بلوچستان در گذر زمان قسمت بیست پنجم


در قسمت گذشته با انجا رسید ه بودیم که پس از حارج شدن میر علی محمد از بلوچستان غربی عملا حکومت بارانزهی پس از 23 سال بپایان میرسد میر علی محمد همراه عیال وبستگانش خود را بپنجگور وبطایفه نوشیروانی که از اقوام مادری وی میباشند میرسانند که با استقبال انها روبرو میشوند. طایفه نوشیروانی از قدیم الایام در منطقه خاران وپنجگور حکومت کرده اند وهمیشه قدرت بزرگ ان منطقه مخسوب شده اند سردارانی بزرگ ونام اوری مثل سردار بلوچ خان نوشیروانی که بدست نظامیان انگلیس در منطقه کیچ بشهادت میرسد وهم سردار ازاد خان نوشیروانی که میتواند انگلیس ها را از کلات بیرون براند وحکومت کلات را دوباره به خان کلات برمیگرداند این رخداد زمانی بوده. که ارتش انگلیس میخواست جهت تصرف افغانستان ازراه دره بولان عبور بکند که به بدرخواست نادر شاه خان کلات در دره بولان راه را بر قوای انگلیسی می بندد جنگی تاریخی بوقوع می پیوندد که قوای انگلیس با وجود بر تری از نظر نفرات ومهمات ولی در برابر سلخشوران بلوچ بزانو در میاید . وراه عبور را غیر ممکن میدانند وپس از چند ین روز جنگ سر انجام قوای انگلیس که توان باز کردن راه را نمی بیند با یک نقشه خساب شده عمده قوای خود را مخفیانه بطرف کلات گسیل میدارد وتعداد اندکی از نیروهای خود را دردره بولان میگذارند تا قوای خان متوجه رفتن ارتش انگلیس بسمت کلات نباشند وبا این ترفند ارتش انگلیس خود را بکلات میرساند وبدون درگیری شدیدی . کلات بتصرف انگلیسها در میاید وزمانی خان متوجه میشود که هیچ نیروی از انگلیسها در دره بولان باقی نمانده وخبر تصرف کلات بوی میرسد وی هم ناچار میشود گذرگاه بولان را رها کرده بطرف خاران میرود واز سردار ازاد خان نوشیروانی طلب همکاری میکند وخیلی زود خان به اتفاق ازادخان کلات را مخاصره کرده انگلیس ها را بیرون میرانند این بود ازاد خان که بکمک وی کلات ازاد میشود وخان کلات بمقر حکومتی خود بر میگردد وپس از این همکاری خان کلات با نادرشاه بود که میتواند جلو لشکر انگلیس را در دره بولان بگیرد وبپاس این فداکاری بوده که نادرشاه دخترش را بعقد خان کلات در میاورد وروابط خانوادگی بین خان کلات وپادشاه افغانستان بر قرار میشود .

