تاريخچه جنبشهای ملی در بلوچستان

 

 

 

بهمن ۱۳۶۶

 

فهرست

 عنوان                                                                 صفحه

 

پيشگفتار                                                                  3

حدود بلوچستان                                                           6

پيشه و اعتققادات مردم بلوچ در دوران باستان                      9

 

فصل اول

بلوچستان تا پايان قرن سيزدهم ميلادی                               13

حکومت رندها                                                           20

حکومت هوت­ها                                                                   26

حکومت بليده­ای­ها                                                       27

حکومت ملک­ها                                                                   28

حکومت احمدزئی­ها                                                     30

حکومت ناروئی­ها                                                       38

 

فصل دوم

الف­- بلوچستان غربی                                                  

شکست قاجاريان توسط بهرام­خان                                     45

مبلرزه برعليه اشغالگران انگليسی در شمال بلوچستان            49

ورود فوای رضاشاه به بلوچستان و مقاومت مردم به

رهبری دوست­محمدخان                                                          58

استقرار حاکميت پهلوی و بازتاب آن در بلوچستان                 64

مبارزات دادشاه                                                          68

جبهه­تحرير بلوچستان                                                   72

تاسيس سازمان جنبش خلق بلوچ – ايران                           73

ب­­- بلوچستان شرقی

آغاز بيداری سياسی در بلوچستان                                     80

حکومت ميراحمديارخان                                                         82

تشکيل پاکستان                                                           88

مبارزات مردم بلوچ پس از تشکيل پاکستان                         92

اولين حکومت خودمختار بلوچستان                                  95

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيشگفتار

 

خوانندگان محترم!

طی حکومتهای جابر و مستبد پهلوی، هيچکس اجازه نيافت تا کتاب و نوشته­ای بصورت واقعی راجع به مسائل اجتماعی- اقتصادی و سياسی به رشته تحرير درآورد. تحقيقی بنيادين در باره تاريخ بلوچستان و جنبشهای ملی صورت نپذيرفت بلکه رفته­ رفته با اعمال نقشه­هائی ضدملی خواهان جدائی کامل خلق بلوچ از گذشته پر افتخارش بودند که مبارزات مردم سراسر ايران، اين امکان را از آنان سلب و سلطه پهلوی پس از گذشت 50 سال حکومت ننگين و ضدمردمی­اش از صحنه گيتی محو گشت.

ماهيت قدرت جانين گرچه برای خلق بلوچ آشکار و همانند رژيم شاه مينمود، اما در آن مدت که جو سياسی آزادی بر جامعه حاکم گرديد، خلاء ضرورت مبارزه ملی و فعاليت سياسی پر شد و نيروهای مترقی و انقلابی بلوچ به انحاء متفاوت دست اندرکار تبليغ و افشاگری، چاپ و تکثير اعلاميه، بيانيه و . . . در مورد خودمختاری و حق­تعيين سرنوشت خلق­های ايران و خصوصاً بلوچستان شدند.

 

از آنجائيکه تا بحال " تاريخچه جنبشهای ملی در بلوچستان" جمعبندی نشده بود و سازمان آنرا بعنوان يک ضعف برهنگی تلقی ميکرد، جمعی از دوستان را مسئول تحقيق و بررسی نمود تا با استفده از منابع معتبر تاريخی موجود کم در باره بلوچستان بچاپ رسيده­اند و امکانات ديگر، اين امر را بسرانجام برسانند. هم اينک که "جنبش خلق بلوچ" اقدام به نشر اولين شماره "بلوچستان" مينمايد، در نظر داريم تا به شکل سری اين تاريخچه را در چندين شماره مسلسل­وار درج نمائيم.

موردی که بايد در اين رابطه تذکر دهيم، اينست که در طول اين نوشته مشاهده خواهيم کرد که بلوچستان در ادوار گذشته حالت سرزمين مستقل را داشته و به هيچ قدرت خارجی ديگری وابسته نبوده است. همه بر اين مسئله واقف هستيم که قبلاً امپراتورهای نيرومندی موجود بودند و هرازگاهی برمناطق ديگر يورش ميبردند و آنجا را تصرف گشته و بعد از مدتی که غنائمی بدست می­آوردند، آن منطقه را رها می­کردند و به جايگاه اصلی خويش باز ميگشتند. بلوچستان نيز بارها اينگونه مورد هجوم واقع شده و چه بسا که بتصرف آن قدرتهای بزرگ درآمده است و اين بدان معنا نيست مه به آنان تعلق داشته باشد. بطور مثال نادرشاه افشار حکومت هند را با زور سرنيزه شکست داد و آن سرزمين را به اشغال خويش درآورد، ولی بهيچ رو نمی­توان ادعا داشت که هندوستان جزو ايران محسوب ميگردد و . . .

هنگاميکه پای اشغالگران انگليس به منطقه ما وارد شد و سياستهای رسوائی را در جهت به انفياد درآوردن و به بند کشيدن هر چه بيشتر مردم اين سامان در پيش گرفتند، بلوچستان را همانند نواحی ديگری پاره پاره کردند و در اختيار مزدوران خود قرار دادند. اين تقسيمات خواست توده­های مردم نبود، و بر اساس يک ضرورت ترفی­خواهانه شکل نگرفته بلکه به منظور تامين منافع امپرياليسم صورت پذيرفته اند.

خوانندگان از کنار چنين مسائلی ميگذرند و اعتقاد داريم که از واقعيات موجود را در طول تاريخ بلوچستان گردآوری و بيان داشته­ايم و اما ديدگاه سازمان در اين ارتباط همانست که در برنامه خودمختاری بلوچستان و ساير نوشته­های ما آمده و اينکه بلوچستان در گذشته دارای حکومتهای محلی و مستقلی بوده، هرگز بدين منظور نيست که اکنون از ايران جدا شود. تاريخ در گذشته آنطور فضاوت مينمايد و خلق بلوچ خود بايد در اين زمينه تصميم بگيرد که منافع­اش چگ.نه بهتر تامين خواهد شد. و ما اتحاد خلقهای ايران را در مبارزه بخاطر رهائی از قيود امپرياليسم و استثمار پيشنهاد می­کنيم.

* * *

حـدود بلـوچـستان

 

سرزمین بلوچستان در جنوب غربی آسیا واقع است. جدود بلوچستان یعنی آنجائیکه خلق بلوچ بطوریکپارچه و بهم پیوسته با ویژگیهای تاریخی و فرهنگی خود زندگی میکند، تا کنون مرزبندی مشخصی نداشته است. ولی چون اکثریت خلق بلوچ از نظر جغرافیائی در یک منطقه معین زیست مینمایند و آن منطقه بوسیله بعضی برجستگیهای طبیعی از قبیل کویرها، کوهها و دریاها پطوسته از مناطق همجوار متمایز میباشد، با توچه به ویژگیهای جغرابیائی و تاریخی موجود به آسانی میتوان حدود بلوچستان را مشخص نمود.

 

از نظر تاریخی سرزمین بلوچستان حدودی تقزیباً مشخص دارد که تاریخ نویسان مختلف با بیش و کم تفاوت آنرا ذکر کرده­اند.

" لُـرد کرزن" حدود بلوچستان را چنین بیان کرده است "بلوچستان سرزمینی است که در میان رودخانه هیلمند(هیرمند)، دریای عرب، کرمان و سند قرار دارد."  در انسائیکلوپیدیای اسلام حدود سرزمین بلوچستان چنین آمده است "بلوچستان از جنوب شرقی فلات ایران یعنی جنوب بم، صحرای کرمان و کوه بشکرد شروع شده و تا غرب سند و پنجاب امتداد مییابد."

میرخدابخش مری بجارانی در کتاب بلوچستان در آئینه تاریخ در مورد حدود این منطقه چنین میگوید "اگر از بندرعباس واقع در دریای عرب(عمان) خطی بطرف شمال تا کرمان رسم شود و از آنجا بطرف شمال تا ناحیه نِه(نهبندان) و شرق شهر فراه واقع در سیستان افغانستان و از آنجا بطرف شرق تا گریشگ امتداد یابد و به دهات خاران در بلوچستان پاکستان و نواحی شمالی بلوچستان مظفرگڑہ (Muzafargara)– ڈیرہ غازی خان (Dira Ghazikhan) ، جیک آباد(Jikab Abaad جنوب لاڑکانہ(Larkana) و از آنجا تا ناحیه شمالی سکر(Sakkar) و  دادو(Dadow) و تا غرب شهر کراچی واقع در کنار دریای عرب به لسبیله(Lasbila) ختم شود، منطقه محصور در این خط ترسیمی که مساحت آن ٢۵۰۰۰۰ میل مربع میباشد سرزمین بلوچستان را تشکیل میدهد. سرزمین بلوچستان دارای نوار ساحلی بطول ٩٦۰ میل است.

 

سرزمین بلوچستان از زمانهای بسیار دور مسکونی بوده است. آثار و مدارک باستانشناسی کشف شده در دره نال(Nale) در بلوچستان شرقی و ڈمن(Daman)در بلوچستان­غربی نشان میدهد که تمدن هائی

هم عصر با تمدن موهنجودارو(Mohenjodarow) در سند و تمدن ایلام در خوزستان از نظر نژادی در این سرزمین وجود داشته است. بومیان اولیه بلوچستان از نظر نژادی دراویدی بوده و به گروه لسانی غیر ایرانی صحبت میکرده­اند. پس از ورود آریائی­ها به آسیای جنوب غربی، بلوچستان نیز مآوای آنها گردید. قبایل تازه وارد آریائی، بومیان پیشین این منطقه را بتدریج مطیع و تحت سلطه خود درآوردند. از قرار معلوم مقتدرترین قبایل آریایی در منطقه قبیله بلوچ بوده که نام بلوچستان از آن گرفته شده است.

 

در مورد تاریخ ورود قبایل آزیایی به بلوچستان نظریات منعددی ارائه شده است. ولی به احتمال قوی این فبایل همانند همسایگان خود کُـردها، پارس­ها، پارت­ها، مادها و غیره در فواصل زمانی بیش و کم نزدیک بهم در این سرزمین سکونت اختیار کرده­اند. گروهی از تاریخ نویسان بر این عقیده­اند که قبایل آریایی از سمت شمال و از راه قله کوههایقفقاز آمده­اند.

اگر چنانچه موضوع مذکور صحت داشته باشد، ورود قبایل آریایی به دره سند از طریق بلوچستان بوقوع پیوسته است. در آنصورت اسکان آریایی­ها در بلوچستان از نظر زمانی با مناطق همجوار مصادف میباشد. با توجه به موارد ذکر شده فوق، خلق بلوچ از نظر نژادی از مهاجرین آریایی و بومیان پیشین که در نتیجه قرنها آمیزش با همدیگر صاحب فرهنگ، سنن و تاریخ واحدی گردیده، تشکیل شده است.

 

به عقیده بعضی از مورخین نام بلوچستان در دوران باستان توران بوده است. از اشعار فردوسی نیز چنین استنباط میشود که سرزمین توران در حدود بلوچستان مرکزی و شمالی فعلی قرار داشته است. بخشهایی از بلوچستان مرکزی و جنوبی گدروزیا(Gedrosia) نام داشته و مورخین یونانی که شرح عبور اسکندر را از بلوچستان نوشته­اند، در مورد گدروزیا که گویا اسکندر در آنجا توقف کرده، گفته­اند که این سرزمین در آن زمان آباد بوده و مرکز آن پورا(Pura) نام داشته است. پور به عقیده مورخین همین شهره(فهرج) امروزی است که رضاشاه پس از تصرف آنرا به ایرانشهر تغییر داد.

یکی دیگر از شهرهای مهم گدروزیا بمپور بوده که به گفته هرودت زندگی ساکنان آنجا همانند دولتهای شهری یونان بوده و با عدالت آشنائی داشته­اند.

 

منطقه ساحلی بلوچستان که هم اکنون نیز مکران نام دارد، بنظر مورخین از چند هزار سال قبل به همین نام مشهور بوده است. مدارکی در دست است که نشان میدهد که از هزاره­های سوم تا چهارم ما قبل میلاد مسیح از طریق بنادر مکران با کشورهای بین النهرین، جنوب ایران و کشورهای واقع در کنار رودخانه هنوس(Indus) تجارت صورت میگرفته است.

 

 

 

 

 

 

پیشه و اعتقدات مردم بلوچ در دوران باستان

آثار و مدارک کشف شده از کاوشهای باستانشناسی نشان میدهد که پیشه عمده مردم بلوچستان در این دوره دامداری و کشاورزی بوده، اما صنعت و پیشه­وری و تجارت نیز در شهرهای بزرگ بلوچستان رواج داشته است. بعلت عدم آگاهی انسانهای باستان از جهان خارج، مذهب برای آنها دارای اهمیت ویژه­ای بوده است. در کشورهای آسیای غربی، مصر، عراق و ایران اطلاعات زیادی در مورد مذاهب انسانهای اولیه بدست آمده است، اما در مورد بلوچستان اطلاعات ما بسیار محدود میباشد.

کاوشهای باستانشناسی اخیر در چند ناحیه بلوچستان بیانگر آنست که مردم این سرزمین بزندگی بعد از مرگ ایمان داشته و مردگان خود را با وسایل زندگی آنه را دفن میکردند. در موارد متعددی مشاهده گردیده که افراد یک خاندان در یک جا دفن شده­اند. در قبر بسیاری از مردگان آثار گذاشتن خوراک کنار مُرده مشاهده شده است. این اعتقاد که مُرده به خوراک احتیاج دارد حتی امروز هم در میان پیروان بسیاری از مذاهب پیشرفته از جمله مسلمانان رواج دارد. ولی خوراک را در درون قبر کنار مرده نمیگذارند بلکه آنرا میان فقرا تقسیم میکنند تا بدینوسیله روح مرده را راضی کرده باشند یا بعضی از مسلمانان حیواناتی در حیات خود قربانی میکنند تا در زندگی بعد از مرگ بعنوانسواری از آنها استفاده کنند. از روی نقوش ظروف و روی دیوارها و نیز مدارک بدست آمده از درون معابد چنین معلوم میشود که پرستش بت­ها در بلوچستان باستان رواج داشته است.

رقص بعنوان یکی از رسوم مذهبی برای بهبود فصل کاشت و ریزش باران رایج بوده است. البته این رسم در زمانی رواک داشته که در اثر تغییرات جوی، ریزش باران در منطقه کم گردیده و محصولات کشاورزی بخوبی بعمل نمی­آمده است.

خزندگان از قبیل مار نیز مورد احترام بوده و تصویر آنه روی دیوارها و پشت ظروف مشاهده گردیده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل اول

 

( از سال ٥٢٨ قبل از ميلاد تا تقسيمات بلوچستان)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بلوچستان تا پايان قرن سيزدهم ميلادی

 

با شکل­گيری امپراطوری هخامنشيان در قسمت عمده قاره آسيا، بنابر بعضی کتيبه­های بيستون بلوچستان نيز تحت سلطه آنها در آمده است. بر طبق اسناد تاریخی بسال ۵۲٨ (ق– م) بلوچستان از جمله متصرفات کورش هخامنشی میباشد. لازم به یادآوری است که لشکرکشی و تصرف سرزمینها در آن دوران شکلی ابتدائی داشته، بدینصورت که مهاجمین اکثراً بعد از تصرف یک منطقه با گرفتن باج، غارت و چپاول مردم آن سامان، منطقه را ترک مینموده­اند و یا در بعضی موارد منطقه­ای را برای مدتی تحت نفوذ خود نگاه میداشته­اند ولی بر بر اثر عوامل گوناگون بعد از چندی مناطق متصرفه را ترک مینموده­اند.

 

سلاها پس از آن، با شکل­گیری امپراطوری یونانیان اسکندر مقدونی بعد از غارت قسمتی از هند در راه بازگشت همچنان به غارت و چپاول پرداخت و در سال ۵۲٨ (ق– م) به غارت بلوچستان دست زد. اما هنگام عبور از مکران پیشقراولان لشکرش بفرماندهی لین­ناتوس(Lien Natus) با مقاومت دلاوران بلوچ روبرو گشتند و از بلوچها شکست سختی خورده متفرق شدند. بطوریکه گفته میشود اکثر سپاهیان اسکندر مقدونی در بلوچستان تلف شده­اند. باقیمانده قوای اسکندر پراکنده شده و پس از تحمل تلفات و سختیها به سرزمین پهره که فارسها آنرا فهرج نامیده­اند(ایرانشهر) به همدیگر میرسند.

با مرگ اسکندر در سال ۳۲۱ قبل از میلاد، متصرفاتش بین امیران نزدیک و سران نظامی­اش تقسیم گردیدند. متصرفات آسیای مرکزی و غربی اسکندر جزو سهم سلوکس در آمد. استانهای شرقی از هند گرفته تابلوچستان بسهم سلوکس تعلق گرفت. سلوکس در سال ۳۰۳ قبل از میلاد در نبرد با یکی از راجه(پادشاه – سردار)های هند شکست خورد که سرانجام متصرفات شرفی خود به انضمام بلوچستان را از دست داد.

سالیان بعد از آن بلوچستان مدتی بتصرف سلطنت باکتریا(بلخ امروزی در آسیای مرکزی) درآمد. سلطنت باکتریا در سال ۱۳۰ قبل از میلاد بوسیله سکها(احتمالاً سکاها باشند) که قبایلی خانه بدوش در آسیای مرکزی بودند، سرنگون گردید.

بلوچستان همواره در طول تاریخ مورد تجاوز، غارت و چپاول بیگانگان قرار داشته است. بطوریکه در بعضی موارد مهاجمان توسط ساکنان بلوچستان شکست خورده و گاهی بر آنها مستولی گردیده­اند. بلوچستان بعلت موقعیت جغرافیائی­اش از زمانهای قدیم تا بحال یکی از معابر سوق­الجیشی محسوب می­گشته است. اشغالگران برای فتح هند، بلوچستان را "باب هند" بشمار میاورده­اند. این عامل همراه با عوامل گوناگون دیگر موجب گشته­اند که بلوچستان اکثراً مورد تعدی، غارت و چپاول بیگانگان قرار گیرد.

حکام و سلاطین ایران یکی پس از دیگری بلوچستان را مورد تاخت و تاز خویش تحت بهانه­های گوناگون که هدف عمده­شان چپاول بوده، قرار داده­اند. هر زمان که بلوچها، بلوچستان و مناطق اطراف را تحت سلطه خود درآورده­اند، موجب خشم حکام ایرانی قرار میگرفته­اند. همزمان با حاکمیت ساسانیان که بلوچستان با قدرتی نیرومند در همسایگی­شان وجود داشت، ساسانیان با نپذیرفتن همسایه­ای نیرومند در کنارشان با هدف غارت و چپاول در صدد حمله به بلوچستان برآمدند. چنانکه عده­ای از مورخین و جیره خواران جهت اثبات چاکری و بندگی خویش(معمولاً در هر دوره­ای وجود داشته و دارند) وقایع را وارونه جلوه داده و مردم بلوچ را چپاولگر و رهزن معرفی نموده­اند. در هین دوره است که اردشیر بابکان بفکر قلع و قمع بلوچها می­افتد.

