بلوچستان درگذرزمان

                                                     قسمت دهم

اینک بیک خوادث دیگر زمان خکومت بهرام خان بارانزهی توجه بفرمائید  وان بوجود امدن

اختلافی بین بهرام خان و سران طایفه گچکی که در خوزه کیچ مکران خکومت میکردند بنام اقایان نادر شاه وبرادرش پردلخان که مرکز خکومتی شان قلعه تمپ بوده نامبردگان در این زمان تابع ودست نشانده دولت انگلیس بود ه اند ودولت انگلیس یک قوای مجهز در این زمان در شهر تربت مستقر نموده بودند وعملا خکومت منطقه بدست فرماندهان انگلیسی بود وفقط از وجود نامبردگان بعنوان سردار منطقه جهت تامین امنیت استفایده میکردند

واز خقوق ومزایای دولت انگلیس هم بهره مند بوده اند

 

حلاصه بین اقایان بارانزهی که در این موقع بهرامخان مطرخ است و سرداران گچکی که در رائس انها اقایان نادرشاه وبرادرش پردلخان قرار دارد اختلافی بوجود میاید که باعث کشت کشتاری میشود وجریان اختلاف از اینجا اغاز میشود که در منطقه زامران بین ابراهیم خان

بارانزهی که حواهر زاده بهرام خان است وقوای انگلیسی بطور تصادفی درگیری بوجود میاید که در ان درگیری میرجهانگیرنوشیروانی

 

که همراه ابراهیم خان بوده بشدت زخمی میشود وسه چهار نفر از همراهان وی هم کشته زخمی میشوند  واز طرف مقابل هم تعدادی از نظامیان انگلیسی کشته زخمی میشوند                        ضمنا  میرجهانگیر نوشیروانی پسر حاله ابراهیم خان است هر دو از طرف مادر                  نوههای میر رستم خان بارانزهی میبا شند که در این درگیری میر جهانگیر مجروخ میشود وابراهیم خان ناچار بعقب نشینی میشود خود را  به مخل زندگیش که ایرافشان بوده میرساند ودر این موقع دائیش میرامین خان که برادر بهرام خان ومیر علی محمد است وخکومتی خوزه اشار وایرافشان را بعنده داشته با وی بشور مشورت میفردازد

 

که بر من لازم است انتقام میرجهانگیر وهمراهانم را که کشته شده اند بگیریم میر امین او را ازدرگیری مجدد منع میکند ومیگوید اتفاقی نا حواسته رخ داده که هر دو طرف متخمل تلفاتی شده اید وثمر جنگ هم مرگ است وشما فعلا دست بکاری نزنید  وضع جسمی میرجهانگیرهم روببهبودی است بهتر است جریان را با میر بهرام خان ومیر علی محمد مطرخ بکنیم وهر چه انها صلاخ دانستند باید ما وشما عمل بکنیم ولی ابراهیمخان  گوشش بدهکار پند واندرز دائیش نیست ومیگوید همراهان من کشته شده اند ومن بد نام شده ام حلاصه ابراهیم خان برای گرفتن انتقام عزمش جزم است شب روز فکر ذکرش بدنبال راهی است تا بتواند ضربه ای به نادرشاه که حکمران کیچ مکران است وبا قوای انگلیس همکاری تنگاتنگی دارند بزند مدتی از این ماجرا میگذرد وتا اینکه دوست محمد خان  

 

ازسراوان برای دیدن عمویش میر امین به ایرافشان میاید ودرست در همین زمان ابراهیم خان امادگی خود را گرفته وتعدادی افراد مسلخ را جمع جور کرده تا بطرف خوزه کیچ تربت برود  ودهات اطراف را غارت بکند همزمان بارسیدن دوست محمد خان به ایرافشان خبر رفتن ابراهیم خان به میر امین میرسد وی هم به دوست محمد خان میگوید ابراهیم تنها است لازم است من هم همراه وی بروم دوست محمد خان میگوید عمو وقتی شما  با این سن سال اماده  برفتن بکمک ابراهیمخان  هستید من هم همراه شما میایم گرچه در حال خاضر افراد اندکی همراه دارم چون هدف دیدن شما بود نه لشکر کشی ولی چون وقت تنگ است فرصت لشکر کشی نیست باید با همین افراد حاضر ابراهیم خان را نباید  تنها گذاشت  چون وی کاری را که میگوید باید بدون برو برگرد انجام بدهد حلاصه میرامین به اتفاق دوست محمد خان همراه عده ای خود را به ابراهیم خان میرسانند