وحالا به دو خکایت وروایت که از سردار ازاد خان نقل شده وبجا مانده توجه بفرمائید سردارازاد خان فرزند میر مهیم خان نوشیروانی است وپسران میر مهیم خان چهار تا بوده اند بند شعری در این مورد ( بچنت میر مهیم خانی چار ازادو سحین داتار = جهانگیری بروکین تلوار ) حلاصه پس از فوت میر مهیم خان برادران ازاد خان بوی مراجعه میکنند میگویند لازم است منطقه حکومتی خاران باید بین ما وشما تقسیم بشود انهم بقید قرعه ازاد میگوید من حاضرم تیر بدهیم تیر بزبان بلوچی قرعه . بلاحره هر کدام از ان سه برادر تکه سنگی وچوبی ویا اشیا دیگری بجای تیر خود تعین میکنند رو به ازاد خان میکنند میگویند پس شما چرا معطلی تیر خود را تعین نمیکنید ازاد خان بسنگی که در کنار دروازه افتاده بوده وبه ان ده مرد میگفتند چون درگذشته پشت در دروازه قلعها هنگام شب یک سنگ بزرگ وگردی را با ان تکیه میدادند تا دروازه بسادگی باز نشود واین چنین سنگهای معمولان شاید بیش از پنجاه کیلو وزن داشته اند ازاد خان تیر خود را همان سنگ در دروازه اعلام میکند که برادرانش حاج واج میماند که این چگونه تیری است تیر باید داحل مشت ویا کیسه وجامی جا بگیرد. تیر ازاد خان را بایددونفر بغلتانند. برادرانش با نگرانی از مجلس ازاد خان بلند میشود وبا هم مشورت میکنند میگوید وقتی تیر ازاد سنگ دهمردی است که دم دروازه گذاشته شده بصلاح ما وشما است کسی که تیرش چنین بزرگ باشد او بما شما سهمی نخواهد دادو نشان داد یعنی اماده جنگ است سه برادر صلاح کار خود را در ان می بینند که به ازاد خان بگوید ما از تقسم خاران گذشتیم بما هر چه میدهید یا نمیدهد از این پس ما با شما ادعای نداریم. برادران کوتاه میایند این هم حکایت اول. خکایت دوم در اوایل حکومت ازاد خان بوده که تا هنوز نام واوازه او در منطقه منتشر نشده بود وتازه بجای پدرش بحکمرانی نشسته بوده که عده ای از طایفه براهوئی بحوزه خاران خمله میکنند مال واخشام زیادی را بغارت میبرند جریان به اطلاع ازاد خان میرسد وی فکر میکند تا من افرادی جمع بکنم مهاجمان از منطقه من حارج میشوند به همسرش میگوید شما حیلی زود همراه چند تا سوار به دنبال براهوئی ها بروید وخود را به انها برسانید وبگوئید من همسر ازاد خان هستم بمن منت بگذارید واین مال واخشام مردم خاران را بمن پس بدهید. حلاصه زن ازاد خان روی رد مهاجان بسرعت راه می افتد وخود ازاد خان هم سریع بجمع اوری افراد مسلح میفردازد همسر ازاد خان ظهر روز بعد به اردوی براهوئی ها میرسد وشروع بصحبت وپند نصیحت میکند که من زنی هستم از شما خواهش دارم اموال مردم خاران را برگردانید ولی سرکرده براهوئیها میگوید ما بهچ وجه اموال را پس نخواهیم دادبی جهت خود را درد سر نده بر گرد برو بگو ازاد خان برای پس گرفتن اموال بیاید همسر ازاد خان میگویدبدانید که مرد ازاد خان است شما را تادم در خانهایتان دنبال میکند که سر کرده براهوئیها میگوید بی بی تو ازاد را ( در شب دیده اید ) این اهانت به همسر ازاد خان گران تمام میشودولی میخواهد هر چه بیشتر انها را با سخنان خود سرگرم نموده تا بیشتر در همینجا توقف بکنند شاید ازاد خان برسد

حلاصه در همین لحظاتی که همسر ازاد خان از پس گرفتن اموال نا امید میشود ناگهان گرد سواران ازاد خان پیدا میشود که سر کرده براهوئیها میگوید عجله کنید ازاد رسید وافراد براهوئی که فرصت مقابله وبرداشتن سلاح خود را پیدا نمیکنند با بجا گذاشتن تمام بار بنه خود فرار را بر قرار ترجیح میدهند در همین اثنا همسر ازاد خان صدا میزند میگوید اقایان (من زنی هستم میتوانم یک شب جلو ازاد خان را بگیرم ) شما چرا در روز روشن فرار میکنید این هم جواب طعنه براهویها بود. که گفته بودند (بی بی شما ازاد را در شب دیده اید ). واین هم دو حکایتی بود که از ازاد خان سردار قهرمان وشمشیرزن نوشیروانی برجا مانده است .