فردوسی در اینمورد جنین میگوید:

بکار بلوچ ارجمند اردشیر          بکوشید با کاردانان پیر

نبد سودمندی با افسون رنگ      نه از بند رنج و نه پیکار جنگ

اگر چند بد این سخن ناگزیر        بپوشید بر خویشتن اردشیر  

ولی اردشیر کاری از پیش نمی­برد. بعد از آن انوشیروان عادل! که از عدالت و دادگری­اش بسیار شنیده­ایم، به بلوچستان لشکرکشی میکند. انوشیروان حملات غارتگرانه و ظالمانه خویش را بر سرزمین بلوچستان تا آنجا پیش میبرد که خواهان نابودی نسل بلوچ از صحنه گیتی میگردد.

عده­ای جیره خوار انوشیروان ظالم را عادل! و مستحق سرکوب بلوچها بحساب آورده­اند و وقایع را با خفت­خواری وارونه جلوه داده اند. در هر صورت فردوسی جریان حمله انوشیروان را برعلیه بلوچها چنین برشته نظم درآورده است:

از ایشان فراوان و اندک نماند     زن و مرد جنگی و کودک نکاند

سراسر به شمشیر بگذاشتند        ستم کردن کوچ برداشتند

بشد ایمن از رنج آنان جهان       بلوچی نماند آشکار و نهان

غارت و چپاول انوشیروان موجب گشت که سرزمین بلوچستان و مردم بلوچ تحت اسارت و سرکوب، قتل و کشتار ساسانیان از سال ۵۲۹ تا ۵۷۷ میلادی قرار گیرند. بعد از انوشیروان نوه او خسرو اول قسمت "مکُـران" بلوچستان را نیز متصرف گردید.

 

اعراب طی حملات خود به ایران در زمان یزدگرد سوم آخرین پادشاه سلسله ساسانی، ایران را بتصرف خویش درآوردند و در سال ۶۴۵ میلادی بعد از فتح کرمان ضمن پیشروی در کوههای جنوب شرقی با بلوچها درگیر میشوند که در نتیجه عده زیادی از پساه اعراب بدست بلوچها نابود میگردند. همزمان با حمله اعراب به کرمان عده­ای از بلوچهای ساکن کرمان حاضر به همکاری با اعراب برعلیه ساسانیان میگردند. علت همکاری آن عده از بلوچها این بوده که از ستم امپراطوران ساسانی به تنگ آمده بودند و بر اثر همین کینه، با اعراب همدست شده و آنها را در تصرف باقیمانده ایران یاری رساندند. هنگامیکه عرب­ها قدرت تصرف بلوچستان را مینمایند، در مناطق کوهستانی بلوچستان شکست سختی متحمل شده و ناچار به عقب­نشینی میگردند. البته تعدادی از بلوچ­ها که با اعراب همکاری نموده بودند، همراه آنان به دارالخلافه اعراب میروند.

مدتی بعد از آن، عبدالله بن عامر فرماندار عراق دستور داد که گروهی از طریق دریا به بلوچستان و سِـند اعزام گردند تا موقعیت آنا را برای حملات بعدی اعراب شناسائی کنند. هیئتی به سرکردگی حکیم بن العدی به منطقه اعزام میشود. هیئت مذکور پس از تحقیقات لازم به عراق باز گشته و گزارش میدهد که در آنجا دشواریهای زیادی وجود دارد. اگر سپاه ما کم باشد همه کشته میشوند و چنانچه زیاد باشیم از گرسنگی می­میریم. بنابر روایات چنین برمیآید که اعراب بناچار تا مدتی از جمله به بلوچستان منصرف میشوند.

 

تا اینکه چندی پس از آن حارث بن مرت العبدی همراه با سپاهی مجدداً به بلوچستان حمله میکند. حمله اعراب بسرکردگی حارث در نواحی مرزی صورت گرفت که در این حمله اعراب اموال مردم منطقه را بتاراج بره و در ظرف یک روز هزار نفر مرد و زن را به اسارت گرفتند و میان سپاهیان خود تقسیم نمودند. طی این حمله حارث بر شهر قیقان(بخشی از کچهی واقع در بلوچستان شرقی) حمله می­برد که در نتیجه این حمله بیشتر سپاهیان حارث کشته میشوند و تعداد کمی جان سالم بدر میبرند.

مدتی بعد ار آن اعراب منان بن سلامه را مامور فتح بلوچستان مینمایند که وی جواب رد میدهد و در جواب فرمانده خود چنین اظهار میدارد "تو راه مکران را بمن نشان میدهی و امر میکنی به آنجا بروم، ولی میان فرمان دادن و اجرای حکم فرمان تفاوت بسیار است. من هیچوقت به این سرزمین داخل نخواهم شد زیرا شنیدن اسم آنجا مرا به لرزه می­اندازد".

تا اینکه بسال ۷۱۱ میلادی محمیبن قاسم برادرزاده حجاج بن یوسف ثفقی مامور فتح بلوچستان و سند گردید. اگرچه او پیروزیهائی بدست آورد ولی بلوچ­ها بتدریج قوای او را تضیف نمودند تا آنجا که وی نتوانست مدت زیادی به اقامت خود ادامه دهد و ناچار به مراجعت گردید.

اعراب هر چند بر ناحیه جنوب شرق ایران و کرمان حکومت کردند، اما هرگز نتوانستند در بلوچستان اعمال حاکمیت نمایند، چون اعراب شناختی از منطقه نداشتند و مردمانی صحرانشین بودند. در نتیجه حاکمیت­شان بر بلوچ­ها که افرادی کوه­ نشین و مقاوم بودند بمراتب مشکل­تر بود.

ادامه حملات اعراب موجب شد که یعقوب لیث صفاری در سال ۸۶۰ میلادی برعلیه اعراب قیام نمود و با شکست دادن اعراب و تسلط بر ایران و تصرف قسمتی از بلوچستان، حکومت صفاریان را بر این خطه مستقر گردانید.

 

بعد از سرنگونی صفاریان، حکام و سلاطین آن دوره مانند دیلمیان، آل بویه، غزنویان، سلجوقیان و . . . بخاطر تسلط و دستیابی بر این ناحیه بطور مداوم به بلوچستان حمله نموده و پس از غارت و چپاول تعداد زیادی از مردم این دیار را بخاک و خون می­کشیده­اند. با روی کار آمدن سلسله غزنوی، امیر سبکتکین به بلوچستان لشکرکشی نمود ولی موفق بتصرف بلوچستان نگردید. سپس سلطان محمود غزنوی، خواهرزاده­اش امیر اسمعیل را مامور سفر کرمان کرد و به وی چنین گفت که مقصود از فرستادن تو آنست که بلوچ­ها را از میان برداری چون جنگ با آنان نتیجه نخواهد داشت. لذا باید بلوچ_ها را با تدبیر نابود کنی. سلطان محمود چند شیشه زهر به او میدهد و میگوید که کاروانی مرکب از ۲۰ راس شتر را از اصفهان سیب بار کرده و همه سیبها را زهرآلود سازید و راهی آن منطقه گردید. هنگام عبور از آن منطقه، ضمن حمله بلوچ­ها تو یارانت از قافله دور شوی. با این تدبیر، امیر اسمعیل بلوچ­های حمله کننده را مسموم و هلاک ساخت. بلوچ­ها بعد از آن دست به تلافی زدند و تدابیر امیر اسمعیل جهت نابودی آنها درمجموع کارساز نشد. پس از اتمام تدبیر امیر اسمعیل، سلطان محمود غزنوی با پنج­هزار سوار وارد جنگ با بلو­چ­ها شد. این چنگ در حوالی شهداد کنونی از توابع کرمان(خبیص سابق) صورت گرفت که در نتیجه بلوچ­ها مغلوب گردیند. چنانچه از نوشته­ها برمیآید، عده­ای از سلاطین که با زور نتوانسته­اند بر بلوچستان مسلط گردند، به حیله و نیرنگ متوسل گردیده­اند. چنانچه در دوره سلجوقیان، ملک قاوردموسس سلسله سلاجقه کرمان که جانشینانش بر کرمان و توابع فرمانروائی کرده­اند، مجبور میشوند با سیاست و حسن تدبیر بلوچ­ها را مطیع خویش سازند که گفته میشود خود ملک قاورد توجه خاصی به بلوچستان مبذول داشته است. هدف این سلاطین از اتخاذ سیاستهای ملایم و طرفداری از بلوچها فقط برآوردن اهداف اقتصادی، غارت و چپاول برای خویش بوده است. هم چنین در سال ۹۲۶ میلادی بوالفورس بن بهاءالدوله آل بویه در جنگ با برادرش سلطلن الدوله از کمک جنگجویان بلوچ برخوردار بوده است.

 

در مورد اوضاع اقتصادی و اجتماعی بلوچستان در این دوران، سیاحان زیادی از بلوچستان دیدن نموده و به شرح و توصیف اوضاع مطابق میل خویش پرداخته­اند. المقدسی سیاح عرب از آن جمله است که در سال ۱۰۵۲ میلادی به بلوچستان سفر نموده و در مورد مکران مینویسد که در آن دوره بسیار آباد بوده است. گندم و یک قسم شکر سفید که عرب­ها به آن الفنید(Al-Fanidh) و فارس­ها پنید(Panid) میگفتند بکثرت تولید میشده است. در مورد بسیاری از شهرهای مکران ذکری بمیان آورده و بزرکترین شهر و بندرگاه آنرا شهر تیز(واقع در ۹ کیلومتری چابهار) دانسته که کنار ساحل مکران قرار داشته است. مرکز مکران قنبوریا(پنجگور فعلی واقع در بلوچستان شرقی) بوده است. بنا بر اظهار المقدسی پنجگور در آن زمان دارای قلعه خاکی بوده و بوسیله خندقی که در چهار سوی آن ایجاد نموده بودند، محافظت میگشته است. علاوه بر این دور تا دور خندق پوشیده از درختهای خرما بوده است و دارای دو دروازه بوده که یکی باب تیز(تیس) نام داشته و دروازه دیگر دارای مسیری بوده که از آن مسیر راه به استانی که دارالخلافه خضدار بود، میرفته است. همچنین اضافه نموده که در آن شهر انبارهای آذوقه بزرگی وجود داشته­اند. شهر تیس تا قرن دوازدهم میلادی مرکز تجارت منطقه بوده و علاوه بر تجارت، مرکز صنعت نیز بوده است. صنعت سفالگری و ساختن افزار فلزی در آنجا معمول بوده است. جمعیت آن را اقوام مختلفی تشکیل میداده­اند. ویرانی شهر هرمز بر افزایش رونق و اهمیت شهر تیس افزوده است. المقدسی نیز در باره شهرهای دیگر مکران از آنجمله بمپور- پورا و فهرج نیز ذکریبمیان آورده است. صنعت و تجارت مکران بحدی رونق داشته که فقط در سال ۱۱۷۳  عشور(باج) آن مبلغی در حدود ۳ هزار دینار بوده است.

بلوچستان که مختصر ذکری از آن دوران بقول المقدسی بیان گردید، دوباره مورد تاخت و تاز اقوام وحشی مغول­ها قرار میگیرد. مغولها چندین بار به سرزمین بلوچستان هجوم آورده­اند و آنرا ویران ساخته و هرآنچه به چنگ آورده­اند با خود به یغما برده و اموال غیرمنقول را تباه ساخته­اند. حملات مغولها در سال ۱۲۲۳ میلادی بر سرزمین ایران موجب شکست خوارزمشاهیان و فرار سلطان جلال­الدین خوارزمشاه به هندوستان گردید. سلطان جلال­الدین مدتی بعد از هند وارد بلوچستان گشته و از بلوچ­ها طلب امداد میکند که وی را بمنظور گردآوری سپاهی جهت مقابله با مغولها یاری رسانند. در همین ضمن چنگیز مغول مطلع میشود و به بلوچستان لشکرکشی میکند که با شکست جلال­الدین، بلوچستان را غارت مینماید. جنایات و فجایع حملات مغولها به حدی بوده که اگر هم اکنون نامی از مغولها برده شود، میان مردم بلوچ بلافاصله معنی غارت، خونریزی، کشتار و چپاول پدیدار میگردد. عمده­ ترین تباهی و ویرانی بلوچستان در زمان مغولها صورت پذیرفته است. خرابی، ویرانی و غارت شهرهای آباد و پر رونقی همچون تیس، مرکز توران(خضدار)، قنداویل(گنداوه) و کیچ از آثار شوم مغولهست.

 

چنانچه از نوشته­ها و آثار برمیاآید بعضی از مناطق مورد غارت و چپاول مغولها، بزودی ترمیم گردیه و رونق خویش را باز یافته­اند. چنانچه چندین سال بعد از اولین حمله مغولها، تعضی از مناطق بلوچستان از آنجمله کیچ(واقع در بلوچستان شرقی) همچنان آباد بوده و مَـلک­ها بر قسمتی از آن حکومت میکرده­اند. مارکوپولو در قرن سیزدهم بسال ۱۲۷۳ میلادی از ناحیه مکران دیدن نموده و در سقرنامه خود مینویسد که "کسماکوران(کیچ- مکران) سرزمینی مستقل بوده و امپراطوری مستقل ملک­ها در آنجا وجود داشته است که دارای یک پادشاه و زبان مخصوص به خود بوده. مارکوپولو می­افزاید که بسیاری از مردم این منطقه بت پرست بوده­اند و اقوام گوناگونی را شامل میشده است".

 

 

 

 

حکومت رنــدها

حکومت رندها از نیمه دوم قرن پانزدهم شروع شد و تا پایان نیمه اول قرن هفدهم میلادی ادامه یافت. این قبیله تا اواخر فرن دوازدهم (۱۱۸۵-۱۱۰۰) در سیستان بسر میبرد و تحت رهبری میرجلال خان رند بسوی بمپور مهاجرت نمودند. آنها پس از مدتی سکونت در بمپور، بدلیل نامناسب بودن آب و هوا برای دامداری و یا نبودن چراگاه­های مناسب با لاشاری­ها به توافق میرسند تا از مکران کوچ کرده و جای سرسبزتری جهت زیستن بیابند. در این زمان میرشیهک رئیس قبیله است و در سال ۱۴۸۴ بنفع پسر جوانش میرچاکر از رهبری کناره میگیرد. همنطور ریاست طایفه لاشاری­ها را میر گوهرام پسر نودبندک عهده­ دار بود. این دو طایفه مقتدر و نیرومند که قبلاً با یکدیگر و همچنین بلوچ­ از اتحاد و یگانگی فوق­العاده­ای برخوردار بودند، بطرف قلات حرکت کردند. در این بین از کیچ تا کچهی(Kachchi) را بتصرف خود درآوردهند و بر هر یک از این مناطق نمایندگان خویش را منتسب ساختند. رندها از طریق دره بولان و لاشاری­ها از دره مولا پیش رفتند. لاشاریها موفق بتصرف اراضی حاصلخیزی از ناحیه کچهی شدند در حالیکه مناطق خشک و سوزانی همانند ڈھاڈر(Dadar)  و سـبی(Sibbi) و بخشی از کچهی از آن رندها میگردند.

بگونه­ای که در سطور بالا بیان داشتیم، هدف اصلی از تغییر مکان بدست آوردن جائی مناسب بمنظور نگاهداری و پرورش دامهای این دو قبیله بودو از اینکه زمینهای زرخیز بدست لاشاریها افتادند باطناً رندها رنجیده خاطر شدند ولی بشکلی علنی از اظهار نظر در اینمورد خودداری نمودند. اکثر بلوچها رهبریت میرچاکر را که فردی مقتدر و نیرومند بود قبول داشتند و همین امر باعث شد تا سـبی بعنوان یک مرکز سیایس مهم در آید.

به این خاطر وسیعترین جلسات و سخنرانیها در سـبی برگزار میشدند و هر سال یک جشن براه میاداختند. تخم کینه و نفاق بین رنـدها و لاشاری­ها از اینجا پاشیده میشود. اولین و طولانی­ترین جنگ طایفه ای در تاریخ بلوچستان آغاز گشته و بمدت ۳۰ سال ادامه مییابد. این جنگ بی­حاصل که نتیجه­ای جز کشتار و بی­خانمانی توده­های وسیعی از مردم بلوچ در بر نداشت، بدانجا پیش رفت که یک طایفه بر علیه دیگری از نیروهای بیگانه طلب کمک و مساعدت نماید. راجع به علل اینگونه برخوردها سخنان فراوانی شنیده میشود. لیکن عمده مسئله­ای که بنظر ما رندها آنرا بهانه­ای برای آغاز جنگ با لاشاریها قرار میدهند، همان دفاع از مال و مویشی زنی بنام گوهر میتواند باشد. گوهر قبلاً در محدوده لاشاریها بسر میبرده و بدلیل مالیاتهای سنگینی که از وی میگرفتند، بصورت پناهنده پیش چاکر میرود.

تنی چند از جوانان لاشاری به شترهای وی شبیخون میزنند، تعدادی را میکشند و تعدادی را با خود به یغما میبرند. بعضی از مورخین مینویسند که روزی پسر میر گوهرام یعنی میر رامین بهمراهی چند تن از دوستانش به سـبی میرود و با پسر عمه میر چاکر، میر ریحان مسابقه اسب دوانی میگذارند. در این مسابق هیچکس از دیگری پیشی نمیگیرد، اما چون داوران از قبیله رند بودن، پیروزی میرریحان را اعلام میدارند که در نتیجه آن میررامین ناراحت میشود و بهنگام مراجعت تعدادی از شترهای گوهر را که در منطقه میرچاکر سکونت داشت، بقتل میرسانند. میرچاکر از این قضیه مطلع گشته و سخت برافروخته میشود و اظهار میدارد که تا بحال کسی جرأت  نکرده تا در محدوده من به چنین عمل ناشایستی دست بزند، در نتیجه باید با آنها قاطعانه برخورد نمود. بنابر این تصمیم میگیرد تا لشکر خود را بسیج نماید و بر قوای میرگوهرام حمله برد. این لحظه را میتوان آغاز بدبحتی و تباهی بلوچ­ها در آن دوره دانست.

