمھ مليتھا ايران در يک مقطع زمانى بر ايران حکومت کردہ اند٬ و اين را دليل محکمى براى عدم کٽيرالملھ بودن ايران ميدانند٬ و ايشان قبول ندارند کھ  اعراب ايران يک ملت ھستند با وجودى کھ ۲۲ کشورمستقل عربى وجود دارد٬ ھمينطور در مورد   ترکان آذربايجان کھ ۶ کشور مستقل و ملت ترک در خارج از مرزھاى ايران وجود دارد. گويا ھمھ اعراب و ترکھا قومھاي بودہ اند کھ از ايران فرار کردہ٬ ۲۲ کشور مستقل عرب و ۶ کشور مستقل ترک تشکيل دادةاند. اين گونھ تفکر و منطق چگونھ قابل درک است و دليل اينکھ قابل درک نيست غير منطقى بودن آن است . ولى خوشبختانھ شما مسألھ را خود شکافتايد کھ ھمھ اقوامى کھ نام بردةايد تحت ستم ملي٬  مذھبى و اقتصادى ھستند تنھا راة حل ھم ھمانا واگذارى حق تعيين سرنوشت و ادراة امورشان بدست خودشان است. اگر شما  و آقاى ھمايون اعتقاد بھ رشد و پيشرفت عقل انسان داريد حتمأ اين را بايد قبول کنيد کھ ھر انسانى قابليت رشد٬ فکرى بھ اندازہ خود شما را داراست٬ ھرچند کھ اربابان ستمگر جلوى اين پيشرفت بشرى را بگيرند باز ھم جبر زمان, نياز, تاٽيرات جانبى موجب اين رشد در اين ستم ديدگان رافراھم خواھد  آورد ,اربابان نيز بھ دنبال چارة جوي براى توقف اين رشد بر خواھند آمد, ظھور افرادى مٽل شما نتيجھ اين چارة جو يى است کھ سعى در کند کردن يا نابود کردن اين رشد را دارند. اما اين رشد ھمچنان ادامھ خواھد داشت و بجاي خواھد رسيد کھ جلوى آن گرفتھ نخواھد شد و