واز سرداران بزرگ ونامی نوشیروانی میتوان بعد از سردار بلوچ خان وازاد خان به میر لا له وحسن خان ومهراب خان هم اشاره کرد. ( اول مختصری از میر لا له نوشیروانی بشنوید ) مرکز حکومتی وی در شهرپنجگور ودر قلعه معروف به عیسائی کلات بوده روزی یکی از شاعران معروف ان دوره که بانها پهلوان وهم لانگه میگفتند از لسبیلا بپنجگور میاید وبحضور میر لا له میرسد میر از وی حال واحوالی میپرسد پهلوان میگوید خبرخیر است و خوشی فقط چند مدت پیش گل محمد همان سپاهی سابق شما بدستور جام بیله کشته شده میر لا له ناراخت میشود میگوید پهلوان گل محمد نوکر وسپاهی من نبود بلکه وی از اهالی لسبیله بود مدتی نزد من حدمت میکرد ولی حالا که تو وی را بعنوان سپاهی من بمن تحمیل کردی بر من لازم شده انتقام گل محمد را از جام بیله بگیرم. حلاصه میر لا له لشکری تهیه نموده وبه لسبیلا حمله میکند میتواند تلفات سنگینی بر سپاهیان جام وارد بکند هم جوانانی از بستگان خود را بکشتن بدهد ولی در نهایت وی با فتح پیروزی وبا مال ومنال از لسبیله بر میگردد البته در این باره شعری نغز وطولانی بنام شعر میر لا له سروده شده که یک بند ان بیاد من مانده. میگوید ( گل محمدی متا من نترینن سه ی چار = گدا کدام سپاهیگن پر منا بندی اعتبار ) این بود محتصری از کرداروتعصب میر لا له که درس شجاعت و مردانگی وهمراه داری را بنسلهای اینده بلوچ به ارث میگذارد. (وحالا از حسن خان نوشیروانی بشنوید) وی هم حاکم خاران پنجگور بوده که بقصد غارت بطرف بلوچستان غربی با لشکری بزرگ سرازیر میشود ودر شعر معروف حسین خان مسیر اوازطریق سراوان است بعد وارد خوزه بنپور میشود دهات اطرف انرا غارت میکند وبا سرعت بطرف فنوج خرکت میکند چون هدف اصلی ونهائی او خوزه جاسک بیان وبندر عباس رودبار جیرفت میباشد وحال بچند بند از شعر حسن خان توجه کنید شاعر چنین میگوید ( اول صبح ای دگر روچا = حسن خان رفتگ فنوچا) ( دو تیغی بر میان بستگ = په ای تنکی تها گوستگ ) ( بگوشتی من بنتا دیان دکی = بله کلاتی مانتی سکین ) حلاصه حسن خان از تنگ فنوج عبور میکند ودر نظر دارد ضربه ای بر بنت هم وارد بکندولی میگوید بعلت وجود قلعه ای مخکم ناچار میشود از کنار بنت بگذرد وبا سرعت خود را بخوزه جاسک بیابان میرساند ومال واخشام زیادی را در مسیر خود بغارت میبرد وبرای مدتی در بیابان توقف میکند ودر بیابان با دختر یکی از میران بیابان ازدواج میکند واز همین وصلت نسلی از وی در بیابان بوجود میاید که هم اکنون فامیلی شان نوشیروانی است. حلاصه لشکریان حسن خان از بیابان بطرف خوزه جگین میناب بندر عباس خرکت میکند وپس از غارات نمودن ان حدود وبطرف رودبارو جیرفت ودوساری برمیگردد که شاعر باز چنین میگوید ( دوساری تنا جیرفت = تمامی خلکهانی رفت ) ( یلینی شیرین حسن خانا = سلامت رفت په خارانا ) حلاصه حسن خان پس از غارت نمودن جنوب بلوچستان وحوزه بندرعباس جیرفت رودبار با فتخ پیروزی به خاران محل حکومتیش برمیگردد وهم در همین مسافرت بوده که از وی نسلی در منطقه بیابان بجا میماند ومدت زمانی بعد از نسل وی سردارانی بزرگ ونام اور در خوزه جاسک بیابان بحکومتی میرسند واخرین بازماندگان وی یکی میربرکت بهادرسلطان است که دراواخر حکومت قاجار واوایل حکومت رضاشاه حاکم منطقه بوده اند وبعد از وی فرزندش بنام میرزا بود که با حکومت محمد رضاشاه درگیری پیدا میکند وپس از سالها جنگ وکشت کشتار سرانجام نیروهای دولتی.

