طایفه برهان زهی و تصرف قلعه ناصری ایرانشهر در زمان بهرام خان بارکزایی

طوایفی که در حال حاضر در بلوچستان زندگی می کنند به نظر می رسد، بعد از طایفه ملک ها یا ملکان به بلوچستان آمده و سکنی گزیده اند. ملک ها خود نیز بعد از طایفه بزرگ رند این سرزمین را به تملک در آورده اند، رند ها نیز طوری که سینه به سینه نقل شده است. قبل از اسلام در این سرزمین زیسته اند. در متون تاریخی که از بلوچستان یاد شده است، از رندان وسیه سوار ویزدگرد سوم صحبت به میان آمده است. و اکثر این طوایف بزرگ هم در بلوچستان شرقی و یا پاکستان و افغانستان هم وجود داشته، وهم اکنون زندگی می کنند. طایفه برهان زهی یکی از این طوایف بزرگ بلوچ بوده، و شاید بتوان گفت این که یکی از بزرگترین طوایف بلوچ که تقریباً در هر سرزمین که زندگی می کنند نام خانوادگی و طایفه ای خود را با خود دارند. مگر مواردی اندک. هم اکنون طایفه برهان زهی در افغانستان، بلوچستان شرقی بصورت قابل توجّهی در (کوه عامری دالبندان، کویته، کوندی، کراچی .. ...) وبلوچستان ایران (زاهدان زابل، خاش، سراوان، و کلگان (فاضلی ها) و پسکوه از (نبیره نَمُرد) ایرندگان، کوه بیرگ و گونیچ و کار و اندر (به اسم بامری بنگه ای) و دامن، ایرانشهر و زهکلوت، بمپور مشهور به (میر شاهی) یا (میرشازهی) لاشار  ودشتیاری زندگی می کنند. زندگی اغلب این طایفه در بلوچستان افغانستان کشاورزی و دامداری است. و تعداد اندکی سواد درحّد خواندن و نوشتن، در پاکستان نیز دامداری و کشاورزی، وتعداد بیشتری به نسبت ساکنین پاکستان سواد وتحصیلات عالیه خیلی کم دارند. واکثریت جمعّیت آنها بنابه طبیعت زندگی شان که در کوهها و دشت ها و روستا ها هستند. بیسوادند. و در بلوچستان ایران تعداد زیادی زندگی می کنند و تقریباً سواد دارند، و کمتر بیسواد. معدودی تحصیلات عالیه دارند.  در مورد تاریخچه طایفه برهانزهی سند مکتوب و معتبری وجود ندارد، که ثابت کند این طایفه از کجا وکی به این خطّه کوچ کرده است.  آنچه که شنیده شده است روایت می شود. آنچه که از بزرگان قدیم سینه به سینه نقل شده است، حاکی است که طایفه برهانزهی قبل از اینکه به ایرانشهر بیاید، درخاش می زیسته است، کما اینکه تعدادی از طایفه برهانزهی از نوادگان امیر خان و تعدادی از نوادگان نمرد برادر امیر خان در خاش (میرزا آباد) لاشار، سرمیچ  زندگی می کنند. طوری که می گویند طایفه برهانزهی درخاش دارای هفت رشته قنات بوده است. که به مرور زمان آنها را از دست داده اند. امیر خان گویا چهار برادر به نام های مندوست خان که هم مادر امیر خان است و مادرشان از طایفه کرد می باشد داشته است. وآشور و نمرد که هم مادر بوده اند. بر اثر اختلاف طایفه ای بین طایفه کرد و برهانزهی بوجود می آید. دراین اختلاف طایفه کرد امیر خان را که برای بازدید رشته قنات میرزآبادی رفته است، و از نظرنسبت خویشاوندی پسر خاله کرد ها می باشد، و علاوه بر این خواهر سردار طایفه کرد  را هم که از نظر قرابت خویشاوندی بین شان دختر دائی اش بوده است، به ازدواج در می آورد، که در برگشتن از بالای قنات توسط مردان طایفه کرد کشته می شود. بعد از وقوع این حادثه سه برادر دیگرش به نام های مندوست و