 

قوای مسلح رنـد بر لاشاریها حمله میبرند. طرف مقابل ناچار از دفاع میشوند که طی آن جنگ سختی فیمابین در میگیرد و در این مدت طولانی تعدادی از رهبران و ریش­سفیدان دو طایفه و هم چنین هزاران نفر بیگناه دیگر کشته میشوند. "میران" که پسر خواهر میرچاکر بود با آغاز این درگیری موافقت نمی­نماید و چنین پیشنهاد میکند که بهترین راه این است که چند نفر از معتبرین را پیش میرگوهرام بفرستیم تا در مورد این موضوع با وی به بحث و تبادل نظر بپردازند که به احتمال زیاد میرگوهرام به جبران این خسارت اقدام خواهد نمود یا حتی مسببین این حادثه را دستگیر و به ما تحویل دهد. ولی میرچاکر و هم سایر افراد ذینفوذ و مقتدر قبیله از پذیرفتن این نظریه امتناع ورزیده و این راه حل را که از جنگ و خونریزی، قتل و غارت و نابودی مردم بلوچ جلوگیری میکرد، دال بر ترسو بودن و بزدلی وی گذاشتند و بدینطریق بخاطر اشتباه و ندانم کاری چند جوان لاشاری قصد سرکوب تمامی قوم را در سر میپروراندند و اینطور نیز شد. آغاز این چنگ از سوی رندها در شرایطی بود که لاشاریها اصلاً  چنین انتظاری را در مخیله خویش جای نمیدادند، بدین­شکل که میرگوهرام در شعر زیر دیدگاه خود را بطور کاملاً آشکاری بیان میدارد:

مئی سرءَ اندیش و گمان نیست­ات     مئی دلءَ گواهیگ نه دات چُـشین

اژ سرءَ کاینت رنــد و ڈومبکی       زهر کنی گون ترک نربـوران

 

میرگوهرام در این شعر میگوید که اصلاً در فکر و خیال ما نبود و تصور این را نداشتیم که از بالا رند و ڈومبکی­­ها(Dombki) با خشم فراوان و اسب­های چابک و چالاک بر سر ما حمله کنند. از این مطالب چنین برداشت میشود که لاشاریها قدری پیشتر واقعیتها را می­نگریسته­اند و این حملات عمدتاً یک جانبه بوده و فقط لاشاریها مجبور میشدند تا از خود دفاع نمایند. میرچاکر زمانیکه از قوای لاشاریها شکست میخورد، بفکر دریافت کمک و مساعدت از نیروهای خارجی میگردد. بطور مثال اط شاه حسین­ میرزا حاکم هرات و ذوالنون بیگ ارغون حاکم قندهار که مغول بودند، طلب مساعدت نمود تا با یاری و پشتیبانی آنها بتواند لاشاریها را از دم تیغ بگذراند. میر چاکر یکبار با همیاری نیروهای حسین میرزا فرصت یافت تا به این هدف خود دست یازد.  و در مقابل لاشاریها تا در توان داشتند، زمانی که نیرو و قدرتی بیگانه بر رندها هجوم میآورده است، خصومتها را کنار میگذاشتند و دوشادوش آنان در مقابل دشمن مشترک صف آرائی میکردند.

یم بار میرچاکر، میربی­بگر را جهت دریافت کمک بر علیه لاشاریها به قندهار می­فرستد. دختر بیگ­ارغون "گراناز" عاشق بی­بگر گشته و میخواهد تا وی را با خود ببرد. وقتیکه دو نفری به بولان میرسند، بجای اینکه پیش میرچاکر بروند از میرگوهرام طلب کمک مینمایند. حاکم قندهار لشکر خود را آماده میسازد و به سوی دره­ بولان حرکت میکند. زمانیکه چنین اتفاق میافتد، میرگوهرام قوای نظامی خویش را در کنار نیروهای میرچاکر قرار میدهد تا با لشکر ذوالنون بیگ بمقابله بپردازند که البته جنگ در نمیگیرد و سرانجام آن به بخشودگی بی­بگر پایان می­یابد. و اما این برخورد لاشاریها را میتوان دلیل بر هوشیاری و دانائی آنان بحساب آورد که میرچاکر فاقد آن بود.

اگر کلیه خصوصیات میرچاکر را پیش روی خود قرار دهیم و آنها را سبک و سنگین کنیم، بدرستی درخواهیم یافت که او همیشه میخواسته تا بصورت سردار قبیله باقی بماند و از این محدوده عشیره­ای پا را فراتر نگذارد. اگر میتوانست جنگ طایفه­ای را مانع گردد، کوته­بینی و تنگ­نظری را بکناری نهد، امکان تشکیل یک حکومت مقتدر را با این نیروی عظیم نظامی بدست میآورد. با این وجود اگر میرچاکر میتوانست قدرت لاشاریها رااز بین ببرد، از طرفی قادر نبود متلاشی شدن قدرت خویش را مانع گردد. دفاع در مقابل حکومتهای خارجی بحثی است جداگانه. افراد نظامی قبیله رند، مردان دلیر، شجاع و با اراده بودند. لیکن از داشتن رهبریت واقعی که بتواند نیروی آنها را در جهت حفظ ثبات و امنیت و همچنین رفاه و آسایش قبیله رند و تمامی بلوچها بکار گیرد، بی­بهره بودند. بطور مثال در نیمه اول قرن شانزدهم میرچاکر سپاهی مرکب از ۹۰ هزار نفر فراهم آورد و به دهلی پایتخت هندوستان حمله برد. این نیرو آنقدر قدرتمند بود که هیچ مقابله چشمگیری از جانب حکومتگران آن سامان بعمل نیامد. ولی در عوض رندها چگ.نه برخورد کردند؟ میرچاکر هرگز به این فکر نبود تا متصرفات را تحت کنترل داشته باشد و یک مرکزیت ثابت برای خویش ایجاد نماید. بر همین اساس پس از چندی بدون نتیجه دهلی را ترک کرده و به بلوچستان آمدند.

این جنگ ویرانگر که پایه­های فدرت بلوچها را سست میگرداند، تا اندازه­ای بدرازا کشید که مردم هیچگونه امیدی بپایان آن نداشتند. با اتکاء بر این دید بود که مهاجرت­های وسیعی صورت گرفت. بلوچها از جنگ خسته و فرسوده گشتند و دسته­دسته از محدوده نبرد خارج شده و به سند و پنجاب میرفتند. بطوریکه در حال حاضر قسمت عمده جمعیت سند و بخش وسیعی از جمعیت پنجاب را بلوچهای مهاجر تشکیل میدهند که همزمان با این جنگ به آن نواحی رفته­اند. بلوچهای مقیم سند بحدی نیرومند بودند که پس از گذشت مدتی از ورودشن، حکومت کلہوڑھا(Kalhora) را سرنگون ساخته و خود جانشین آنان شدند.

نتیجه این درگیری طایفه­ای کشت و کشتار، تباهی و ویرانی، رعب و وحشت، متلاشی شدن نیرو و توان بلوچها را بهمراه داشت. فاجعه بحدی بالا گرفت که سرانجام میرچاکر در ادامه جنگ ناتوان گشت و برای گریز از معرکه و کنج عزلت گزیدن، روانه پنجاب شد. هنگامی که آنه بطرف پنجاب در حرکت بودند، حکمرانان ملتان از ترس خود، زمینهای زیادی را به آنان بخشودند. رندها تحت رهبری میرچاکر بمحض ورود به پنجاب، نواحی فراوانی را بچنگ آورده و دامنه تاخت و تاز خویش را وسعت دادند. افرادی در این زمینه تحقیقاتی را بعمل آورده و مینویسند که قبل از مهاجرت میرچاکر به ملتان تعداد زیادی بلوچ آنجا ساکن بودند و بیشتر آنه به قبیله دودائی تعلق داشته­اند. سردار دودائیان(میر مهراب­خان) در دربار سلطان حسین حاکم ملتان از نفوذ و قدرت زیادی برخوردار بوده است.

طوایف رند و لاشاری زمانیکه در بمپور بسر میبردند، کارشان دامپروری بود و از اینطریق امرار معاش میکردن. پس از ورود به نواحی کچهی(Kachchi) و سـبی(Sibbi) کم­کم به زمین و کشاورزی توجه نمودند و این عمل را در جوار دامداری ادامه میدادند. آنگاه که بلوچستان را ترک کرده و به پنجاب رفتند، زمین ارزش خاصی را برایشان بازی مینمود بطوریکه خود میرچاکر به زمیندار مبدل گشت.

خلق بلوچ باید این رویداد تاریخی و بس عظیم را همواره مد نظر داشته باشد و بفهمد که اختلافات طایفه­ای به همانگونه که باعث از بین بردن ثروت­های ملی و فرهنگی و . . . در دوران جنگ رند و لاشاریها شد، ثمره بهتری در مرحله کنونی برایشان نخواهد داشت. با توجه به اینکه امروزه دشمنان زیادی در اظراف ما کمین کرده­اند تا این برخوردهای بی­پایه و اساس را دامن زده و طوایف و قبایل گوناگونی را جهت نابودی و از میان بردن تمامی خلق بلوچ، بجان یکدیگر میاندازند. ما منکر وجود اختلاف مابین بلوچها نیستیم. ما بدرستی بر این مسائل واقف بوده و میدانیم که زحمتکشان بلوچستان گهگاهی بر سر مسائلی جزئی در امور زندگی خویش دچار مشکلاتی میگردن و بدلیل بیسواد بودن و کم­آگاهی با یکدیگر اختلاف پیدا میکنند. اما راه حل این اختلافات سرنگونی حکومتهای ظالم و مستبد در جامعه­مان و روی کار آمدن یک حکومت مردمی و انقلابی که در آن خلق بلوچ بتواند بر سرنوشت خود حاکم گشته و تمامی امور داخلی بلوچستان را در دست گیرد، میباشد. زحمتکشان بلوچ بر طبق یک برنامه انقلابی که حکومت بلوچستان تدوین خواهد نمود، بنحو درستی از منافع ملی و طبیعی بهره­برداری کرده و موردی برای کینه و دشمنی با یکدیگر نمی­یابند. تا رسیدن به چنین جامعه­ای خلق بلوچ بطور یکپارچه باید با تمام توان و امکاناتی که در اختیار دارد، مانع هرگونه خصومت و دو دستگی در بین طوایف گردد و از تجربیاتی که حهت کسب و بدست آوردن آنه هزاران نفر جان باخته­اند، بگونه­ای واقع بینانه استفاده نمایند. مردم بلوچ باید بکوشند تا اختلافات را خود حل و فصل کنند و دست دشمنان خویش را در امور داخلی بلوچستان باز نگذارند.

 

هــوت­ها

بدین علت که قبیله از سایر قبیله­ها بزرگتر و نیرومندتر بود، بزودی توانست قبایلی را تحت سلطه خود درآورد و حکومت هوت­ها را در جنوب بلوچستان که مکران باشد، تشکیل دهد. آنها شهر گیچ را مرکز حکومت خویش قرار دادند.

زمانیکه پرتغالی­ها جهت اجرای نقشه­های استعماری­شان وارد منطقه گشتند، صفویان بر ایران حکمرانی داشتند و ملک­ها بر بلوچستان غربی.  شاه­عباس دوم با همکاری پرتغالیها بر بلوچستان غربی حمله برد و بمپور را بتصرف خویش درآورد. میرحمل پسر رشید و شجاع جـیـند که هنوز جوان بود، سرپرستی هوت­ها را برعهده داشت و بر ساحل وسیع بلوچستان حکومت مینمود. پرتغالیها بصورت دزدان دریایی عمل میکردند و چپاول و غارت پیشه آنها بود. بدین لحاظ ساحل بلوچستان در معرض حملات پرتغالیها قرار گرفت. آنها بقصد تصرف بندرگاه­های بلوچستان چندین بار به پسنی، گوادر و جیونی یورش بردند. میرحمل که از اهالی کلمت(شهر قدیمی در شرق گوادر) بود و یورشهای پرتغالیها را بر کشتیهای تجارتی میدید، مصمم شد تا بوسیله قوای محدود بحری خویش جلوی آنها را بگیرد. در نتیجه چندین برخورد دریایی بین آنان اتفاق افتاد و سبب وارد شدن خسارات فابل توجهی به دشمن گشت. بدنبال این، پرتغالیها بر حملات توسعه­طلبانه خود به بلوچستان افزودند. تاریخ یورشهای پرتغالیها از طریق هندوستان به ساحل مکران را میتوان آغاز قرن شانزدهم میلادی دانست. جنگ برای مدتی طولانی ادامه یافت تا اینکه پرتغالیها مجبور شدند صلح­نامه­ای با میرحمل بامضاء برسانند. پرتغالیها متعهد گشتند تا از چپاول و غارت بلوچستان دست بردارند و میرحمل نیز مانعی در رفت و آمد کشتیهای آنان ایجاد ننماید. این معاهده برای مدتی عملی شد. در این بین بنادر ساحلی بلوچستان که بر اثر حملات ناجوانمردانه پرتغالیها ویران شده بودند، مجدداً بنا را آغاز کردند و کشتیهای تجارتی میرحمل روال عادی کار خود را در پیش گرفتند.

میرحمل با توجه به اعتمادی که نسبت به عهدنامه منعقده داشت، روزی بهمراهی چند تن از افراد غیرنظامی خود بطرف بندرگاهی در حرکت بود که ناگاه چند کشتی جنگی پرتغالیها سرمیرسند و بین آنها جنگ سختی درمیگیرد. همراهان میرحمل یا کشته میشوند و یا فرار میکنند. میرحمل دستگیر میگردد. پرتغالیها پس از آنکه میرحمل را دستگیرمینمایند و با خود به مسقط میبرند و سپس به مستعمره خویش هندوستان انتقال میدهند. با شکست میرحمل و یارانش قسمت عمده ساحل بلوچستان بدست پرتغالیها افتاد.

بعد از این، از وضعیت میرحمل اطلاع چندانی بطور دقیق وجود ندارد ولی همینقدر آشکار است که پرتغالیها به­هر نحوی سعی و تلاش بخرج میدهند تا او را بهمکاری وادارند،زیرا شجاعت و مردانگی وی آنها را بسیار متعجب ساخته بود. میرحمل زیربار نمیرود و با دشمنان قسم خورده سرزمین و مردم خویش سازش نمیکند، که در نتیجه به شهادت میرسد. میرحمل با شهادت سرخ خویش بتمامی مردم بلوچ نشان داد که تسلیم در برابر دشمنان بلوچستان خیانت است و ننگ بر کسانی که مرتکب خیانت میشوند(همزمان با حکومت هوت­ها در مکران، رند و لاشاری­ها با همدیگر درگیر جنگ طایفه­ای بودند).

 

 

 

بلــیده­ای­ها

نام این قبیله از دره بلیده واقع در مکران که ابتدا در آنجا سکونت داشتند، گرفته شده است. بلیده­ای­ها در اوایل قرن هفدهم میلادی اقتدار سیاسی مکران را بدست آوردند. اسامی فرمانرویان بلیده­ای­ها بشرح زیر است:

شـیه­بوسعید، شـیه­شکرالله، شـیه­قاسم، شـیه­زهری، شـیه­حسین، شـیه­احمد، شـیه­عبدالله و شـیه­قاسم.

 

در مورد حکومت شیه­بوسعید شک و تردید وجود دارد. اما بهرحال او  رهبر قبیله بلیده­ای بوده است.

گچکی­ها بتدریج بصورت نیروی تهدید کننده­ای برای بلیده­ای­ها  در آمدند. ملا مراد و پسرش ملک دینار گچکی مدتی بعد قلعه کیچ را بتصرف خود درآوردند. آنها پس از آن دو قلعه مهم پنجگور و تـمپ را نیز از دست بلیده­ای­ها خارج ساختند.

 

در سال ۱۷۳۹ وقتیکه نادرشاه به مکران حمله نمود، شیه­قاسم آخرین حاکم بلیده­ای­ از نادر خواست تا او را در برابر گچکب­ها یاری رساند و نیز در عوض شیه­قاسم متعهد شد که در جنگ با هند او را کمک کند. ژنرال تقی­خان یکی از فرماندهان نظامی نادرشاه کیچ را بتصرف خود درآورد ولی نفوذ قدرت گچکی­ها همچنان افزوده میشد. ملک دینار سرانجام آخرین پایگاه بلیده­ای­ها یعنی گوادر را تصرف کرد. حکومت بلیده­ای­ها با شکست آخرین بلیده­ بنام شیه­قاسم در سال ۱۷۴۰ پایان یافت. ­

 

ملـک­ها

تاریخ چگونگی پیدایش حکومت ملک­ها بدرستی معلوم نیست. ولی آنچه از مطالعه آثار تاریخی بدست میآید، بیانگر اینست که ملک­ها در یک دوره طولانی بر بلوچستان غربی حکمرانی داشته­اند. بعضی از منافع اظهار میدارند که ملک­های سیستان در قرن نهم میلادی بر بخشی از بلوچستان بویژه خاران مسلط میگردند. بنابر این روایت، میتوان حدس زد که ملک­های حاکم بر بلوچستان که مرکزشان در بمپور بوده است، از بازماندگان ملک­های سیستان باشند. البته در این مورد هیچگونه سندی تاریخی وجود ندارد. درهمین زمان نیروهای استعماری پرتغال وارد منطقه شدند. این واقعه مصادف با شکست مغولها و پیروزی میرحسین در قلات و انتخاب او بعنوان خان قلات میباشد. دولت قلات در اندوره مراحل ابتدایی رشد خود را طی میکرد و هنوز دولتی واحد و مقتدر که تمام بلوچستان را در برگیرد، تشکیل نشده بود. در بخشهای مختلف بلوچستان حکومتهای نیمه مستقلی وجود داشتند. حکومت ملکها در بلوچستان غربی از جمله این حکومتهاست. نظام حکومتی ملکها دارای ساختی ابتدایی بر مبنای زیربنای اجتماعی- اقتصادی نظام قبیله­ای استوار بود. حکومت ملکها در مقایسه با حکومتهای همسایه از قبیل ایران و افغانستان بسیار ضعیف بوده و همواره در معرض تهاجمات نیروهای خارجی قرار داشته است. پرتغالیها برای تشکیل پایگاهی دریایی در خلیج فارس با دولت صفویه وارد مذاکره شدند. شاه اسماعیل صفوی پیشنهاد پرتغالیه را با قبول شرایطی چند پذیرفت که از آن جمله یکی حمایت و کمک نیروهای پرتغال به سپاهیان ایران بمنظور سرکوب مردم بلوچستان بود. شاه ایران جزیره هرمز را به پرتغالیها واگذار نمود. پرتغالیها پس از استحکام موقعیت خویش در جزیره مزبور، درصدد تصرف بلوچستان برآمدند که با مقاومت شدید مردمان محل روبرو شدند.

بعد از، مدتی شاه عباس دوم پادشاه وقت صفویان لشکری عظیم بفرماندهی گنجعلی­خان برای حمله بر بلوچستان اعزام داشت. سپاه اشغالگر از طریق کرمان بربلوچستان حمله نمود. در این زمان ملک شمس­الدین حاکم بمپور بود. ملک­ شمس­الدین سپاهی مرکب از قبایل مختلف بلوچ گرد آورده و برای مقابله با مهاجمین شتافت ولی در این جنگ شکست خورده و ایرانیان قلعه معروف بمپور را متصرف شدند. باید یادآوری شود که اینگونه تصرفات، مدت زمان طولانی ادامه پیدا نمیکردند و دوباره بلوچها به تقویت قوامی پرداخته و قدرت را از دست مهاجمین خارج میساخته­اند.

 

اولین ملکی که برای ما شناخته شده است، ملک تاج­الدین نام دارد. او در پایان قرن دوازدهم میلادی بر بلوچستان غربی حکومت میکرده است. ملک­های بعدی که یکی پس از دیگری حکومت کرده اند، عبارتند از ملک  سعید، ملک  ضیاالدین، ملک  بدر، ملک زاهد، ملک دینار، ملک جلال­الدین، ملک محمدشاه، ملک مظفرشاه، ملک، ملک فرخ، ملک شمش­الدین، ملک بهادر، ملک میرزا  و . . . البته این لیست کامل نیست و اسامی تمام ملکها را دربر نمیگیرد. آخرین ملکی که حکومت او بوسیله ناروئی­ها خاتمه یافت، ملک شاه عالم نام داشته است ولی وی در این لیست شامل نیست.