با کمک علی جلال سرپرست طایفه بزرگ وشجاع طاهرزهی که با میرزا اختلاف پیدا کرده بودند میرزا نا چار میشود همراه عیال اطفال خود برای همیشه بیابان را ترک نموده وبه کشور سلطان نشین عمان مهاجرت میکند سلطان عمان هم بخاطر اشنائی ودوستی که با پدر میرزا داشته ازوی بگرمی پذیرائی میکند ودر منطقه ای بنام کلبا به انها جا ومنزل میدهند جریان طولانی است چون میرزا بخاطر خمایت از سلطان عمان با یکی از شیوخ در گیری پیدا میکند برادرش بنام جان محمد کشته میشود ولی پس ازاین واقعه عزت واخترام میرزا وبستگانش نزد سلطان بیشتر میشود وبهمه افراد میرزا پاسپورت عمانی داده میشود وچند سال بعد میرزا وفات میکند وهم اکنون اولاد میرزا در کلبا سکونت دارند پسر بزرگ وی بنام مراد خان است وپسر کوچکتر بنام عظیم میباشد وفعلا جمعیتی را تشکیل میدهند ومرحوم مهراب طاهرزهی از طرف مادر از خانواده میرزا برکت میباشد و این هم از حسن خان نوشیروانی وباز ماندگان او در خوزه بیابان فامیلی انها هم نوشیروانی است. وخود را از اولادحسن خان میدانند. (وحالا مختصری از مهراب خان نوشیروانی بشنوید ) وی هم همراه لشکری بزرگ فقط بقصد غارت نه تصرف شهر ها وقلعهای بلوچستان اول وارد سراوان میشود وسپس از طریق سرباز باهودشتیاری ووغارت دهات اطراف گه وعاقبت به ملوران میرسد ودر انجا فاجعه می افریند تمام اموال مردم را غارت وزن کودکان انها را هم بعنوان اسیر با خود میبرد وی هم در نظر دارد از طریق جاسک بیابان درست همان مسیر حسنخان را طی بکند ولی در گردنه معروف سدیچ میر کمبر جوان فرزند رئیس سلیمان که حاکم بنت لاشار بوده اند راه را بر مهراب می بندند وجنگی تاریخی بوقوع می پیوندد بنظرم تا بلوچ بلوچستانی هست نام وحاطره میر کمبر زنده وجاودانه میباشد بهمین سبب زیاد لازم بتوضیح بیشتری نمیدانم چون همه مردم بلوچستان کم بیش ازحماسه نبرد میرکمبر ومهراب خان خبر دارند که سرنوشت مهراب خان بکجا انجامید ودران جنگ میر کمبر بشهادت میرسد.

البته نقط قابل توجه این است بعضی بغلط مهراب خان خارانی را بجای مهراب خان بارانزهی میگیرند ولی انچه مسلم است مهراب خان بارانزهی همزمان است با حکومت مهراب خان شیرانزهی در بنپورو پهره مهراب خان بارانزهی همان کسی است که عموم مردم منطقه میدانند وی شوهر خواهر مهرابخان شیرانزهی بوده وهم بدستور مهرابخان شیرانزهی کشته میشود وهم مهرابخان شیرانزهی در اسپکه بتلافی قتل میر مراد بک لاشاری در اسپکه کشته میشودکه جریان را در قسمتهای گذشته مفصل بیان کردیم ضمنا جنگ میر کمبر با مهراب خان خارانی شاید نیم قرن ویا بیشتر از بقدرت رسیدن طایفه شیرانزهی در بلوچستان رح میدهد چون مهرابخان بارانزهی هم دوره با مهرابخان شیرانزهی است پس بطور یقین. جنگ میر کمبر با مهراب خان خارانی بوده نه مهراب خان بارانزهی.

ضمنا منطقه خاران درست مثل منطقه دشتیاری میباشد کشت زرع ودرامد مردم انجا بستگی به نزولات باران دارد ودر ان شرایط کار بار کشاورزی رونق میگیرد ودر غیر ان مردم خاران با کمبود مواد غذائی مواجه میشوند بهمین حاطر سرداران خاران جهت نجات خود وطایفه مرتب در طول تاریخ دست بغارت مناطق دور نزدیک زده اند .


