بلوچستان در گذر زمان

                                                    قسمت یازدهم

واینک بحوادث ورخدادهای زمان حکومت دوست محمد خان در پهره بنپور توجه بفرمائید

نامبرده در سال 1299شمسی پس از در گذشت بهرام خان عمویش بحکومتی پهره بنپور تعین میشود وقلعه پهره را مخل حکمرانیش قرار میدهد وحالا از اولین موفقیت وی بشنوید که هنوز یکسالی از حکومتی وی در پهره بنپور نگذشته بود که بدون هیچ گونه درد سری قلعه مسکوتان را تصرف میکند جریان بدین قرار است که اقای هوت خیدربیک کدخدای مسکوتان

 

با عبدالله خان شیرانزهی که حاکم مسکوتان بوده اختلاف پیدا میکند وی در صدد بر میاید که عبدالله خان را بکمک دوست محمد خان از خکومتی مسکوتان بر کنار بنماید خیدربک بطور مخرمانه خود را به پهره میرساند وبا دوست محمد بمذاکره می پردازد ومیگوید که خکومتی مسکوتان از نظر تقسمات محلی وسنتی همیشه جز خکومتی بنپور بوده وهر قوم قبیله ای حاکم بنپور بوده مسکوتان هم به انها تعلق داشته همانطوریکه  سردار سعید خان شیرانزهی زمانیکه  حکومتی بنپور پهره را در اختیار گرفت   

 

مسکوتان هم بوی تعلق میگیرد  وسردار سعید خان حکومتی مسکوتان را بیکی از اقوامش بنام عبدالله خان  واگذار میکند خیدربیک میگوید حالا که شما حکومت بنپور هستید قانونا مسکوتان بشما تعلق دارد ومیگوید من از طرف اهالی مسکوتان قاصدم که ما را از ظلم عبدالله خان نجات بدهید ومیگوید شما خبر دارید که میر هوتی خان حاکم لاشار اخرین همسرش دختر من است وی داماد من میباشد ولی من بی اعتباری نکردم اول بسراغ شما امدم که مسکوتان را از ان شما میدانم وگرنه من براختی میتوانستم مسکوتان را در اختیار میر هوتی خان هم بگذارم که با من اولاد شریک هستند میگوید عبدالله سپاه وتشکیلاتی ندارد

 

فقط ده دوازده غلام تفنگچیان او هستند چون طوایف ساکن دراطراف مسکوتان وابسته

به طایفه لاشار میباشند وکاری به عبدالله خان ندارند شما فقط سی چهل نفر را همراه من بکنید من تعهد میکنم  بدون هیچ تلفاتی عبدالله خان را از قلعه حارج نموده وانرا در اختیار          افرادشما میگذارم دوست محمد خان از این خبر خوش بوجد میاید وخیدربیک را مورد      تخسین ونوازش

 

قرار میدهد ومیگوید من بهمین زودی عده ای در اختیار شما میگذارم تا بطرف مسکوتان بروید 

حلاصه دوست محمد خان  خیلی زود وبطور بسیار مخرمانه  یکی از تفنگچایان معروف  خود را بنام دلمراد فرزند سنگور همراه یکصد پنجاه نفر از افراد مسلخ که بنام پلتن نامیده میشدند در اختیار هوت خیدربیک میگذارد وانها هم با اختیاط کامل بطرف مسکوتان براه می افتند

 

ودر نظر دارند بدون اطلاع عبدالله خان خود را بمسکوتان برسانند وبا یک خمله غافلگیر کننده قلعه را تصرف بنمایند با خوشیاری واختیاط کامل خیدربیک ودلمراد خود را شبانه بمسکوتان میرسانند ودر نخلستانهای اطراف قلعه خود را پنهان میکنند  از قضا چند روز پیش از رسیدن نامبردگا ن بمسکوتان  عبدالله خان که از رفتن خیدربیک به پهره خبر نداشته  همراه عیال واولاد خود قلعه  راتخویل دونفر از تفنگ چیانش میدهدوخود همراه بعقیه

افراد مسلخش که جمعا گویا از بیست نفر تجاوز نمیکنند به روستای جوگز که درغرب مسکوتان ودر 20 کیلومتری واقع شده میرود چون وی در انجا مشغول اباد کردن قناتی بوده                        ضمنا فقط پشت گرمی عبدالله خان به اقایان شیرانی بودند که در فنوج وگه حکومت میکردند واز طرفی  منطقه مسکوتان فقط از سه رشته قنات  پر اب وابادیهای بسیار