نَمُرد و آشور از شهرشان کوچ می کنند وبا گروهی از مردان طایفه به خونخواهی امیر قیام می کنند، عهد و پیمان می بندند، که هفت نفر بخاطر خون امیر از طایفه کرد بکشند. بنابراین باچاره اندیشی شان هفت نفر را هنگامی که خان کرد بین سپاهیان شوره مهمات تقسیم می کند، آنها گلوله ای داخل شوره ها قرار بدهند، تا شوره ها آتش بگیرد. و شماری کشته شوند. برای به اجرا در آوردن این نقشه لازم بوده است که موقعیت زمانی و مکانی را به دقّت مطالعه کنند، تا این هدف را عملی نمایند، پس قرار می گذارند. از دیوار قلعه خاش باید بالا بروند. تا بالای دیوار برسند و نقشه را عملی کنند. بدین ترتیب با مطالعه و دقّت نظر قبلی پشت قلعه می آیند، و با مهارت و چابکی ویژه ای بر روی شانه های همدیگر بلند می شوند و گلوله را می اندازند. در نتیجه تعدادی از طایفه کرد کشته می شوند. البتّه برای بالارفتن از دیوار از مندوست می خواهند که اوّلین نفر باشد، تابقیه از روی شانه های او بالا بروند. چون هم مادر امیر مندوست بوده است و پایش هم لنگ بوده و توان حمل هفت نفر را که از روی شانه هایش بروند نداشته است.  بقیه برادران و فامیل زیر بار نمی روند. او مجبور می شود که وزن 6 نفر دیگر را تحمل کند. بهرحال نقشه عملی می شود. بعد از وقوع این حادثه مندوست، آشور و نمرد و  دیگر اقوام متواری می شوند. بنابراین برای مدتی این خصومت ادامه پیدا می کند و پس از گذشت چندین جنگ و گریز عاقبت بقیه سران طوایف خاش آنان را دعوت به مصالحه می کنند. دو طایفه که قرابت نسبی با یکدیگر داشته اند صلح را می پذیرند. در این آشتی یکی از شروط برهانزهی ها بعقد در آوردن بیوه امیر خان از طایفه کرد بوده است. که مورد موافقت قرار می گیرد. سپس بیوه امیر را بعقد برادر همشیره اش مندوست در می آورند. نوه های مندوست به دامن ، ایرانشهر، و توابع کوچ می کنند و ماندگار می شوند.آشور و جمعی به کوه بیرگ و گونیچ می آیند و سکنی می گزینند، که هم اکنون بنام طایفه بامری بنگه ای مشهور هستند و تعداد قابل توجهی حول و حوش کوه بیرگ و ایرندگان و گونیچ و دامن و ایرانشهر زندگی می کنند. گویا نمرد به ایرانشهر آمده است که نمردیان فعلی که هم اکنون آباد می باشد و متعلق به آنها بوده است.  آنان مجدداً به خاش و ایرندگان و شاید پسکوه و زهکلوت بر گشته اند. چون نوه های شان بیشتر در نواحی فوق زندگی می کنند. گویا با طوایف خاشی جمالزهی و ایرندگانی و پسکوهی و سابکی ....... ازدواج کرده و در همان جای شهر های مادری شان زندگی می کنند. خاندان مندوست خان همگی در دامن و ایرانشهر و بمپور و سرباز و دشتیاری و پاکستان و ...... بسر می برند. بیشترین آثار ردّپای طایفه برهانزهی نسل مندوست خان را در ایرانشهر از زمان نیاز خان می توان دید. نیاز خان سردار طایفه برهانزهی در ایرانشهر سکونت داشته و چندین چاه در محدوده نمردیان به اسم ایشان است که مربوط به طایفه برهانزهی است. چون در زمان گذشته طایفه را به اسم بزرگ و ریش سفید قوم که منتخب سایر افراد طایفه بوده است نامگذاری می کرده اند. بعد از نیاز خان سردار طایفه جنگی خان است که بدست طایفه کلکلی کشته می شود که برهانزهی ها سه نفر کلکلی را به خونخواهی