درست مثل طوایف سرحد چون در گذشته در منطقه سرحد هم کشت زرع قابل توجهی وجود نداشته که محارج سالیانه انها را تامین بکنند ومردم سرحد هم در گذشته توشه زمستان خود را از مناطق همجوار مثل حوزه بیرجند بم نرماشبر ورودبار جیرفت فراهم میکردند وهم اکنون همان حصلت جنگجوئی وسلحشوری در مردم سرحد موروثی میباشد وبسیاری از حصوصیات مردم سرحد با مردم خاران شبیه هم میباشد وتنها منطقه اباد خاران حوزه پنجگور میباشد که بخاطر داشتن قنواتی واب هوای بهترازخوزه. اباد خاران مخسوب میشود. این هم ازمنطقه خاران و سرداران نوسیروانی که میر علی محمدبارانزهی از طرف مادر بطایفه نوشیروانی وصل میشود پدر بزرگ وی مهیم خان نام داشته وحالا که از نوشیروانی سخنی بمیان امد بد نیست از اخرین نسل خوانین بلوچستان شرقی محتصری بشنوید میدانیم که در روز 11 اگست سال 1947میلادی کشور بلوچستان رسما اعلام میشود وبلافاصله دولت انگلیس انرا برسمیت میشناسد ودومین کشور هم ایران بوده که حکومت مستقل کلات را برسمیت میشناسد ومتعاقب ان باز هم بخواست انگلیسها در 14 اگست همان سال یعنی سه روز پس از اعلام استقلال بلوچستان. کشوری بنام پاکستان هم برهبری محمد علی جناح اعلام استقلال میکند ودر این میان هدف دولت انگلیس بوجود اوردن کشوری است بنام پاکستان و از میان بر داشتن دولت کلات است وضمیمه نمودن ان بپاکستان ودر این باره با محمد علی جناح هماهنگ میشوند نقشه حمله ببلوچستان وبرچیدن حکومت کلات را طرخ ریزی میکنند نیروهای پاکستان که اموزش دیده انگلیسها بود وبسلاح های پیشرفته ان روز مجهز بود بطرف کلات حمله میکنند ونیروهای خان که با کم بود اسلحه ومهمات مواجه بود ند نتوانستند در برابر نیروهای پاکستانی که افسران انگلیسی انرا فرماندهی وهمراهی میکردند سرانجام پس از چندین روز مقاومت در این جنگ نا برابر مدافعین کلات شکست میخورد وخان کلات بناچار تسلیم میشود وحکومت نوپای بلوچستان سقوط میکند ودولت استعماری انگلیس تلافی شکست خود را در دره بولان این طور ناجوانمردانه از احمد یارخان پادشاه بلوچستان میگیرد.

البته باید به این نقط اشاره کرد که علت اصلی شکست خیانت سرداران مناطق لسبیله وکیچ مکران وخاران پنجگور بوده وسرداران این سه مناطق مهم بلوچستان بتخریک وتشویق انگلیس به خان کلات پشت میکنند وبیاری وی بر نمیخزند ودر این زمان سردار منطقه کیچ نواب باهیان گچکی بوده وسردار منطقه خاران نواب خبیب الله خان نوشیروانی واسم جام لبیه را فراموش کردم. ضمنا در گذشته به سردا ران هر منطقه القابی داده بودند مثلا به حاکمان لسبیله جام میگفتند وبسرداران منطقه کیچ مکران و خاران پنجگور نواب میگفتند وبه فرمانروایان کلات که همیشه مرکزحکمرانی بلوچستان شرقی بوده ملقب بخان بوده اند.

