بلوچستان در گذر زمان قسمت بیست سوم

باعرض سلام وپوزش از اینکه قسمت بیست سوم با تاخیر منتشر گردید حلاصه در قسمت گذشته به انجا رسیده بودیم که سرهنگ محمد خان نخجوان بدستور سرلشکر جهانبای اول باب مذاکره را با میر علی محمد ودوست محمد خان میگشاید چون در نظر دارند ضمن تماس مکررفرصتی پیدا بکنند جهت برسی اوضاع واخوال منطقه و بدست اورد ن اطلاعات لازم ودر نهایت هدف اصلی شان جلب توجه وراضی نمودن سران عشایر مکران است تا در صورت تسلیم نشدن دوست محمد خان مثل سران طوایف سرحد با اردوی دولتی همراهی وهمکاری بنمایند.

حلاصه پیش ازشروع مذاکره وتقاضای ملاقات با میر علی محمد و دوست محمد خان محرمانه وبا سران مناطق دلگان لاشار گه وبنت وفنوج واهوران تماس بر قرار میکنند واولین سردار منطقه یعنی زمان خان بامری اعلام همبستگی میکند وخود را بپهره میرساند ومورد توجه وتشویق نخجوان قرار میگیرد ونخجوان بوی ماموریت میدهد که با سران طایفه لاشاری مبارکی واقایان شیرانزهی ملاقات نموده جهت امدن به پهره واعلام همبستگی با دولت مرکزی انها را تشویق وترغیب بنماید سردار زمان خان جهت انجام ماموریت اول وارد لاشار میشود وبا میر هوتی خان که دوست وهمپیمان سنتی همدیگر میباشند وارد مذاکره میشود.
ولی لازم شد اول بطرف میر علی محمد ودوست محمد خان بر گردیم که هدف اصلی ونهائی دولت از میان بر داشتن قدرت بزرگ منطقه میباشد که در رائس ان دوست محمد خان قرار دارد وارتش رضاشاه در نظر دارد بهر طریق ممکن چه بوسیله جنگ ویا از راه مذاکره بحکومت دوست محمد خان در بلوچستان خاتمه بدهد حلاصه پس از ردبدل شدن چندین قاصد عاقبت میر علی محمد ودوست محمد خان میگویند ما تخت هیچ شرایطی جهت مذاکره به پهره نمیائیم واگر شما مایل بصلح سازش هستید میتوانید به سرباز بیائید سرانجام سرهنگ محمد خان نخجوان بدستورجهانبانی به اتفاق یاورشهمراد خان وتعدای درجه دار وسرباز جهت مذاکره عازم سرباز میشوند.
با میر علی محمد ودوست محمد خان وارد مذاکره میشوند وپیغامهای جهانبانی را به نامبردگان ابلاغ مینمایند که بصلاح وخیر شما تسلیمی است واز این بابت جای نگرانی نیست نخجوان میگوید من ویاور شهمراد خان مدتها در مناطق خود با قوای رضاشاه درگیر بودیم ولی زمانیکه متوجه شدیم درگیری بنفع ما وقبیله ما نیست تسلیم شدیم ومورد لطف پادشاه قرار گرفتیم واز امتیازاتی هم بهره مندشدیم ویقین داریم شما هم مورد توجه وعفو پادشاه قرار میگیرید وبا عزت اخترام بمحل بر میگردید وانچه شایسته شما است بشما داده خواهد شد ولی در جواب میر علی محمد میگوید ما با چه اعتماد و اطمینانی حاضر برفتن تهران وملاقات با رضاشاه باشیم نخجوان میگوید من جهت اطمینان شما وبدانید هیچ خیله نیرنگی در میان نیست یاور شهمراد خان را نزد شما بعنوان گروگان در سرباز میگذارم تا دوست محمد بتهران رفته وبرگردد این پیشنهاد مورد قبول میر علی محمد ودوست محمد قرار میگیرد وبا این پیشنهاد دیگر جای شک تردیدی باقی نمیماند ویقین پیدا میکنند که مکرخیله ای درکار نیست.
ونسبت به صلخ سازش خوش بین وامیدوار میشوند ودوست محمد خان اعلام امادگی میکند که حاضراست با رضاشاه ملاقات بنماید وپس ازبدست امدن توافق کلی چند روزی بعد دوست محمد خان همراه هشت نفر از بستگانش به اتفاق نخجوان از طریق سراوان عازم خاش میشوند ودر خاش وبا استقبال گرم جهانبانی مواجه میگردد وپس از توقف کوتاهی در خاش دوست محمد خان بوسیله اتومبیل به اتفاق همراهانش از طریق مشهد عازم تهران میشوند.
وسرهنگ نخجوان دوباره بمخل ماموریتش پهره بر میگردد تا گفتگوهای خود را با سران عشایر مکران دنبال وبنتیجه برساند. حلاصه دوست محمد وارد تهران میشود بوی جا ومکانی مناسب داده میشود واز هر نظر وسایل رفاهی انها فراهم میشود وبا عزت اخترام از وی وهمراهانش پذیرای میشود ودر اولین فرصت ترتیب ملاقات وی با رضاشاه داده میشود
ورضاشاه هم از دیدن دوست محمد خان واز قیافه مردانه اش خوشش میاید ودستور میدهد هفته ای یک بار وی را بحضورش بیاورند دو سه ماهی بر این منوال میگذرد وروز بروز امید دوست محمد خان ببرگشتن ببلوچستان بیشتر بیشتر میشود وجهت نشان دادن حسن نیت یکی از همراهانش بنام شهداد را همراه نامه ای عازم بلوچستان میکند واز پدرش درخواست میکند بمخض در یافت نامه یاور شهمراد خان را با عزت واخترام روانه پهره بکنید چون در اینجا کار ها بر وفق مراد میگذرد.
ومن مورد توجه پادشاه قرار گرفته ام قاصد دوست محمد بوسیله اتومبیل وارد خاش میشود واز انجا شتر در اختیارش میگذارند که خود را به سرباز برساند شهداد وارد سرباز میشود وروز بعد با سلام صلوات یاور شهمراد خان عازم پهره میشود میر علی محمد از دریافت نامه
بسیار خوشخال میشود وفکر میکند دوست محمد خان دوباره بقلعه ناصری برمیگردد ونمیداند سرنوشت چیزی دیگر برای وی رقم زده.

