منظره ای از جهلی شهر شگیم                                

 بلوچستان درعهد پهلوی
قصمت اول
پس از پایان مقاله بلوچستان درگذرزمان که در بیست شش قسمت منتشرگردید بران شدم که برای همیشه دست از نوشتن مقاله تاریخی بردارم چون سواد ودانش لازم را ختی جهت نوشتن یک مقاله معمولی را ندارم ولی با تماسهای مکرر دوستان واشنایانم ازداخل وحارج ناچار شدم باز هم باعث اعتلاف وقت گرانبهای عزیزانی بشوم. ضمنا دوستان توجه داشته باشند که من خود را نه تاریخ دانی میدانم ونه تاریخ نویس فقط خود را در حد یک راوی میدانم که رخدادهای گوشه ای از بلوچستان بزرگ را انطوریکه اتفاق افتاده وبنقل قول از بزرگانی که خود ویا پدرانشان در متن رخدادها بوده اند بسمع علاقمندان ودوستداران تاریخ بلوچستان عزیز برسانم چون دانستن وشنیدن هررخدادی بزرگ کوچک ولو یک اختلاف خانوادگی دانستن ان بنظرم میتواند برای نسلهای ما اموزنده وسرمشقی باشد بخاطر اینکه موارد مثبت ومنفی در هر اتفاق وپیش امدی وجود دارد. که میشود از ان اموخت.
میگویند ( مرد باید که گیرد اندر گوش = ورنوشته است پند بر دیوار)
ومثلی بلوچی ( هر ردی په مردم یک پنتین )
خلاصه دراین مقاله هدف دنبال نمودن خوادثی است که درزمان حکومت پهلوی در بلوچستان رخداده البته پس از سقوطه حکومت بارانزهی دربلوچستان تنها سه رخداد که دراوایل حکومت رضا شاه اتفاق می افتد قابل توجه وقابل ذکر میباشد واین رویدادها زمانی رخ میدهد که تا هنوز نیروهای دولتی بطور کامل بر بلوچستان تسلط پیدا نکرده بودند.
فقط در شهر های بزرگ مثل پهره سراوان وخاش مسلط شده بودند وتا ان زمان خلع سلاخ عمومی هم صورت نگرفته بود سه رخداد مورد نظر در مقاله قبلی از قلم افتاده. و حالا بشرخ ان میفردازیم. رخداد اولی مربوط است بیک اختلاف خانوادگی که بین دوبرادر بنام میرسیدی ومیرنواب پسران کمال خان شگیمی بوجود میاید در اوایل اختلاف بسیار جزی بنظر میرسد ولی بر اثر لجاجت طرفین سرنوشت طایفه قدرتمند شگیمی رقم میخورد ودر نهایت بنابودی انها منجر میشود نامبردگان پیش از اختلافی که بین شان بوجود میاید در حد خوانین وسرداران منطقه دارای قدرت نفوذبوده اند وشاید از بعضی خوانین هم قدرتمند تربوده اند وگفتن این بند شعر در اینجا صدق میکند (کشاکش بجای رساندسخن = که ویران کند خاندان کهن ) وچنین هم میشود.

ورخداد دومی مربوط است به درگیری سالار عبدالحسین با قوای رضاشاه در منطقه رمشک ومارز. ورخداد سومی درگیری سردارعیسی خان مبارکی با قوای رضا شاه.در منطقه چانف اهوران.
ضمنا توجه داشته باشید بیشترین اطلاعات و یاداشتهای من مربوط بلوچستان غربی است انهم فقط رویدادهای خوزه مکران واز طرفی مکران در طول تاریخ همیشه مرکز ثقل بلوچستان غربی بوده چون در همین قسمت از بلوچستان بزرگ است که اثار سکونت انسان پیش از تاریخ در ان مشاهده شده و هم وجودقلعهای بسیار قدیمی است که تا کنون پا بر جا هستند که قد مت بعضی ازانها به هزاران سال میرسد وجود این قلعها سندی است انکار ناپذیر که در خوزه مکران تمدنی برابر با کشورهای همسایه وجود داشته. درضمن منطقه مکران هم اکنون شامل این شهرستانها میباشد 1- سراوان 2- سیب سوران 3- مگس 4- پهره (ایرانشهر ) 5- دلگان 6- سرباز 7- گه (نیکشهر ) 8- چهبار 9- کنارک . وشهرستانهای خاش وزاهدان میرجاوه در قسمت سرحد بلوچستان واقع شده اند