می کشند و بعداً صلح برقرار می شود. در زمان فرمانفرما سردار طایفه غلام حسین خان بوده است. دراین ایام گویا اواخر حکومت محلی سردار سیّد خان شیرخانزهی که مقرّ حکمرانی اش قلعه بمپور است. طایفه برهانزهی دراین دوران باستمداد طایفه بارکزایی قلعه ناصری ایرانشهر را متصرف می شوند. سردار سیّد خان که اندکی قبل توسط قوای قاجار به نیکشهر عزیمت کرده بود در نیکشهر حکومت مقتدری تشکیل داده است. بنابراین سپاهیان قاجار شکست خورده و بارکزایی ها متضمن چند بند قرارداده بوده است. که عبارتند از: 1- هر فردی که از طایفه برهانزهی بعنوان سپاهی به استخدام در می آید دو برابر بقیه سپاهیان حقوق دریافت نماید. 2- هر تعداد نفری که از طایفه برهانزهی در هر زمانی که وارد قلعه بشوند، نگهبانان قلعه نباید مخالفت نموده و مانع شوند. 3- درصورتی که اختلاف خونی بین بارکزایی ها بروز بکند. آنان با طایفه برهانزهی با تسامح و تساهل رفتار نمایند. بعد از مدتی دولت مرکزی ایران تجدید قوا نموده مجدداً به ایرانشهر لشکرکشی می کند وقلعه را از تصرف بارکزایی ها خارج می نمایند. بارکزایی ها به سرباز کوچ می نمایند و آنجا سکنی می گزینند. سپاه قاجار استحکامات خود را از لحاظ تجهیزات و نفرات تقویت می نمایند. در زمان فرمانفر ما که نماینده حکومت مرکزی در کرمان و بلوچستان است. نماینده فرمانفر در قلعه ایرانشهر می خواهد زنی از طوایف بلوچ را به ازدواج خویش در آورد.پس با اطرافیان خود مشورت می کند او را راهنمایی می نمایند، که یکی از سرداران بلوچ دختری شایسته وزیبا دارد و این سردار از لحاظ قرابت نسبی از نزدیکان غلام حسین خان است. آنان خواستگاری می کنند. چون مردم بلوچ بنابر تعصب قومی شان زن دادن به بیگانه به ویژه قاجار را عیب و ننگ می دانسته اند. به قاصدان جواب رد می دهند. بنابراین نماینده فرمانفر ناراحت شده آن سردار را به زندان می افکند. اتفاقاً در این ایام غلام حسین خان برای دیدار اقوام مادری اش به دلگان رفته است. (مادر غلام حسین خان دختر شهدوست خان بامری است) وقتی که ایشان برمی گردد. از ماجرای زندانی کردن آن سردار او را با خبر می سازند. پس از وقوع این ماجرا غلام حسین خان دستور بسیج عمومی می دهد، و اعلام می کند، که دیگر زندگی برای ما غیر قابل تحمل است، چون کار به جایی رسیده است که قاجار با زور و قدرت نظامی اش می خواهد زن بلوچ بگیرد. از این زندگی مرگ بهتر است و تعدادی از مردان زبده خود را جمع کرده و قلعه را محاصره می کنند، و با اتخاذ تاکتیکی جنگی که کاربرد آن نتیجه مطلوب را هم که هما ناپیروزی بر قوای قاجار و تصرف قلعه بوده است: به دنبال داشته می گویند: نیرو ها را به دو گروه تقسیم کرده اند. یک گروه به سرکردگی سردار غلام حسین خان فرزند جنگی خان که بین بغدانی و سوراب ریگی است که معروف به ریگ لپیکان می باشد آنجا را بعنوان سنگر انتخاب نموده و مستقر می شوند. دسته دوم به سرکردگی برادر کوچکتر غلام حسین خان بنام مندوست خان که خود طراح این تاکتیک بوده است. روانه چاه جمال می شوند. زیرا در این موقع قلعه ایرانشهر بوسیله یک توپ خمپاره و دو خدمه اصلی و چند نفرمحافظ حفاظت می شده است. بدین ترتیب طبق گزارش هایی که آنان کسب کرده بودند. یکی از خدمه های اصلی توپ به مرخصی ولایت خویش به کرمان رفته است. و فقط یک خدمه مسئول توپ که کاربرد آن را بلد بوده است. حاضر بوده و بقیه هم که کاربرد آنرا نمی دانسته اند.