وباز بطرف نخجوان بر میگردیم واز نتیجه مذاکرات وی با سران طوایف مکران بشنوید گفته شد سردار زمان خان بامری اولین رئیس قبیله ای بود که خود را بپهره رساند وبا دولت مرکزی اعلام همبستگی میکند وی جهت تشویق سران منطقه اول وارد لاشار میشود وبا میر هوتی خان بمذاکره می نشیند که در شرایط فعلی راهی بجز تسلیمی واعلام همبستگی با دولت مرکزی وجود ندارد ویاد اور میشود دوست محمد خان جهت ملاقات با رضاشاه عازم تهران شده و میگوید وقتی دوست محمد خان با انهمه جاه جلال وامکانات نتوانست مقاومتی بکند به

این حاطر من از شما خواهش میکنم بقاصدی من اخترام بگذارید وشما اولین سرداری باشید خود را بپهره رسانده واعلام همبستگی بکنید واین کار شما بنفع طایفه شما تمام میشود واقایان شیرانزهی که رقیبان شما در منطقه هستند وقتی متوجه بشوند شما تسلیم شده اید انها هم بلادرنگ بپهره میروند وتسلیم میشوند میر هوتی خان میگوید من هم میدانم در شرایط فعلی که نه همبستگی وجود دارد ونه اتخادی هیچ فرد وطایفه ای بتنهائی توان مقابله با حکومت