اگر اين رشد بھ طريق مٽبتى جھت دادہ نشود منجر بھ عصيان غير قابل کنترل خواھد انجاميد کھ ھمان تجزيھ ايران است.                                                                                         
             يکى از اين موارد سرکوب وحشيانھ سازمانھاى فعال سياسي ايران بعد از انقلاب است کھ باعٽ شد فعالان سياسى بھ غرب مھاجرت کردہ و با فدراليسم آشنا شوند٬
کما اينک قبل از انقلاب ھيچ کس صحبتى از فدراليسم نميکرد. آنچھ کھ جمھورى اسلامى ميخواست با سرکوب مليتھا بدست بياورد نتيجھ معکوس دادہ و حالا ھمھ با پديدہ فدراليسم دست بھ گريبان شدہ اند. يادآورى ميکنم کھ پديدہ فدراليسم پديدہ جديدى نيست٬ ولى جون سازمانھاى فعال سياسى آن زمان مبارزہ با امپرياليسم را عمدہ کردہ بودند کسى بھ آن توجھ نميکرد٬ ولى در عين حال سازمانھا چپ ايران اعتقاد راسخ بھ فدراليسم براى خودمختارى خلق ھاى  ايران داشتھ و دارند. اگر زحمت خواندن قانون اساسى  اتحاد جماھير شوروى سابق را بھ خود بدھيد     درخواھيد يافت کھ قانون اساسى سابق اتحاد جماھير شوروى تقريبأ شبيھھ قانون اساسى فدرال امريکاست منھاى متمم قانون اساسى حقوق انساني اتباع(بييل اوف رايت ۲) ۲
 کھ در شوروى اين حق  فقط بھ پرولتاريا دادہ شدہ بود و بقيھ افراد جامعھ از اين حق انساني محروم بودند و فدراليسم يکى از ارکان اساسي قانون اساسى شوروى بود کھ خلقھا بطور خودمختار ادارہ مي شدند.
حتمأ ھمھ ما بسيار در مورد فدراسيون و کنفدراسيون شنيدہ و خواندہ ايم ولى بيشتر ما درک درستى از اين دو مقولھ سياسي نداريم چونکھ تقريبأ ھمھ مفاھيم سياسى و فلسفى ما بھ دست نويسندگان٬ فيلسوفان ايرانى ما بھ عمد تحريف شدہ اند کھ اين تعاريف را در خدمت دين و اکٽريت ملت حاکم در بياوردند.
 يکى از اين نويسندگان و فيلسوفان دکتر على شريعتى ھستند کھ تئورى مارکسيستى ديکتاتورى پلوريتارياى لنين را با انقلاب فرھنگي چين ترکيب کردہ و ماھيت شيعھ اسلامى پيروى
 از تشکيلات سياسى را بھ آن دادہ کھ در حقيقت ھمان ماھيت امت و امامت و حکومت ولي فقيھ است. آقاى مرحوم شريعتى با شييادى تمام تقليد٬ امت و امامت را پيروى از تشکيلات سياسي ناميد کھ لغت  روشنفکر و چپ پسند آن دوران بود و بھ اين طريق حکومت اسلامى را بر ما تحميل کرد کھ تا امروز سران اين رژيم طرح آقاى شريعتى را اجرا ميکنند٬ ھمھ اين سرکوب در ايران تداوم و اجراى طرح تئورى سوسيال اسلامى تشکيلاتى  آقاى مرحوم شريعتى است. 
انواع دکتر شريعتى زياد است از جملھ جلال آل احمد٬ عبدلکريم سروش٬محسن کريور٬ محمد خاتمى از اين دست بودند و ھستند٬ کھ مرحوم جلال آل احمد فقط بعد از ديدار يک ھفتھ اى از نيو يورک خود را متخصص جامعھ شناسى غرب جا زدند و کتاب غربزدگى را نوشتند و روشنفکران ايران را بھ بلاى جمھورى اسلامى امروز گرفتار کردند٬و ھمينطور خداى ملى ما ايرانيان دکتر مصدق با وجود تخصص در حقوق و آگاھى کامل از دموکراسى مشروطھ آگاھانھ راہ انقلاب اسلامى را ھموار کردند کھ امروز ھيچ ايرانى جرأت انتقاد از دکتر مصدق را ندارد٬ و مھندس بازرگان٬ دکتر سحابى و دکتر يزدى اگاھانھ تعاريف علمى دموکراسى را تحريف کردند و ميکنند.  
  در نتيجھ آنچھ کھ ما در ايران ياد گرفتھ ايم تعريفھاى تحريف شدہ اي ھست کھ ما را از معنى و تعريف درست اين مفاھيم دور ميکند. يک نمونھ جديد تحريف اين تعاريف در نوشتھاى آقاى دکتر حسين باقرزادہ موٴيد است کھ تعريف من در آوردى فدراليسم قومى را رايج کردہ اند حال آنکھ در مفاھيم سياسى چنين واژہ  و تعريفي وجود ندارد. بھتر است بگويم کھ مفھومى سياسى بنام فدراليسم قومى٬ دينى٬ مذھبى وجود ندارد.