 

مارکوپولو که در قرن سیزدهم میلادی از ناحیه مکران دیدن کرده است در سفرنامه خود مینویسد: " کس­مکوران (کیچ - مکوران) امپراطوری است که دارای یک پادشاه از خود و یک زبان مخصوص است. بسیاری از مردم این منطقه بت­پرست بوده، جمعیت کشور از اقوام گوناگون تشکیل شده و نیز این اقوام تا حد زیادی متمدن بوده­اند. و حکومت ملکها در زمان حکومت ملک کچکو() در اوج خود بوده است". این برخورد نشان میدهد که "کس­مکوران" که همان کیچ – مکران میباشد، سرزمین مستقلی بوده و امپراطوری ملکه در آنجا وجود داشته است.   

 

حکـومت احمـدزهـی­ها

راجع به اینکه در بلوچستان حکومتهای مستقلی وجود داشته­اند بسیار سخن گفته میشود. اولین شکل حکومتی را که در بلوچستان تشکیل شد، میتوان بدوران میرعبدالله­ خان نسبت داد که قبل از آن و بسال ۱۷۱۶ میلادی میراحمدخان دوم خان وقت قلات را بقتل رسانید و بجای وی قدرت را بدست گرفت و چون مردی دلیر وشجاع بود اکثر سران قبایل حاکمیت وی را پذیرفتند.  عبدالله خان برای گشترش قلمرو حکومت خویش به یکسری حملات دست زد که از آنجمله میتوان به حملات کیچ، مکران، بندرعباس و . . . اشاره نمود. همچنین میرعبدالله­ خان، اشرف افغان را که پس از شکست از نادرشاه متواری شده بود و در راه بازگشت به افغانستان قصد حمله به بلوچستان را داشت بقتل رسانید. میرعبدالله­ خان دو بار به قندهار حمله نمود که دفعه اول با شکست مواجه شد ولی بار دوم حسین قلجایی را شکست داد و قندهار را متصرف گردید. در این درگیریها تعداد زیادی از طرفین کشته شدند. نهایتاً میرعبدالله­ خان در سال ۱۷۳۱ در حمله­ای که به "کچهی" انجام داد کشته شد.

میرعبدالله­ خان دارای سه پسر بنامهای میرمحبت خان، میراهلتازخان و میرنصیرخان بود و چون میرمحبت خان از همه بزرگتر و از جانب پدر بسمت ولیعدی منصوب شده بود، بعنوان حاکم برگزیده شد. اما چون لیاقت چندانی در این کار نداشت توسط برادرش میراهلتازخان از سلطنت معزول شد و خود میراهلتازخان امور را بدون خونریزی بدست گرفت.

با گذشت مدت زمانی پس از قدرت­گیری میراهلتازخان، سران قبایلی که او را برگزیده بودند، دریافتند که وی نیز فردی کوته فکر و عیاش صفت است و مجدداً میرمحبت خان را به قلات فراخوانده و برتخت نشاندند.

 

نادرشاه بخاطر لشکرکشی به هندوستان، حکومت میرمحبت خان را برسمیت شناخت و میراهلتازخان را دستگیر و در قندهار تحت نظر قرار داد. در این هنگام میرنصیرخان هم در قندهار تحت نظر بود و روزی در سال ۱۷۳۸ بطور اتفاقی این دو برادر با یکدیگر درگیر شدند که در نتجه میراهلتازخان بدست برادرش میرنصیرخان بقتل رسید. زمانیکه نادرشاه از فتح هند بازگشت و در بین راه توسط امرایش بقتل رسید،  میرنصیرخان و دیگر اسرا موفق به فرار شدند و میرنصیرخان مجدداً به بلوچستان بازگشت. میرنصیرخان حملات متعددی را به مراکز مختلف بلوچستان آغاز نمود و بالاخره موفق شد قدرت را از میرمحبت خان بگیرد.

در زمان اقتدار میرنصیرخان بسال ۱۷۸۴ سیدسلطان والی مسقط از برادرش شکست خورد و به بلوچستان پتاهنده شد و از میرنصیرخان طلب کمک نمود. میرنصیرخان به وی کمک نظامی نکرد ولی نصف درآمد بندر گوادر را که سالانه قریب ۳۰۰ دلار بود به او بخشید. اما رفته­رفته تمامی درآمد گوادر به سیدسلطان واگذار گردید و متعهد شد که هرگاه دوباره مسقط را فتح کند این مبلغ را بعنوان قرض پرداخت نماید و گوادر را به بلوچستان بازگرداند. با این وجود و پس از مراجعت سیدسلطان به مسقط، گوادر در دست شیخ­نشین عمان بافی ماند که بسال ۱۹۵۸ و بعد از تشکیل پاکستان مجدداً به بلوچستان بازگردانده شد.

 

بسال ۱۷۹۳ میرنصیرخان فوت کرد. وی سه پسر بنامهای میرمحمودخان، میرمصطفی­خان و میرمحمدرحیم­خان داشت. پس از فوت میرنصیرخان، میرمحمودخان بعنوان حاکم قلات مقرر شد. میرمحمودخان بمدت ۲۴سال بر بلوچستان حکومت کرد و در سال ۱۸۱۷ میلادی درگذشت.

میرمحمودخان دارای دو پسر بنامها میرمحراب­خان  و میراعظم­خان بود و با فوت میرمحمودخان در سال۱۸۱۷ پسر بزرگش محراب­خان قدرت را بدست گرفت.

در سال ۱۸۳۸ میلادی انگلیس­ها از شته قاره هند بقصد افغانستان از طریق بلوچستان، به بلوچستان سرازیر شدند تا شاید بتوانند با خان قلات، محراب­خان به توافق برسند و از خاک بلوچستان جهت تسخیر افغانستان بهره ­برداری کنند. بر این اساس ژنرالهای برتانیایی اقدامات زیادی را برای جلب اعتماد محراب­خان بکار گرفتند. آنها به نوشتن نامه و تهدید و ارعاب متوسل شدند، اما موفقیت چندانی کسب نکردند و در نهایت به مداخله نظامی و سرکوب قهرآمیز حکومت قلات متوسل شدند.

قوای نظامی انگلیس بمنظور اجرای برنامه خویش بتاریخ ۱۳نوامبر۱۸۳۹ با تجهیزات مکفی از کویٹہ بطرف قلات حرکت کردند. اشغالگران پس از محاصره قلات به پیشروی به داخل شهر ادامه دادند که با مقاومت شدید بلوچ­ها مواجه شدند. بنابر گزارش یکی از مستشاران انگلیس بنام "ولشائر" در این جنگ چهار سروان، دو افسر و عده­ای نظامی که جمعاً تعدادشان ۱۳۸ نفر بود بهلاکت رسیده یا زخمی میشوند. از طرف دیگر میرمحراب­خان، میرعبدالکریم ­خان رئیسانی، میرولی­ محمدخان شاهـزهی مینگل، میردادکریم شاهوانی، فضل لهری، نبیبخش جتوئی، قیصرخان، شهدوست بیزنجو، مخمدرضا و زبرخیل، نورمحمد و تاج­محمد شاغاسی و تعدادی دیگر بشهادت رسیدند.

با وجود اینکه در دوران حاکمیت میرمحراب­خان شورش­هایی بپا شد و در برخی نواحی چنگ داخلی صورت گرفت، اما او توانست بمدت ۲۲ سال بر بلوچستان حکومت کند.

از مدتها قبل میراحمدیارخان بمنظور کسب حاکمیت قلات با میرمحراب­خان بر سر پیکار بود و در این زمان پسر میراحمدیارخان، شهنوازخان با نیروهای استعماری کمک و همکاری مینمود تا محراب­خان سرکوب و از حکومت قلات عزل شود. پس از شهادت محراب­خان، نیروهای انگلیس چون شهنوازخان را فردی وفادار به خود دیدند، او را به حاکمیت قلات برگزیدند و یک دسته از قوای نظامی خویش را بهمراهی یکی از مستشاران نظامی بنام ستوان "کدامی" معروف به لبدین در کنار وی کماردند. همچنین از دیگر اقدامات انگلیسها الحاق نواحی کچهی و مستنگ بخاک افغانستان بود.

شهادت میرمحراب­خان و گماردن شهنوازخان بجای وی و ضمیمه قسمتی از خاک بلوچستان به افغانستان نفرت شدید مردم بلوچ را برعلیه نیروهای اشغالگر برانگیخت. در نتیجه شورشهای همگانی برعلیه آنان بوقوع پیوست و در اقصی نقاط بلوچستان شعله مبارزه برعلیه انگلیس­ها و گماشتگان­شان برافروخته شد.  لبدین و شهنوازخان بیش از همه از میرنصیرخان دوم پسر محراب­خان بیمناک بودند که درصدد باز پس گرفتن حکومت قلات بود و به همین منظور تدارک حمله­ای بزرگ را می­دیدند. لبدین بسیار کوشید تا وی را دستگیر کند اما موفق نشد.

میرنصیرخان بتاریخ یکم ماه اوگست ۱۸۴۰ با یک لشکر سه الی چهار هزار نفری به قلات حمله کرد و جنگ سختی بین آنها و نیروهای شهنوازخان و قوای انگلیس رویداد. اما در این حمله میرنصیرخان تلفات زیادی را متحمل گشت و موفق به فتح قلات نشد و ناچار به عقب نشینی شد. لیکن از طرفی شهنوازخان خود را باخته بود و میدانست که میرنصیرخان از قضیه دست بردار نیست و دیر یا زود مجدداً حمله جدیدی را آغاز خواهد کرد. در نتیجه از در مذاکره با میرنصیرخان درآمد و روز سوم مذاکره دروازه قلعه را برروی میرنصیرخان گشود و لبدین(مستشار انگلیسی) را دستگیر و زنداند ساخت. در این روز سران قبایل بلوچ بطور دسته جمعی میرنصیرخان را تعنوان خان قلات برسمیت شناختند و نسبت به وی ادای احترام نمودند.

انگلیسها دوباره درصدد برآمدند تا قلات را تصرف کنند و بدینمنظور در تاریخ سوم نوامبر۱۸۴۰ لشکرکشی نموده و قلات را متصرف شدند و مستشاری دیگر در آنجا گماردند. لازم به ذکر است که مستشار سابق قلات یعنی لبدین پس از آنکه بدست نیروهای بلوچ افتاد، بهلاکت رسید.

انگلیسها نمی­توانستند مستقلاً قلات را اداره کنند و یا فرد دیگری بیابند و همانند شهنوازخان از او بعنوان حاکم قلات استفاده نمایند، در نتیجه قراردادی با میرنصیرخان منعقد ساختند و به حاکمیت نصیرخان در قلات گردن نهادند. مفاد عهدنامه فیمابین بشرح زیر میباشد:

۱-      کمپانی هند شرقی، میرنصیرخان دوم را بعنوان حاکم قلات میپذیرد

۲-      مستنگ و کچهی که در سال۱۸۴۰ و پس از شهادت رسیدن محراب خان به حکومت کابل ملحق گشته بودند، بجز سبی به میرنصیرخان دوم خان قلات بازگردانده شوند

۳-      حکومت کمپانی هند شرقی مقرر میدارد که کلیه نیروهای نظامی­را ازمناطق تحت حکومت نصیرخان­دوم خارج سازد.

 

بر طبق روایتی میرمحراب خان  پیش از آنکه شهید شود، نصیرخان

را پیش خود فرا خواند و اظهار میدارد که:

۱-      از کشیدن تنباکو پرهیز کن چون اعتیاد آور است و همانند عمویت میراعظم خان از بین میروی

۲-      به سرداران هرگز اعتماد مکن چرا که موقعیت پرست هستند و در هنگام سختی مرا تنها گذاشتند. بدینصورت تو را هم تنها خواهند گذاشت

۳-      نسبت به قول و قرار انگلیسها هم یقین نداشته باش چون آنه هرگز دوست ما نخواهند بود.

 

بدین علت که سران قبایل در مناطقی از بلوچستان بنای مخالفت را با حکومت مرکزی میگذاشتند و هراز چند گاهی دست به شورش میزدند و خود حکومت قلات فادر به پایان دادن این شورشها نبود،نیروهای انگلیس از این موقعیت بهره برداری مینمودند و در سال ۱۸۴۵ میلادی میرنصیرخان را وادار به امضاء قرارداد اسارتباری بدین شرح نمودند:

۱-      بر طبق این معاهده قرارداد ۱۸۴۱ ملغی میگردد

۲-      خان قلات سرپرستی انگلیسها را قبول میکند

۳-      خان قلات میپذیرد که بدون توافق و اطلاع انگلیسها با هیچ نیروی خارجی گفتگو و یا مکاتبه نکند

۴-      خان قلات به انگلیسها این اجازه را میدهد که در محدوده قلات هر جا که بخواهند به نقل و انتقال نیروهای نظامی خود اقدام کنند

۵-      انگلیسها هم پذیرفتند تا سالانه ۵۰ هزار روپیه مقرری به خان قلات بپردازند.

میرنصیرخان پس از هفده سال حکومت بر قلات در زمستان ۱۸۵۷

میلادی در گنداوه فوت کرد. با درگذشت میرنصیرخان دوم،برادرش

میرخدادخان که۱۶سال بیشتر نداشت قدرت را درقلات بدست گرفت.

میرخدادخان که طی سالهای ۱۸۵۷ الی ۱۸۹۳برقلات حکومت کرد با مسائل و مشکلات فراوانی دست به گریبان بود. این مشکلات بیشتر از آن جهت پیش میآمدند که نیروهای استعماری انگلیس استقلال وی را سلب کرده بودند و همواره در کنارش بسرمیبردند و بر تمامی اقداماتش نظارت داشتند. قراردادهای پیشین را لغو مینمودند و مجدداً با توسل به زور و قدرت نظامی عهدنانه­های تحمیلی را منعقد می­ساختند. انگلیسها هر جا که صلاح میدیدند، تعدادی از سرداران قبایل گوناگون را در مناطقی از بلوچستان می­شوراندند تا از این طریق وزنه­ای برعلیه خان قلات در دست داشته باشند و به عبارتی بهتربتوانند او را با خود و نزدیک خود داشته باشند. البته سرانی از قبایل از این اوضاع راضی نبودند و گهگاهی دست به مبارزه مستقلانه برعلیه حکومت مرکزی میزدند که زمانی با موفقیت همراه بود و زمانی با شکست.

 

یکبار میرشیردل­خان پسر میراعظم خان و پسر عموی میرخدادخان در ماه مارس ۱۸۶۴ جمعی از سران طوایف را بخود متمایل ساخت و در گنداوه بر میرخدادخان حمله برد که در نتیجه خان قلات زخمی شد و آنها توانستند بر قلات مستولی گردند. میرشیردل­خان از حکومت بریتانیا دعوت بعمل آورد تا حکومت وی را برسمیت بشناسد. از طرفی انگلیسها میدانستند که حاکم واقعی قلات میرخدادخان میباشد. در نتیجه تا مدتها در این رابطه سکوت کردند تا اینکه در ماه مـه ۱۸۶۴ هنگامیکه میرشیردل­خان از کچهی بطرف قلات در حرکت بود، در بین راه بوسیله یکی از همراهانش کشته شد.

بطورخلاصه میتوان این دو دوران را دورانی پرآشوب وهرج ومرج تلقی نمود که این آشوبها چه برعلیه حکومت بریتانیا و چه برعلیه حکومت دست نشانده آن صورت میگرفتند، تا اینکه میرخدادخان در ماه مارس ۱۸۹۳ توسط قوای انگلیس بازداشت شد. در این اثنی او را از سلطنت عزل کرده و در کویٹہ و سپس لورالایی و پشین تحت نظر قرار دادند. بلاخره میرخدادخان پس از هفده سال در اسارت حکومت بریتانیا در ۲۱ مـه ۱۹۰۹ در سن ۶۹ سالگی در پشین واقع در شمال کویٹہ فوت کرد.

پس از برکناری میرخدادخان از حکومت، شورشهایی بحمایت از وی در بلوچستان انجام شد که از آنجمله میتوان به شورش سردارگوهرخان زرک­ زهی اشاره نمود. اگرچه سردارگوهرخان تمام جوانی خویش را وقف مبارزه برعلیه خدادخان نموده بود ولی عزل و اسارت وی را توسط حکومت بریتانیا، توهینی نسبت به مردم بلوچ بحساب آورد و اقدام به جمع­آوری لشکر کرد تا با قوای متجاوز انگلیس به نبرد بپردازد. قبل از همه برادر خود میرپسندخان را نسبت به این حرکت متقاعد نمود و لشکری مرکب از ۲۰۰۰ نفر را فراهم ساخت و به دهات اطراف قلات که اماکن انگلیس در آنجا متمرکز بودند، حمله برد.

انگلیسها از سیاست تفرقه­اندازی بین سران طوایف بهره جستند و بدین شکل کوششهای سردارگوهرخان در جهت متجد ساختن تمامی سرداران بلوچ برعلیه قوای اشغالگر به نتیجه­ای نرسید و در جنگ سختی که بین نیروهای او و قوای نظامی انگلیس صورت گرفت، سردارگوهرخان و تعدادی از همرزمانش بشهادت رسیدند.

انگلیسها در اوت ۱۸۹۳ میرمحمودخان را با تشکیل یک مجلس فرمایشی به جانشینی پدرش برگزیدند و خود در کنار وی بر امور نظارت داشتند و بتاریخ ۱۰ نوامبر۱۸۹۳ مراسم تاجگذاری او را در کویٹہ برپا داشتند. طی حاکمیت محمودخان بدلیل اینکه وی فردی ضعیف­النفس بود نیروهای انگلیس همه کاره امور بودند و از طرفی توده­های بلوچ نفرت شدیدی نسبت به قوای اشغالگر پیدا کرده و همواره در مناطقی از بلوچستان قدعلم میکردند و با نیروهای متجاوز به نبرد می­پرداختند. اجاره دادن قسمتهایی از بلوچستان به حکومت انگلیس در این زمان صورت گرفت. در یکم ژوئیه ۱۸۹۹ حکومت بریتانیا بمنظور اغراض و مقاصد مرزی خویش نوشکی را اجاره نمود و سالانه مبلغ نـُه­هـزار روپیه بطور قراردادی به محمودخان پرداخت مینمود. همچنین نصیرآباد در هفتم فوریه ۱۹۰۳ در ازای پرداخت سالانه ۱۱۵هـزار روپیه به خان قلات، به آنها واگذار گردید.

با آغاز جنگ جهانی اول و درگیر شدن قوای آلمان با حکومت بریتانیا، این کشمکش به مناطقی همچون بلوچستان کشیده شد. تـُرک های عثمانی و آلمانی­ها با مطرح کردن جهاد با انگلیسها درصدد بودند تا در منطقه نفوذ کنند و برعلیه نیروهای انگلیس که سالیان درازی در این منطقه به سرکوب و غارت مردم پرداخته و حکومت میکردند، به جاسوسی بپردازند و به آنان ضربه وارد سازند.

بلوچ­ها از مدتها پیش با ورود این قدرت اجنبی به سرزمین­شان بمبارزه برعلیه آن روی آورده بودند. در چنین موقعیتی انگلیس درگیر جنگ عظیم بود. تا آنجائیکه در توان بلوچها بود به آن ضربه میزدند. حرکتهای اعتراضی زیادی در این دوران شکل گرفت که بطور نمونه به قسمتهایی از آنها اشاره مینمائیم.