رضاشاه را ندارد میگوید من بهمین زودی عازم پهره میشوم زمان خان از میر هوتی خان تشکر میکند که بقاصدی وی اخترام گذاشته زمانخان بطرف گه میرود تا باسردار حسین خان دوم ملاقات کند وبعد از انجا عازم بنت بشود تا با ایوب خان پسر وجانشین اسلام خان گفتگوبکند ودر مرحله اخر وارد فنوج شده وبا سردار محمد خان حاکم انجا هم بمذاکره بفردازد سردار زمان خان پیش از رفتن بطرف گه از میر هوتی خان میخواهد که از طرف من پیغامهای نخجوان را به اقایان میررستم وسرفراز خان مبارکی ابلاغ بکند واز انها خواهش بکنید که جهت همبستگی وارد پهره بشوند.
حلاصه زمان خان بطرف گه میرود ودو روز بعد میر هوتی خان عازم پهره میشود وبا نخجوان ملاقات وبا دولت رضاشاه اعلام همبستگی میکند نخجوان از امدن وتسلیم شدن میر هوتی خان بسیار خوشخال میشود ومیداند با تسلیم شدن نامبرده اقایان شیرانی هم راهی جز تسلیمی ندارند نخجوان طی نامه مفصلی از جهانبانی میخواهد که برای اقایان زمان خان بامری ومیر هوتی خان میرلاشاری تقاضای مدال ودر خواست خقوق ومستمری بنماید وجهانبانی هم از رضاشاه میخواهد مراحم خود را به این دو سرداربلوچ ابلاغ بنماید که باعث تشویق سران قبایل جهت همبستگی واستقرار امنیت در منطقه خواهند شد. حلاصه زمانخان ماموریتش با موفقیت به انجام میرسد اقایان سردار حسین خان شیرانزهی به اتفاق ایوب خان وسردار محمد خان یکهفته بعد از امدن میر هوتی خان وارد پهره میشوند وهمچنین اقایان میر رستم خان حاکم اهوران به اتفاق برادرش سرفزار خان هم وارد پهره میشوند وبدین طریق سران طوایف مکران پیش از روشن شدن وضعیت دوست محمد خان همبستگی خود را بحکومت رضاشاه اعلام میکنند. وتنها در این میا ن اقایان میر دین محمد سردارزهی حاکم دشتیاری وحاجی نواب بلیده ای حاکم راسک بعلت وابستگی نزدیک با میر علی محمد وهمچنین شیخ دوست محمد بلیده ای حاکم قصرقنداظهار میدارند ما زمانی همبستگی خود را بدولت اعلام میکنیم. که تکلیف دوست محمد خان روشن شده باشد وببلوچستان بر گردد نخجوان و جهانبانی هم با پیشنهاد انها موافقت میکنند چون فکر میکنند که دوست محمد خان با عزت اخترام بر میگردد اسراری و ضرب الاجلی برای اعلام همبستگی نامبردگان نمی بینند ودر مقابل خواسته انها سکوت میکنند حلاصه بعقیه سران طوایف به استثنای این سه نفر خود را بپهره میرسانند وتسلیم میشوند ولی تنها در این میان میر هوتی خان وسردار زمان خان بدریافت مدال نایل میشوند ومدتی بعد میرهوتی خان بتشویق سید میرزاخان وزیر دانشمند ش صلاح کار خود وطایفه اش را در ان می بیند که اولین سردار منطقه باشد که بطور دوطلبانه اسلخه خود وطایفه اش را تخویل بدهد وجلسه ای در هریدوک تشکیل میشود از تمام سران طوایف لاشار دعوت میشود که در ان جلسه شرکت بکنند تا از نتایج مسافرت میر هوتی خان ببپهره باخبر بشوند سران قوم وارد هریدوک میشوند سید میرزا خان شروع بصحبت میکند ومیتواند با دلایل ومنطق قوی خود همه را مجذوب