بهر جهت جام بیله ونواب کیچ ونواب خاران بجای همکاری با خان کلات با محمد علی جناح اعلام همبستگی میکنند وموجبات شکست دولت نوپای بلوچستان را فراهم میکنند واز طرفی پسر بزرگ نواب حبیب الله خان بنام نواب عبدالرحمن که تا کنون در قید حیات است داماد خان کلات میباشد وهمچنین همسر خان کلات دختر نادر شاه پادشاه افغانستان است وهمسرنواب عبدالرحمن نوه نادر شاه میباشد خواهر زاده ظاهر شاه است.
وازطرف دیگر همسر نواب حبیب الله خان که مادر نواب عبدالرحمن باشد دختر پسند خان کرد است یعنی خواهر شاه جهان کرد حاکمان مگس (زابلی فعلی ) بهر جهت با تمام این وابستگی نواب حبیب الله خان نوشیروانی بتخریک وتشویق انگلیس همراه نواب کیچ وجام بیله به خان کلات پشت کردند واز خود لکه ننگی بجا میگذارند. البته فراموش نکنیم خان کلات پس از تسلیمی تا پایان عمر با وی با عزت واخترام رفتار میشود واز وی دوفرزند بجا میماند که تاکنون مقامات پاکستانی به انها شاهزاده خطاب میکنند پسر بزرگش بنام شاهزاده مخیی الدین است که در زمان حکومت ضیا الخق وی وزیر پست تلگراف پاکستان بودند وهم اکنون هم فرزندان خان کلات بدون اینکه در سیاست بلوچستان دخالتی بکنند خود را کنار کشیده ولی با عزت ودر رفاه کامل زندگی میکنند.
ضمنا مطالبی که در مورد تشکیل حکومت بلوچستان بیان گردید نقل قول از اقای نواب عبدالرحمن است که بنده چندین بار وی را در بین. سالهای هشتاد سه وهشتاد چهارمیلادی در کراچی ودر دفتر کاریش که در منطقه کلفتن واقع شده بود ملاقات نموده ام شغل وی دران زمان وکالت بود وبنظر میرسید وضع مالی خوبی نداشتند وهم از نظر سیاسی در انزوا بسر میبرد وبهمین خاطر از همراهی سران بلوچستان با محمد علی جناح سخت متائثر بودند واین بود نواب عبدالرحمن جانشین نواب حبیب الله خان که داماد خان کلات است همسرش نوه نادر شاه. پادشاه افغانستان میباشد. بنظر میرسید وی محتاج بکمک مالی نبی بخش زهری میباشد نبی بخش که ابا واجدادش از افراد معمولی خاران بوده ا ند ولی هم اکنون نامبرده بنام سلطان مرمر معروف است چون امتیاز استخراج معادن مرمر بلوچستان را در اختیار دارد ومعادن مرمر بلوچستان یکی از بزرگترین معادن در جهان است واز صادرات عمده پاکستان بشمار میرود. منزل وی درشهر کراچی در منطقه اعیان نشین دیفس واقع شده و بصورت یک کاح سلطنتی میباشد وهمیشه چند نفر پلیس مسلح شبانه روز بنگهبانی وی مشغولند وبرادر دیگر نبی بخش قادر بخش نام دارد وی هم زندگی مجلل وشاهانه ای دارد. البته ازسرنوشت این دوبرادر فعلا خبری جدیدی در دست نیست که ایا در قید حیاتند ویانه موارد ذکر شده مربوط به دهه هشتاد میلادی است بهرجهت میگویند ( هرصباحی گوات په نیمگی کشیت = شاه مرادان په باروا بکشی) وهمچنین پس از فوت جام پسرش بنام جام یوسف جانشین وی میباشد نامبرده هم از نظر سیاسی در بلوچستان وزنه ای بخساب نمیایند. پسر وجانشین نواب باهیان اقای شیخ عمرخان بودند که یک عمراز صحنه سیاست کنار گذاشته میشود ولی پس از سالها تلاش درسن پیری فقط درزمان. حکومت ضیا الخق یکدوره سناتور بودند وبعد از وی فرزندانش هم اکنون در نهایت گمنامی بسر میبرند واین است نتیجه خیانت بخودوهمراهی با بیگانگان.


وحالا از حاشیه برمیگردیم به اصل مطلب می فردازیم میر علی محمد وارد پنجگور میشودبستگان نوشیروانی بگرمی از انها استقبال میکنند وهمه گونه وسایل رفاهی را برای انها فراهم میسازند.مدت زمان زیادی از حارج شدن میر علی محمد از بلوچستان غربی نمیگذرد که ازطرف پادگان نظامی پهره به به میر دین محمد سردارزهی ابلاغ واخطار میشود که هر چه زودتر خود را به پهره رسانده وتسلیم بشوید.

ویا اماده جنگ باشید میر دین محمد که متوجه اوضاع میشود که اکثر خوانین بلوچستان از سرحد گرفته تا مکران همه تسلیم شده اند ومیداند اگر جنگی در بگیرد اولین کسی پیش قدم بشود دلاور خان دیهیم وبرادرانش هستند ومیداند با دودستگی که در میان طایفه جدگال بوجود امده شرایط در گیری را مناسب نمیداند بدین جهت ناچار بتسلیم میشود واز باهوکلات همراه تعدادی از بستگانش.