 

بزرگی تشکیل شده ومنطقه قابل توجهی از نظر کشاورزی میباشد ومحصول عمده ان خرما وتنباکو میباشد ولی دور تا دور مسکوتان طوایفه وابسط به لاشارسکونت دارند مثل طایفه سردارزهی جوگزی کوری وپتکانی حلاصه فقط همین سه رشته قنات  در گذشته جز خکومتی بنپور بوده اند بهر جهت  

خیدر بیک دلمراد شبانه خودرا بپای قلعه ومیرسانند ودر داخل نخلستانها پنهان میشوند

تا با طلوع افتاب یکمرتبه بداخل قلعه هجموم ببرند وبه افراد اندک عبدالله خان فرصت  

 

عکس العملی ندهند ولی پیش از شروع عملیات خیدر بیک به دلمراد میگوید من بمنزل خود میرم وخبری میگیرم بر میگردم خیدر بیک بمنزلش میروند بستگانش را بیدار میکند وسراغ     عبدالله خان را میگیرد بوی میگویند وی چند روزی است  همراه زن بچه بطرف  جوگز رفته وفعلا در قلعه فقط  چهار پنج نفراز نوکران وی هستند که فقط دونفر شان مسلخ میباشند خیدربیک از شنیدن این خبر خوشخال میشود وبلا فاصله  تعداد ده  دوازده  نفر از بستگانش را بر میدارد وبنزد دلمراد برمیگردد  ومیگوید موفقیت ما صد درصد است چون عبدالله خان            در قلعه نیست وبرای

 

دستگیری این دو نفر نگهبان کافی است که من با طلوع افتاب همراه چهارپنج  نفراز بستگان خود خود را به  دروازه میرسانم وا نها با دیدن من بدون شک در را میگشایند وبمخض اینکه ما داخل شدیم ان دونفر را دستگیر وخلع سلاخ میکنم وزمانیکه من چند تا تیر هوائی شلیک کردم شما سریع خود را بداخل قلعه برسانید زمان فرا میرسد  خیدر بیک بطرف مخل ماموریش میرود ودلمراد منتظر نتیجه میماند وبا همان نقشه بدون هیچ بر خورد ومانعی دو نوکر     عبدالله خان دستگیر وخلع

 

سلاخ میشوند وبدین طریق قلعه مسکوتان هم تصرف میشود ودلمراد سنگور میشود خکومت مسکوتان بجای عبدالله خان شیرانزهی وی منتظر بودند که از طرف اقایان شیرانزهی که در این زمان  سردار محمدخان حاکم فنوج است وسردار حسین خان دوم حاکم گه وسردار      اسلام خان حاکم بنت بخمایت از وی برمیخیزند و ازطرف اقایان هیچ گونه کمکی          وعکس العملی نشان داده نمیشود وعبدالله خان بناچاربرای همیشه در جوگز ماندگار میشود وبکار کشاورزی خود می پردازد واز خکومتی مسکوتان چشم می پوشد                                                                        حلاصه چند ماهی از خکمرانی دلمراد میگذرد  تا اینکه زمان برداشت اولین فصل خرما فرا میرسد که دلمراد با سختگیری هر چه بیشتر مشغول جمع اوری خق سرداری میباشد که طبق معمول ده یک

 

محصول سهم خان بوده وافراد دلمراد بشدت مشغول جمع اوری وکنترول محصول هستند که در این میان یکی از میران مسکوتان بنام میر ابراهیم از رفتار تحریک امیز واهانت بار افراد دلمراد ناراخت میشود واعلام میدارد من تا بخال ده یک ومالیاتی بکسی نداده ام وحاضر نیستم به دلمراد سنگور مالیات بدهم خبر به دلمراد میرسد وی هم فوری خود را بدر خانه              میر ابراهیم میرساند

 