 

 وتصمیم میگیرند که بمنطقه دشت  خمله بکنند وانجا را غارت نموده برگردند

ومنطقه دشت جز حکومتی اقایان گچکی میباشد وهم نامبردگان از خمایت وپشتیبانی دولت انگلیس بر خوردارند که در شهر تربت پادگانی نظامی مستقر نموده اند

حلاصه خوزه  دشت  تاراج میشود وخبر به نادرشاه وبرادرش پردلخان میرسد نامبردگان هم فوری فرماندهان انگلیسی را در جریان میگذارند وانها هم سریع حدود یکصد سوار را در

 

اختیار فردی بنام گهرام جان که درجه دار ارتش انگلیس است و از طایفه رند  میباشد می سپارند که فوری خود را به  نادرشاه برسانید وبکمک انها مهاجمین را تعقیب نموده اموال مردم را پس بگیرید گهرامجان  خود را به تمپ میرساند وبلا فاصله همراه پردلخان گچکی برادر نادرشاه بتعقیب می پردازند واز ان طرف اردوی دوست محمد خان هم سعی میکنند با سرعت هرچه بیشتر از خوزه دشت حارج شده وخود را بمنطقه کوهستانی

 

سرباز برسانند ودر ان روز قرار میگذارند که در فلان جا که اب وجود دارد ظهر در انجا تحمع بکنند وعده اقایان به دو دسته تقسیم میشود وهرکدام سعی میکنند هر چه زودتر خود را به اب برسانند چون ازنظراب درمضیقه بوده اند                                                               حلاصه عده جماز سوار همراه دوست محمد خان وعده پیاده همراه ابراهیم خان بطرف مخل تعین شده براه می افتند ودر این میان میر امین بعلت بیماری همراه نه نفر                            عقب می ماند ابراهیم خان فکر میکند مبرامین همراه عده دوست محمد خان است ودوست محمد خان فکر میکند که میر امین با گروه ابراهیم خان است ولی میر امین نرسیده بحدود پیشین درجای توقف میکند

 

ومیگوید من باید مقداری استراخت بکنم تمام همراهان وی نه نفرند که ابوالحسن خان بارانزهی هم همراه وی میباشد بناچاردستور وی را قبول میکنند و در جای نا مناسبی توقف نموده       ومیر امین زیر سایه درخت کهوری می نشیند ومیگوید دیگر من قادر براه رفتن نیستم لازم است مقداری استراخت بکنم هوا که خنگ شد براه می افتیم وخود را بوعده گاه میرسانیم

 

طولی نمیکشد همراه میگویند عده دولتی پیدا است وبا سرعت بطرف ما می ایند ابوالحسن خان خود را به میر امین میرساند میگوید بلند شو بر شتر سوار شو که بد جای نشسته اید لازم است  خود را به ان تپهای مقابل  برسانیم میر امین بخرف ابوالحسن خان توجهی نمیکند ومیگوید من از حای خود تکان نمیخورم  ابوالحسن خان اسرار میکند او میگوید شما بروید من کسی نیستم که اردو را ببینم وفرار بکنم من در همین جا وبا همین خالت بیماری مقابله میکنم ودر اخر میگوید ابوالحسن اگر

 

زمین از جایش تکان بخورد میرامین از حایش تکان نمیخورد بهر حهت قوای دولتی هم  متوجه انها میشموند وانها را بمحاصره در میاورند جنگ اغاز میشود ودر همان شلیک اول میرامین که در زمین صافی نشسته بوده مورد اثابت قرار میگیرد وبقتل میرسد وتمام همراه وی که نه نفر بوده اند هشت نفر درجا بقتل میرسند تنها ابوالحسن خان مجروخ میشود حلاصه افراد دولتی برای جمع کردن اسلخهای مقتولین میایند در همین موقع ابوالحسن خان  مجروخ  میتواند انها راهدف قرار بدهد وچند تن را  کشته و زخمی میکند  که مامورین هم چند گلوله دیگر بطرف ابوالحسن خان شلیک میکنند وفکر میکنند که او هم بقتل رسید فوری افراد کشته ومجروخ خود را جمع میکنند وبطرف تمپ برمیگردند

 