همانطوریکه در قسمتهای آینده تاریخچه خواهد آمد، این جنگ در بلوچستان غربی در چندین ناحیه روی داد که با موفقیتهایی نیر همراه بود. سران قبایل بلوچ از آن جمله سردارجمعه­خان در منطقه نصرت­آباد، سردار جیـندخان و خلیل­خان در خواش و گُـشت و سردار بهرام­خان در گومازی و مـند با آنان جنگیدند.

 

در بلوچستان شرقی این مقاومت شکل گسترده­تری نسبت به بلوچستان غربی بخود گرفته بود و از زمان ورود انگلیسها تا دوران جنگ جهانی اول ادامه داشته است که بطور خلاصه از این قرارند:

قیام عمومی مردم بلوچستان پس اط شهادت میرمحراب­خان، حمله قبیله مینگل به انگلیسها، شورش مـری­ها در دوم ماه مـه ۱۸۴۰، شورش گوهرخان زرک­ زهی، شورش عمومی در سراوان، قیام مردم مکران برعلیه نیروهای استعماری، جنگ برعلیه انگلیسها در "گـوک پروش" انهدام قلعه تربت، انهدام قلعه "چـربک" تصرف مـند و بلـیده، قیام رحیم­خان در نوشکی، قیام شـکرخان، شورش مینگل­ها در سال ۱۹۰۸، قیام قبیله مـری در سال ۱۹۱۶ و . . .

 

         

 

حکـومت نـاروئــی­ها

قبیله ناروئی یکی از قبایل بزرگ و دامدار بلوچستان بوده است. ما ضمن توضیحی مختصر در باره این قبیله بشرح حال حکومت آنها میپردازیم. بلوچ­های ناروئی ابتدا در منطقه نارو واقع در شمال غربی بلوچستان زندگی میکردند، به همین دلیل است که به آنها ناروئی میگویند. تاریخ مهاجرت ناروئی­ها از نارو بسوی جنوب غربی و بمپور بدرستی معلوم نیست و همینفدر واضح است که در پایان قرن هیجدهم میلادی با شکست دادن ملک­ها، حکومت مکران را بدست گرفتند.محراب­خان را میتوان موسس این سلسله دانست که حدود یک قرن بدرازا کشید ولی پیش از او سردار سیدخان رئیس قبیله بوده است. ظهور حکومت ناروئی­ها مترادف با ضعف حک.مت مرکزی قلات میباشد. به همین خاطر محراب­خان رئیس طایفه بعد از بدست آوردن قاعه بمپور حکومت مستقلی تشکیل داد و شالوده بلوچستان غربی را که در دوره ملکها(ملکها با حکومت قلات در ارتباط بودند) ازهم پاشیده بود، دوباره منظم نمود.

سردارانی را که بر اثر ضعف حکومت پیشین بنحوی ادعای استقلال کرده و از پرداخت مالیات خودداری نموده بودند، تنبیه و مجدداً به اطاعت از قدرت مرکزی وادار ساخت. محراب­خان نه تنها شورشیان داخلی را گوشمالی داد بلکه لشکرکشی­های متعددی به کشورهمجوار(ایران) نمود. از مهمترین لشکرکشی­های وی را میتوان حمله به کرمان و لارستان نامبرد. البته تمامی این حملات برای بدست آوردن اموال و غنائم صورت میگرفت.

در همین رابطه نقل و قول پاتینجر نماینده و فرستاده دولت انگلیس که در سال ۱۸۱۰ میلادی سفری به بلوچستان کرده است، بمنظور روشن شدن قضیه مفید واقع خواهد شد. او بهنگام ورود به بمپور از محراب­خان حاکم آنجا میپرسد که " آیا شما و حکومت کرمان هیچگونه رابطه مستقل و یا تجارت خارجی دارید یا خیر؟  محراب خان با خنده پاسخ میدهد که رابطه !؟  نـه. از دو سال به اینطرف بطور کلی خیر و، نه اینکه امید به تجدید آن میرود.  بگونه ای که چند ماه پیش شاه محراب­خان حاکم سب، قائم­خان و من لشکر متحدی به لارستان(قسمت جنوبی ایران) جهت چپاول فرستادیم و خوب هم غارت شد تا حدی که آن شهر بمدت سه ماه در قبضه ما بود و . . . و پس از چندی از آن دست بردار شدیم".

ایرانیها نیز فرصت از دست نمیدادن و هرگاه موقعیتی بدست آوردند به بلوچستان هجوم برده و به قتل و غارت مردم زحمتکش بلوچ میظرداختند. یکبار در زمان پادشاهی محمدشاه قاجار به بلوچستان خمله صورت گرفت. در این لشکرکشی حبـیب­الله معروف به امیر توپخانه بهمراهی عمال انگلیس بقصد تسخیر بلوچستان و تحکیم نفوذ دولت مرکزی فرماندهی را در دست داشت.بلوچهای غیور و دلیر تلاش کردند تا جلو پیشرفت ارتش غارتگر قاجار را به بلوچستان سد نمایند. مبارزه سخت و خونینی درگرفت و سرانجام ایرانیها که سازمان یافته و مجهز به سلاحهای پیشرفته­تری بودند، بلوچها را شکست داده و قلعه بمپور را گشودند.

در سال ۱۸۴۹ میلادی بلوچهای بمپور، گِـه(نیکشهر) و قصرقند بمقاومت علیه ایرانیان برخاستن ولی باز هم شکست خوردند. جانشین محمدشاه یعنی ناصرالدین شاه قاجار سیاست گذشتگان خود یعنی سیاست شلاق و خون را دنبال کرد. حمله وحشیانه قاجاریها به بلوچستان بیدرنگ انسان را بیاد حمله سپاه اسپانیا در سرزمین جدیدالکشف امریکا می­اندازد. در آنجا اسپانیائی­ها بیرحمانه به قتل عام و غارت بومیان امریکائی پرداختند. آنها را کشتند، خانه­های­شان را سوزاندند و زندگی­شان­ را به نابودی کشاندند تا سرزمین­شان را تصرف نمایند. البته این سیاست دولت ایران در حقیقت اجرای سیاستهای توسعه­طلبانه انگلیس در بلوچستان بود. انگلیس­ها میخواستند که از بندر گوادر تا بندر جاسک خط تلگراف بکشند. اما بلوچها به این امر دولت انگلیس راضی نبودند. از آنجاست که حکام ایران جهت اجرای نقشه­های اربابش بقتل و غارت مردم بلوچ پرداختندو مبارزه بلوچها در تمام دوران قاجاریه ادامه داشته است.

ایرانی­ها بدنبال تصرف بمپور سعی میکردند تا دامنه نفوذ خود را در بلوچستان گسترش دهند. برهمین اساس در سال ۱۸۶۹ سپاهی از ارتش قاجار بفرماندهی سرهنگ ابراهیم­خان پیشن را بتصرف درآورد. پس از این پیروزی بسوی کیچ حرکت نمودند. در کیچ با مقاومت نیروهای محلی روبرو شدند، اما بعلت خیانت بعضی از معتبرین محل شهر بدست ایرانیها افتاد.

دولت بلوچستان شرقی برای دفع ایرانیها سپاهی بفرماندهی داروغه عطامحمد به کیچ اعزام داشت. در این میان دولت انگلیس نگران اوضاع شده و نماینده­ای بنام هریسن از جانب جکومت هند جهت رفع منازعات بین دولتین ایران و بلوچستان میفرستد. هریسن از طریق بندرگوادر وارد بلوچستان میشود و از آنجا بهمراهی سردارفقیرمحمد بیزنجو نایب کیچ و داروغه عطامحمد فرمانده نیروهای اعزامی دولت بلوچستان به کیچ، رهسپار بمپور میگردند. از سوی دیگر نماینده انگلیس در ایران بنام گلداسمیت و میرزامعصوم­خان نماینده حکومت ایران به بمپور میآیند. با حضور نماینده دولت هند کنفرانسی مابین نمایندگان دولت ایران و بلوچستان تشکیل میشود، لیکن هیچ نتیجه­ای عاید نمیگردد. زیرا ایرانیان هرگز راضی نمیشوند تا دست از کیچ بردارند و نمایندگان بلوچستان در باز پس گرفتن کیچ اشغالی پای میفشارند و کوتاه نمی­آیند. لذا هریسن بهمراهی نمایندگان دولت بلوچستان از راه سرباز تا تمپ آمده و از آنجا به گوادر میروند.

چند روز پس از ناکامی کنفرانس بمپور، ژنرال گلداسمیت سرانجام میرزا معصوم خان را متقاعد میسازد تا از کیچ دست بردارد. نامبرده بهمراهی ژنرال گلداسمیت به گوادر میرود. سردارفقیرمحمد و داروغه عطامحمد نمایندگان دولت بلوچستان نیز به گوادر رفته و قراردادی بین آنان به امضاء میرسد که به قرارداد گوادر مشهور است. در این قرارداد توافق میگردد تا ایران از کیچ عقب نشینی کند و دولت بلوچستان از نواحی تصرف شده خود واقع در بلوچستان غربی دست بردارد. در سال ۱۸۷۲ میلادی هیئتی از جانب دولت انگلیس برهبری ژنرال گلداسمیت بخاطر تعیین مرزهای بین ایران و بلوچستان اعزام میگردد. بر اثر تلاشهای استعماری انگلیس در این منطقه، خط مرزی نزدیک به مرز کنونی ترسیم میشود که در نتیجه آن تقریباً نیمی از بلوچستان یعنی بلوچستان غربی از جانب انگلیس بعنوان بلوچستان ایران برسمیت شناخته میشود.

همینطور در زمان حسین­خان ناروئی بر اثر وصول مالیاتهای سنگین از توده­های زحمتکش که از عهده پرداخت آن عاجز بودند، عده­ای ازمردم زهران(این ناحیه­دردشت بلوچستان شرقی قرار دارد) تحت رهبری هـوت اولیا برعلیه این اقدام حسین خان ناروئی سر به شورش زدند. سردار حسین خان بقصد تنبیه آنها سپاهی به زهران فرستاد. نیروی شورشی در مقابل سپاه ایستادگی نموده و با آنها به جنگ پرداخت که در نتیجه آنهوت اولیا بهمراهی ۱۸ تن از همراهانش کشته شدند و از سپاهیان سردار نیز دو نفر بقتل رسیدند.

هنگامیکه ریاست ناروئی­ها را سیدخان ثانی عهده ­دار بود، شخصی بنام کمال کاروانی بمنظور مبارزه با حکومت قاجاریه که در بمپور حکومت میکردند، مقادیر قابل توجهی اسلحه از طریق دریا به بلوچستان وارد نمود. حکومت انگلیس از این قضیه سخت وحشت زده شد و کوشید تا بهرشکل ممکن مانع بکار گرفتن آنها برعلیه حکومت قاجار گردد. از سیدخان در دستگیری وی درخواست مساعدت شد. سیدخان با حیله و نیرنگ او را دستگیر و تحویل دولت انگلیس داد. انگلیسها او را به انگلستان برده و بزندان انداختند.

تمامی این حوادث در زمان ناروئیها اتفاق افتادند. این سلسله از افراد زیر تشکیل میگردد:

سیدخان، محراب­خان، محمدعلی­خان، حسین­خان و سیدخان.

حکومت ناروئی­ها از هنگام روی کار آمدن حسین­خان استقلال خود را از دست داده و باجگذارقاجاریان شد. مثلاً وقتیکه سردارسیدخان ناروئی، آخرین حاکم بلوچستان غربی در قید حیات بود، قاجاریان همه کاره بلوچستان شده بودند. سردارسیدخان آلت دست آنها بود و از خود هیچگونه قدرتی نداشت. ایرانیها هر چه دل­شان میخواست میکردند. مالیاتهای سنگین و کمرشکن بر توده­های مردم وضع میکردند و. . .

حکومت ناروئی­ها در سال ۱۹۰۹ میلادی توسط بهرام­خان بارانزهی بزیر کشیده شد. در این هنگام سردارسیدخان ناروئی درگِـه (نیکشهر) بسر میبرد و در میان قبایل بلوچ پایگاه و منزلتی نداشت. تنها امید سیدخان دولت قاجاریه بود، زیرا وی در تمام طول عمر برای آن دولت چاکری کرده بود. او با شنیدن خبر از دست رفتن پهره(ایرانشهر کنونی) نماینده­ای پیش شاه قاجار میفرستد و خود نیز تدارک سپاهی را میبیند. اما چون پیر و سالخورده بود و همچنین غصه سقوط پهره او را سخت پریشان نموده بود، قبل از تکمیل سپاه خویش برای جنگ، بتاریخ ۱۹۱۵ میلادی در شهر گِـه درگذشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل دوم

 

(بلـوچـسـتان شـرقـی ــــ بلـوچـسـتان غـربـی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

الف ــ بلـوچـسـتان غـربـی

 

شکست قاجاریان توسط بهرام­خان

در زمان حکومت سردارسیدخان ناروئب، قاجاریان همه کاره بلوچستان شدند و چپاول و غارت، ظلم و بیعدالتی را به آخرین حد خود رساندند. میربهرام خان در چنین موقعیتی از سرباز به پهره که مرکز بلوچستان غربی بشمار میرفت حمله نمود. اما پس از چند روز محاصره قلعه پهره، نتوانست آنرا فتح نماید و مجدداً به سرباز بازگشت. نیروهای بلوچ گرچه در این خمله کامیاب نشدند، اما این خود نور امیدی جهت عقب راندن نیروهای جانی قاجار محسوب میشد.

این رویدادها زمانی اتفاق افتادند که حکومت قاجاریان از درون متلاشی شده بود و انقلاب مشروطیت که یک انقلاب بورژوازی بود ضربات سنگینی به نیروهای قاجار وارد میساخت. بنابراین رژيم قاجار ناچار از تمرکز قدرتش در شهرهای مرکزی همانند تهران و . . . میگشت تا توانائی مقابله با قدرت توده­های بپاخاسته را داشته باشد. ولی در این کشمکش نیروی فاجار در برابر مشروطه­خواهان شکست خورده و عقب نشینی نمودند و قدرت سیاسی بدست انقلابیون افتاد و حدود اختیارات پادشاه محدود گشت.

هنگامیکه نیروهای نظامی در سال ۱۹۰۹ میلادی به مرکز فراخوانده شدند، تعداد کمی در پهره باقی ماندند که آنهم در نتیجه اقدامات سردارغلامحسین خان تعدادشان بمراتب کمتر گردید، زیرا مخفیانه با بهرام خان دارای رابطه حسنه­ای بود. بدین ترتیب شرایط برای تسلط بر پهره مهیا شد و میربهرام خان بهمراهی سایر افراد ذینفوذ آن را عملی ساخت.

غلامحسین خان ظاهراً از هواخواهان سرسخت حکومت قاجار بود و دربین مردم پهره نفوذ زیادی داشت واین مسئله سبب اعتماد بیش از حد حکومت نسبت به وی گشته بود. زمانیکه شرایط انقلاب در مناطق دیگر آماده میشد، رژيمقاجار خود را برای سرکوب آماده میکرد. سردار غلامحسین به قاجاریها وانمد ساخت که هم اکنون در بلوچستان آرامش برقرار شده و هیچگونه خطری منافع شما را در اینجا تهدید نمی­نماید. با این وجود ماندن نیروهای نظامی شما بیهوده بنظر میرسند. حکومتگران چون اعتمادفوق­العده­ای به وی داشتند، نیروهای اضافی خود را به مرکز فراخواندند. بدین طریق قلعه تا حد زیادی از نیروهای سرکوبگر قاجار خالی گشت. در این هنگام میربهرام خان که قبلاً خود را آماده حمله بر پهره نموده بود، با نقشه­ای حساب شده یورش را آغاز کرد و آن را بتصرف درآورد.

بعد از مدتی حکام قاجار بقصد باز پس گرفتن بلوچستان از دست بهرام خان و نیروهایش جندین حمله را سازماندهی کردند و ما آنها را بعنوان جنگهای بهرام خان و حکومت قاجار نامگذاری کرده و بشرح مختصر آنان میپردازیم.

جنگ اول میربهرام خان با قاجاریان:

در بخش گذشته توضیح دادیم که سردارسیدخان ناروئی نماینده­ای پیش حکومتگران فرستاد و از آنها بمنظور باز پس گرفتن قدرت از دست رفته کمک طلبید. حکومت سپاهی مرکب از چندین هزار سرباز جنگی بخاطر کمک به سردار سیدخان اعزام داشت. اما قبل از آنکه به بلوچستان برسند، سردارحسین خان می­میرد. لشکریان بقصد عملی ساختن نقسه طراحی شده خویش بداخل بلوچستان پیشروی نمودند. میربهرام خان نیز سپاهی تدارک دید و در ناحیه"سرجو"  با آنان بمقابله پرداخت. این جنگ چون در سرجو اتفاق افتاد به جنگ سرجو مشهور است. در این جنگ لشکریان قاجار شکست خورده و فرار میکنند. بلوچ­ها وسایل جنگ و . . . آنها را تصاحب کرده و به پهره باز میگردند.

جنگ دوم میربهرام خان با قاجاریان:

قاجاریان مدتی بعد دوباره قوای نظامی خویش را تجدید سازماندهی نموده و به بلوچستان حمله نمودند. نیروهای بلوچ تحت فرماندهی بهرام خان در سوران با آنها مقابله مینمایند. در این درگیری بلفات زیادی طرفین متحمل میشوند. یکی از سرداران مشهور بلوچ بنام میرغلام محمد در این جنگ کشته میشود. قاجاریان نیز شکست میخورند و عقب می­نشینند.

جنگ سوم میربهرام خان با قاجاریان:

نیروهای سرکوبگر برای بار سوم بر بلوچستان یورش آوردند. این جنگ که به جنگ نصرت مشهور است، جنگ نهایی قاجار با میربهرام خان و بطور کلی با مردم بلوچستان میباشد. در این جنگ رژيم وقت برای همیشه شکست خورده و بلوچستان را ترک مینماید. نصرت فرمانده سپاه دولتی کشته میشود و یک قبضه توپ و تعدادی تفنگ بدست بلوچها میافتد.

زورگویی و اجحافات قاجاریان بحدی بوده است که هنوز هم زحمتکشان بلوچ خاطرات آن روزهای تیره و تار را در اذهان خود دارند و هر فارسی زبان را بنام "گـجر" میشناسند. پس از این واقعه میربهرام خان سرداران شورشی را در سراسر بلوچستان غربی مطیع ساخت و سپاهی مرکب از چند هزار نفر از طوایف مختلف تشکیل داد. در چنین شرایطی وی خود را شاه بلوچستان نامید و لقب شیرجهان را برای خویش انتخاب کرد.

هنگامیکه بهرام خان دست قاجاریان را از بلوچستان کوتاه ساخت، به جنگ برعلیه انگلیسها که در این زمان بخشی از بلوچستان غربی و تمامی بلوچستان شرقی را در اشغال خود داشتند، پرداخت. وی همانقدر که از قاجاریان بیزار بود، از انگلیسها نیز که برای چپاول و غارت مردم منطقه کمر بسته بودند، متنفر بود. انگلیسها در این دوره دو پایگاه نظامی در بلوچستان غربی یکی در میرجاوه و دیگری در نصرت آباد ایجاد کرده بودند.