گفتار خویش بنماید ومتذکر میشود میگوید حکومت رضاشاه حکومت قاجار ها نیست که پس از مدتی از منطقه حارج بشودمیگوید من سخنان نخجوان را شنیدم که دولت رضاشاه مثل دولت قاجار از مردم بلوچستان انتظار پرداخت مالیات ندارد بلکه جهت رفاه واسایش مردم بلوچستان قدمهای مفیدی بر میدارد گفتار سید میرزاخان مورد توجه سران طایفه قرار میگیرد ومتفقا میگویند هر تصمیمی در این جلسه میر هوتی خان بگیرد ما حاضر به انجام ان هستیم میر هوتی خان میگوید صلاخ من در این است که پیش از انکه دولت جهت خلع سلاخ بقوه قهریه متوصل بشود خود ما دوطلبانه اولین طایفه ای باشیم اسلخه خود را تخویل بدهیم همه با پیشنهاد ایشان موافقت میکنند و طایفه لاشاری اولین طایفه بود در مکران که بطور دوطلبانه خلع سلاخ میشود.
از قرار اطلاع میر هوتی خان در مرخله نخست تعداد نهصد قبضه سلاخ از خود وطایفه را بدولت تخویل میدهد ودر مقابل این خرکت دولت رضا شاه هم وی را بعنوان کارمند رسمی وزارت کشورمنصوب میکند تا ازخقوق ومزایای ان بهره مند گردد وهمچنین منطقه لاشار بیشتر از سایر مناطق مورد توجه قرار میگیرد وبعنوان امتیازدومین مدرسه درزمان رضاشاه اولی در پهره ودومی در پیپ همزمان افتتاخ میشوند یعنی تا ان زمان چهبار گه مدرسه نداشته اند وراه شوسه پهره به چهبار را هم از منطقه لاشار عبور میدهند وهم سیم تلگراف تلفون را بهر جهت این موارد بحاطر فراهم کردن رضایت میر هوتی خان عملی میشود وختی دوبار حکم بخشداری بوی ابلاغ میشود یک بار بعنوان بخشداری گه ویک بار بعنوان بخشداری بن پور ولی نامرده از قبول پست اجتناب میکند ومیگوید من بکار کشاورزی خود بیشتر علاقمندم تا تصدی پست بخشداری ضمنا خقوق ومزایای بخشداری تا پایان عمر بوی پرداخت میشودواین هم از نخوه تسلیمی سران قبایل مکران بود.

واینک بازبطرف دوست محمد خان بر میگردیم که بر او چه میگذرد حدود شش ماهی میگذرد وی از پیشنهاد پستی وبر گشتن ببلوچستان کم کم نا امید ومایوس میشود گویا در یکی از ملاقاتهایش رضا شاه دستور میدهد در ملاقات بعدی برای دوست محمد خان لباس فرم تهیه بکنید دوست محمد خان درملاقات بعدی کت شلوار می پوشد ودر صف مستقبلین طبق معمول می ایستد وزمانی که رضاشاه بوی میرسد درکنار وی توقف میکند میگوید بلوچ ایا از این لباس خوشت میاید دوست محمد خان در جواب میگوید. ( خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش)
گویا رضاشاه از این مثل وی بسیار ناراخت میشود واز کنارش میگذرد وطبق اظهارات سرلشکر جهانبانی میگویند قرار بوده در ان روز رضاشاه به بدوست محمد خان درجه ای بزرگ ویا حکم والی بلوچستان را بوی بدهد ولی ضرب المثل دوست محمد خان رضاشاه را از تصمیمش در ان روز منصرف میکند وشاید همین مثل بود که سر نوشت وی را رقم زد وتصمیم رضا شاه در مورد وی بتاخیر می افتد. بهر صورت هرچه زمان میگذرد دوست محمد خان وهمراهانش بیشتر به اینده خود بد بین ونگران میشوند وهیچ اقدامی در مورد وضعیت انها صورت نمیگیرد حدود یکسال در بلا تکلیفی بسر میبرند ولی با همین وصف امکانات رفاهی وختی تفریخی برای دوست محمد خان فراهم بوده چون خد اقل هفته ای یک بار وی را جهت شکار اهو به اطراف تهران میبرند وبا این ترتیب حوصله دوست محمد خان بسرمیرسد