 حلاصه زمانیکه دوست محمد خان وابراهیم خان به محل وعده گاه میرسند متوجه میشوند    میرامین نیست فوری ابراهیم خان میگوید من دنبال دائیم میروم نکند برایش گرفتاری بوجود بیاید ابراهیم خان سریع همراه تعدادی از افراد زبده عقب گردمیکند ونزدیکهای غروب بمحل خادثه میرسد متوجه میشود میر امین کشته شده وتنها ابوالحسن زنده وبشدت مجروخ است      بلا فاصله نعشها را بر میدارند بطرف مخل توقف دوست محمد خان برمیگردند ونعشها را در

 

خدود پائین گرمین بیت کنونی دفن میکنند ولشکر کشی دوست محمد خان وابراهیم خان با کشته شدن میرامین بنا کامی وعزا تبدیل میشود تنها ثمر این خمله تعدادی مال واخشام مردم بی گناه دشت بوده که غارت میشود و ماندگارشدن اخرین سخن میر امین است که بعدا ضرب المثل میشود چون او میگوید                                                                                                                         ( اگر زمین بجنبد میر امین از جایش تکان نمیخورد )                                              

بعدها به این صورت گفتار میرامین تکرار میشده اگر کسی لجبازی ویک دندگی میکرده  میگفتند مگر تومیرامینی بهر جهت سرزمین بلوچستان زادگاه شیرمردانی است که امروز ما بوجود انها افتخار میکنیم                                                                                       ودرست عین گفتار میرامین  صد ها سال پیش بوسیله میر گهرام لاشاری  هم تکرار شده وان زمانی بوده که مادرمیرگهرام یک شب  حوابی می بیند که رودخانه نلی از طرف پائین بطرف بالا طغیان کرده واز تمام گدار وگردنها سیل بالا میرود وتمام مال واخشام وخانهای انها را سیل با خود میبرد صبح خوابش را به میر گهرام تعریف میکند ومیگوید تعبیر خواب من این است که بطور یقین پادشاه افغانستان لشکری دراختیارمیرچاکرکه به او پناهنده شده گذاشته واین سیل بنیان کن بنظر من  لشکر

 

میر چاکر است ولی پیش از رسیدن مصیبت باید جای خود را عوض بکنید وبا خوشیاری مراقب اوضاع بایشد میر گهرام بمادرش میگوید مادر تا کنون هیچ خوابی بحقیقت نپیوسته واز طرفی همین چند روز پیش پهلوان سعید نوازنده مخصوص میر چاکر که از خرات برگشته بود بمن خبر داد که میر چاکر ششماه پیش بر اثر بماری ابله  در گذشته مادرش میگوید از کجا معلوم که سعید جاسوس نبوده وبشما دروغ نگفته باشد واسرار میکند که باید جای خود را عوض بکنید وبجای دیگرنقل مکان بنمائید میر گهرام از اسرار مادرش نا راخت میشود میگوید چه اشکال دارد میر چاکر بیاید وبرای من عیب است بخاطر خوابی این چراگاه زیبا را رها بکنم بجای دیگر بروم عصبانی میشود حطاب بمادرش میگوید وانگشتش را بطرف کوهی اشاره  

میکند واین طور بمادرش میگوید                                                                                                                 ( ای کوه چه اندانا بستی = گهراما خرامن سستی )

البته  موارد ذکر شده ترجمه اشعاری است که از میرچاکر ومیر گهرام بجا مانده وعموم مردم بلوچستان از اشعار بجا مانده زمان نامبردگان مطلع میباشند ولی اخرین گفتارمیرامین هم چون شباهتی بگفتار میر گهرام داشته به این حاطر تکرار ان  رویداد را هم بیان کردم          

 

که میر گهرام  بمادرش میگوید  اگر این کوه از جایش تکان بخورد شاید  ولی تکان خوردن سستی  برای گهرام خرام است طولی نمیکشد که خواب مادرش درست تعبیر میشود در همان نقط جنگ سر نوشت ساز بوقوع می پیوندد ومیرگهرام همراه بیست چهارهزار               لاشاری کشته میشوند وباید بدانیم مردانی بصلابت وپایداری کوههای بلوچستان درمیان            قوم ما وجود داشته اند ودارند   

 

 از خاشیه بر میگردیم واصل مطلب را پی میگیریم

حلاصه پس از ورود اقایان بمخل  جریان واقعه  را به بهرام خان که در این موقع در پهره سکونت داشتند ومیرعلی محمد در سرباز میرسانند و پس از انجام مراسم فاتخه خوانی      بهرام خان بتهیه وتدارک لشکری مبپردازد که انتقام خون برادرش را از نادرشاه وپردلخان بگیرد طولی نمیکشد که بهرام خان ومیر علی محمد ودوست محمد خان وابراهیم خان لشکری بزرگ را تدارک می بینند وبطرف تمپ خرکت میکنند وجنگ در اطراف قلعه تمپ اغاز میشود