طی این دوران جنگ جهانی اول درگرفت. انگلیسها برای استحکام موقعیت خویش در هند تصرفات پیرامون را گسترش میدادند، به بلوچستان شرقی اکتفا نکرده و دست به اشغال بلوچستان غربی زدند. ولی در عملی ساختن آن با اقدامات و مقاومتهای شدید قبایل منطقه سرحد و میربهرام خان با نیروهایش روبرو گردیدند. همزمان با این دولت آلمان که بدنبال مستحکم ساختن موقعیت خود در منطقه میگشت، متوجه تضاد میان دولت انگلیس و میربهرام­خان شده و چند جاسوس نزد وی میفرستند. دولت آلمان فکر میکرد که اگر بیواند میربهرام خان را بطرف خود متمایل سازد، پایگاه خوبی در منطقه بدست خواهد آورد. اما بهرام خان، آلمانها و انگلیسها را دو روی یک سکه میدانست و از هر دو بیزار بود. او هر دو را بیگانه میدانست و بلوچه نسبت به بیگانگان نظر مساعدی نداشتند و آنها را دشمن خود تصور میکردند. بر همین اساس وقتیکه ترکهای عثمانی و آلمانها به میربهرام خان پیشنهاد کمک نمودند، فوراً آن را رد کرد.

 

در طول حیات میربهرام خان جنگهائی با تیروهای انگلیس اتفاق افتاد که عمده ­ترین آنها را ذکر مینمائیم:

جنگ سراوان ــ

این  جنگ در شستون(مرکز سراوان کنونی) صورت گرفت. در این درگیری نیروهای انگلیس شکست خورده و عقب نشینی نمودند. میربهرام خان منطقه شستون را از دست آنان خارج ساخت. و بتصرف خویش درآورد. تلفات سنگینی به نیروهای وارد آورد.

 

جنگ گومازی ــ

این جنگ در منطقه گومازی(نزدیکی مـنـد واقع در بلوچستان شرقی) بوقوع پیوست. جنگ مذکور یکی از بزرگترین جنگهای میربهرامخان با نیروهای خارجی است. در این نبرد خونین تعداد زیادی از بلوچها بشهادت رسیدند. از جمله کشته شدگان میرامین برادر دوست محمدخان را میتوان نامبرد. با کشته شدن میرامین ضربه سنگینی به سپاهیان میربهرام خان وارد آمد و سرانجام مجبور به عقب نشینی شدند.

 

جنگ مـنـد ــ

آخرین مقابله میربهرام خان با قوای انگلیسها به جنگ مند موسوم است. وی در سال ۱٩۱۵ میلادی بمنظور بیرون راندن انگلیسها از مند و انتقام شکست در جنگ گومازی با لشکری مرکب از چندین هزار مرد جنگی بر مـنـد حمله برد. در این جنگ متجاوزین انگلیس شکست سختی خورده و متواری گردیدند. شهر مـنـد بدست بلوچهای فاتح افتاد. تعداد افراد مسلح بنابر کفته میرگل خان نصیر که در "تاریخ بلوچستان" بیان داشته بالغ بر ۱۴ هـزار نفر بوده­اند که در این جنگ فعالانه شرکت مینمایند.

 

در نتیجه تداوم فعالیتهای میربهرام خان حکومت انگلیس در هـنـد نگران اوضاع شده و به چاره ­جوئی میپردازد. دولت انگلیس برای مسدود ساختن پیشروی­های میربهرام خان گروهی از سرداران بانفوذ بلوچستان شرقی را گرد هم آورده و به بمـپور برستاد. هیئت مذکور پس از ورود به مکُـران به منطقه مرزی آمده و بطور جداگانه با سران قبایل مختلف ملاقات نموده و با دادن رشوه­های فراوان آنها را متقاعد ساختند تا دست از حمایت میربهرام خان بردارند. تعدادی از این سرداران در نتیجه وعده­های انگلیسها، خود را مستقل اعلام داشتند و حتی برخی بنابر تحریکات دولت انگلیس خود مستقیماً اعلان جنگ دادند. این هیئت بدنبال پیشبرد سیاست، خود مستقیماً با میربهرام خان تماس برقرار نمود و با نیرنگ­های گوناگون وی را مقاعد ساخت که بیش از این با انگلیسها دشمنی نورزد. میربهرام خان چون ضعف خود را حس میکرد و میدانست که ادامه جنگ بیش از این بنفع او نخواهد بود، با پا درمیانی برخی از سران بلوچستان شرقی با دولت انگلیس به مصالخه پرداخت.

 

 

 

مبارزه برعلیه اشغالگران انگلیس در شمال بلوچستان

قسمت شمالی بلوچستان سرحـد نام دارد. سرخد از پرباران­ترین مناطق بحساب آمده و کوه مرتفع آتشفشان تپتان نیز در آن واقع است. قبایل بلوچ از دیرباز بصورت خانه بدوش در آنجا بسر میبرند. تمامی این قبایل دامدارند و سرحد با چراگاههای سرسبزش از جمله مساعدترین جاه­ها برای پرورش دام است.

از نظر تاریخی شهر خواش(خاش) تنها مرکز سیاسی و تجارتی با قدمت سرزمین سرحد میباشد. قبل از ورود انگلیسها به منطقه و احداث راه آهن کویٹہ ـ دزآپ(زاهدان کنونی) و تشکیل این شهرستان بجز خواش شهر قدیمی­تری وجود نداشت. خواش در جنوب غربی موه آتشفشان تپتان قرار دارد و از جمله شهرهای قدیم و باستانی بلوچستان بشمار میرود.

در زمان حکومت محراب خان ناروئی، سیدخان کُـرد حاکم خواش بود. اما در مورد چگونگی تسلط کُردها بر قلعه خواش اطلاعات زیادی در دست نیست. ولی آنچه تا کنون مسلم است، اینکه آنها مهاجرانی شیعی مذهب بوده­اند که از دیرباز به منطقه سرحد آمده­اند. وقتیکه فرمانفرما به بلوچستان یورش آورد، پسران سیدخان بر خواش حکمرانی داشتند. آنها بدلایل گوناگون از جمله داشتن مذهب شیعه پایگاهی در بین مردم نداشتند و تسلیم فرمانفرما شده و باجگذار دولت قاجار گردیدند. بسلیم و باجگذاری­شان به فرمانفرما و همچنین شیعه بودن­شان در آن زمان موجب شوریدن مردم خواش گردید. سرانجام این کشمکش و درگیریها شکست کُردها را دربرداشت. از آن ببعد مردم خواش سردار جیند را که متعلق به قبیله یارمحمدزهی بود بعنوان رهبر خود انتخاب نمودند.

یارمحمدزهی­ها تا حملات انگلیسها به سرحد از مسلط­ ­ترین طوایف بر آن منطقه  بشمار میرفتند. بهنگام حکومت بهرام خان بارانزهی که مصادف با جنگ جهانی اول بود، تجاوزات گسترده نیروهای استعماری انگلیس به بلوچستان غربی بخصوص سرحد آغاز گشت. اما با مقابله شدید مردم غیور آن سامان روبرو گردیدند. متجاوزین و استعمارگران انگلیس از قبیل ژنرال دایر که خود فرماندهی عملیات را بعهده داشته­اند.، از نیروهای مفاومت سرحد در یاداشتهای خود بعنوان مهاجم یاد کرده­اند. انگلیسها بیشرمانه خود را مالک این سرزمین میدانستند و قهرمانان واقعی بلوچ را مهاجمین تلقی میکردند. این خصلت تمامی اشغالگران و متجاوزین در طول تاریخ بوده است و میباشد و بدینگونه سعی در پوشاندن جنایتهایی که مرتکب گشته­اند، مینمایند.

 

حال بمنظور یادآوری آن دلاوریها و پایمردی­های قبایل بلوچ در برابر تجاوزات گسترده امپریالیسم انگلیس در منطقه میپردازیم. ولی قبل از هر چیز موقعیت قبایل مقتدر و نیرومند را مشخص میسازیم. در نواحی مرزی منطقه سرحد بین بلوچستان غربی و بلوچستان موسوم به انگلیس، قبایل گمشادزهی، یارمحمدزهی و اسماعیل زهی(شه­بخش) بسر میبردند که سران­شان بترتیب عبارت بودند از خلیل خان، سردارجیند و جمعه خان. تقریباً تمامی قبایل سردارجیند را بعنوان ریش سفید خود قبول داشتند. هر یک از این قبیله­ها قدرت بسیجی معادل دو هزار نفر مسلح را دربرابر حملات دشمن دارا بودند. در منطقه مزبور یک طایفه بزرگ و مشهور دیگری بنام ریکـی وجود داشته و دارد که بدلیل اختلافاتی که با یارمحمدزهی­ها پیدا کرده بودند، عده­ای از آنها بجای حمایت از سردارجیند با نیروهای سرکوبگر و متجاوز انگلیس همکاری نمودند. در چنین موقعیتی که خطر شورش بلوچها منطقه را در برمیگرفت حکومت هند(بریتانیا) در فوریه ۱٩۱۶ میلادی ژنرال دایر را که قبلاً در سرکوب و کشتار مردم بیگناه هندوستان نقش بسزائی دارا بود و تجارب فراوانی جهت سرکوب مخالفین کسب کرده بود، برای گسترش هرچه بیشتر مستعمرات و سرکوب مخالفین به منطقه سرحد اعزام داشت. ژنرال دایر بهنگام ورود به منطقه تمامی سرداران بلوچ را به اطاعت از خویش فراخواند، ولی هیچکدام بجز از سردار ابراهیم خان ریکـی به دعوت وی پاسخ مثبت ندادند.

ژنرال دایر با مهارت خاصی که در جنگها و سرکوب­ها داشت، میدانست که شناخت چندانی بر مناطق این قسمت ار بلوچستان ندارد و بلوچها از این برتری برخوردارند هستند. در نتیجه آنها را بمقابله مستقیم طلبیدن کار خطرناکی بود. دایر به چاره اندیشی پرداخت تا بتواند سپاه طرف متقابل را متلاشی ساخته و بین آنان ترس و وحشت ایجاد نماید. بدیمنظور دو جاسوس بلوچ را انتخاب نمود و پس از آموزشهای لازم آنها را نزد سردارجیند و خلیل خان که در محل بودند فرستاد تا بگونه­ای بیطرفانه شایع کنند که نیروهای نظامی ژنرال را دیده­اند که در حال پیشروی بسوی شما هستند و لشکرشان منظم است و حدود پنج هزار نفر را شامل میگردد، توپخانه سنگین نیز بهمراه دارند و اولین هدف­شان جالک(جالق) یعنی جایگاه اصلی خلیل خان میباشد. این طرح گرفت و نتیجه آن شد که خلیل خان همراه با نیروهایش بسوی جالک حرکت نماید و منطقه متحده را که قرار بود از آن دفاع نمایند، ترک کرد. اخبار مبالغه­آمیز راجع به توپخانه ژنرال دایر، سردار جیند و سایر سرداران را سخت بوحشت انداخت. بلافاصله پس از نکه خلیل­خان روانه جالک شد ژنرال دایر به سمت خواش پیشروی کرد. وقتیکه ژنرال دایر و سپاهیانش بنزدیکی خواش رسیدند، سردارجیند پیامی توسط شهسوار مبنی بر صلح پیش دایر فرستاد. قصد جیند از این اقدام مشخص ساختن قدرت دشمن بود و ژنرال دایر به این میئله پی برد و شهسوار را بعنوان اسیر نزد خود نگهداشت. افراد دیگری که شهسوار را همراهی میکردند آزاد گشته و به قبیله خود بازگشتند. حمله نیروهای انگلیس آغاز گشت و جنگ درگرفت که عده­ای از بلوچهای مبارز از آنجمله ولی­محمد پسر سردارجیند بشهادت رسیدند. سردارجیند ناچار به عقب نشینی شد.

 

نرال دایر که وجود سردار جیندخان را خطری جدی بحاب میآورد درصدد طرح توطده­ای جهت پایان دادن به غائله سردار جیند برآمد، بدینصورت که همراه با عده­ای از سران طوایف و نیروهای نظامی­اش به روستای "ده بالا" وافع رد "پشت کوه" خواش رفته و طی پیامی به سردارجـیند خواهان ملاقات و مذاکره با وی و سایر معتمدان طایفه یارمحمدزهی میشود. سردارجـیندخان  با چهل تن از معتمدان عازم "ده بالا" میشود و به مجرد رسیدن به آنجا همراه با کلیه افرادش از آنجمله دو پسرش بنام­های فقیرمحمد و بجار دستگیر و به خواش اغزام میگردند. دستگیرشدگان در دو محل جداگانه تحت بازداشت نگه داشته میشوند تا ترتیب اعزام­شان را بدهند ولی یکدسته از آنها شبانه نگهبانان را می­کُـشند و از زندان فرار میکنند. دسته بعدی که سردارجیند و پسرش بوده­اند باقی میمانند. نورمجمد ضابط از جمله فراریان از زندان، بیست وچهار تن از جنگجویان زبده و تیراندازان ماهر طایفه را انتخاب کرده و به آها خبر تبعید سردارجیند به هندوستان را میدهد و بلافاصله همرته با آنها میسر نظامیان انگلیس را که از روستای "سنگان" میگذرد، در محلی بنام "کالوک" بین راه خواش و سنگان می­بندد و به محض رسیدن نیروهای انگلیس حمله را آغاز میکنند. در نتیجه بلفات سنگینی به دشمن وارد میآورند و سردارجیند را سالم از چنگ آنها رها مینمایند.

 

این جنگ و گریزها بر روجیه سردارجیند تاثیرمنفی برجای گذاشته بگونه­ای که بعد از مدتها تعقیب و مراقبت، پیش ژنرال دایر رفته و خود را تسلیم مینماید. همزمان با این اقدانمات در خواش، اسماعیل زهی­ها تحت سرپرستی جمعه خان در حوالی نصرت آباد دسته­ دیگری از نیروهای استعمارگرانگلیس درگیر بوده­اند که در نتیجه بلوچها قلع و قمع میگردند.

بدنبال عقب نشینی سردارجیند، قلعه خواش که تحت حاکمیت محمدحسن خان بود سقوط کرد و بدست نیروهای انگلیس افتاد. بعد از تسلیم شدن سردارجیند، ژنرال دایر یکدسته از نیروهای انتظامی خویش را به همراهی نیروهای قبیله ریـکی زیر هدایت مزارخان ریـکی مامور حفاظت قلعه خواش ساخت. خودش، سردارجمعه­خان، سردارجیند و خلیل­خان و شهسوار را که در جنگ اسیر و یا تسلیم شده بودند، برداشته و به سمت "کچه" براه افتاد. در طول راه سرداران یاد شده همواره بدین فکر بودند که نیروی دشمن را برآورد کنند و همینطور راه گریزی برای خود بیابند. در کچه انگایسها قصد تطمیع آنها را داشتند و در همین رابطه هدایائی تقدیم گشت و آزاد شدند. چند روزی از این آزادی نگذشته بود که جاسوسان دایر برای وی خبر آوردند که بلوجها دوباره بفکر جمع­آوری نیرو هستند تا با شما بجنگند و قلعه خواش را متصرف گردند. از این بابت ژنرال دایر از عمل خود پشیمان گشت که چرا زود اقدام به رهای آنان کرده است. او بهترین راه پایان دادن به عکس­العمل احتمالی از جانب بلوچها را هر چه سریعتر رسانیدن حود به خواش میدانست و چنین هم کرد.

بلوچهای شجاع و میهن دوست که هیچگونه سرسازشی با اجنبی نداشتند به انحاء گوناگون و به هرطریق ممکن بر سر راه آنان مانع ایجاد میکردند. کوچکترین امکانی را در اختیارشان قرار نمیدادند و حتی علوفه­ای را که برای حیوانات خویش تهیه میکردند، به آتش میکشیدند و . . .

بطور مثال وقتیکه در خواش علوفه شترهای ژنرال دایر ته کشیده، هیچکس حاضر نشد به آنان علف بفروشد و از این بابت انگلیسها سخت در مضیقه بودند، زیرا میترسیدند که مبادا حیواناتشان تلف شوند. تا اینکه فردی از یارمحمدزهی­ها که رابطه خوبی با سردارجیند نداشت و مقیم قاسم­آباد بود، به داد ژنرال رسید و مقداری علف برای احشام وی تهیه نمود. اما در انتقال آن به قلعه خواش مانده بودند که چه بکنند. روزی ژنرال دایر خود تصمیم میگیرد تا برای حل این مسئله عازم قاسم­آباد شود. تعدادی از افراد مسلح خویش را برداشت و براه افتاد. فاصله چندانی نرفته بود که خبر آوردند دیشب علوفه را به آتش کشیده­اند و به احتمال قوی کار سردار و افرادش باید باشد. سردارجیند هم که سعی در فریفتن ژنرال داشت به تعدادی از افراد مسلح­اش دستور داد تا از کوه پایین بیایند و طوری وانمود سازند که برای استقبال ژنرال دایر آمده­اند. وقتیکه وارد قاسم­آباد شدند فردی بنام مراد که تهیه کننده علوفه بود پیش ژنرال آمد و شخصی را که به همین جرم دستگیر شده بود نیز بهمراه داشت. ژنرال دایر در جلسه­ای که به همین منظور تشکیل شده بود تا قضیه را پیگیری نماید از مجرم سئوال کرد که چرا این کار را کرده است. فردی بنام نورمحمد از جمعیت مسلح بلوچ برخاست و قبل از ایکه شخص دستگیر شده لب از لب بگشاید، قدری پیش آمد و با حالتی جدی و مردانه اظهار داشت که "این سرزمین و تمامی آنچه برروی آن هستند، به ما تعلق دارند و اگر بخواهیم علف­های آن را به آتش بکشیم و یا چیز دیگری را، در اختیار خود ما هست". ژنرال دایر از این جرات و شهامت بسیار به خشم آمد و به سپاهیانش دستور داد که آنها را خلع سلاح کنند. نورمحمد بلافاصله اسلحه را بطرف آنان گرفت و منتظر اشاره سردارجیند ماند که آتش بگشاید و یا نه، در همین تردید و دودلی بودند که انگلیسها آنها را خلع سلاح کردند.

 

جنگ و گریز فیمابین تا مدتها ادامه داشت. چندین بار حملات و یورشها آغاز گشتن و منجر به کشته و زخمی شدن تعداد زیادی از بلوچهای مبارز میشدند. جمعی نیز دستگیر و زندانی میگشتند. یکبار که سردارجیند و پسرش  و جمعی از بلوچهای سرحدزمین توسط نیروهای ژنرال دایر دستگیر شده بودند] بهنگام مراجعت به کچه فرار کردند و دوباره به تدارک مبارزه برمیآیند. از مهمترین جنگهای این دوره میتوان به جنگی که در حوالی گُـشت سراوان بوقوع پیوست اشاره نمود.

