بلوچستان در گذر زمان
قسمت هفدهم

 حلاصه به انجارسیده بودیم که میرنواب جهت میانجیگری وارد لاشار میشود وبا میرهوتی خان باب مذاکره را میگشاید سخنان منطقی میر نواب کار سازمیشودمیرهوتی خان هم سران و بزرگان قوم را جمع میکند وپیغامهای دوست محمد خان وقاصدی میر نواب را مطرخ میکند که همه بزرگان قوم پیشنهاد نواب را منطقی وبموقع میدانند منجمله مشاوران نزدیک وطرف اعتماد. وی که بدون مشوره انها کاری انجام نمیدهد مثل اقایان سید میرزا خان ولی خان باشنده کدخدای پیپ وخانمحمد رئیسی کدخدای کوپچ وهمچنین سایرسران طایفه که حضور داشته اند پیشنهاد نواب را مورد تائید قرار میدهند میگوینداین هم از اقبال شما ومردم لاشار است.
که دوست محمدخان بجای تلافی و جنگ با شما از در صلح درامده واز طرفی میانجیگر هم میرنواب وسیدی میباشند میرهوتی خان در جواب میگوید صلاح من صلاح شما مردم لاشار است موافقت خود را اعلام میکند به میر نواب میگوید ولی مدتی طول میکشد تا من افراد لازم را جمع بکنم نواب میگوید شما که برای جنگ نمیروید واختیاجی بلشکر کشی ندارید شما فقط همراه چند نفر از معتمدین وافراد مسلخ حاضری که در هریدوک هستند. همراه من بطرف گه میرویم. نواب میگوید مگر ما شگیمها طایفه شما نیستم مگر ما وابا اجداد ما هر زمان که لازم بوده در کنار شما ونبوده ایم وتخت هیچ شرایطی خود را از لاشار جدا ندانسته ایم اختیاجی بتوضیح نیست اینرا دوست دشمن خوب میدانند که ما وگذشتگان ما چه فداکاریهای نسبت بطایفه وسرداران خود انجام داده ایم. واکنون افراد مسلخ ما درگه حضور دارند واینرا بدانید بمخض ورود شما کلیه افراد ما پشت سر شما قرار خواهند گرفت و بنگهبانی از شما خواهند پرداخت.
( جلسه اشتی در گه برگذار میشود ) حاضرین گفتهای میرنواب راتائید میکنند که با بودن اقایان میر سیدی و نواب در گه شما نیازی بهمراه داشتن لشکر ندارید لازم است به اخترام نواب همراه وی به گه برویم. حلاصه چند روز بعد میرهوتی خان همران افراد مسلخ اماده خود واقایان میرنواب وسید میرزاخان ولی خان وخانمحمد وتعدادی از سران طایفه عازم گه میشوند. ملاقات دوست محمد خان ومیر هوتی خان انجام میشود ودوست محمد خان از این ملاقات بسیار خوشخال میشود که قدرتمند ترین طایفه در منطقه که با وی همسایه وهم مرزمیباشد با وی همعهد پیمان شده.
ودوست محمدخان بمیر هوتی خان میگوید من از لاشار نه دهیکی میخواهم ونه مالیاتی بلکه من محارج گندم شما راهم تامین میکنم چون دوستی وهمراهی طایفه شما همیشه مد نظر من بوده وامروز از این بابت خوشخالم که شما را در کنار خود دارم وبدین نخوه توافقی بین طرفین بوجود میاید وقرار میشود که میرهوتی خان در فرصت مناسب بین دوست محمد خان و اقایان میررستم خان وسرفراز خان مبارکی دست بمیانجیگری بزند. و صلح سازشی بوجود بیاورند.
حلاصه دوست محمد خان از این همه موفقیت بدست امده که بدون جنگ خون ریزی میسر میشود خوشخال است وخود را بهدفش که همانا اعلام پادشاهی بلوچستان است نزدیک می بیند وتا اینجا تنها طایفه اهوران باقی مانده که با دوست محمد خان اختلاف دارند وبا قولی که میرهوتی خان داده که در برگشتن از این مسافرت ورسیدن به پهره. ترتیب صلح را خواهند داد.