از این موقعیت مناسب بهترین استفاده را نموده است. بنابراین گروهی بسمت شمال ایرانشهر حرکت می کنند. وبه قصد و اراده از پای در آوردن خدمه توپ انداز می روند. چون قرار بر این بوده است که افراد مستقر در  جنوب ایرانشهر (در یک لپیکان) بسرکردگی غلام حسین خان به تیراندازی بصورت تک هزار چند مدتی بپردازند، تا نیرو های مستقر حواس شان متوجه گروه جنوب باشد، تا آن هنگامی که گروه دوم که به قصد تصرف توپ و تسلیم ویا کشتن افراد مستقر در آنجا به هدف خود نرسیده اند، اقدام به پیشروی به سمت قلعه نکنند. جنگی سخت درمی گیرد، نیروهای مستقر در قلعه بیشتر تلاش خود را صرف افراد جنوب می نمایند. سرانجام در یک حمله غافلگیرانه نیروهای افرادی که بسرکردگی مندوست خان از سمت شمال هجوم آورده بودند، موفّق می شوند. خدمه اصلی توپ را که مشغول انداختن توپ به سمت افراد در جنوب بوده است، از پای در می آورند، و بدین ترتیب عملاً توپ را از کار می اندازند، و افراد موجود در آنجا را شکست می دهند، و به سمت قلعه حمله ور می شوند. بنابراین براساس قراردادی که بین گروه اوّل بوده است. مبنی براینکه به محض از صدا افتادن توپ که به منزله تصرف  قلعه است، حمله موفقیت آمیز گروه اوّل از جنوب همزمان گروه شمال به سمت قلعه حرکت می کنند، که هر دو گروه به سمت قلعه در یک زمان حمله می آورند، و در یک جنگ نابرابر که بین تعداد اندکی از برهانزهی ها و مامورین نظامی مستقر در قلعه انجام می گیرد، با یک تاکتیک دقیق و حساب شده وبا رشادت های بی شائبه خویش با کشتن تعداد زیادی از افراد نظامی داخل قلعه، بقیه افراد نظامی فرصت را غنیمت شمرده به سمت کرمان فرار می کنند. وقتی که قلعه را بطور کامل تصرف می کنند، و اطمینان حاصل می نمایند، که نیروهای نظامی به سمت کرمان رفته اند. یکی از افراد با تدبیر را به نام کهور آفرین که تا همین اواخر زنده بوده است به سرباز می فرستند، ایشان خان بارکزایی را از فتح قلعه با خبر می سازد و وادار به بازگشت به ایرانشهر می نمایند وقتی که کهور آفرین به سرباز می رود و موضوع فتح قلعه و تصرف آن را به خان بارکزایی گزارش می دهد، بهرام خان باور نمی کند، و در جواب کهور آفرین می گوید: قاجاریان سپاهیان زیادی دارند. و همچنین تجهیزات نظامی قابل توجهی. چگونه امکان دارد که چند نفر برهانزهی قلعه به این مهمی و استحکامی را فتح کرده باشند، به هر حال باور کردن این گزارش برایش مشکل می شود،  چاره اندیشی و تدبیر کهور آفرین باعث می شود، که ایشان این خبر و  گزارش مذکور را بپذیرد، واین ذهنیت را که شاید در این ترفندی باشد از فکر واندیشه اش محو می شود که هیچ نوع تبانی بین قاجاریه و طایفه برهانزهی صورت نگرفته است، بنابراین بهرام خان بارکزایی با افرادش با احتیاط به سمت ایرانشهر حرکت می کنند. نیروهای نظامی بهرام خان به اتفاق کهور آفرین در بازگشت به سمت ایرانشهر در بیست کیلومتری آن جایی که هم اکنون به پل چمنی معروف است در حاشیه