وصدا میزند او هم بلا فاصله از خانه اش بیرون میاید ودلمراد حرف زشتی به او میدهد       میر ابراهیم میگوید دشنام من تو مساوی نیستند  تو یک بچه لوری هستی وهر چه بمن گفتی لایق اربابت دوست محمد خان است که بلا فاصله دلمراد بطرفش شلیک میکند وجا بجا        میر ابراهیم کشته میشود جریان قتل به کدخدا خیدربیک میرسد وی هم فوری خود را بمحل خادثه میرساند ودلمراد را سخت مورد سرزنش قرار میدهد ومیگوید این خق عبدالله خان بود که گریبان ما مردم مسکوتان را گرفت او را از قلعه بیرون کردیم شما را بجای او نشاندیم خرفهای تند تیزی

بین خیدر بیک ودلمراد رد بدل میشود که در نتیجه دلمراد عصبانی میشود دستور میدهد او را بگیرند وکتک مفصلی میزنند ویک دست او هم میشکند وخیدربیک  را با خالتی زار بمنزلش

میرسانند ودلمراد بزن بکوب را در مسکوتان اغاز میکند وچند برابر خق سرداری را از مردم

بزورمیگیرد                                                                                                      حلاصه جریان بمیر هوتی خان میرسد که دلمرادمیر ابراهیم را کشته وخیدر بیک را هم کتک زده نامبرده هم فوری تعداد هفتاد هشتاد نفر تفنگچی را در اخیاربرادرش شهنواز خان       وپسر خاله اش بنام اخمد خان شیرانی که از اسفند جهت دیدن وی امده بود میگذارد وانها  بطرف مسکوتان خرکت میکنند تا جواب گستاخی دلمراد را بدهند شهنوازخان وافرادش شبانه خود را به اولین ابادی که با مسکوتان دوسه کیلومتر فاصله دارد بنام دیگوک در انجا مستقر میشود ودر دو طرف تنگ دیگوک که رودخانه مسکوتان از انجا میگذرد سنگر میگیرند و 

 

وخدود ده دوازده نفر مسلخ را در اختیار دهقان پیشک میگذارند که پیش از طلوع افتاب خود را

بجای برسانند وسنگر بگیرند که هر روز طبق معمول افراد دلمراد در یک زمین صافی با صدای شیپور خود را به انجا میرسانند بصف می ایستند  ومشغول تمریناتی میشوند واین رویه واموزش رافردی بنام صوبدار جما ل الدین که از طایفه اسمالزهی بوده در                       اردوی دوست محمد خان رواج میدهد نامبرده اوایل  درجه داردرارتش انگلیس بوده             بنا بعللی قهر

 

میکند خود را بدوست محمد خان میرساند وبه افراد دوست محمد خان اموزش نظامی میدهد وخیلی زود مورد توجه وقرار میگرید وبسیار هم مورد اعتماد حلاصه مشق نظامی را اودر اردوی دوست محمد خان  رواج میدهد                                                                   حلاصه  مطلب شهنواز خان وافرادش خبر دارند که افراد دلمراد صبخ زود در فلان نقطه

مسکوتان  هر روز صبخ زود مشغول تمرین نظامی میشوند ودهقان در نظر دارد پیش از رسیدن انها بمخل مورد نظر در ان نزدیکی سنگر بگیرد وزمانیکه افراد بصف ایستادن بطرف انها تیر اندازی بکنند

دهقان وهمراهانش خود را به اطراف میدان میرساند وسنگر میگیرند ولی پیش از اینکه افراد دلمراد  بصف به ایستند از وجود افراد دهقان با خبر میشوند وتیر اندازی از هر دوطرف اغاز میشود که در نتیجه دونفر از پلتنها مورد اثابت قرار میگیرند کشته میشوند وچند نفر هم جراهاتی سطحی بر میدارند ودهقان

 

متوج میشود که اگر فوری صخنه را ترک نکند بمخاصره در میاید بلا فاصله بطرف دیگوک عقب نشینی میکند  دلمراد وافرادش  انها را تعقیب میکنند وفکر میکنند مهاجمین همین چند نفر بوده اند وزمانکه دلمراد وافرادش بنزدیکی تنگ دیگوک میرسد از دوطرف تنگ بسوی انها تیر اندازی شدیدی اغاز میشود وافراد دلمراد در موقعیت بدی قرار میگیرند ودلمراد فوری دستور عقب نشینی میدهد میگوید باید خود را هر چه زودتر بقلعه برسانید که قلعه را تصرف نکنند دلمراد افرادش بطرف قلعه بر میگردند وشهنواز خان واحمد خان افرادش هم که توانسته بودند انتقام میربراهیم وخیدربیک را بگیرند بطرف هریدوک برمیگردند خبر واقعه به دوست محمد خان میرسد