بهرجهت پیش از برگشتن میرهوتی خان بطرف لاشاردرجلسه دوست محمد خان اتفاقی می افتد که نزدیک بوده صلح بهم بخورد جریان بدین قرار است. روزی در جلسه دوست محمد خان که سردار حسین خان دوم ومیرهوتی خان هم حضوردا شته اند میر خداداد رند که وزیر ومشاور نزدیک دوست محمد خان است. در نظر داشته درهمین جلسه سید میرزا خان را. بتلافی جسارتی که در زمان حیات بهرام خان و درحضور ودوست محمد خان از وی سرزده بود امروز جواب ان گستاخی را در این مجلس داده باشد. وان جریان درقسمتهای گذشته بیان گردیده لزومی بتکرار نیست.
حلاصه میر خداداد روبه سیدمیرزاخان میکند میگوید سید بمن بگو از کدام سید ها هستید همه حاضرین متوجه سئوال میر خدا داد میشوند که منظورش این است که بداند سید میرزا خان ازسید های واقعی است ویا از سید های جمعه ای همه منتظرشنیدن پاسخ سید میرزا خان هستند که وی میگوید میرخدا داد خوب گوش کن. من پسر سید عبدالقادرهستم وسید عبدالقادر پسر فلان فلان سید تا خود را به امام حسین (ع) میرساند میگوید حالا تو بمن بگو از کدام رند ها هستی. خودت میگوئید یا من بگویم بدون منتظر ماندن بپاسخ میرخداداد میگوید انطوریکه من شنیدام و مردم منطقه هم براین باورند میگویند. ( رند هماینت په دادل سیبی رفتگنت = ای لاغرو لیغارنت مه پیشنو مندا منتگنت ) وبا گفتن این بند شعر میر خدا داد میگوید غلط نکن که سید میگوید صد غلط شما کردی هر دونفر بلند میشوند تفنگهای خود را مسلخ میکنند که بلا فاصله حاضرین انها را بغل کرده وتفنگها رااز انها میگیرند. دوست محمد خان از سخن بی موقع میر خدادادعصبانی میشود واو را مورد سرزنش قرار میدهد که جای چنین صحبت بیجای اینجا ودر حضور من نبود. بهر جهت میر خداداد که درنظرداشت سید حاضر جواب را تخقیر بکند خود مورد ملامت وسرزنش قرار میگیرد بنظر میر خداداد سید تخت تاثیر جاه وجلال دوست محمد خان قرار گرفته وحاضر جوابیش را فراموش کرده ولی این سید هم بقول معروف از ان سید ها. نبوده که جا بخورد. ضمنا هرزمان از شخص ویا اشحاصی نام برده میشود سعی میکنم بازماندگان انها را هم معرفی بکنم تا دوستان دست رسی بتخقیق داشته باشند وحالا توجه بفرمائید. اقای محمد خان میرلاشاری فرزند مرحوم میرهوتی خان است که در لندن سکونت دارد وتا هنوز طوایف لاشار وی را سردار خود میدانند واقایان ناصر ومنصور امیری نوههای ولی خان باشنده وساکن کشور سوئد میباشند واقای سعید امیری ساکن سوئد وخانم لابخش امیری ساکن نروژاز طرف مادر نوههای سید میرزا خان میباشند وهمچنین. واز طرف پدر نوههای میر سیدی و نواب شگیمی هستند واقای غفوردانشور ساکن نروژهم از فامیل نزدیک خان محمد رئیسی میباشد وهم نوههای امیر دوست محمد خان را قبلا معرفی کرده بودم اقایان تیمور وواحد بارکزهی ساکن کشورنروژمیباشند هدف ازنام بردن اقایان این بود که مقالات من مربوط بچند قرن گذشته نیستند که شاهد. گواهی وجود نداشته باشد بلکه نسل اول ودوم انها در قید حیاتند.

واینک باصل مطلب برمیگردیم نزدیک بود در جلسه دوست محمد خان یک درگیری نا خواسته بوجود بیاید که بخیر گذشت وچند روزی بعد ازاین جریان میرهوتی خان بطرف لاشار بر میگردد دوست محمد خان هم پس از مدتی استراخت درگه عازم قصرقند میشود.