مزدوران انگلیس در ۲٨ ژوئیه ۱٩۱۶ میلادی خود را برای سرکوبی وسیع آماده میساختند. در این هنگام سردارجیند نزد قبیله خود در "سرگزان" بـسر میبرد که در دره تنگ و صعب­العبوری بطول ۱۴ کیلومتر قرار دارد.برای رسیدن به آنجا فقط دو راه موجود بود، یکی معبر شمالی آن، دره "دستگرد" و دیگری معبر جنوبی شرقی آن دره "گشت". ژنرال دایر جهت سرکوب سردارجیند بطرف سرگزان حرکت نمود. به محض اینکه سردار از این مسئله مطلع شد، پیامی برای ژنرال دایر فرستاد که برای هرگونه مقابله­ای آماده است و راه مبارزه را نیز بدرستی درک میکند.

ژنرال دایر میخواست تا از طریق دره گشت وارد سرگزان شود ولی برای فریب دادن و غافلگیر کردن بلوچها به سپاه خود دستور داد که بهنگام روز به سمت دره دستگرد حرکت کنند و شب هنگام با استفاده از تاریکی محدداً بازگشته و از طریق دره گشت پیشروی نمایند. فرمانده سپاه علاوه بر اجرای کامل دستورات تعیین شده در نزدیکی دره دستگرد در چندین جا اقدام به برافروختن آتش کردند تا بدینصورت طرف مقابل را متوجه این منطقه نمایند.

سردارجیند متوجه این توطئه نشد و کلیه نیروهای خود را در طول شب در دره دستگرد گمارد. ژنرال دایر با آغاز روز دوم وارد سرگزان شد. سردارجیند پس از اطلاع یافتن از چگونگی وضع، نیروهای خود را بطرف دره گشت متوجه ساخت ولی کار از کار گذشته بود و گذرگاه دره پیش از آن توسط قوای اشغالگر محاصره شده بود. بعدازظهر همان روز جنگ با اشغالگران انگلیس در چندین نقطه آغاز گشت. بلوچها سرسختانه به نبرد پرداختند و طی دو شبانه روز که از ادامه آن میگذشت، هیچیک از طرفین بردیگری برتری نیافت. بهنگتم بروز این درگیری، خلیل­ خاندر جالک(جالق) بسر میبرد و سردارجیند از وی تقاضای کمک و مساعدت نمود. شب سوم سردار خلیل خان خود را به گشت رسانید تا با نیروهای انگلیس که برای چپاول و غارت مردم بلوچ به این دیار آمده بودند، مبارزه نمایند.  وقتیکه نیروهای خلیل خان به نزدیکی انگلیسها رسیدیدند، خود را مخفی نگه داشتند تا سحرگاهان به دشمن حمله برند. اما قبل از موعد مقرر و زمانی که مشغول سروسامان دادن نیروهای خود بودند، تفنگ یکی از افراد مسلح خلیل خان بطور اتفاقی آتش برد و گلوله­ای شلیک شد. انگلیسها با شنیدن صدای تیر احساس خطر کرده و متوجه وجود آنها گشته و بسویشان شلیک مینمایند. جنگ با شدت هرچه تمامتر آغاز میگردد.

بلوچها گرچه از نظر امکانات نظامی در وضعیت بمراتب بدی قرار داشتند، دل به دریا زده و دلیرانه بر قوای استعمار یورش بردند. تعداد کثیری از سربازان دشمن در این جنگ بهلاکت رسیدند. تیری به چشم خلیل خان اصابت نمود و سرش را از پشت شکافت و شهید شد. در این جنگ مقاومت، علاوه بر قبایل گمشادزهی و یارمحمدزهی، مردم زحمتکش گُـشت نیز فعالانه شرکت داشتند و برای مبارزین بلوچ مواد خوراکی و . . . تهیه میکردند و حتی در درگیریها شرکت میکردند تا از سرزمین آباء و اجدادی خویش حراست نمایند. بطور مثال میتوان از شهید "جنجال" یاد کرد که به شهادت رسید. صالح گمشادزهی نیز توسط دشمن شهید گشت.

 

خلاصه اینکه سردارجیند یارمحمدزهی پس از یک سال جنگ و گریز با نیروهای بیگانه که گاهی با موفقیت همراه بود و زمانی با شکست، بعلت کمبود امکانات و وسایل نظامی مورد نیاز، دستگیر و به کویته برده شد و پس از گذشت مدت زمانی آزاد شد و مبالغی نیز بعنوان هزینه زندگی دریافت میداشت.

 

● ● ● ● ● ●

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ورود قوای رضاشاه به  بلوچستان

 و

مقاومت مردم بلوچ به رهبری دوست محمدخان

 

بهرام خان باران­زهـی در سال ۱۹۲۱ میلادی وفات یافت و برادرزاده اش میردوست محمدخان جانشین او گردید و همانطور که قبلاً بیان داشتیم پس از آنکه حکومت قاجار در سراسر ایران شکست خورد و انقلاب مشروطیت بوقوع پیوست، نتوانست تسلط مقتدر و یکپارچه­ای بر کشور داشته باشد و همین امر سبب گشت تا در نقاطی دیگر سوای بلوچستان هم حکومتهای ملوک­الطوایفی تشکیل گردند. این روند تا پایان سلسله قاجاریه ادامه داشت.

 

رضاخان میرپنج در سال ۱۹۲۱ به هنگامی که اوضاع داخلی بر اثر مبارزات بحق و عادلانه توده­های محروم جامعه متلاشی گشته بود، با یک کودتای نظامی قدرت را بدست گرفت. احمدشاه قاجار به اروپا گریخت و تا پایان عمر بازنگشت. رضاخان در سال ۱۹۲۶ میلادی رسماً بعنوان پادشاه ایران تاجگذاری کرد. پس از گذشت چندی با همفکری و رهنمود کشورهای امپریالیستی همچون انگلیس و امریکا سعی در تلاشی اینگونه قدرتهای محلی و سرکوب بیرحمانه خلقهای ستمدیده و از بند رسته ایران را داشت. بر اساس همین سیاست بسال ۱۹۲۸ دستوری مبنی بر حمله به بلوچستان صادر و آن را به لشکر شرق که مرکزش در مشهد بود ابلاغ نمود.

 

بلوچستان در این زمان بصورت یک حکومت ملوک­الطوایفی و مستقل درآمده بود و شیوه تولید فئودالی به عالیترین شکل خود جریان داشت. کارگاههای پارچه بافی با سرعت هرچه بیشتری بکار خویش ادامه میدادند. کشت و زرع نیز فعالانه رواج پیدا کرده بود. بمنظور تامین بودجه حکومت، مالیاتی بر درآمد وضع کرده بودند. بدینصورت که از دهقانان به هنگام برداشت محصول سهمی میگرفتند و به خزانه میریختند. نوعی پلیس شهری بنام "کوتوا­ل" امنیت داخلی را بر عهده داشتند. همین افراد مامور دریافت مالیات بودند. بدلیل اینکه منبع درآمد دیگری جهت تامین نیازمندیهای مالی وجود نداشت، ازهمین مالیاتها حقوق سپاهیان و اشخاصی که دست اندر مسائل سیاسی بودند، پرداخت میگشت. حکومت دوست محمدخان را میتوان نمونه برجسته­ای از یک حکومت محلی دانست که میرفت تا تمامی طوایف بلوچستان را در بلوچستان بزیر چتر واحدی گرد آورد.

از اینکه در این دوره بر مردم بلوچ ظلم و ستم روا میرفته، شکی نیست ولی آنچه بیش از همه باید مورد غور و بررسی قرار گیرد همانا ایستادگی و مقاومت آنان برعلیه نیروهای چپاولگر و استعماری انگلیس و رضاشاه و . . . میباشد. با ورق زدن صفحات تاریخ افغانستان در می­یابیم که مردم آن کشور برعلیه نیروهای متجاوز انگلیس در چندین مرحله جنگیده­اند(سالهای۱۸۳۸ – ۱۸۴۳، ۱۸۷۸- ۱۸۸۰،  ۱۹۱۴- ۱۹۱۹) اکثر آنها از دیدگاه مذهبی و تا حدودی ملی در این مبارزات آزادی­خواهانه شرکت میکردند. امان الله ­خان بعنوان سمبل مبارزه علیه نیروهای اشغالگر زبانزد خاص و عام است. در حالیکه شخص مذکور خود یکی از زمینداران بزرگ آنزمان در افغانستان بود و دلیل عمده شکست وی در سال ۱۹۲۹ در مسائل درونی مملکت، وضع مالیاتهای سنگین بر توده های بود. ولی به این دلیل که بر مردم ظلم میکرد و مالیات دریافت میداشت، نمیتوان از مبارزات عادلانه و برحق وی برعلیه متجاوزین انگلیس چشم پوشید. این جنبه بجای خود قابل حمایت و آن دیگری را باید رد نمود.

از لحظه­ای که نیروهای قاجار از بلوچستان رانده شدند تا پایان حکومت دوست محمدخان که توسط ارتش پهلوی متلاشی گشت، هیچگونه رابطه­ای در این میان وجود نداشت و برخلاف تصوری که میگوید دوست محمدخان در زمان حکومتش در بلوچستان بخشی از مالیاتهای دریافتی را خود برمیداشته و مابقی را به حکومت مرکزی مسترد میکرده است، از اساس پوچ و عاری از حقیقت است. این موضوع چندان پیچیده و مبهم هم نیست. کسانیکه در این مورد دچار سردرگمی میگردند، بهتر است بخود کوچکترین زحمتی بدهند و به آثار و نوشته­های حکومتگران و نیروهای مزدوری که جهت باصطلاح تحقیق به بلوچستان آمده­اند، مراجعه نمایند. راجع به وابسته بودن آنها به آلمانیها سندی بدست نیامده و فقط ژنرال دایر چنین اتهامی را علیه کسانیکه با او در منطقه درگیر میشده­اند، نسبت داده است. البته این میـسر است که در جنگ جهانی اول مابین دول امپریالیستی و تجاوزگر تضادها رشد میکردند و با نیروهائی که از این شکافها بنفع مبارزات مردم خویش بهره­برداری مینمودند، وابستگی مفهومی سوای این دارد. بگونه­ای مشابه در جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد و کشورهایی چنین کردند تا حدی که از انگلیس و امریکا برعلیه آلمان فاشیستی کمکهای فراوان مالی ـ تسلیحاتی دریافت میداشتند. اما این اقدام هیچگونه تاثیری بر دیدگاهها و خط مشی آنها باقی نمیگذاشت.

نیروی مهاجم رضاشاه با ساز وبرگ نظامی­ای که در اختیارشان بود، بسوی بلوچستان سرازیر گشتند و تدارک جنگی عظیم را برعلیه خلق محروم و تحت ستم بلوچ میدیدند.

افراد طایفه اسماعیل­­زهی  تحت رهبری سردارجمعه خان، خود را برای مقابله با آنان آماده ساختند. در حوالی زاهدان و نصرت آباد جنگ سختی بین آنها درگرفت. تعداد زیادی از بلوچهای مبارز در این جنگ جان خود را از دست دادند. جمعه خان پس از مدتی مقاومت بالاجبار به بلوچستان شرقی پناه برد که در نتیجه توسط نیروهای انگلیس دستگیر و به تهران اعزام گشت. بعد او به شیراز تبعید و نهایتاً به بلوچستان بازگشت. در پی این تحول حکومتگران نام طایفه اسماعیل زهی را به شه­بخش مبدل ساختند.

سپاه پهلوی به پیشروی خویش در قلب بلوچستان ادامه داد. سرپرستی طایفه ریـکی را عیدو خان(بولاق زهی) عهده­ دار بود. این فرد در خیانت نسبت به خلق بلوچ گوی سبقت را از هر خائن دیگری ربوده بود. بطوریکه به هنگام یورش ددمنشانه ژنرال دایر و سپاه انگلیسی­اش به بلوچستان، عیدوخان بلافاصله در رکابش قرار گرفت و از انجام هر گونه جنایتی نسبت به زحمتکشان بلوچ فروگذار نکرد. همنطور عیدوخان با شتاب هرچه تمامتر به استقبال ارتش رضاشاه شتافت و با آنها اظهار همدردی و همیاری نمود. در نتیجه از جانب این طایفه بزرگ که نواحی وسیعی را بین زاهدان و خواش در اختیار داشتند، مقاومت و مبارزه چشمگیری بوقوع نپیوست. برعکس عیدوخان هر چه در توان داشت در اختیار لشکریان رضاشاه گذاشت تا بلوچستان غربی را بتصرف خویش درآوردند. دولت رضاشاه به این خوش خدمتی عیدوخان پاسخ مثبت داد، بدینشکل که افراد وابسته به خانواده او از رفتن به خدمت سربازی که در آن زمان یکی از مشکلات اساسی مردم بلوچ بشمار میرفت، معاف شدند و به هر کدام ماهیانه مبلغی پرداخت میگردید.

نیروهای مزدور پهلوی در نواحی اطراف سراوان کنونی با مقاومتهای همه جانبه­ای مواجه شدند. گُـشت که در مسیر سراوان قرار دارد شاهد نبردهای حماسی بین مردم زحمتکش آن ناحیه با ارتش رضاشاه بود. فاجعه بحدی بالا میگیرد که مردان از ترس حکومتگران زنان و دختران را در اتاقهای بدون روزنه محبوس میکردند و یا بقتل میرساندند تا بدست دشمن نیفتند و خود میجنگیدند. وضعیت در سراسر بلوچستان چنین شد. در این درگیریها تعداد بسیاری از بلوچها شهید شدند و عده­ای به کوه پناه بردند و جمعی نیز بدست سپاهیان رضاشاه اسیر گشتند. مزدوران پهلوی تمام دستگیرشدگان را به صف کشیدند تا قتل عامشان کنند. در این حین لشکرخان گمشادزهی از قضیه اطلاع حاصل مینماید و سراسیمه خود را بدانجا میرساند و مانع اینکار میشود. نبرد رزمندگان بلوچ در دِزک مرکز سراوان آن زمان، بُـعد بالائی بخود میگیرد. زحمتکشان دِزک آنقدر از قلعه معروف آن شهر بدفاع میپردازند که سپاه پهلوی چندین روز متوالی با قدرت نظامی برتر خویش آنجا را میکوبند. جمع کثیری از مردم از آنجمله رمضان و قادربخش در این جنگ بشهادت رسیدند. از متجاوزین نیز شماری کشته شدند. از جمله کشته شدگان که برای حکومت وقت از اهمیت ویژه­ای برخوردار بودند، میتوان به سرحنگ باقر داورپناه فرمانده لشکر شرق اشاره نمود که بدست قادربخش کشته شد. به پاس جنایات بیش از حد سرحنگ یاد شده در قتل و کستار مردم دِزک، نام این شهر را به داورپناه تغییر دادند. بلافاصله پس از این واقعه حدود ۳۰ نفر را که دستگیر شده بودند، تیرباران نمودند.

قلعه­های معروف آن زمان در بمپور و پهره واقع بودند. پس از یک جنگ شدید و خونین لشکریان پهلوی موفق شدند قلعه معروف بمپور را متصرف گردند و بسوی قلعه اصلی یعنی پهره(ایرانشهر) که قدرت اصلی حکومت دوست محمدخان در آنجا تمرکز یافته بود، حرکت کردند. نهایتاً بعد از مقاومتهایی که در آنجا رخ داد، پهره نیز سقوط کرد و حکومت رضاشاه توانست پس از یک وقفه طولانی دوباره بر بلوچستان مسلط شود و سایه شوم خویش را در این سامان بگستراند.

 دوست محمدخان بهمراهی شکر رنـد، غلامقادر فرزند حاجی شکر(این شخص هم اکنون نیز در قید حیات است)، چاکر معروف به چاکر زری، شهداد، ملا فقیرمحمد فرزند پیرمحمد، حیات خان فرزند نصرت، دین محمد اورنگ(ناروئی) مشتری فرزند رمضان دستگیر و به تهران اعزام گشتند. در تهران شدیداً تحت­نظر بودند. دوست محمدخان بفکر فرار از اسارت بود و بهمین منظور سه نفر اخیرالذکر را به بلوچستان فرستاد تا بدینوسیله هدف خویش را با میرعلی محمد در میان بگذارد. میرعلی محمد، شداد را متقابلاً روانه تهران نمود تا ترتیبات کار را مهیا سازد. از قرار معلوم برنامه آنها برای مدتی بعد بوده ولی بدلیل اینکه حاجی شکر در یکی از روزهای پیش از موعد محافظ را بقتل میرساند، مجبور میشوند تا هر چه سریعتر محل را ترک نمایند. حکومت پهلوی برای دستگیری آنها جایزه مقرر داشت. این افراد چون با مناطق کوهستانی آنجا آشنائی نداشتند به روستاه نزدیک شدند تا گرسنگی خویش را برطرف سازند که در نتیجه مجدداً دستگیر و تحویل مقامات دولتی گشتند.

پس از مدتی دوست محمدخان و تنی چند از همراهانش که در اسارت بسر میبردند توسط رژيم پهلوی اعدام شدند.

همزمان با این در نواحی دیگر بلوچستان نیز مبارزات مردم بلوچ گسترش یافت. مثلاً در جاسک توده­های مردم برعلیه اجحافات پهلوی بپاخاستند. رهبریت این گوشه از مقاومت را میرزا برکت عهده دار بود. طی چندین سال درگیری، از پهلوی شکست خوردند و در نتیجه بصورت دسته جمعی با بسیاری از افراد طایفه حویش به کشورهای عربی پناهنده شدند.

در منطقه بشکرد عبدالحسین و کامران مبارزه عادلانه را پیش میبردند. و در آخر با شهید شدن کامران حکومت توانست بر منطقه مسلط گردد. همچنین در ناحیه دشتیاری میرنواب و . . . مدتها برعلیه ارتش پهلوی جنگیدند که در نتیجه منجر به شکست آنها شد و به بلوچستان شرقی پناه بردند. در همین ارتباط در بندر چابهار بر اثر یک توطئه طرح­ ریزی شده میردین محمد بهمراهی عده­ای دیگر از بلوچها دستگیر و به تهران اعزام گشتند و تا پایان عمر در زندانهای پهلوی بسر بردند.

با سرکوب حکومت دوست محمدخان و نیروهای محلی، پهلوی­ها موفق شدند سالیان درازی به اعمال ننگین و ضدبشری خود در بلوچستان ایران ادامه دهند، که مستقلاً شرح آن خواهد رفت و در پایان این بخش علل شکست حکومت دوست محمدخان را به اختصار بیان میداریم:

۱.  دسایس امپریالیسم انگلیس در زمینه تفرقه­اندازی بین سران طوایف و قبایل گوناگون بلوچستان

۲. روا داشتن ظلم و ستم بر مردم و موجود نبودن سیستم صحیح مالیات­گیری از توده­های زحمتکش بلوچ

۳.  در مناطق مختلف بلوچستان خوانین و سردارهای متعددی­حکمرانی­داشتند و چون حکومت دوست محمدخان در حال شکل­گیری بود و تا آن زمان موفق نشده بود همگی آنها را تحت اطاعت حکومت مرکزی بلوچستان درآورد، این قضیه خود باعث ایجاد تضادهایی بین آنها میگشت که در نتیجه مقاومت برعلیه پهلوی بگونه­ای سازمان یافته و یکپارچه ادامه نیافت.