کوهستانها قرار دارد و منتهی الیه دشت سرکهوران می باشد اردو می زنند، تا کاملاً از قضیه تصرف قلعه اطمینان حاصل نموده و سپس به قلعه بازگردند. آنگاه به پیام رسان طایفه برهانزهی ها کهور آفرین پیشنهاد می کنند، چنانچه تصرف و فتح قلعه صحیح است، سردار طایفه برهانزهی ها نیز غلام حسین خان شخصاً گفته شود،  ایشان بیاید تا با هم مذاکره نماییم، خان می خواسته است انگیزه این کار سردار غلام حسین خان و طایفه اش را بداند، و ضمن قراردادی دراز مدت در مقابل این خدمت طایفه برهانزهی ها با آنها منعقد نماید. پیام رسان آفرین به ایرانشهر می رود، و غلام حسین خان را از ماجرا با خبر می سازد، و موضوع را گزارش می دهد، که خان برکزایی از تصرف قلعه دچار تردید شده است. و شما را خواسته است، برای مذاکره پیش ایشان بروید، و در ضمن او را اطمینان کامل بدهید، و انگیزه خویش را بیان نمایید، تا ایشان از آمدن به ایرانشهر امتناع ننمایند. بنابراین غلام حسین خان با شماری از مردان طایفه اش با سرنا ودهل نظامی شادی کنان به شاه آپ مقرّ خان بارکزایی می روند و واقعه را باز گویی می نمایند. آنگاه در بازگشت به سمت ایرانشهر اردوی نظامی خان بارکزایی و طایفه برهانزهی شادی کنان با طبل و کرنای بسوی ایرانشهر بازمی گردند. بدین ترتیب غلام حسین خان قلعه را در اختیار ایشان قرار می دهد، و صادقانه کمر خدمت می بندند و از این به بعد در همه کار های خان بارکزایی با طایفه برهانزهی مشورت می نماید. بعد از آمدن خان بارکزایی طایفه برهانزهی دارای امتیازات ویژه ای می شوند. بهرام خان بارکزایی طایفه اش و سایر اقوام بومی طبق اقوال سرشناسان بلوچ مقتدرترین حکومت را در طی کوتاه ترین مدتی تشکیل می دهند، و تسلّط و قدرت خود را تا مناطق گومازی و پنجگور بسط می دهند. امّا خان بارکزایی در اوج قدرت تحت تاثیر سایر افراد طوایف دیگر که از امتیازات برهانزهی ها در حسادت بودند، شروع به بدخواهی آنان می کنند، و آن قدر در گوش خوانین و به ویژه بهرام خان می خوانند، که ایشان وادار می شود بتدریج از امتیازات طایفه برهانزهی بکاهد. سرانجام بدین منظور اوّلین اقدام: برای کم کردن و گرفتن امتیازات داده شده به آن طایفه برداشته می شود. بدین ترتیب خان بارکزایی فرمان صادر می کند که اگر برهانزهی ها به ملاقات آمدند، قبل از ورود به قلعه نگهبانان اجازه داخل شدن به آنان را بجز غلام حسین خان سردار شان می باشد، بدون اسلحه و تفنگهایش ندهند و به نگهبانان اسلحه هایشان را تحویل بدهند. بعد از پایان ملاقات در برگشتن اسلحه هایش را تحویل بگیرند. بنابراین وقتی که غلام حسین خان با افراد خودش قصد ملاقات بهرام خان را می کند نگهبانان می گویند: که بجز خود شما بقیه نفرات تفنگهایشان را به دربانان قلعه بسپارند، و در برگشت تحویل بگیرند، این برخورد دور از انتظار غیر مترقبه آن اندازه اثر می گذارد، که همگی جا می خورند، و بعد از سکوتی کوتاه غلام حسین خان از نگهبانان قلعه می پرسد، که این فرمان خان است یا شما خودتان خود سرانه انجام می دهید، چون ایشان می خواهد از اصل ماجرا با خبر شود در جواب می شنود که به ما دستور داده اند، که از طرف شخص خان این امر ابلاغ شده است، و ما