( قصرقند هم بدون مقاومت تسلیم میشود )
ودر قصرقندهم شیخ جان محمد بلیده ای از وی استقبال میکند وشرط شروط دوست محمد خان را می پذیرد ودرقصرقند بود که میردین محمد حاکم دشتیاری هم باستقبال وی میاید. البته میردین محمد از سالها پیش با دوست محمد خان هم عهد پیمان شده بود بحاطر اینکه نامبرده با خواهردوست محمد خان ازدواج کرده بود وثمر این ازدواج اقایان میرعبدی خان ویوسف خان ومیرمولاداد خان سردارزهی میباشند . و روابط انها از این طریق مخکم وپا بر جا بوده وهم میرعلی محمد پدر دوست محمد خان سالها پیش با خواهر حاجی نواب بلیده ای حاکم راسک بنام بی بی زرگل ازدواج میکند وثمر این ازدواج هم یک پسر است دودختر پسربنام یعقوب خان که پدر اقای امان الله بارکزهی معروف به امان الله باران است دختران بزرگتر بعقد میر دین محمد حاکم دشتیاری درمیاید وکوچکتر بعقد حاجی کریم بخش سعیدی پسر حاجی نواب در میاید.
در ضمن همسر اول میرعلی محمد که مادر دوست محمد خان ونوشیروان است از بلیده ای های سرباز میباشد و هم رشته فامیلی با طایفه رند داشته وبهمین حاطر است که میر خدادادرند با دوست محمد خان نسبت فامیلی هم دارند. وازطرفی بی بی زرگل همسر دوم میرعلی محمد که خواهر حاجی نواب بوده از جمله زنان مقتدر بوده اند که امر نهی میکرده وهمیشه خرفش را در مقابل میرعلی محمد. وسایرین بکرسی مینشانده. بهر جهت گفتیم با این وصلتها بود که دوست محمد خان اختیاجی بلشکر کشی بمنطقه دشتیاری وراسک پیدا نمیکند.
دوست محمد خان پس از مدتی توقف در قصرقند عازم راسک میشود واز انجا بطرف قلعه سرباز میرود که این قلعه هم از زمان میر بهرام خان دراختیار انها بوده وپس از مدتی استراخت در قلعه سرباز با شکوه جلال از این مسافرت طولانی وموفقیت امیز که حدود سه ماه طول میکشدجهت دیدن پدرش ازسربازعازم سراوان میشود ومدتی هم در سراوان میماند وسپس عازم پهره میشود.
( سران طایفه مبارکی اماده درگیری میشوند )
وحالا بعکس العمل رستم خان و سرفراز خان توجه بکنید زمانیکه نامبردگان متوجه شد ند که اسپکه از دست انها حارج شد وانها نتوانستند بموقع خود را بدانجا براسانند این مسئله برای میررستم خان که حاکم اهوران است گران تمام میشود ودر صدد نشان دادن قدرت طایفه اهوران بر میایند تا مردم منطقه بدانند ما در جنگ اسپکه غافلگیرشدیم ومیخواستند تلافی ان شکست را بکنند بدین حاطر زمانیکه دوست محمد خان از اسپکه عازم فنوج میشود.
میررستم خان خود را در قلعه چانف برای درگیری اماده میکند وبتهیه وتدارگ جنگ می فردازد وبرادرش میر سرفراز خان هم که حاکم سرمیچ است ومیداند اگر جنگی اتفاق بیفتد اولین درگیری در سرمیچ خواهد بود چون سرمیچ بین راه پهره وچانف واقع شده بدین. جهت وی هم بلا فاصله دست بکار میشود برج باروهای قلعه سرمیچ را تعمیر وداخل قلعه چاهی خفر میکنند که اب اشامیدنی داخل قلعه تامین بشودوهم بتهیه وتدارک یک جنگ دراز مدت می فردازد از مواد غذائی گرفته وتا اسلخه مهمات زیادی را در قلعه سرمیچ انبار میکند وزمانیکه امکانات یک جنگ تقریبا طولانی فراهم میشود.
وهمزمان با ورود دوست محمد خان به پهره و برگشتن از مسافرت طولانی و پیروز مندانه اش که چند ماهی بدرازا میکشد سرفرازخان بمحض خبر ورود دوست محمد خان به پهره دستور میدهد یک رمه از اطراف بنپور را زده با خود بیاورند.