فدراليسمى کھ آقاى امينى و فدراليسم قومى کھ  دکتر باقرزادہ بر عليھ آن فرياد بر اوردہ اند در واقع يک عنصر متحد کنندہ ايرانيان است و نھ عنصرى تفرقھ انداز٬ آنھاي کھ فدراليسم را يک عامل تفرقھ ميدانند يا فدرالسيم و فدراسيون رابا کنفدراسيون اشتباہ گرفتھ اند يا بھ عمدأ بھ خاطر انحصارطلبى خودشان با فدراليسم مخالفت ميکنند و يا مفھوم فدراليسم را نميفھمند.
فدراليسم ھميشھ از زمان ھخامنشيان درعنصر ايراني وجود داشتھ است٬ تنھا عاملى کھ ايرانيان را متحد و متعھد بھ ايران نگاہ داشتھ است سرزمين ايران بودہ است. يکى از امتيازات فدراليسم طبيعت آشتي طلبى آن است کھ در مورد آن صحبت خواھيم کرد.                                                                                                                                                            
اول تعريف فدراليسم: اتحاد مجموعھ اى از نھادھاى سياسى و اجتماعى تشکيل شدہ از اتحاد نھاد ھاى کوچکتر.                                                                                                  
کنفدراسيون:  مجوعھ اى از نھادھاى ھم پيمان. ھمانطور کھ ميبينيد در تعريف کنفدراسيون اتحاد فقط در پيمان نھفتھ است و آنھم بطور مشروط.                                                           
ولى در سياست اين تعاريف گسترش دادہ شدہ تا آنھا را در خدمت اھداف سياسى و حل مشکلات سياسي٬ اجتماعى در بياوردند. در تيجھ فدراليسم اتحاديھ اى سياسى است کھ در يک پيمانى بنام قانون اساسى واحد ھاى کوچکتر کشور را بھ عضويت اتحادي بزرگتر پيوند ميدھد کھ در اين قانون اساسى وظايف و حدود اختيارات ھر يک از اعضاى اتحاديھ مشخص شدہ است. بھ عنوان مٽال اتحاديھ اروپا يک کنفدراسيون است و ايالات متحدہ امريکا يک فدراسيون است. ھر کدام از اعضاى کنفدراسيون اروپا استقلال خود را حفظ کردہ اند و در بيشتر موارد بطور مستقل عمل ميکنند. ھر کدام قوانين اساسى خودشان را دارند و اجرا ميکنند و اتحاديھ اروپا بھ عنوان اتحاديھ مرکزى ھيچگونھ حقى در اجراى قانون اساسى اتحاديھ اروپا ندارد٬ فقط بھ عنوان يک اھرم فشار ميتواند  
اعضا را ترغيب بھ اجراى بعضى قوانين بکند چونکھ ھر کدام از کشورھاى عضو٬ کشورھاى مستقلى ھستند. نمونھ ديگر کنفدراسيون کشورھاى مشترک المنافھ کھ در مجموع ۵۳ کشور مستقل  ھستند٬ نظير کانادا٬ استراليا٬ نيوزيلند٬ بنگلادش٬ ھند٬ مالزى٬ سرىلانکا٬ و غيرہ٬ ملکھ اليزابت  رٴيس دولت
بعضى از اين ۵۳ کشور است مٽلأ رٴيس دولت کانادا ٬ استراليا و نيوزيلاند ھست  ولى قدرت اجرايى سياسى ندارد کھ اين کشورھا را موظف بھ اجراى قوانين خاصى بکند٬ حتى اين ۳ کشور   فرماندار کل تشريفاتى از طرف بريتانيا نيز دارند٬ اگر توجھ کنيد عکس ملکھ اليزابت را روى اسکناسھا و سکھ ھاى بعضى از اين اين کشورھا خواھيد ديد کھ جاى تعجب نيست٬ ھمھ ميدانند کھ ھر يک از اين کشورھا مستقل ھستند و اين است کنفدراسيون. اما  در طرف مقابل دولت فدرال ايالات متحدہ امريکا ملزم بھ اجرا در آوردن قانون اساسى امريکا است و ھمھ ۵٠ ايالات امريکا از امضاٴ کنندگان قانون اساسى امريکا ھستند و موظف بھ اجراى قانون اساسى امريکا ھستند. و در عين حال ھرکدام از ايالات ۵٠ گانھ امريکا داراى قانون اساسى خودشان نيز ھستند کھ قانون اساسى آنھا حتماٴ نبايد با قانون