چاره ای بجز اجرا نداریم، غلام حسین خان همراهانش که چنین انتظاری را  نداشتند، شوکه شده و بعد از اندکی تامل باور نمی کنند، که چنین فرمانی از طرف شخص حاکم صادر شده باشد، پس به افراد خود می گوید: شما همین بیرون قلعه بمانید. تا من داخل قلعه بروم و این سخن را از دهان خود ایشان بشنوم. آنگاه به افراد خویش می گوید: چنانچه بین من و حاکم مشاجره ای در گرفت که منجر به کشیدن درگیری شد، در آن صورت به قصد تصرف قلعه که تا حدودی امکان فتح آن غیر ممکن به نظر می رسیده است به نگهبانان قلعه حمله کنید، و خود تان را به کشتن بدهید. ولی اگر پیش آمدی بروز نکرد من به زودی بر می گردم. داخل قلعه می شود. فاصله درب ورودی تا بارگاه فاصله ای قابل توجه بوده است. ایشان با عصبانیت مسیر را طی می کند اطرافیان خان ورود وی را گزارش می کنند، می گویند: که سردار غلام حسین خان امروز به تنهائی دارد می آید. و برداشتن قدم هایش غیر عادی است. حرکات وی حکایت از موضوعی دارد به هر حال طبق روال قبلی حاکم به پیشواز ایشان حرکت می کند. و متوجّه عصبانیت ایشان می شود. و از وی می پرسد وضعیت تو امروز عادی نیست. و چون روال گذشته نمی باشد. علّت را بازگو کن که چه اتفاقی رخ داده است ایشان می گوید: چنین برخوردی از طرف نگهبانان با ما شده است می خواهم به پرسم دستور شخص شماست یا اینکه نگهبانان قلعه خود سرانه انجام داده اند. خان بارکزایی با احترام و ملایمت می گوید: طوایف دیگر از رفتار خاصی که من به شما و طایفه تان دارم گله مند هستند. لذا بخاطر تسلی خاطر آنان فرمان داده ام، اسلحه همراهان شما در نگهبانی بماند و شما با اسلحه تان مجاز هستید. تشریف بیاورید و داخل قلعه بشوید که غلام حسین خان از این توضیح بیشتر ناراحت می شود و می گوید: فکر می کردم من و طایفه ام حق بیشتری درپیشگاه شما از دیگران داریم، حالا که نامحرم شده ایم، دیگر داخل قلعه نخواهیم شد. به هر حال چون چنین انتظاری نداشته است قهر می کند. پس با حالت قهرآمیز از قلعه خارج می شودو در مسیر راه دستور می دهد، کلیه برهانزهی هایی که در قلعه به عنوان سپاهی خدمت می کنند، اسلحه های شان را بر زمین گذاشته، از قلعه خارج شوند. همگی اسلحه های شان را بر زمین می گذارند، بجز یک نفر که می گوید: من می آیم و خارج می شوم، بعد از اینکه حقوق ماهیانه را گرفتم او هم این کار را بعداً انجام می دهد. بعد از این برخورد دور از انتظار غلام حسین خان با تعدادی از خواصّ خود از ایرانشهر، شهردراز ، به سمت لاشار و اسپکه کوچ می کنند. وقتی که به اسپکه می رسند. خوانین لاشار که رقیب خوانین بارکزایی ها بوده اند، به استقبال غلام حسین خان و همراهان او می روند، و پیشنهاد کمک می کنند. ایشان با احترام پیشنهاد کمک را رد می کند، و می گوید: فقط آمده ام. در محدوده شما زندگی کنم و هدفی دیگر ندارم. و البته تعدادی از افراد طایفه برهانزهی در لاشار (سرمیچ) زندگی می کنند. که ایشان می گویند: برادران من در لاشار مرا کمک خواهند کرد ونیازی به زحمت شما نیست واز آنها تشکر کرده و محترمانه پیشنهاد کمک آنان را رد می کند. بعد از رفتن غلام حسین خان دهنه جنوبی و غربی ایرانشهر بدون دهنه دار می ماند. و