 

وی از کشته شدن دو نفر از افرادش ناراخت میشود بحصوص یکی از مقتولین فردی بوده اهل سراوان از طایفه کدخدا زادها که خیلی مورد توجه دوست محمد خان هم  بوده                حلاصه دوست محمد خان تهدید میکند که من تکلیف خود را باید با میر هوتی خان روشن بکنم چون من سرجنگی با وی ندارم مسکوتان واهالی انجا رعیت من هستند وهیچ ارتباطی به وی ندارد واگر شیرانزهی ادعای بکند خق دارد بهر جهت درست در همین زمان یعنی خدود یک دوماه پیش سران طایفه

 

شگیمی اقایان سیدی نواب فرزندان کمال خان به پهره میایند وبا دوست محمد خان هم عهد پیمان میشوند چون نامبردگان با میر رستم خان مبارکی سردار اهوران  بخاطر پیری درویش که از وی خمایت میکنند اختلاف پیداکرده بودند ومیخواستند از کمکهای مادی ومعنوی            دوست محمد خان که حاکم بنپور است استفایده بکنند وخرج مواجب تفنگچیان خود را از این طریق تامین بکنند ودر این موقع این دوبرادر هر کدام دارای دها تفنگچی بودند واز بعضی از خوانین مکران دارای قدرت بیشتری

 

هم بوده اند بهر صورت  بین انها ودوست محمد خان عهد پیمان بسته میشود ولی نامبردگان میگویند ما خود را جز طایفه لاشار میدانیم ودر طول تاریخ بخکومت لاشار وفا دار بوده ایم فقط طرف مقابل شما میرهوتی خان ولاشار نباشد وبرای بعقیه جا ما تعهد میکنیم همجا پیش قراول ودر صف اول قرارمیگیریم دوست محمد خان هم ازوفا داری انها نسبت به سرداران سنتی خود خوشش میاید میگوید من از سوابق شما خبر دارم وبا تمام امکاناتم از شما با عزت واخترام نگهداری میکنم

وبدین طریق دوبرادر همراهی وهمکاری خود را با دوست محمد خان اعلام میکنند که همه جا با او هستند وخود را بکشتن میدهند به استثنای لاشار ودوست محمد خان شرایط انها را می

 

پذیرد از قضا زمانیکه درگیری مسکوتان پیش میاید سیدی ونواب در پهره بوده اند واز نگرانی دوست محمد خان اگاه میشوند وشروع بمیانجیگری میکنند ومیگویند تقصر از دلمراد بوده اولا بدون گناه میر ابراهیم را کشته وبدتر از ان هوت خیدربیک که قلعه مسکوتان را تخویل شما داد نسبت بوی بی اخترامی شده  واز طرفی هوت خیدربیک پدرزن میرهوتی خان است دلمراد  ملاخظه ایشان را هم نکرد وبر میر هوتی خان واجب بود که انتقام پدر خانمش را بگیرد گرچه میر هوتی خان از خیدربیک  دل خوشی هم  ندارد حلاصه دوبرادر میتوانند تا خدود           زیادی از خشم ونگرانی

 

دوست محمد خان بکاهند وقول میدهند که ما در زمان مناسب بین شما ومیر هوتی خان صلخ سازش بر قرار میکنیم ودوست محمد خان که افکاری بلند دارد ودر فکر جدای وپادشاهی بلوچستان است به این حاطر سعی میکند خود را با خوانین مکران درگیر نکند وبا سیاست مردمداری انها را بدور خود جمع بنماید بخصوص مایل است هیچ گونه بر خوردی وکشت

 

کشتاری بین او سران لاشاری بوجود نیاید چون منطقه لاشار با بنپور پهره هممرز است واهالی این مناطق  از دیر باز روابط تنگاتنگی با هم داشته اند   هم از وفا داری مردم لاشار نسبت به

سرداران خود  اطلاع دارد به این حاطر قلبا نمیخواهد با میر هوتی خان درگیری داشته باشد بهر جهت با پا درمیانی سیدی نواب دوست محمد بجای لشکر کشی وجنگ با میر هوتی خان دلمراد را از خکومتی مسکوتان بر میدارد ویکی از اقوامش را بدانجا میفرستد واز 