 

وقوای انگلیسی هم با تمام امکاناتش بکمک نادرشاه میاید وبهرام خان محاصره قلعه را بی فایده میداند وبطرف دهات گومازی عقب نشینی میکند قوای دولتی بتصور اینکه انها در خال عقب نشینی هستند بتعقیب می پردازند ودر اطراف گومازی جنگی وخشتناک بوقوع می پیوندد وتلفات سنگینی بر قوای انگلیسی وارد میشود که ناچار بعقب نشینی میشوند وبهرامخان افرادش پس از غارت دهات خوزه گومازی با پیروزی بطرف سرباز برمیگردند وشکست سنگینی

 

متوجه قوای انگلیسی میشود ودولت انگلیس شروع بمکاتبه با دولت ایران میکنند وخواستار تنبه وسر کوب بهرام خان میشود ولی دولت ایران در این زمان خود در گیر انفلاب مشروط خواهان است وروز بروز پایهای دولت قاجار سست تر سست تر میشود

حلاصه چند ماهی از این جریان میگذرد نادر شاه پردل خان که متوجه قدرت بهرام خان شده بودند که با ان ترتیب قوای انگلیسی را تار مار نمود بوخشت می افتند وتنها راه چاره را

 

رفتن بنزد بهرام خان میدانند وعذر خواستن ودادن خونبها دوبرادر بطور محرمانه خود را به پهره میرسانند وبقول ما بلوچها زحم کفن میکنند وبهرام خان هم از تقصیر انها میگذرد وصلخ صفا بر قرار میشود وقرار میشود دوست محمد خان با حواهر نادرشاه ازدواج بکند         

 

بهرحال نامبردگان با خوشخالی به تمپ بر میگردند ومدتی بعد دوست محمد خان به تمپ میرود وبا خواهر نادر شاه ازدواج میکند ومسئله خون میرامین به این طریق  حل فصل میشود             ولی ابراهیم خان به صلح دائیهای خود بهرام خان ومیرعلی محمد قانع وراضی نیست ودر  صدد گرفتن انتقام از پردلخان وبرادرش میباشد ابراهیم خان میگوید دائیم میرامین بخاطر      من کشته شده وبرمن

 

لازم است انتقام او را بگیرم وهر چه بهرام خان ومیر علی محمد نصیخت میکنند وی قبول نمیکند ومیگوید هر وقت دست من برسد انتقام میگیرم وانها هم تهدیدات ابراهیمخان را زیاد جدی نمیگیرند چند سالی از این ماجرا میگذرد اناگاه بهرام خان دچار بیماری مرموذی میشود وروز بروز حال او بدتر بدتر میشود ودر زمان ناامیدی قاصدی بسراوان می پرسند بدنبال        میرعلی محمد ودوست محمد خان که هر چه زودتر خود را بپهره برسانید که بهرامخان سخت بیماراست  نامبردگان هم سریع خود را به پهره میرسانند ومتوجه حال بهرام خان میشوند که

 

اخرین روزهایش را میگذراند وامید ی ببهبودی وی نیست                                        

ودرچنین شرایطی بودکه نواب خان بامری بی خبراز بیماری بهرام خان  تصمیم میگیرد که باید با بهرامخان  صلخ کرد وبه اختلافات پایان دادوی بهمراهی تعدادی ازاقوام وبستگانش یک روز نزدیک بغروب خود را به پهره میرسانند میرعلی محمد  ازامدن نوابخان اگاه میشود واز وی بگرمی استقبال میکند وبوی جا منزل میدهند نواب خان فکر میکند چون دیر وقت است ختمی بهرام خان فرداصبخ بدیدن ما میاید حلاصه همان شب به بهرام خان خبر

 

میدهند که نواب خان بامری امده اوکه در خالت عادی نبوده این طور فکر میکند که برای جنگ امده از جایش  بلند می شود می نشیند میگوید بروید در فلان حا راه او را ببندید به او میگویند نواب خان برای جنگ نیامده پتر شما امده برای عذر حواهی وقتی بهرام متوجه میشود دستهای خود را بلند میکند میگوید خدایا شکر که در بسترمرگ هم مرا خوشنام کردی                 ونواب خان پترمن امد