۴.  بر اثر رشد مبارزات مردم در شبه قاره هند برعلیه انگلیس،نیروهای امپریالیستی مجبور بودند تا عقب نشینی نمایند. لذا وجود یک حکومت مستقل را در بلوچستان نمی­توانستند تحمل کنند و میکوشیدند تا رضاشاه بلوچستان را بدست گیرد و خود مزدور آنان باشد.

 

 

 

 

 

  استقرار حاکمیت پهلوی و بازتاب آن در بلوچستان

 

قبلاً یادآور شدیم که رضاشاه در پی اعمال خشونت و سرکوب آشکار و ادامه سیاست ضدملی خویش همانند اسلافش به مناطفی همچون بلوچستان ناجوانمردانه یورش آورد و پس از مدتی طولانی جنگ و خونریزی توانست بصورت ظاهری قدرت را دردسن گیرد و بعنوان پادشاه بر زحمتکشان بلوچ و مناطق دیگر ایران حکمرانی نماید. این قدرت برای مردم بلوچستان هیچ چیز جدیدی با خود بهمراه نیاورد بلکه برعکس توسط ژاندارمری صادراتی بر جزء جزء امور زندگی آنان نظارت داشت و این موکودات ناپاک هر چه میخواستند در شهرها و روستاهای منطقه انجام میدادند.

 

زحمتکشان بلوچستان از همان اوان روی کار آمدن رضامیرپنج و تصرف بلوچستان و سرکوب حکومت دوست محمدخان، مورد یورش وحشیانه­ترین حملات قرار گرفتند. غارت و چپاول دسترنج توده­های تحت ستم به امری عادی بدل شده بود، هست و نیست مردم را بزور از آنان باز می­ستاندند و خود مورد استفاده قرار میدادند. بلوچها را بعنوان غلام و برده، بیگار میگرفتند و از سپیده دم سحر تا شامگاهان برای حکومتگران در بنای ساختمانهایی بمنظور ایجاد پادگان، پاسگاه و . . . کار میکردند و مهمتر از همه جلب و احضار جوانان بلوچ به خدمت سربازی را میتوان نام برد که بیش از هر مسئله دیگری مردم را رنج میداد. همزمان با این اقدامات عده کثیری از زحمتکشان بلوچ بخاطر امتناع از خدمت سربازی به کشورهای همجوار از آنجمله هندوستان و شیخ­نشیـن های عربی پناهنده میشوند. هم اینک میلیون­ها بلوچ در این کشورها تحت شدیدترین فشارهای اقتصادی ـ اجتماعی زندگی فلاکت باری را پشت سرمیگذرانند. تعدادی از این فراتر رفته و به کشورهای افریقایی پناه برده­اند.

 

پس از اینکه پهلوی اول توانست به اصطلاح امنیت را در بلوچستان مستقر گرداند، مناطق مهمتر را بعنوان مراکز اصلی خویش در نظر گرفت، مثلاً در خواش پادگانی تاسیس کرد و بصورت پایگاههای کوچکتر به پهره و زاهدان توجه خاصی مبذول داشت. در مناطقی که از این لحاظ کم اهمیت­ تر بودند، نمایندگان قابل اعتمادی را برمسند قدرت گماشت، بطور مثال حسین خان ناروئی را که پس سیدخان ناروئی بود در گِـه(نیکشهر) بعنوان حاکم محل باقی گذاشت. جمعی از خوانین به کراچی رفتند و اقداماتی را برعلیه حکومت ایران تدارک میدیدند که از این جمله میتوان حاجی کریم­بخش سعیدی را نامبرد. وی مقالات متعددی در چندین نشریه آنزمان کراچی که توسط بلوچها اداره میشدند بچاپ رسانید. نامبرده به نوشته­های خویش رنگ و بوی ملی میداد تا از این طریق موفقیتی در حمایت بلوچها نسبت بخود کسب نماید. بعداً مقامات دولتی ایران از طریق سفارت آن محل با او تماس گرفتند و هنگامیکه امتیازاتی از قبیل نمایندگی مجلس و . . . را بدست آورد بنای مخالفت را کنار گذاشت و بقولی خلق بلوچ را به یک کرسی در مجلس شورای پهلوی فروخت و به ایران بازگشت. افراد دیگری نیز دارای چنین شرایطی بودند. تعدادی هم ورود ارتش و قوای سرکوبگر را به بلوچستان تبریک گفته و با آن همکاری نمودند.

 

رژيم سرسپرده پهلوی بدرستی میدانست که حکومت کردن در بلوچستان مستلزم همکاری هر چه گسترده ­تر نیروهای محلی از قبیل خوانین و سایر افراد ذینفوذ میباشد. بر همین اساس شیوه­های متفاوتی را بمنظور جذب انگونه افراد بکار گرفت. ابتدا گذشته خوانین را به رخ مردم میکشید که مثلاً بیاد بیاورید ظلم و ستمی را که بر شما روا میداشتند. زحمتکشان بلوچنیز بدرستی بر این مسئله واقف بودند. اما زمانیکه خوانین خود در اختیار رژيم قرار گرفتند یکی را به مجلس برد و دیگری را رئیس فلان اداره مقرر داشت و بلوچها را بحمایت از آنان فراخواند و هر آن کس را که از دساتیر خوانین سرپیچی مینمود به شلاق می­بستند و به زندان می­افکندند. خوانین در این دوره مقام و منزلتی درجه دوم نسبت به حکومتگران داشتند. برای نمونه اگر ژاندارمری میخواست در فلان منطقه سرباز بگیرد، ابتدا رئیس پاسگاه به خان یا سردار و یا کدخدا مراجعه میکرد و قضیه را با وی درمیان میگذاشت. از اینجا ببعد موضوع بوسیله نمایندگان رژيم در محلات دنبال میگشت. کسی را جلب میکردند و یا با دریافت رشوه­های سنگین و کمرشکن، صورت مجلسی ترتیب میدادند که فوت شده و یا در محل نیست و . .

بطور کلی میتوان این فشر را پایگاه داخلی حکومت در منطقه دانست که تا حدود زیادی گسترش و ادامه اعمال رژيم به آنان بستگی داشت. سیستم حکومتی ایجاب میکرد تا توده­های زحمتکش بجای اینکه خود بتوانند مشکلات اداری و اقتصادی خویش را رفع نمایند، به خوانین و کدخدایان که از جانب حکام ضدمردمی انتصاب شده بودند، مراجعه کنند. ما در طول حاکمیت پهلوی هیچگونه شواهد و مدارکی در دست نداریم که بلوچی بتواند مستقلاً و بدون کمک و همیاری صاحب نفوذی در دستگاههای عریض و طویل اداری قادر به برطرف ساختن و حل مشکلات گردد. از پیش پاافتاده­ترین امور مثالی میاوریم، اگر شناسنامه فردی مفقود میگشت میبایست استشهادی محلی تهیه میکرد و افراد معتمد آنرا امضاء مینمودن. این افراد همان کدخدایان و سایر طرفداران رژيم بودند. . .

فقر و فلاکت، آوارگی و بی­خانمانی مردم بلوچستان روزبروز بیشتر میشد، بیسوادی همچنان پابرجا بود، کشتار و سرکوب زحمتکشان تحت عناوین گوناگون شدت می­یافت و بطورکلی ستم ملی که طی سالیان گذشته عمده­ ترین عامل عقب­ماندگی فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی خلق بلوچ بود، به روال پیشین ادامه پیدا کرد و حتی میتوان گفت که بنابدلایلی رو به فزونی رفت.

بررسی اوضاع و احوال جوامع مختلف و بخصوص تجربیات خلقهای تحت ستم که در جهت کسب آزادی و خومختاری خویش مبارزه نموده­اند، به ما می­آموزاند که بکارگیری زور و خشونت در حهت به انقیاد درآوردن توده مردم گرچه ممکن است برای مدتی موفقیت­آمیز باشد ولی هرگز راه حل نهایی در این زمینه نیست و نمونه­های فراوانی در جهان کنونی وجود دارند که میتوان رشد و ادامه مبارزات خلقهای قهرمان فلسطین، پاکستان و ایران را یادآور شد.

رژيمهای ارتجاعی همواره تلاش میورزند تا به سرکوب آشکار توسل جویند و مبارزات عادلانه زحمتکشان را ازبین ببرند و قدرتهای دیکتاتوری و ضدبشری خویش را پاس دارند. اما بهرحال توده­ها براقدامات برحق­شان می­افزایند و تا نابودی و محو کامل ظلم و استبداد و برقراری دمکراسی و عدالت اجتماعی، مبارزه  را ادامه میدهند.

رژيم سرسپرده و ارتجاعی رضاشاه در حال سروسامان دادن به امور داخلی و انتظامی مناطقی نظیر بلوچستان، خوزستان، گیلان و غیره بود. در شهرهای مرکزی ایران اقدام به تاسیس مدارس عالی و دانشگاه، کارخانه و همچنین کشف حجاب نمود و این اصلاحات تا زمانیکه جنگ جهانی دوم بوقوع پیوست، ادامه داشتند. ایران گرچه موضع بیطرف اختیار نمود، ناچاراً دستخوش تغییر و تحولاتی گشت. نیروهای مترقی و انقلابی در نقاط مختلف کشور قدرتهای محلی بوجود آوردند. در کردستان و آذربایجان، حزب دمکرات کردستان و فرقه دمکرات آذربایجان کنترل امور را بدست گرفتند و حزب دمکرات کردستان در روز دوم بهمن ماه ۱۳۲۴ شمسی جمهوری خودمختار کردستان  را اعلام داشت. بتاریخ ۱۳۲۰ رضاشاه توسط قوای متفقین از ایران اخراج و پسرش محمدرضا جانشین وی شد. طی این مدت، در بلوچستان نیروی فعالی وجود نداشت تا قدرتی بهم زند و برعلیه رژيم به نبرد بپردازد. مهمتر از همه قحطی ناشی از جنگ جاهنی تاثیر بسیار منفی بر زندگی و روحیات مردم برجای نهاد. فقر و گرسنگی بحدی بالا گرفت که تعداد کثیری جان خود را ازدست دادند.

ساهای جنگ جهانی دوم را هنوز زحمتکشان بلوچستان بیاد دارن و از آن بعنوان یک فاجعه، ڈکال(فحط سالی) یاد میکنند.

 

مبارزات دادشـاه

وقتیکه در سایر نقاط ایران و بخصوص تهران جنبش ملی شدن نفت اوج میگرفت، در بلوچستان حرکت سازمانیافته­ای وجود نداشت ولی بشکل پراکنده توده­های زحمتکش مخالفت خویش را جکام آریامهری ابراز میداشتند. بدین علت که وقایع مذکور توسط هیچ احدی قبت نگردیده­اند، رفته رفته از خاطره­ها محو میگردند.

در خال حاضر شواهد زنده موجودند و حرکات اعتراضی را خاطر نشان میکنند. مبارزات دادشاه خود بیانگر همین حرکات اعتراضی بر علیه دار و دسته شاه مزدور میتواند باشد که بشرح کامل آن میپردازیم.

دادشاه سفیدکوهی فرزند کمال، زحمتکشی از منطقه سفیدکوه واقع در مکران بلوچستان بود که بر اثر ستم و ناروائی­هایی که توسط خوانین در زمینه دریافت مالیات و دیگر اجحافاتی که نسبت به توده­های مردم اعمال میشد، ابتدا به مخالفت با خوانین پرداخت و زمانی که حامی اصلی آنان یعنی حکومت پهلوی وارد میدان گشت، مبارزه دادشاه سمت و سوی ضدرژيمی پیدا کرد و بعد از این توطئه­های زیادی از جانب دولت مرکزی برای نابودی و از میان برداشتن وی صورت پذیرفت.

در طول حیات دادشاه حکومتگران و مزدوران داخلی آنها همیشه میکوشیدند تا از وی تصویری معکوس ارائه دهند، مثلاً اظهار میداشتند که "دادشاه فردی بود دُزد و گردنه­بگیر و روانی که هر کسی را میدید، می­کُـشت و از پیش روی خود برمیداشت"، میگویند " دهفانان بیگناه را کشته است، شخصی را که به مقصد شکار به منطقه وی رفته بود به قتل رسانده و . . .".

برهمگان  آشکار است که رژيم پهلوی در ابتدای کار به حیله و نیرنگهای متعددی دست میزد تا دادشاه را نیست و نابود سازد. جاسوسانی را در لباس­های رنگارنگ در میآورد، از دهقانان و بقولی شکارچیان محلی استفاده میکرد تا این ماموریت مهم را بسرانحام برسانند. اگر دادشاه به این اندازه هوشیار نمی­بود همان روزهای آغازین از پای در میآمد و این همه نگرانی­های پهلوی و امپریالیسم امریکا موردی پیدا نمیکرد. رژيم خون آشام پهلوی که حامی زورگویان و چپاولگران بین­المللی در منطقه بود، طرح­های جدیدی را بمنظور نظامی کردن منطقه در دست تهیه داشت.

 

در تاریخ چهارم فروردین ماه ۱۳۳۶ یک مهندس ایرانی و چند مهندس امریکائی( مهندس شمس، ویاسن، کوی کارل و همسرش) را به چابهار و کنارک اعزام داشت تا این نقشه را بررسی نمایند. در ناحیه تـنک­ سـرحـه دادشاه راه را بر آنان بست و هر چشار نفر را به هلاکت رسانید.

این واقعه سبب شهرت بیش از حد دادشاه در بلوچستان گشت. رژم مزدور محمدرضاشاه سخت وحشت زده و اربابش نیز از این عمل انقلابی دادشاه نگران و آشفته شد و به شاه دستور داد تا "هر چه سریعتر دادشاه را از صحنه روزگار محو سازد".

 

بیشترین ژاندارم­های شاه از سایر شهرهای بلوچستان به نواحی کوهستانی که زادگاه و همینطور پایگاه دادشاه بود، فرستاده شدند تا بهر شکل ممکن به این توطئی ضدملی جامه عمل بپوشانند. بگونه­ای که همگان در منطقه میدانند، دستتیابی نیروهای مزدور و سرسپرده پهلوی به مقر دادشاه بیهوده می­نمود، بر همین اساس تعداد کثیری از ژاندارمها کشته شدند.

 

مبارزات دادشاه و یاران وفادارش روزبروز متکامل­تر میشد و جهت بهتری اختیار میکرد. ضدیت و جنگیدن با نوکران امپریالیسم و ارتجاع اگرچه از آگاهی سیاسی چندانی برخوردار نبودند، لیکن تاثیر مثبتی بر ذهنیات توده­های بلوچ برجای میگذاشت. دادشاه خود دهقانزاده­ای بیش نبود و این جنبش را میتوان یک حرکت دهقانی که برعلیه خوانین آغاز شد و رفته رفته نوک تیز آن به حکومت متمایل گشت، شناخت. بدلیل اینکه مسئله زمین آنطور که در نقاط دیگر ایران مشهود است، در بلوچستان ملموس نیست، لذا حمایت توده­ای در حدی وسیع از آن خارج بود. اما اگر چنانچه این حرکات به همان شیوه­ برای مدت زمانی طولانی­تر ادامه می­یافتند، امید آن میرفت که دامنه وسیعتر و گسترده­ تری بخود بگیرند.

 

از یک طرف آمریکا به رژيم دست نشانده خود فشار میآورد تا این حرکت هرچه زودتر خاموش گردد. از جاتب دیگر حکومت ایران خود نیز تلاش میورزید تا امنیت باب طبع سرمایه­داران و زمینداران را در کشور بوجود آورد تا مطمئن­تر و با خیالی آسوده­تر به چپاول و غارت دسترنج زحمتکشان ادامه دهند. بدنبال این تصمیم آخرین چاره­اندیشی یعنی توسل به عناصر و نیروهای مزدور و خدفروته را در دستور کار خویش قرار دادند. این " ماموریت خطیر" تحت پوشش مرزبندی بین ایران و پاکستان به تیمسار امان­الله جهانبانی که در سرکوب و کشتار مهارت زیادی داشت واگذار شد. جهانبانی که در کتاب خود موسوم به "بلوچستان و مرزهایش" بی­شـرمانه اظهار میدارد که بنا به فرمایشات شاهنشاه آریامهر سرپرستی هیئت تعیین مرزها را عهده ­دار شدم و برای اینکه بهتر بتوانیم با فراغت بال و آسایش خاطر اینکار را ادامه دهم، لازم دیدم به قضیه دادشاه که امنیت منطق را بخطر انداخته و باعث نگرانی امریکا و حکومت ایران گشته بود خاتمه دهم.(تقل به معنی).

 

خود جهانبانی از انجام این عمل کاملاً عاجز بود لذا در چنین موقعیتی مناسب­ترین شیوه را بمنظور ازبین بردن و یا دستگیری دادشاه بکار میگیرند و از خوانین یاری میطلبند. آنها(خوانین) بخاطر اجرای احکام صادراتی توسط اجنبی کمر می­بندند و دوشادوش نیروهای رژيم به تلاش می­افتند. به دادشاه پیغام میرسانند که جهت مذاکره از کوه پایین بیاید با این شرط که قرآن بدست میگیرند که با تو کاری نداریم. دادشاه که مانند هر بلوچ دیگری به اسلام و قرآن پایبند بود، فریب نخورده و در حالیکه از کوه سرازیر میگردد، متوجه نیات پلید این دشمنان خلق بلوچ شده و در همان حال به مقابله جدی با آنان میپردازد. این واقعه که پس از بیست روز تالش مستمر و پیگیر مزدوران پهلوی در سه فرسنگی آبگاه و ده فرسنگی هیچان رخ داد سبب شهادت دادشاه و برادرش محمدشاه گشت. از وابستگان محلی رژيم، مهیم­خان میرلاشاری، کریم میرلاشاری، یوسف مبارکی و تعدادی ژاندارم کشته شدند.

 

یکی از برادران دادشاه بنام احمدشاه به همراهی چند تن از یارانش بدلیل فشار بیش از حد حکومتگران از ایران خارج شد و به پاکستان پناه برد. در پاکستان توسط حکومت ضدمردمی "ایوب خان" دستگیر و به حکومت پهلوی تحویل گردید. از سرنوشت این عده هیچ اطلاعی در دست نیست ولی به احتمال قوی در زندان­های شاه اعدام گشته­اند. هنگامیکه احمدشاه و دوستانش توسط رژيم پاکستان گرفتار شدند بلوچهای پاکستان در حد وسیعی نسبت به تحویل آنها به ایران اعتراض کردند. بلوچها با برپایی تظاهرات و میتینگ در شهرهای بزرگ پاکستان از جمله کـراچـی نگرانی خویش را از این مسئله ابراز داشتند و به تبلیغات گسترده­ای برعلیه این اقدام ضدمردمی زدند.

 

بدنبال شهادت دادشاه و همرزمانش وقفه­ای طولانی در مبارزات خلق بلوچ برعلیه حکومت مرکزی بوجود آمد. اصلاحات ارضی شاه که در اصل رفرمی بیش نبود بسال ۱۳۴۱ بوقوع پیوست، اثر و رسوخ آن در بلوچستان چندان قابل توجه نیست. زیرا زمینداران بزرگ وجود خارجی نداشتند و فقط چند مورد میتوان سراغ گرفت که شامل اصلاحات شدند، در زابل و خواش آنهم در حد بسیار محدودی زمینهایی تقسیم گشتند.

 

 

 

جبـهـه تـحـریـر بلو چـسـتـان