 

هوت خیدر بیک هم دلجوئی میکند وجریان درگیری مسکوتان بدین طریق خاتمه میابد

جریان بفراموشی سپرده میشود وروزبروز بر قدرت وثروت دوست محمد خان افزوده میشود

وی مرتب در تهیه وتدارک اسلخه مهمات میباشد وهوای پادشاهی در سر می پروراند

وهر روز بر افراد مسلخش افزوده میشود وزمان تا اینجا بکام وی میگردد  ودر همین زمان

 

 

 

 

اقتدار دوست محمد خان بزرگترین ومقتدرترین دشمن وی که اسلام خان میر حاجی حواهر زاده

سردار سعید خان  حاکم بنت است بدستور برادرش صاحب خان بقتل میرسد اسلام خان بیشتر از همه اقایان شیرانزهی در فکر تصرف مجدد بنپور پهره بوده و مرتب همراه سردار محمد خان شیرانزهی حاکم فنوج  نقشه پس گرفتن بنپور پهره را میکشند ولحظه ای از این فکر غافل نبوده

 

اندکه دوباره بتوانند انجا را تصرف  نموده وتخویل سردار حسین خان دوم پسر وجانشین سردارسعید خان بدهند  گرچه میدانستند پس گرفتن بنپور پهره کار اسانی نیست ولی انچه مسلم بوده با بودن اسلام خان  هم که بعد از سردار سعید خان بزرگترین قدرت منطقه ای در خوزه مکران بوده امکان تصرف منطقه حکمرانی طایفه  شیرانزهی مثل منطقه فنوج بنت وگه هم بوسیله دوست محمدخان بسادگی میسر نبوده ویا غیر ممکن بوده بهر جهت با مرگ اسلام خان بود ومتلاشی شدن قدرت نظامی بنت دوست محمد توانست بدون جنگ درگیری بر مناطق نامبرده مسئلت شود که  از بد روزگار دودمان خانواده میرحاجی بدست همدیگر تباه میشود  فعلا دوستمحمدخان را در قلعه ناصری  پهره داشته باشیم .

 

بطرف بنت بر میگردیم واز علت اختلاف اسلام خان برادرانش سخن اغاز میکنیم در این زمان اسلام خان درپائین شهر بنت در جای بنام شیحان قلعه ساخته ودر انجا

ساکن است وقلعه قدیمی بنت در اختیار برادرش بنام صاخب خان است روزی بر حسب تصادف

بین تفنگچیان اسلام خان وصاحب خان درگیری وتیر اندازی رخ میدهد وبرادر کوچکتر اقایان بنام میرزاخان جهت میانجیگری ومتفرق نمودن تفنگچیان برادرانش خود را بمخل درگیری میرساند که باز بطور تصادفی از طرف افراد اسلام خان گلوله ای بمیرزاخان اثابت میکند و

در جا بقتل میرسد از قتل میزا خان هم اسلام خان ناراخت میشود وهم صاحب خان صاحب خان فوری خود را به جنازه میرسان وانرا جهت کفن دفن با خود میبرد وبرای اسلام خان پیغام

 

میفرستد که خق شرکت در نماز جنازه را ندارید واگر بیاید قسم میخورد ترا میکشم واسلام خان از روخیه برادر جاهل خود خبر دارد ودر نماز جنازه شرکت نمیکند وحاصب خان هنگام دفن میرزا خان قسم میخورد که من انتقام ترا از اسلام خان میگیرم که برای حاضریم قابل قبول نبوده که وی تا این اندازه نادان باشد دودمان خود را تباه کند وهمه مردم بنت میدانند             که اسلام خان در قتل میرزاخان دخالتی نداشته واین یک تصادف بوده که پیش امده ولی  صاحب خان در فکر قتل اسلام خان است در اینجا بقسمت یازدهم پایان میدهم ودر قسمت دوازدهم جریان ونحوه قتل اسلام خان راپی گیری نموده                                           وبسمع عزیزان رسانده میشود .