تمام فکر ذکرش متوجه رفتن ببلوچستان است سر انجام با همراهانش مشورت میکند که دیگر نشستن درتهران واین همه انتظارکشیدن و سرگردانی فایده ای ندارد بهتر است دست به کار مردانه بزنیم خود را از این قید بند نجات بدهیم ودر یکی از روزها که بعنوان شکار میرویم مامور مخافظ را بقتل رسانده اتومبیل را بر میداریم بطرف مشهد میرویم تا از ان خدود بتوانیم خود را به افغانستان برسانیم وبا کمک دولت افغانستان ببلوچستان بر میگردیم وجنگ چریکی را تا بیرون راندن قوای رضاشاه ادامه میدهیم . ضمنا در همان ماههای اول ورود دوست محمد خان بتهران بیکی از همراهانش بنام چاکراموزش رانندگی میدهند وی خیلی زود رانندگی یاد میگیرد وبیشتر اوقات وختی زمانیکه برای شکار میرفتند چاکر راننده اتومبیل جیپ ارتشی بوده که در اختیار دوست محمد خان گذاشته بودند.
حلاصه همراهان با پیشنهاد دوست محمد خان موفقت میکنندومیگویند ازاین زندگی مرگ بهتر است تنها در این میان ملا فقیر با برنامه انها مخالفت میکند میگوید چند ماهی دیگر باید صبر بکنیم تا هنوز همان عزت واخترام روزهای اول سر جایش باقی است ونباید عجله کرد وصلاح نیست دست بچنین کاری بی سر انجامی بزنیم ما شما نه راهی بلدیم ونه راه بلدی همراه ما شما است چطور میتوانیم بدون وسیله پای پیاده خود را به افغانستان برسانیم به گفتهای منطقی ملا فقیر هیچ توجهی نمیکنند میگوید ما تصمیم خود را گرفته ایم در اولین فرصت برنامه خود را عملی میکنیم ملا فقیر میگوید من پیر مردی هستم توان پیاده روی را ندارم ولی نمیتوانم مانع کار شما هم بشوم دوست محمد میگوید من بشما خق میدهم شما در برنامه ما شرکت نکنید واز امروز شما میتوانید بپهره بر گردید ملافقیر میگوید تا شما در تهران هستید من شما را رها نمیکنم ولی بعد از شما اگر مرا زنده گذاشتند بمخل بر میگردم

حلاصه یک روز طبق معمول بشکار میروند ولی تا ان روز دوست محمد خان تصمیم نهائی را نگرفته بود او در صدد بود مقداری پول تهیه بکند تا بتواند در مسیر خود چند تا شتر را خریداری کرده وراهنمائی پیدا بکنند ولی پیش از بدست اوردن این امکانات در ان روز زمانیکه تعدادی مرغ شکار میکنند ومشغول پوست کند وکباب کردن مرغها بودند حاجی شکر که اسلخه شکاری در دستش بوده بنا گهان بدون خبر و دستور دوست محمد خان بطرف مامور مخافظ شلیک میکند وماموردر جا بقتل میرسد دوست محمد خان از کار نا بهنگام وی ناراخت میشود ولی دیگر دیر شده بود وحاجی شکر کار را یکسره میکند بلا فاصله سوار اتومبیل میشوند