 

حلاصه پیش از طلوع افتاب از داخل قلعه صدای گریه زاری بلند میشود ونواب خان متوجه میشود که بهرام خان درگذشته میگوید من عجب ادم بد شانسی بودم که هنگام مرگ بهرام خان پتر وی امدم بهرام خان در قبرستان قدیمی پهره بخاک سپرده میشود  وسه روز پس ازعزا داری  قرار میشود در روز چهارم  در حضور تمام سران قوم وبزرگان منطقه نواب خان

 

بامری دستار سرداری را بر سر نوشیروان پسر کوچکتر میر علی محمد بگذارد  وی را بجای بهرام خان تعین بکنند  و قلعه ناصری پهره را در اختیارش بگذارند گویا نظرمیر علی محمد این بوده که نوشیروان را بخکومتی پهره بنپور تعین بکند وخکومتی سراوان را به               دوست محمد خان واگذار بکند وخودش در قلعه سرباز بخکمرانی بفردازد

 

بلاحره پیش ازبرگذاری مراسم دستار بندی خرکات زشت وبچگانه ای از نوشیروان سر میزند که باعث نگرانی میر علی محمد میشود وبه دوست محمد خان میگوید قلعه ناصری لایق تومیباشد  نه نوشک بی عقل  ودرچهارمین روزپس از درگذشت بهرام خان عمامه سرداری توسط نواب خان بامری بر سر دوست محمد خان گذاشته میشود وقلعه پهره در                اختیار وی گذاشته میشود 

 

ضمنا از بهرام خان اولادی بر جا نمی ماند وی جمعا بمدت هیجده سال خکومتی میکند یعنی  پیش از تصرف قلعه پهره بمدت ده سال در سرباز خکومت میکند ودر اخر هم بمدت هشت  سال خکومتی پهره بنپوررا هم در اختیارمیگیرد وبا اقتداروخوشنامی زندگی                         را در سال 1299شمسی بدرود میگوید و بتاریخ می پیوندد وبجای وی دوست محمد محمد خان درفلعه پهره مستقر میشود واین رسم روزگار است که میگویند هر کسی پنج روز نوبت او است    

 

ودیگر زمان بکام  خانواده میرعلی محمد میگردد مناطق را بین اولادان خود تقسیم میکند  ودر این تقسیم بندی ها فقط

سهمی وقلعه ای  به ابراهیم خان شجاع تعلق نمیگیرد  نامبرده در منطقه ایرافشان با نهایت تنگدستی زندگی میکند واز این همه قلعه در سراوان و جاهای دیگر قلعه ای ومنطقه ای در اختیار وی گذاشته نمیشود نامبرده عملا از بی محبتی دائی وپسر دائی خود دوست محمد خان نگران میشود ضمنا ابراهیم خان مادرش با میرامین از یک مادر بوده اند

 

نه با بهرام خان ومیرعلی محمد بهرجهت گویا بیشترین علت کم لطفی  میرعلی محمد     ودوست محمد خان این بوده که متوجه شجاعت ودلاوری ابراهیم خان میشوند  واو را خطری برای خکومت خود میدانند وبهمین سبب به  بقول معروف  به وی پربال نمیدهند وراضی       نیستند دارای امکاناتی باشدواین نوع بر خورد ها در قبایل دیگرهم مشاهده شده

 

حلاصه یک سالی از خکومت دوست محمد خان میگذرد ابراهیم خان متوجه میشود که کسی بفکرانتقام  خون میرامین نیست برای اینکه  دوست محمد خان با خواهرنادرشاه ازدواج نموده وروابطشان گرم دوستانه میباشد

وبه این خاطربوده که ابراهیم خان تصمیم میگیرد بدون خبرومشورت  میرعلیمحمد ودوست محمد خان باید خود دست بکار بشود وانتقام خون دائی خود را بگیرد  وی مخرمانه تعدادی از افراد مسلخ اشار وایرافشان را با خود برمیدارد مخرمانه بطرف تمپ میرود وشبانه خود را بپای دیوار قلعه میرسانند واز قضا در ان شب تنها دونفر نگهبان خواب الود بیرون از دروازه نشسته بودند فوری ان دونفررا دستگیر و

 