( قلعه سرمیچ مخاصره وجنگ اغاز میشود)
حلاصه این کار وی بمنزله اعلام جنگ تلقی میشود خبر بدوست محمد خان میرسد ونامبرده هم بقول معروف تا هنوزعرق مسافرتش خشک نشده بود شخصا همراه لشکرش که پراکنده نشده بودند با تمام امکاناتش بطرف سرمیچ خمله میکند وقلعه انجا را محاصره وجنگ اغازمیشود ودرهمان نخستین روز جنگ فردی بنام میر دادالرحمن بیرق قرمزی را برمیدارد با خود به پشت بام مسجد ی که داخل قلعه بوده میبرد تا در انجا نصب بکند تصادفنا هنگام نصب بیرق مورد اثابت گلوله قرار میگیرد بقتل میرسد.
جنگ بشدت ادامه پیدا میکند ولی قلعه سرمیچ بر بالای تپه ای بنا شده واز هر طرف ب اطراف مسئلط میباشد وراه خمله وپیش روی بدون دادن تلفات امکان پذیر نیست دنباله این درگیری در قسمت هیجدهم پی گیری میشود.

درپایان به مطالبی در مورد مهراب خان شیرانزهی که در کتاب بلوچستان در عصر قاجارذکر شده توجه بفرمائید واینک عین نوشتاردر صفحه70در سال 1224 قمری بنا بگزارش کاپیتان گرانت انگلیسی در قصرقند شحصی بنام ( شیخ سمندر به طورمستقل حکومت میکرد) واداره دزک در( دست نعمت الله بود ) پر قدرت ترین حاکم بلوچستان غربی ( شاه مهراب بود ) او قدرت جمع اوری ( ده هزار نیرو رادر ان زمان داشت مهراب از ایل ناروئی بود) که توانسته بود بوسیله ازدواج با دختر یکی از سرداران بنپورجای پای در منطقه باز کند وسپس با نیروی نظامی بر تر خود قدرت را بدست گیرد. او در این سالهای 1810م1225ق نه تنها در خوزه حکومتی خود (مستقل بود ) بلکه چندی قبل از دیدار با پاتینجر به اتفاق برادرش قائیم خان به ( لار) حمله کرده وحدود سه ماه انجا را در تصرف خود داشته. ضمنا انطوریکه از تاریخ ورود کاپیتان گرانت ببلوچستان پیدا است هم اکنون 207 سال از ان زمان میگذرد . وبنظرم تنها موارد اختلاف با گزارش کاپیتان گرانت و نظریه بازماندگان مهراب خان و مطلعین محلی این چند مورد است. 1- وی با دختر یکی از سرداران بنپورازدواج نکرده بلکه ان پدر وی بنام سعید خان اول پایه گذار حکومت شیرانزهی در بنپور بوده که همراه ایل تبارش از سیستان بعنوان پناهنده ببنپور میاید وملک شاه جهان اخرین دودمان ملکها از وی نگهداری میکند وپس از مدتی با خواهر ملک ازدواج میکند ومهراب خان متولد میشود وی خواهرزاده ملک شاه جهان است .
ضمنا نخوه تصرف قلعه بنپوروپایان دادن بحکومت هفتصد ساله ملکها بطور مفصل در قسمتهای گذشته بیان گردیده. 2- نام برادر مهراب خان قائیم خان نبوده بلکه محمد حسنخان است قابل توجه است وقتی که یک حارجی مهرابخان را بنام ( شاه مهراب میداند ) واز قدرت وی میگوید انوقت ما از وجود چنین مهرابی بی اطلاع باشیم که در حد یک شاه قدرت داشته. واگر بمقالات گذشته من در مورد مهراب خان توجه بشودنوشتار من که از منابع محلی بدست امده باگزارش کاپیتان گرانت مطابقت زیادی وجود دارد.
گرچه من بنا بگفته مطلعین وبازماندگان مهرابخان شرخ مفصل تری ازوقایع زمان مهرابخان شیرانزهی (یا ناروئی ) پرداخته ام وختی از نخوه تیرخوردن وی ولنگ شدن پایش در جوانی و ازاولین لشکر کشی وی بطرف فنوج وکشتن بیت الله حاکم انجا که داماد وبرادرزاده الهوردیخان خان بشکرد بوده. وازدواج با بیوه بیت الله وثمر ان ازدواج پسری است بنام لطفعلی خان که هم اکنون بازماندگان لطفعلی خان همین شیرانزهی های ساکن ابادیهای اسفند و رامک وخیراباد فنوج میباشند که جمعیت شان به دها خانوارمیرسد .