وبهمراهی اقای یحیی شیرانی پسر سردار اسلام خان حاکم بنت که همسر دومش از نزدیکان میر دین محمد بوده در این موقع که میر دین محمد عازم پهره میباشد یحی میگوید من هم همراه شما بپهره میایم . حلاصه میردین محمد خود را بپهره میرساند فرمانده پادگان میگوید شما باید به خاش بروید کار شما در انجا فیصله میشود مامورین به یحیی میگویند ما با شما کاری نداریم شما میتوانید به محل خود بر گردید ولی یحیی اسرار میکند اجازه بدهید من همراه میر دین محمد به خاش برویم بر اثر اسرارزیاد وی را هم همراه میر دین محمد بطرف خاش میبرند وبعقیه افراد میر دین محمد ازپهره بطرف محل بر میگردند. وتنها همین دونفر را به خاش برده وتحویل مقامات دولتی میدهند فوری برای میر دین محمد پرونده ای تشکیل میشود وباز در خاش هم به یخیی میگویند شما میتوانید بر گردید ما با شما کاری نداریم باز هم یحیی اسرار میکند مرااز همراهی با میر دین محمد منع نکنید

حلاصه میر دین محمد ویحیی را بمشهد منتقل میکنند وتخویل زندان میدهند ومدت زمانی از زندانی انها میگذرد سر انجام بر اثر یک بیماری واگیر میر دین محمد ویحیی هر دودر زندان مشهد جهان را بدرود میگویند این هم سرنوشت واخر عاقبت میر دین محمد سردارزهی ویحیی شیرانی بهر جهت پس از مدتها خبر در گذشت انها ببلوچستان میرسد ودر این موقع میر علی محمد هم در پنجگوروفات میکند وپس از فوت میر علی محمد حاجی نواب بلیده ای بمحل بر میگردد.

وبلا فاصله خود را بپهره میرساند تسلیم میشود وتعدادی سلاحی که داشته تخویل میدهد وی مورد عفو قرار میگیرد واماده همکاری برای خلع سلاح بستگان وطایفه خود میشود حاجی نواب به تعهدات خود عمل میکند وراخت بکار عادی خود می فردازد وی جهت امرار معاش وتامین محارج زندگی دست بتجارت میزند وبارها از کراچی پسنی وگوادر پارچه وسایر لوازم وارد منطقه میکند وبدادستد می فردازد کار بار وی رونق میگیر وچند سالی بر این منوال میگذرد تا اینکه در یکی از سفر هایش گویا اجناسی از پنسی تهیه نموده وتعدادی شتر کرایه میکند تنها در این سفر یک نفر ازاهالی راسک از طایفه بر با وی همراه بوده که نام وی را فراموش کرده ام.

حلاصه نزدیکی های تربت زمانیکه حاجی نواب همراهانش که بیشتر شتر دارها هستند در جای جهت استراخت توقف میکنند که بطور تصادفی مامورین گشت از پادگان نظامی تربت به انها بر خورد میکنند و انها را محاصره نموده دستور میدهند بار های خود را جهت بازدید باز بکنید که حاجی نواب میگوید بار من چیز قاچاقی نیست همه پارچه میباشد حرفهای ردبدل میشود یکی از مامورین حرف زشتی به حاجی نواب میگوید وی هم بلا فاصله بلند میشودوبا تبر زینی که همراه داشته بطرف مامور حمله میکند ومامور هم که جانش را در خطر می بیند بطرف حاجی نواب شلیک میکند وحاجی در دم بقتل میرسد همراه وی همان اقای بربا مشاهده بقتل رسیدن حاجی نواب فوری کاردش را از میان میکشد وخود را بهمان مامور میرساند وچندین ضربه بوی وارد میکند ولی بلادرنگ وی هم هدف گلوله قرار میگیرد وکشته میشود.

بر شجاع خود را همراه حاجی نواب بکشتن میدهد وشتر دارها تسلیم میشوند میگویند ما کرایه کش هستیم مامورین اجساد کشته شدگان را همراه بار بنه حاجی نواب به شهرتربت میبرند ودر تربت بستگان حاجی نواب از قتل وی اگاه میشوند وی را همراه بر در شهر تربت مرکز کیچ مکران بخاک میسپارند این هم از سرنوشت حاجی نواب بلیده ای واز حاجی نواب شعری نغز مفصل در همین مورد بجا مانده وهم فرزندی سیاستمدار مثل حاجی کریم بخش سعیدی بجا میماند . در همین جا قسمت بیست پنجم را بپایان میبریم. ودر قسمت بعدی از اخر غاقبت اولاد میر علی محمد ومیر دین محمد ویحیی شیرانزهی سخن اغاز میکنیم - موفق باشید عبدالکریم بلوچ