خلع سلاخ میکنند  وبه انها میگویند همراه ما بداخل قلعه بیایئد جای نادر شاه را نشان بدهید ان دونفر چنان ترسیده بودند که لب ازلب تکان نمی دهند وتا بنزدیک پشه بندی میرسد یکی  میگویند نادر شاه درون این پشه بند خوابیده به انها دستور میدهند  صدا بزنید  نادرشاه را بیدار کنید بگوئید چند نفر امده اند با شما کاری فوری دارند یکی صدا میزند

 نادرشاه از خواب بیدار میشود وتامیخواهد از پشه بند حارج بشود ابراهیم خان بطرفش شلیک میکند ونادرشاه جا بجا بقتل میرسد وبا صدای تفنگ دودختر نادر شاه از اطاقی حارج میشوند تا

 

بدانند چه خبر است وهمراهان ابراهیم خان بدون اینکه متوجه  ان دونفرباشند که مرد هستند یا زن بطرف انها شلیک میکنند ودودختر بیگناه نادرشاه گچکی هم بقتل میرسند ابراهیم خان سریع از قلعه حارج میشود وبطرف ایرافشان براه می افتد وهمان شب پردل خان را خبر میکنند وی حاضر بنشان دادن عکس العملی نمیشود وروز بعد نادرشاه ودخترانش را بخاک میسپارند ومتوجه میشوند که ابراهیم خان دست به این کار زده وانتقام خون میرامین را گرفته

واز خرکت ابراهیم خان میر علی محمد ودوستمحمد خان ناراخت میشوند ولی دیگرکارازکار گذشته وبرای پردلخان پیغام تسلیت می پرستند واقدام خود سرانه                                

 

ابراهیم خان را مذ مت ومخکوم  میکنند درضمن دوست محمد خان از حواهر پردلخان ونادرشاه دارای پسری میشود بنام بهرام خان وی در اطراف تمپ ودر ابادی بنام بوستان که متعلق بخودش بوده سکونت داشته نامبرده در دهه اول حکومت ملایان وفات میکند و اکنون فرزندانش درهمان ابادی ساکنند درضمن پسران میرمولاداد سردارزهی انهائیکه ازمادر                   اقای حمیدالله سردارزهی هستند از طرف مادر نوههای پردلخان گچکی میبا شند

 

در خاتمه همه ما میدانیم که بلوچها بی مکتوب ترین قوم و ملتی هستند دردنیا که  تاریخ مدونی ندارند وعلت ان هم جنگهای داحلی وحارجی بوده که بطور مستمردرگیر ان بوده اند وهیچگاه    فرصتی برای کسب علم و حط رسم کتابتی پیدا نمیکنند ولی خوشبختانه تاریخ شفاهی ما یکی از غنی ترین تاریخ ملتهای دنیا ست  که بصورت شعر ویا روایات سینه بسینه بر جا مانده وجای خوشخالی است که درعصر ما این امکان فراهم شده که تاریخ شفاهی خود را بکتبی تبدیل بکنیم چون هیچ ملتی نمیتواند بدون تاریخ ادعای داشته باشد و نباید تنها بنوشتهای جعلی دشمان که در حد صفر برای ما تاریخی نوشته اند اکتفا بکنیم خود باید  تاریخ ساز وتاریخ نویس ملت خود باشیم  باید بدانیم سکوت وبی تفاوتی ما درهرمواردی نسبت به  بلوچ وبلوچستان       جزئی از خیا نت است

چون میگویند ( جدیث نیک بد ما نوشته خواهد شد = زمانه را ورقی ودفتری ودیوانی است )

 

مجددا یاد اور میشوم که منبع مقالات بنده یک نفر دونفرچند کدخدا وریش سفید نیستند         بلکه اکثر قریب به اتفاق جمعیت یک قوم طایفه ویا خد اقل یک خانواده میباشند که بر مبنای روایات شاهدان عینی که سینه بسینه نقل شده من انها را مستند وقابل قبول میدانم

وتخیق را بعهده شما نسل جوان وتخصیل کرده میگذارم                                             میگویند هر قوم وملتی که گذشته اش را نداند مخکوم به تکرار اشتباها تش حواهد شد              چون ملتهای زنده دنیا نگاهی بگذشته دارند وگامی بجلوبرمیدارند ---

                                               پایان قسمت دهم                                                      واینک ازحالا ببعد رخدادهای زمان خکومتی دوست محمدخان را به اطلاع عزیزان میرسانیم    قسمت دهم  را با بیان این بند شعرخاتمه میدهم

                   ( کشورین می گنجین بلوچستا ن  = چو ببیت شومی دشمنی استا ن  )

                                          موفق باشید عبدالکریم بلوچ