ودومین لشکرکشی وی بکمک سعیدخان حاکم کهنوج ورودبار بوده وتصرف قلعه کهنوج وبیرون راندن ومجازات مخالفین سعید خان وبحکومت رساند مجدد وی را بتفصل بیان کردم. وهم ازازدواج با دختر سعید خان مالکی ( یا رودباری ) بنام جمال خاتون که ثمر این ازدواج هم محمد علی خان است بازماندگا ن محمد علی خان هم شیرانزهی های ساکن رودبار و فنوج وگه ومختاراباد میباشند که جمعیت اینها هم به دها خانوارمیرسد. وهم ازجنگ دشتیاری وشکست طایفه جدگال وبحکومت رساندن مجدد میر دوستین بلیده ای وهم علت قتل وی را بدست سران طوایف لاشار که در اسپکه اتفاق میافتد وانهم بتلافی خون میر مرادبک که وی در این زمان حاکم لاشار وگه وبنت بوده در مقالات گذشته بطورمفصل بیان گردیده است.
در ضمن من پس از مطالعه کتاب بلوچستان در عصر قاجار بیشتر بگفتار ونقل قول بزرگان قوم ومطلعین منطقه ایمان واعتماد پیدا کرده ام ومستندات انها را مخکمترین ومستند ترین سند در مورد تاریخ بلوچستان میدانم چون گفتار انها با بسیاری از رخدادهای که در کتاب بلوچستان درعصرقاجار ذکر شده است مطابقت دارند. وتنها ایرادی که وجود دارد بزرگان قوم ومنابع من از تاریخ دقیق رخدادهااطلاعی نداشتند چون انها تاریخ نویس نبوده اند وسواد خواندن نوشتن نداشته اند ولی شرخ رویدادها درسینه وخافطه انها بطور کامل خفظ شده بود
فقط میگفتند مثلا این اتفاق زمان فلان شاه قاجار ویا فلان سردار در فلان منطقه رخ داده وهیچگاه منابع من حاضر بگفتن تاریخی من دراوردی نبوده اند و من هم چنین کاری راانجام نداده ام وشرخ رخدادها را انطوریکه اتفاق افتاده از زبان وبیان مطلعینی که خود در متن رخداد ها بوده اند ویا از پدران خود شنیده اند ومن هم عین گفتار ان بزرگان را بسمع دوستداران تاریخ بلوچستان عزیزرسانده و میرسانم و بجرئت میتوانم بگویم اظهارات منابع من درست ترین سند در مورد تاریخ بلوچستان میباشد یاد اور میشوم هدف از گفتن بلوچستان شامل کل بلوچستان نمیشود اطلاعات من فقط شامل مناطق پهره بنپور ومکران وسرباز سراوان میباشد ونقل رخدادهای زمان حکومت شیرانزهی وبارانزهی . در این مناطق میباشد .
وایراد بجای دوستان هم همین است که چرا تاریخ خوادث بیان نشده وجواب من هم همین بوده که منابع من از تاریخ وقوع خادثه اطلاعی نداشته اند که بگویند درسال فلان قمری یا هجری این اتفاق افتاده ولی در درستی بیان رخدادها وزمان مکان ان تردیدی نیست.
بهر جهت نوشتار بعضی از نویسندگان مغرض ومزدور دولتی که فقط بقصد تخریب و توهین وتخقیرملت سرافراز بلوچ مطالبی را سرهم کرده اند که مثلا مینویسند درفلان تاریخ ودر زمان فلان شاه بلوچستان جزئی از قلمرو ایران بوده و زن فرزند فلان سرداربلوچ بگروگان برده میشود ویا فلان ابوالفتح کثیف در سرحد 90 زن بلوچ در حرمسرا داشته وامثال این گونه اراجیف ودروغهای ساختگی وبی بنیاد است که ما نباید. به انها توجه بکنیم و این گونه نوشته ها را مستند وواقعی بدانیم وانهم فقط بحاطرنوشتن تاریخی جعلی در کتاب خود. مثلا این اتفاق در سال فلان قمری یا میلادی اتفاق افتاده.ذکریک تاریخ را دلیلی بر درستی نوشتار انها ندانیم
باور بکنیم درصد کمی از نوشتار نویسندگان غیر بومی با واقعیتهای تاریخی ما مطابقت دارند وبیشترین کتابها و نوشته های بجا مانده از زمان قاجار پهلوی ونویسندگان کنونی جنبه سیاسی و توهین وتخقیر دارند ودر نهایت هدفشان سند سازی ووابسته کردن وضمیمه نمودن بلوچستان اشغالی به ایران کنونی است. برای نمونه عرض میکنم در کتاب بنام عملیات قشون در بلوچستان بقلم امیر لشکر امان الله جهانبانی در صفحه 35 قسمت ثانی مینوسند بهرام خان را به کدخدای سرباز واسلام خان را به کدخدای بنت سعید خان منصوب میکند ایا واقعا سمت و شغل نامبردگان کدخدای بوده این تخقیر وتوهین نیست که وجهه سرداران ما را تا این درجه پائین میاورند.