اساسى فدرال امريکا مغايرت نداشتھ باشد. ايالات در خدمت رسانى بھ اتباع ايالتھاى خود مختار ھستند بھ اين دليل کھ نمايندگان و افراد محلى  مشکلات محلى خودشان را بھتر از افراد و نمايندگان فدرال درک ميکنند و مطابق با نوع مشکلات محلى٬  راہ حل مناسبتر ارايھ ميدھند. ناگفتھ نماند کھ فدراليسم امريکا٬ ھند٬ سويس ھمراہ با دمکراسى مشروطھ ھسنتد٬ بديھى است کھ فدراليسم بدون دمکراسى مشروطھ رہ بھ جايى نخواھد برد٬ صحبت اينجا از دمکراسى مشروطھ است و نھ فقط دمکراسى با تعريف عمومى آن بدليلى کھ دمکراسى علاوہ بر حکومت مردم بر مردم٬ حکومت اکٽريت نيز ھست٬ در واقع دمکراسى بيشتر
  بر حکومت اکٽريت تأکيد دارد و تا بر حکومت مردم بر مردم و حکومت مردم بر مردم را فقط براى اکٽريت قبول دارد٬ چونکھ دمکراسى با تعريف عمومى آن منجر بھ ديکتاتورى ميشود پس اگر دمکراسى بھ مفھوم عمومى آن عملأ پيادہ شود حقوق اقليت اتباع يک کشور را ميتواند محدود کند٬ بھ فرض مٽال اگر دمکراسى بھ مفھوم عادى آن در ايران پيادہ شود٬ اکٽريت فارس زبانان ميتواند قوانينى صادر کنند کھ اقليتھا اجازہ استفادہ از خيابانھا را نداشتھ باشند٬ يا کودکان و بچھ ھاى اقليتھا را ازجازہ تحصيل بازدارند٬ اتباع  اقليت ساکن ايران چون دمکراسى بھ مفھوم عادى را پذيرفتھ اند٬ بنا براين حق اعتراض ندارند و بايد با اين قوانين کنار بيايند٬ اما اگر دمکراسى مشروطھ پذيرفتھ شدہ باشد اين نوع قوانين مغاير قانون اساسى خواھد بود و قابل اجرا نخواھد بود. اين است
 فرق بين دمکراسى و دمکراسى مشروطھ.  اگر آقاى امينى و داريوش ھمايون زحمت خواندن قانون اساسى امريکا را بھ خود بدھند٬ در خواھند يافت کھ ھيچ نوع اختلاف و تناقضى
 بين مردم امريکا نيست ھرچند کھ امريکا يک کشور کٽير الملھٴ ھست. شايد آقايان باور نداشتھ باشند٬ ولي لويزيانا از فرانسھ بودن اند و ھنوز درايالت  لويزيانا
قوانين ايالتى شبيھ فرانسھ است.ساکنين ايالت ميينسوتا و فيلادلفيا از آلمان بودہ اند٬ ماساچوست٬ نيو ھمشاير٬ ورمانت انگليسى٬ آلاسکا٬ ايالت واشينگتن از روسيھ٬ غرب و
 جنوب غرب اسپانيايى بودہ اند٬ ولى ھمانطور کھ ميبينيد ھيچ نوع اختلافي بين ايالتھا وجود ندارد٬ بر عکس اعتقاد ما٬ ھنوز کٽيرالملھ بودن را تشويق ميکنند.
اگر آقاى اميني در ھمان ايالتى کھ زندگي ميکنند سرى بھ شھرھاى سرخ پوستان بزنند در خواھند يافت کھ پليس شھرھاى سرخ پستى با پليس شھر ايالتى فرق ميکنند در واقع متعلق بھ  يک دولت محلى ديگرى ھستند ولى اختلافي با دولت فدرال و ايالتى ندارند. زمانى کھ ما در ايران اجازہ  ابراز عقيدہ٬ زبان٬ نوشتن٬ و خواندن بھ زبان ترکى٬ بلوچى٬ کردى٬ ترکمنى٬ لرى ... را نداريم٬ ھمين فدراليسم امريکا بھ ما ايرنيان اجازہ خواندن٬ نوشتن٬ بھ زبان فارسى را ميدھد٬ راديو٬ تلويزيون بطور رايگان
(راديو٬ تلويزيون رايگان لوس انجلس کاونتى٬ سانفرانسيسکو کاونتى براى پخش محلى...) در اختيار ما ايرانيان قرار ميدھد کھ زبان خود را فراموش نکنيم٬ حتمأ آقايان ميگويند ايران
 با امريکا٬ سويس٬ ھند... فرق ميکند٬ فدراليسم٬ و دمکراسى نبايد بھ ايران تحميل شود٬ سوٴال اينجاست کھ ايران چھ فرقى با اين کشورھا ميکند٬ مگر ايرانيان قدرت يادگيرى ندارند٬ مگر فکر ايرانيان توسعھ نيافتھ است٬ مگر ھمھ ما بھ مدرسھ براى ياد گيرى بھ مدرسھ نميرويم؟ پس چرا ايران فرق ميکند٬ مگر دمکراسي بھ ژاپن٬ آلمان٬ ايتاليا... بعد از جنگ جھانى
 دوم تحميل نشد کھ امروزہ با خود فراليسم امريکا رقابت ميکنند.