 

در حاتمه  عزیزان  بدانند شرح این وقایع نقل قول از شاهدان عینی ودست اندرکاران ان زمان بوده ونقل قول ازتاریخ کرمان نوشته باستانی پاریزی وتاریخ کرمان وزیری                      واز مسافرت  نامه فرمانفرما کرمان وبلوچستان اقتباس نشده گرچه تعدادی جاهل  که به بیماری مهلک وغیر قابل علاج خود بزرگ بینی مبتلا هستند نوشتهای انها رامستند وتاریخ واقعی بلوچستان میدانند  ولی من قضاوت رابشما خوانندگان گرامی واگذار میکنم که برای ما مردم بلوچستان نقل قول بزرگان ومعتمدان ما درست ومستند  است  ویا نوشته های مجهول وجعلی دشمان ملک ملت ما بازهم میگویم ازماست که برماست  

                     ( در زمستان گرکنی میل بهار = یک سفر میبایدت تا چابهار )

                                           موفق باشید عبدالکریم بلوچ  

      

چاره اى به جز از اضافه کردن اين جمله را براى تاريخ نويس بلوچستان آقاى عبدالکريم بلوچ نداشتم٬ آيا جمله << از ماست که بر ماست>> ايشان در مورد چه کسى صدق ميکند؟ در مور من و يا در مورد خود ايشان.  با وجودى که من داستانهاى بى ارزش و پوچ ايشان رابه عنوان تاريخ بلوچستان بدون هيچګونه تعصب و عقده اى انتشار ميدهم٬

دليل اينکه مى ګويم داستان هاى ايشان٬ اين است که٬ تاريخ نويسى ايشان٬ روز٬ ماه و سال ندارد٬ معمولأ تاريخ نويسى همراه با روز٬ ماه و سال٬ محل وقوع حادثه است ولى داستانهاى ايشان فاقد مشخصات تاريخ است٬ بازګويى يک حادثه بدون روز٬ ماه و سال فقط داستان است و نه تاريخ٬ بجاى بر خورد محترمانه و انتقاد سازنده و مثبت و دفاع منطقى همراه با شواهد از انتقادات من٬ و به پاس خدمات انتشار مقالات بى ارزش ايشان٬ بنده را " جاهل  که به بیماری مهلک وغیر قابل علاج خود بزرگ بینی مبتلا هستند" خطاب ميکنند. اين نوع برخورد غير مسئولانه سردارى٬ نشان دهنده شخصيت والا و اصالت سردارى ايشان است و الحق که ايشان اصالت خودرا با کاربرد اين نوع الفاظ به همه اعلام کردند. مطمئن نيستم که انتشار مقالات پوچ ايشان ارزش انتشار را دارند يا نه ولى براى ادامه اين ګفتګو اقدام به انتشار مقالات ايشان ميکنم٬ زيرا فکر ميکنم که براى سرګرمى زمان بيکارى و وقت کشى ارزش خود را  براى خنده و دست انداختن دارند و شايد هم انتشار مقالات ايشان به قول خودشان٬ ناشى از نادانى٬ ناآګاهى و حماقت  من باشد. منطق سردارى ايشان حکم ميکند که نسبت به انتقادات به جاى جواب درست٬ برخورد جسورانه بکند٬ جسارت ايشان به منتقدان٬ نمايانګر ماهيت سردارى ايشان است٬ اميدوارم که ايشان درک کنند که منظور از برخورد جسورانه چسيت؟ در غير اين صورت در آينده مجبور به توضيح برخورد جسورانه به معنى دندانهاى ناب خواهم شد.

 آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است٬ اګر ريګى در کفش ندارند٬ بجاى اهانت بهتر بود که جواب انتقادات را ميدادند تا مردم نوشته هاى ايشان را باور کنند. سئوال اينجاست که٬ اين شاهدان عينى نام و نشانى ندارند؟ چرا مصاحبه هاى اين شاهدان عينى را انتشار نميدهند تا زير ذره بين بروند؟ نقل قولهاى تاريخ کرمان٬ سفرنامه کرمان و بلوچستان٬ تاريخ ايران نوشته جنرال سايکس انګليسى و براون آلمانى از زير ذره بين و صافى تيز بينان و منتقدان دانشمندان علم تاريخ ګذشته اند و اعتبار و اصالت تاريخى و علمى خودرا حفظ کرده اند٬ بدين دليل وزن سنګين ترى نسبت به داستانهاى پوچ و بى ارزش ايشان حمل ميکنند.  

پيام اميد