بلوچستان در گذر زمان قسمت بیست یکم

در قسمت گذشته بانجا رسیده بودیم که شهر باستانی وقلعه تاریخی دزک که اخرین پایگاه بارانزهی در سراوان بود وسرنوشت جنگ وغالب مغلوب در همین شهر رقم میخورد قوای دولتی پس از تصرف قلعه هوشگ که با خیله نیرنگ به ان دست یافتند ودر حال پیش روی ومحاصره اخرین پایگاه بارانزهی میباشند وبا احتیاط ونگرانی بسوی دزک در خرکتند ومیدانند جنگی وخشناک وپر تلفات در انتظار انها میباشد.
ونیروهای دولتی انچنان باکندن بطرف دزک در حرکتند که از هوشگ تا زمانیکه خود را بحوالی دزک میرسانند یک هفته طول میکشد ودر حلال این مدت هم ابراهیم خان فرمانده ورزید وشجاع بارانزهی هم بیکار ننشسته ودر بیرون قلعه ودر چند صد متری ودر کنار نخلهای خرما سنگر های استتار شده ای گردا گرد قلعه خفر میکنند. وخود را برای یک نبرد جانانه اماده میسازند. بهر جهت نیروهای دولتی خود را بتیر رس قلعه دزک میرسانند وجنگ با شلیک توپخانه وخمله هوائی اغاز میشود ونیروی پیاده هم دست به پیش روی میزند که با مقاومت بی نظیر مدافعینی که در بیرون قلعه ودر سنگر های استتار شده موضع گرفته بودند مواجه میشوند ومتحمل تلفات سنگینی میشوند و پس از ساعتها زدخورد مهاجمین ناچار به عقب نشینی میشوند چون قوای دولتی از وجود سنگر های استتار شده ای که بطرف انها تیر اندازی میشده متوجه نمیشوند وفرماندهان نظامی فکر میکنند تلفات ازجانب مدافعینی است که از داخل قلعه واز برج باروها بوسیله تک تیر اندازان افراد نظامی را هدف قرار میدهند غافل از اینکه تلفات جانی از طرف افرادی است که بیرون از قلعه موضعه گرفته اند وبرای انها قابل رویت وشناسائی نبوده اند .
حلاصه جنگ بمدت ده روز بدون وقفه ادامه پیدا میکند ونیروهای دولتی تعجب میکنند که طرف مقابل به چه نوع تفنگهای دور زنی مسلخ هستند که میتوانند از فاصله زیاد ی نفرات انها را هدف قرار بدهند در صورتیکه مدافعین در کمتر از صد متری انها بطرف شان هدف گیری میکنند وخشتی سراپای قوای دولتی را در بر میگیرد وظرف مدت ده روز جنگ قادر به هیچ گونه عکس العملی وپیش روی نمیشوند.
و ابراهیم خان هر روز همراه افراد زبده وتیر انداز خود پس از تاریک شدن هوا سنگر ها را رها میکنند وجهت استراخت وتجدید قوا بداخل قلعه برمیگردند وپیش از بامداد تاهنوز هوا تاریک است از قلعه حارج میشوند وخود را بداخل سنگرهای خود میرسانند منتظر اغاز جنگ میشوند وبا این نقشه ماهرانه میتوانند ضمن وارد کردن تلفاتی جانی بر قوای دولتی موفق میشوند از هر گونه تعرض وپیش روی انها بسوی قلعه جلوگیری بشود ودر حلال مدت ده روز جنگ قوای دولتی هر روز پس از دادن تلفاتی نا چار بعقب نشینی میشوند بدون اینکه تلفات قابل توجهی بر مدافعین وارد بشود وتنها بوسیله توپخانه وبمباران هوای میتوانند قسمتهای از دیوار قلعه را تخریب بکنند وهم تعدادی کشته وزخمی بر جا بگذارند.
حلاصه در یازدهمین روز جنگ ابراهیم خان جهت استراخت در قلعه میماند ودر همان روزهنگام عصر زمانیکه قلعه را بتوپ می بندند وبر اثر انفجار گلوله توپ ترکشی بسر ابراهیم خان اثابت میکند وسردار شجاع از حال میرود وچند ساعت بعد در یازدهمین روزجنگ سردار شجاع وفرمانده توانای بارانزهی جهان را بدرود میگوید وبا شهادت وی حکومت بارانزهی بپایان خود نزدیک میشود.