وبسمت ورامین سمنان براه می افتند ونرسیده بخدود سمنان اتومبیل بنزین تمام میکند سرنشینان اتومبیل که همراه دوست محمد خان هستند شش نفرند عبارت ازحاجی شکر و پسرش غلام قادر وچاکر ودو نفر دیگر که اسامی انها را فراموش کردم ونفر هفتم هم ملا فقیر بود که در منزل میماند چون هیچ وقت در برنامه شکار شرکت نمیکند وان روز هم بروال گذشته همراه نبود ه حلاصه دوست محمد خان وهمراهانش ان شب تا صبخ راه میروند ونمیداند بکجا میروند وسر از کجا در میاورند فقط هدفشان رفتن بطرف مشرق است ومیدانند که افغانستان در مشرق ایران قرار دارد نگران رسیدن بمقصد میشوند واز این طرف هم وقتی دوست محمد خان وهمراهانش شب بتهران بر نمیگردند مامورین پذیرائی از غیبت انها مقامات بالا را در جریان میگذارند فکر میکنند برای اتومبیل انها مشکلی پیش امده صبخ روز بعد یک اکیپ جهت نجات انها بسمتی که انها رفته بودند رهسپار میشوند و در دشت ورامین بطور تصادفی با نعش مامور روبرو میشوند واز اتومبیل وسر نشینان خبری واثری نمی بینند

ویقین پیدا میکنند که قتل بوسیله انها اتفاق افتاده وفرار کرده اند سریع همراه نعش بتهران بر میگردند جریان را به اطلاع مسئولین میرسانند وانها هم فوری خبر فرار دوست محمد خان وقتل

مامور را به اطلاع رضاشاه میرسانند وی دستور میدهد فوری دست بکار بشوید مرده ویا زنده انها را بتهران برگردانید مامورین انتظامی بلافاصله بتمام پاسگاهای اطراف ورامین سمنان وبتمام کدخدا ها وروستائیان منطقه اعلام میکنند که ششنفر با این مشخصات تخت تعقیب هستند در پیدا کردن وشناسائی انها با مامورین ژاندارمری همکاری بکنید وخبر بسرعت بتمام ابادی های خاشیه کویر اعلام وابلاغ میشود وچند اکیپ مجهز هم روی رد اتومبیل خرکت میکنند روز سوم مامورین تعقیب اتومبیل را پیدا میکنند که در شن فرورفته وهم بنزینش تمام شده مامورین میدانندکه فراریان یا از تشنگی وگرسنگی هلاک میشوند ویا در یکی از روستا ها بدام می افتد. ودرسومین روز پیش از طلوع افتاب دوست محمد خان وهمرانش خود را بیک ابادی میرسانند وبمنزل یکی از روستائیان مراجعه میکنند که ما شکارچی هستیم راه را گم کرده ایم اگر میشود بما اب غذائی بدهید واجازه چند ساعت استراخت روستائی مهمان نواز که از همه جا بی خبر است مهمانان ناخوانده را داخل اطاقش میبرد وبه انها اب غذا میدهد ومیگوید شما در همین اطاق استراخت بکنید تا من برای شما نهار تهیه بکنم دوست محمد وهمراهانش از فرط خستگی دراز میکشند وبخواب عمیقی فرو میروند صاخب خانه خبر ورود این شش نفر را به کدخدا ده میرساند که صبح زود

شش نفر شکار چی که خسته کوفته بودند وارد منزل من شده اند کدخدا فوری متوجه میشود که این ششنفر همان افرادی هستند که تخت تعقیب هستند چون روز گذشته افراد ژاندارمری بتمام دهات ابلاغ نموده اند که شش نفر با این مشخصات تحت تعقیب هستند کد خدا فوری چند نفر از اهالی ده را خبر میکند میگوید شش نفری که تخت تعقیب هستند وارد ده ما شما شده اند والان منزل فلانی استراخت میکنند وفقط یک اسلخه شکاری همراه دارند بهتر است پیش از رسیدن مامورین خود ما انها دستگیر بکنیم کدخدا همراه ده پانزده نفر بدر خانه ای که دوست محمد خان وهمرانش انجا بخواب رفته بودند میایند مشاهد میکنند همه بخواب عمیقی فرورفته اند یکنفر داخل میشود یواشکی اسلخه را از کنار حاجی شکر بر میدارد بیرون میاید ودر خانه را از بیرون قفل میکنند وکدخدا یکنفر را اماده میکند تا پاسگاه مجاور را از جریان اطلاع بدهد ولی پیش از رفتن قاصد بطرف پاسگاه مامورینی که روی رد انها در خرکت بوده اند وارد ده میشوند که کدخدا بلا فاصله جریان بدام افتادن