وبازامیر لشکر فراموش میکند و در صفحه 36 میگوید سردار نصرت جهت استردادقلاع فهرج بمپوراز کرمان حرکت نمود ولی در مقابل بهرام خان شکست میخورد ومیگوید اگر مساعدت سعید خان نبود بر گشتن او بکرمان مقدور نبود عین نوشتهای وی که در کتاب نامبرده ذکر شده است. پس بدانیم همیشه در طول تاریخ قلم در دست دشمن بوده وهر چه دلشان خواسته ومصلخت دانسته اند از خود نوشتاری بر جا گذاشته اند. متائسفانه گویا برما ملت بیچاره بلوچ واجب است باید بدون چون چرا ان نوشتها را قبول بکنیم چون خود ما در گذشته نویسنده وتاریخ نگاری نداشته ایم وبدبختانه حس خسادت وکینه توزی هم بحدی است که جلوترازانگشت پای خود را نمی بینیم بدین جهت است روایات مستند ومستدل بزرگان قوم خود راافسانه وداستان میدانیم. وتاریخ خود را در لابلای کتابهای مامورین سرکوب ویا نوسیندگان گوش بفرمان انها ویا رد پای یک مامور حارجی را میگیریم که ازمسیری با سرعت گذشته یاداشتهای جزئی انها را کافی وعین واقعیت میدانیم گرچه بنظر من هم تا حدودی نوشتار حارجی ها به واقعیت نزدیکترند ولی نا رسا وکامل نیستند چون فرصت تخقیق را نداشته اند
ولی من براین باورم انچه از گذشتگان ما بجا مانده و درسینه من بودیه گذاشته شده خوب وبد انرا صحیخ سالم بدون خب بغض وبدون اغراق ومبالغه این امانت رابرای تاریخ وایندگان خود بجا میگذارم ( هر کسی از ظن خود شد یارمن = از درون من نجست اسرار من ) گرچه میدانم نوشتار من از نظر انشائی واملائی فاقد ان وزنه لازم میباشد. ولی سعی میکنم مطالب رابا بیان وقلم نا توان خود انطوریکه اتفاق افتاده. وقابل درک است بسمع عزیزان برسانم.
چون گذشته تاریک ما در طول تاریخ همیشه همراه با کشت کشتار وجنگهای قبیله ای وخانوادگی وغرورخود خواهی توام بوده واکنون ثمره همان ندانم کاریها ا ست که سرزمین پهناور وزرخیز ما بدست استعمارگران تکه پاره شده و سرمایه خدا دادی ما را بتاراج میبرند وامروز ملت سرافراز بلوچ ضعیف ناتوان درداخل وحارج ازوطنش با تبعیض وتخقیر مواجه است که متائسفانه تا هنوزهم از تاریخ نیاموخته ایم. ودر حال حاضر هم هردسته گروهی ساز خود را مینوازد ولی بدانیم تنها راه رسیدن بهدف در وخدت ویکپارچگی وهمدلی همراهی نهفته است. در خاتمه همین امروز که قسمت هفدهم مقاله بلوچستان در گذر زمان اماده نشر بود مقاله اقای پیام را( بنام بلوچستان درگذرزمان تخیل واقعیتهای چه کسی است ؟) را در سایت پهره ملاحظه نمودم واگر دوستان صلاح بدانند بزودی جوابی. تخت عنوان( انتقادازمقاله بلوچستان درگذرزمان از مخیله چه کسی تراوش میشود؟ ) یاد مان باشد - هرملتی دیروزش را فراموش بکند فردای نخواهد داشت. میگویند ( هر که نیاموخت از گذشت روزگار = هیچ نیاموزد زهیچ اموزگار )
موفق باشید عبدالکریم بلوچ