وبا شهادت ابراهیم خان ضربه جبران ناپذیری بر مدافعین قلعه وارد میشود وشکست. را حتمی میدانند. بهرجهت در همان شب میرعلی محمد با از دست دادن خواهر زاده شجاعش که بمنذ له ستون فقرات نیروهایشان بود تصمیم میگیرد همراه نعش ابراهیم خان از قلعه حارج بشود ونیمهای شب تصمیم خود را عملی میکند همراه تنی چند از قلعه حارج میشود وبطرف سرباز براه می افتد وفکر میکند جنگ را در منطقه کوهستانی سرباز بهتر میتوانند ادامه بدهند ودر همان شب دریکی از دهات مسیر راه نعش ابراهیم خان را تخویل کدخدای انجا میدهد تا او را بخاک بسپارند و قلعه دزک را تحویل اقایان چنگیز خان برادر زاده اش وابراهیم خان فرزند میرزاخان بارانزهی میدهد وسفارش میکند شما چند روزی مقاومت بکنید تا من نیروی کمکی از پهره وسرباز برایتان اعزام بکنم.
حلاصه چند ساعت بعد از حارج شدن میر علی محمد از قلعه دزک چنگیز خان ببهانه بیماری از قلعه حارج میشود وسر در پی عمویش میگذارد وقتی به علی محمد میرسد او را مورد سرزنش قرار میدهد ومیگوید من بارها به دوستک گفته ام توجه لایق ابراهیم خان است نه شما ونوشک که مثل بچه بدنبال من افتاده ای ومرگ با عزت را قبول نکرده وابروی بارانزهی را بردید واز ابراهیم درس مردانگی نیاموحتید . میرعلی محمد پیرمرد شجاع با نگرانی بطرف سرباز براه می افتند تا چاره ای به اندیشد. ودر قلعه دزک هم ابراهیم خان فرزند میرزا خان به همراهی صوبدار جمالدین سمالزهی. وگل محمد جهانبیک ودهقان رمضان وعیسی خان اومرا مصمم هستند تا اخرین نفس واخرین نفر مقاومت بکنند ولی دو روز پس از حارج شدن میر علی محمد تزل لزل ونا امیدی در روحیه مدافعین پدیدار میشود چون میدانند بزودی اذوقه ومهمات شان بپایان میرسد وجنگ را خواهند باخت وقوای دولتی متوجه میشوند از مقاومتهای روزهای گذشته خبری نیست وجرئت پیدا میکنند ومیتوانند مقدار زیاد ی بطرف قلعه پیشروی بکنند ودر پایان دوازدهمین روز جنگ شب اقای ابراهیم خان فرزند میرزاخان تمام افراد خود را بدور خود جمع میکند ومیگوید فقط ما شما میتوانیم چند روزی دیگر مقاومت بکنیم واذوقه مهمات ما در حال پایان است وتنها نتیجه مقاومت ما دستگیر وکشته شدن است ومیگوید تنها را ه نجات از این بن بست تسلیمی میباشد اکثریت مدافعین گفته وی را تائید میکنند.

تنها در این میان گل محمد ودهقان رمضان وعیسی خان اومرا با تسلیم شدن موافقت نمیکنند وبعقیه نظر ابراهیم خان را تائید میکنند که در نتیجه اختلاف نظر در میان مدافعین پدید میاید بهر جهت روز بعد با طلوع افتاب به دستور ابراهیم خان بیرق سفیدی بعنوان تسلیمی بر بالای قلعه نصب میکنند وابراهیم خان یکنفر را بعنوان قاصد نزد جهانبانی میفرستد وشرایط تسلیمی را پیشنهاد میکند اول باید به کلام الله قسم یاد بشود که هیچ خیله نیرنگی در کار نیست وبمن وتمامی همراهانم امان داده میشود وبعد حکومتی دزک وقلعه ان بمن واگذار بشود وبا این دو پیشنهاد قاصد ابراهیم خان نزد جهانبانی میرود. پیشنهاد نامبرده با استقبال جهانبانی روبرو میشود وخود را بچند قدمی پیروزی نزدیک می بینند وجهانبانی هم بالا فاصله در پشت جلد قران مجید می نویسد و اقرار میکند که اگر تسلیم بشوید تمام حواستهای شما بر اورده میشود وقران مجید را بدست اقایان سردار جماخان اسمالزهی وسردار جیند خان یارمحمد زهی میدهد. که بقلعه بروید به ابراهیم خان اطمینان بدهید که بتمام پیشنهادات شما جامع عمل پوشیده میشود نامبردگان وارد قلعه میشوند وبا ابراهیم خان وارد مذاکره میشوند واو را تشویق بتسلیمی میکنند واطمینان میدهند هیچ گونه دامی وحیله ای در کار نیست نامبرده هم در سیزدهمین روز جنگ همراه سی نفر از افراد مسلخش وبه اتفاق صوبدار جمالدین که یکی از اقوام نزدیک سردار جما خان بوده از قلعه حارج میشوند. وحدود صد و پنجاه نفر هم همراه گل محمد جهانبیک ودهقان رمضان وعیسی خان اومرا وقادر بخش جوان پسر میر خداداد رند در قلعه باقی میمانند و میگویند ما تسلیم نمیشویم ولی قلعه را رها کرده وخود را بمیرعلی محمد میرسانیم. حلاصه ابراهیم خان همراه اقایان جما خان وجیند خان خود را به جهانبانی میرسانند واسلخه را زمین میگذارند ومورد توجه وتشویق جهانبانی قرار میگیرند وبه انها هزاران وعده وعید میدهد که همه را خقوق بگیر دولت میکنم قلعه دزک را بشما ابراهیم خان واگذار میکنم در همین موقع سردار عیدوخان میگوید من رمضان ان نوکروک را نمی بینم میگویند او وچندین نفر دیگرحاضر بتسلیمی نشده اند میل دارند قلعه رها کرده وخود را بمیر علی محمد برسانند که عیدوخان میگوید بنظرم کار خراب شد میدانم رمضان اتشی بپا میکند.