فراریان را اطلاع میدهد مامورین سریع خود را بدر خانه رسانده در را باز میکنند وبا صدای پای مامورین وباز شدن در حاجی شکر زودتر از همه بلند میشود متوجه میشود اسلخه نیست همه بیدار میشوند وانها را از خانه بیرون کرده سوار اتومبیل میکنند بطرف تهران خرکت نموده تخویل زندان میدهند وجریان را سریع برضاشاه گزارش میکنند رضا شاه با وجود این خرکت باز هم در نظر دارد دوست محمد خان را ببخشد واو را با اخترام ببلوچستان برگرداند روز بعد از دستگیری وپیش از بازجوئی یک افسر از جانب رضا شا ه نزد دوست محمخان میاید ومیگوید رضاشاه از کار شما نارخت است.

ولی میداند شما مقصر نیستید وقتل بدست یکی از افراد شما اتفاق افتاده یعنی طوری میرساند که شما هنگام بازجوئی خود را بیگناه بدانید ولی دوست محمد خان شجاع وجوانمرد غیرتش اجازه نمیدهد قتل را بنام حاجی شکر بکند میگوید سلام مرا برضاشاه برسانید بگوئید همراهان من بی گناهند مامور را من بقتل رسانده ام افسر بر میگردد وجریان را بدون کم زیاد گزارش میکند که رضاشاه عصبا نی میشود میگوید این بلوچ قابل ترخم نیست وپس از مدت کوتاهی جلسه مخاکمه تشکیل میشود دوست دومحمد خان همراه حاجی شکر رند محکوم به اعدام میشوند وبعقیه چهار نفر هر کدام بچند سالی زندان محکوم میشوند امیر دوست محمد خان وحاجی شکر در دیماه سال 1308شمسی در میدان توپخانه تهران اعدام میشوند ودفتر زندگی بزرگترین سردار تاریخ معاصر بلوچستان بدین ترتیب بسته میشود واز همراهانش بشنوید ملافقیر در دادگاه ثابت میکند که من بیگناهم خیلی زود از زندان ازاد میشود وبه پهره بر میگردد وبیشترین نقل رخدادها بنقل قول از ایشان میباشد ویکی از فرزندان وی بنام محمد حسن ایزد پناه بودند که پیش از انقلاب در پهره یکی از معتمدین
سرشناس واز طرفداران پر پا قرص اقایان بارکزهی در پهره بودند وبعقیه چهار نفر که یکی چاکر ودیگری غلام قادر نام داشته پس از ازادی از زندان برای همیشه در تهران میمانند ودر شهرداری تهران کاری پیدا میکنند وتا پایان عمر در انجا ماندگار میشوند ودرتهران هم ازدواج میکنند واکنون اولادی از نامبردگان بر جا مانده که ساکن تهرانند واز ان دونفر دیگر که من اسم انها را فراموش کرده ام هر دونفر در زندان فوت میکنند این بود سرنوشت واخر عاقبت همراهان دوست محمد خان ضمنا مطالب ذکر شده نقل قول از ورثه دوست محمد خان است که در قید حیاتند بحصوص بیشترین مطالب نقل قول از مرحوم علم خان بارکزهی. فرزندامیردوست محمد خان میباشد نامبرده گنجینه ای از تاریخ بلوچستان هم بودند. وبا بیان این بند شعر به قسمت بیست سوم خاتمه میدهیم ( مردانی توار شیرانی شکار مانیت یاد گار ) دنباله دارد.
موفق باشد عبدالکریم بلوچ