 

آنچھ کھ آقاى امينى در مقالھ خود ارايھ دادن اند در واقع تشريح کامل کنفدراسيون است نھ فدراسيون و فدراليسم٬ ومن فکر ميکنم کھ بھ دليل عدم درک ايشان از فدراليسم٬ يا ناخواستھ بھ فدراليسم ربط دادہ اند يا آگاھانھ خواستھ اند کھ فدراليسم را تحريف کنند٬ و اميد من اين است کھ آقاى امينى نا آگاھانھ فدراليسم را تحريف کردہ باشند.  اما چرا فدراليسم در سرشت ايرانى نھفتھ است؟ از تاريخ ايران بر مي آيد کھ ايرانيان زمان ھخامنشيان قبايلى بودہ اند کھ در کنار ھم مى زيستھ اند٬ قبيلھ نشينى بطور طبيعى خصلت کنفدراسيون را دارد کھ ھر قبيلھ يک رٴيس٬ قانون و رسومات خودشان را دارند و داشتھ اند٬ وا از نظر خانوادگى قوم و خويش بودہ اند٬  اما بر عليھ دشمن مشترک اتحاد عمل داشتھ اند٬ھخامنشيان٬ اشکانيان٬ ساسانيان بدون اينکھ از واژہ فدراليسم اگاھى داشتھ باشند آن را در عمل پيادہ کردہ  بودند. ھمھ قبايل ايرانى را متحد کردہ و قانون ساتراپ را وضع کردہ بودند بھ اين معنى کھ ھر قبيلھ و يا منطقھ خودمختار بودہ ولى در ازاى اين خودمختارى بھ دولت مرکزى ماليات ميپرداختھ است٬ در عوض کوروش ھخامنشى آنھا را بھ کشور فارس ملحق کردہ و از مرزھاى آنھا دفاع ميکردہ است و اين نوع سيستم حکومتى مجال تشکيل يک ارتش نيرومند را بھ ھخامنشيان٬ اشکانيان٬ ساسانيان دادہ
 کھ از آن براى حفاظت از مرزھاى امپراطورى استفادہ کنند٬ و مالياتى را کھ از ساتراپ دريافت ميکردہ اند صرف راہ سازى٬ پست٬ گسترش تجارت ... بکنند٬ و اين ماليات را صرف پروژہ ھاى ساتراپى نکنند٬ و ساتراپھا را موظف بھ توسعھ محلشان بکنند٬ اين نوع خط و مشى باعٽ ايجاد رقابات و خللاقيت بين ساتراپيھا و مردم ميشدہ است٬ دقيقأ کارى کھ امريکا امروزہ انجام ميدھد٬
 ھر ايالت امريکايى موظف بھ پرداخت ماليات(مردم ھر ايالت) بھ دولت فدرال(مرکزى) ھستند٬ درعين حال بودجھ خودشان را بايد خودشان تھيھ کنند٬ دولت فدرال فقط درصدى از پروژہ ھاى عمرانى آنھا را ميدھد ولى بھ شرطى کھ پروژہ ايالتھا در راستاى اھداف دولت فدرال بشد.
بھ ھمين دليل است کھ دولت امريکا ٽروتمند ترين دولت دنياست و پول مالياتيى را کھ از ايالتھا و مردم دريافت ميکند صرف تحقيق و توليد سلاحھاى مدرن ميکند٬ در نتيجھ يکى از قدرتمند ترين ارتش دنيا رادارد  و ھمينطور پيشرفتھ ترين سلاحھاى جھان را دراست.  اما آنھايى کھ فکر ميکنند با فدراليسم ميتوانند تقسيمات جغرافيايى کشور را عوض کنند٬ سخت در اشتباھند
 زيرا خود استانھا٬ شھرستانھا٬ بخشھا و دھستانھا بايد با سيستم حکومتى فدرالى ادراہ شوند٬ بنابر اين جاى اختلاف بين آن ھمھ اقوام کھ آقاى امينى در مقالھ اشان از آنھا نام بردہ٬ نمي ماند.
وقتى کھ ھر ايالت٬ شھرستان٬ بخش٬ دھستان بدست خود مردم ادارہ شود ديگر جاى چھ اختلافي باقى ميماند. تنھا چيزى کھ ايالتھا در اين قانون اساسى جديد٬ دمکراسى مشروطھ و
 فدراليسم از دست ميدھند تدوين سياست خارجى٬ ارتش٬ سياست و تجارت خارجى است کھ ھمھ ايالتھا بھ نظر من حاضر بھ گذشت از اين ۳
 حقوق براى حصول سرنوشت داخلى خودشان خواھند بود.
            ايالتھا نيز بايد حق خودمختارى اقوامى را کھ در استانھاى آنھا زندگى ميکنند بايد بھ رسميت بشناسند و ھر کدام از آنھا فرماندارى خودشان را خواھند داشت.
اين نوع حکومت ايالتھاى از دست رفتھ ايران را نيز تاشويق خواھد کرد کھ بھ آغوش وطن باز گردند زيرا ھيچ بھانھ ايى باقى نميماند کھ بھ آغوش وطن باز نگردند.

 

 

۱. براى خواندن مقالھ آقاى امينى   
 ينجا را کليک کنيد.
  
اين پيوند را نيز ميتوانيد کپى کردہ بھ آدرس براوزر بچسبانيد
 http://politic.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/13528/

 

۲  (Bill of Rights) .

 

 

 

پيام اميد
اوت ۲٠٠۷

payamomidvar@yahoo.com