حلاصه جهانبانی فوری به سرهنگ داور پناه دستور میدهد فوری خود را به دروازه قلعه برسانید واز حروج انها جلو گیری بکنید وبگوئید باید تسلم بشوید تنها راه نجات شما تسلیمی است سرهنگ داور پناه هم سریع همراه صدها سرباز درجه دار خود را به نزدیک دروازه میرسانند وصدا میکنند تنها راه نجات شما تسلیم شدن میباشد.
ودر همین لخظه حساس افراد داخل قلعه که عزم حارج شدن را دشته اند متوجه میشوند راه حروج مسدود شده یا تسلیم بشوند ویا کشته راه دیگری باقی نمیماند سر انجام تصمیم میگیرند که از قلعه حارج شده تسلیم بشوند ولی تنها در میان جمعیت باقی مانده اقایان دهقان رمضان وگل محمد وعیسی خان قسم میخورند که بجای تسلیمی خود را بکشتن بدهند حلاصه افراد باقی ماند که نزدیک بیک صد پنجاه نفر هستند دسته دسته از قلعه حارج میشوند واسلخه خود را زمین میگذارند وتنها همان سه مرد از جان گذشته میخواهند بعد از همه از قلعه حارج شده. ودر یک نبرد رودررو بمقابله بفردازند در همین موقع که افراد باقی مانده مشغول تسلیم شدن هستند وسرهنگ داور پناه سرمست از این پیروزی بر اسبی سوار است نظاره گر تسلیم شدگان میباشد که در جلو او ردیف میشوند.

نا گهان چشمش بجوانی سیزده چهار ده ساله می افتد که یک ده تیر کمری دردست دارد ودر میان تسلیم شدگان ایستاده صدا میزند بچه بیا اسلخه را تخویل من بده قادر بخش نوجوان از میان جمعیت حارج میشود وخود را بچند قدمی سرهنگ میرساند سرهنگ دستش را دراز میکند که اسلخه را بمن بده او هم دستش را بالا میبرد وبا فشار دادن انگشتش بر روی ماشه هر ده گلوله را بسر سینه داور پناه شلیک میکند وسرهنگ مغروراز اسبش سرنگون و بدرک واصل میشود ودر همین لحظه سربازان ودرجه داران بی وجدان تمام تسلیم شدگان بی اسلخه را بگوله می بندند وتنها همان سه مردشجاع یعنی گل محمد ودهقان رمضان وعیسی خان خود به داخل غار کوچکی که در پای دیوار قلعه وجود داشته مرسانند وشروع بتیراندازی بطرف سربازان مهاجم میکنند وجنگ در گیری با شدت ادامه پیدا میکند چون ان سه نفر از پشت سر واز دو طرف در امان بودند ه اند وتنها روبروی انها باز وقابل دید بود ه وانها میتوانند چندین ساعت مقاومت بکنند ودها نظامی را در پای قلعه بقتل میرسانند. سرانجام با شلیک توپ یکی از گلولها بداخل غار اثابت میکند وسه شیر مرد جام شهادت را رابا افتخار می نوشد واز انطرف هم زمانیکه خبر قتل داور پناه به جهانبانی میرسد. افسربی وجدان هم دستور می دهد ابراهیمخان را همراه سی نفر تسلیم شده یک جا بقتل میرسانند وتنها در این میان صوبار جمالدین بخاطر قوم خویشی با جما خان جان سالم بدر میبرد این بود تراژدی دزک وپایان حکومت بارانزهی در سراوان. وازقادربخش نوجوان ودهقان رمضان وگلمحمد جهانبیک وعیسی خان اومرا نام نیکی بیاد گار می ماند چون مردانه جان دادند وجاودانه شدند.