بامری ها که از بدو ورود بارکزایی ها چون روابط نزدیکی با حکومت مرکزی قاجار از طریق نماینده کرمان ارتباط تنگاتنگی داشته اند. بنای دشمنی می گذارند و همیشه بین آنها درگیری ونزاع بوده است. بطوری که چندین لشکرکشی به دلگان از طرف بارکزایی ها ناکام گشته وبا شکست مواجه می شود. در این ایام حملات بامری ها به سرکردگی جلال خان بامری به ایرانشهر و توابع افزایش می یابد، که لشکریان آنان تا حوالی سرکهوران و کوهپایه آن حدود می رسد، وعرصه را بر توابع ایرانشهر تنگ می کنند. پس از وقوع این حوادث خان بارکزایی به نفوذ و شخصیت و وزنه سرداری غلام حسین خان و طایفه اش پی می برد وچاره را در برگرداندن ایشان می بیند. بنابراین چندین پیک و قاصد روانه لاشار می کند، تا شاید بتوانند او را قانع کنند که بازگردد،  ایشان نمی پذیرد. سرانجام خان بارکزایی مادرش را با یک جلد کلام الله مجید و تعدادی همراه و کنیز به لاشار پیش او می فرستد، ایشان وقتی به خانه غلام حسین خان برهانزهی می رسند مورد استقبال قرار می گیرد وبه آنان تعارف می کنند که داخل منزل بشوند.  مادر خان بارکزایی می گوید: در صورتی که تقاضای شان برآورده شود خواهند نشست غلام حسین خان می گوید: در صورت امکان تقاضای شما را می پذیرم، وی اصرار می کند که قول قطعی بدهد. این در حالی است که مادر حاکم  قرآن را برسرگذاشته مشغول مذاکره با غلام حسین خان بنابه آداب و سنن بلوچی و احترام گذاشتن به این بانو به او قول مساعد همکاری می دهد که قرآن را از بالای سرش پایین بیاورد. و داخل خانه شود کلّیه خواسته های آنان را می پذیرم . وقتی که بانو از پذیرفتن خواسته هایش اطمینان حاصل می نماید. به اتفاق همراهان وارد منزل می شود. بعد از وارد شدن آن بانو با امکانات آن زمان پذیرایی شایسته ای در حدّ و اندازه توان اقتصادی بعمل می آید.وغلمحسین خان از ایشان می خواهد، که مجدداً به ایرانشهر برگردد. بنابراین بر اساس قولی که قبلا از وی گرفته شده بود ایشان پایبند به قول خویش می گوید: که به خاطر شما و قولی که داده ام، برمیگردم.  نه به جایگاه قبلی که شهردراز و ایرانشهر بوده است. بلکه به گوهرپشت که مالکیت آن متعلق به خودم می باشد. بدین ترتیب ایشان بر می گردد واسکان می گزیند، که این توافق مورد قبول بانو قرار می گیرد. بانو بعد از استراحت در طول یک شبانه روز با همراهانش بر میگردد، و غلامحسین خان هم با تعداد نفراتش همراه ایشان به سمت گوهر پشت حرکت می نمایند. وقتی که ایشان به گوهر پشت می رسند از طرف حاکم بارکزائی استقبال گرمی به عمل می آید. بعد از استقرار غلامحسین خان به گوهر پشت پس از شهردراز این بار سیدآباد بمپور وبنابر بعضی اقوال قاسم آباد و پیشک آباد را به غلامحسین خان و طایفه اش واگذار می نمایند. این وضعیت حملات بامری هابه بارکزائی ها که چندین سال ادامه داشت به پاس احترام غلامحسین خان و طایفه برهانزهی بنابر قرابت نسبی که بین شان برقرار بود به بمپور و اطراف ایرانشهر قطع می شود. بدین ترتیب تا هنگام مرگ غلامحسین خان و بعد از آن که دیری نمی پاید نیروهای رضا شاه در سال 1306 به ایرانشهر حمله نموده و قلعه را از تصرف بارکزایی ها خارج می کنند.

ايوب برهانزهى