حلاصه روز بعد قلعه دزک بتصرف قوای دولتی در میاید ونعش سرهنگ داور پناه را بوسیله هواپیما بطرف خاش خمل میکنند تا از انجا بطرف زادگاهش مشهد برده بشود وجهانبانی هم پس از یک هفته توقف در دزک وسر سامان دادن به اوضاع منطقه همراه سرداران سرحد بطرف خاش بر میگردد. وفرماندهی لشکر را به سرهنگ محمد خان نخجوان میسپارد که با عجله بطرف پهره حرکت نموده وهم بلشکر کرمان که در بزمان مستقر بود دستور میدهد بطرف بنپور حرکت نموده قلعه انجا را تصرف وسپس بطرف پهره حرکت بنمایند که لشکر خراسان هم از سراوان بطرف پهره در حرکت است وبا هماهنگی پهره را محاصره وجنگ اغاز بشود که خود من هم بزودی پس از انجام کارهای واجبی خود را بپهره میرسانم بهر جهت جنگ در سراوان حدود چهل پنج روز طول میکشد وبا تصرف سراوان حکومت بارانزهی هم بپایان خود نزدیک میشود. در ضمن شعر بسیار جالب ونغزی از جنگ سراوان سروده اقای محمد فرزند ملا حسن برادر ملا براهیم شاعر معروف راسکی میباشد که من چند بند انرا بیاد دارم که ردیف ومرتب هم نیستند توجه بفرمائید. ( بیا تو وش گوشین شاعر = بکن می نقطیان ظاهر ) ( برو شاگین خوش الحانی= ببر می قصحان جوانین ) ( همودا خان مزار چالین = علی محمد مزن نامی ) ( گون براهیم خان کلات گیرین = نهالن اعظمی درین ) ( کوتگ دزک مج دنزان = گرابان گرتگ مرزان ) ( ملوکین دوست محمد خان = ملورو تنگ دل وحیران ) ( که فوجان جه جتگ ایران = په جنگا هیزتگ تهران )
( زمین گردو غبار بوته = فلک سیاه تهار بوته ) (هما روچ نکس بد بوته = که ساندان جنگ جوش بوته ) ( قضای اسمان بوته کلم لوح همی گوشته = یلین براهیم شهید بوتگ ) (دگر میر قادربخش بوته =نظامی افسری کشته) ( بچار شیرین مزاربیما = یلین عیسی زباد مالا ) ( یلین گل محمد ی گرگ = چو پلنگی په خمله و درگ ) ( جوان رمضان در دانگ مثال شیر مستانگ = په جنگا گشته دیوانگ ) (شهید بوتنت تمام الغار = تو از نو هجرتا بشمار ) (هزار وسیصد ا بگذار = چهل هفت حسابه دار ) مردانی توار شیرانی شکار مانیت یادگار
حلاصه مطا لب ذکر شده نقل قول از مرحوم علم خان بارکزهی وهم از شیر خان شکل زهی است وهم از بزرگان منطقه که از چون چند ماجرا بخوبی اگاه بوده اند. ونه نقل از کتاب سپهبد امان الله جهانبانی است که بنام عملیات قشون در بلوچستان نگاشته شده. که بنظر هر بلوچی کتاب وی هم مثل سایر کتب نویسندگان غیر بومی فاقد هر گونه ارزش واعتباری است چون بقول معروف قلم در دست دشمن است. در حاتمه یاد اورمیشوم که بر هیچ کس پوشیده نیست راه رسیدن بخق خقوق سیاسی واجتماعی هر قوم ملتی در گرو وخدت ویک پارچگی ان میباشد وزمانی ما موفق میشویم دست از کینه جوی وحسادت وتکبر خود خواهی برداریم ودست در دست همدیگر داده یک هدف را دنبال بکنیم بدون شک پیروزی از ان ما خواهد شد بند شعری بلوچی میگویند. ( براتی اگه گون براتی نا تپاکه بیت = شکرین وابی زهر مار بیت.) ( بله اگه براتی گون براتی تپاکه بیت = لونچگ دریای به واکا بیت ) در پایان عزیزان توجه داشته باشند هر قوم وملتی که گذشته خود را نداند بدون شک مخکوم بتکرار اشتباهاتش خواهد بود. از نظرات وپیشنهادات عزیزان استقبال میکنم – موفق باشید. عبدالکریم بلوچ