واینک به اصل مطلب بر میگردیم واز اختلاف دوبرادر سخن اغاز میکنیم که طایفه بانام اوازه شگیمی با کشت کشتاری که در میان انها رخ میدهد از عزت وشوکت. می افتند چون تاپیش از بروز اختلاف هرکدام از دوبرادر دارای بیش از یکصد نفر تفنگچی بوده اند وهم دارای دها نوکر کلفت چون ودر ابادی شگیم بالا طایفه درزاده رئیس وغیره وجود ندارد ساکنین ان در گذشته وحال فقط اقایان امیری هستند که تقریبا ده در صد جمعیت وخانوار ابادی را تشکیل میدهند وبعقیه ساکنین انجا را طایفه نوکرهای سابق چون دیگر نمیوان انها را نوکر خساب کرد برای اینکه وضعشان از نظر مادی وموقعیت اداری با اربابان سابق خود قابل مقایسه نیستند ضمنا بیشترین جمعیت وخانوارشگیم در جهلی شهر سکونت دارند که از تیره های مختلف در انجا ساکن ومالک میباشند. خلاصه طایفه نوکران شگیمی از زمان قدیم بشجاعت بهادری معروف بوده اند وهم در زمان رژِیم ملایان اولین بسیجیهای شهرستان گه ازهمین طایفه تشکیل میشود ودراوایل انقلاب بود که اولین بر خوردبین اقایان امیری بسر پرستی یوسف خان فرزند نیاز خان ونوکران سابق بسرپرستی فردی بنام خدابخش بتخریک سپاه گه صورت میگیرد که دران درگیری 7نفر ازنوکران بسیجی کشته وسه نفر از اقایان امیری مجروخ میشوند ویک ماه بعد از در گیری اولی سرپرست انها بنام خدابخش هم توسط امیری ها بقتل میرسد می بخشید کلمه نوکر چند جا تکرار شد چون دیگر نوکری به ان معنا وجود ندارد وهمه اقشار مردم بلوچستان بلوچند در حال حاضر فقط علم ودانش لیاقت مطرخ است نه اصل نصب ضمنا در همان نخستین برخوردها 8 نفر از بسیجها ی شگیم شربت شهادت می نوشند. سپاه گه بجای خدابخش فرزندش را بنام عبدوک بسرپرستی اقوام بسیجیش تعین میکند امکانات فراوانی در اختیارش میگذارد وچندی بعد هم یک مخبر معروف از اقوام عبدوک بنام عیسی توسط افراد جنبش مجاهدین کشته میشود. که تعداد شهدای این طایفه فقط در محدود شگیم ودر اوایل انقلاب به 9 نفر میرسد وهمچنین از وجود عبدوک واقوام بسیحیش در اکثر در گیریها ی منطقه سرحد ودر درگیریها باعیدوک بامری وختی در گیری با سالار جلال کامرانی در منطقه مارز از وجود انها بعنوان سپر بلا استفایده میکنند وتلفات زیادی تاکنون بر بسیحهای شگیم وارد شده که بموقع. به ان خواهیم پرداخت. وخالابه اصل مطلب بر میگردیم چون در این قسمت صحبت ازرخدادهای اوایل حکومت رضاشاه است و طایفه شگیمی. بهرجهت منطقه شگیم تقریبا در پانزده الا بیست کیلومتری شمال شهرگه (نیکشهر)واقع شده وطایفه شگیمی از قدیم الایام جزء طایفه بزرگ لاشاری بوده اند. یاد اورمیشوم اطلاق نمودن کلمه بزرگ بطایفه لاشار به این خاطر است چون در گذشته یعنی پیش از تقسیمات کشوری منطقه لاشار یکی از وسیع ترین وپر جمعیت ترین مناطق مکران بوده حدود ان ازطرف شمال از نزدیکیهای رودخانه بنپور شروع میشود واز طرف جنوب تا کوههای بارچک چاهان که در جنوب غرب گه واقع شده امتداد دارد که تقریبا 180کیلومتر طول ان است
وعرض ان از طرف شرق از نزدیکهای روستای برشک که جز خوزه اهوران است شروع میشود تا کوهستان جوگز که در30کیلومتری غرب مسکوتان واقع شده امتداد دارد وطایفه جوگزی در ان محدوده سکونت دارد وهمچنین تا 10 الا 12 کیلومتری شرق وشمال فنوج محل سکونت طایفه مگونی وقسمتی ازطوایف سرحه ای وسردارزهی میباشد وهم تا حدود بیست کیلومتری شرق بنت مناطقی بنام دشت کهنان وهشت کوه وکور زیارت میباشد که ابادی های ان حدود متعلق بطایفه سرحه ای میباشد.

ومیشود گفت عرض منطقه لاشارتقریبا 90- کیلومترمیباشد ودر این محدود تا کنون هیجده طایفه بلوچ زندگی میکنند وتا هنوز خود را وابسط به طایفه لاشار میدانند البته بکسانی بلوچ گفته میشود که در گذشته از طریق دامداری زندگی نموده اند ومرتب در خال کوچ جا بجائی بوده اند وهمیشه همین افراد در طول تاریخ نیروهای مسلخ خوانین را درمنطقه تشکیل میدادند. وبمرد م روستا نشین هر منطقه ای شهری میگفتند وهر طایفه مالدارمحدوده بحصوصی برای علف چرانی خود داشته اند ودارای سر پرست وسرداری کدخدائی جداگانه بوده اند. ضمنا طبق روال گذشته هر گاه از فردی ویا منطقه ای نامی برده شده سعی نموده ام جای هیچ گونه شک ابهامی برای خوانندگان کنجکاو وپرسشگر باقی نگذارم وهم اکنون که از هیجده طایفه حرفی بمیان امد لازم دانستم اسامی ان طوایف را ببرم که تا هنوزخود را لاشاری میدانند ودر منطقه سکونت دارند وبراختی میتوان تخقیق نمود. 1- شگیمی 2کنردانی 3 جکانی 4 سرکوهی 5شیر ابادی 6- جاوشیری - 7 لاسکی 8 کوری 9- جوگزی 10 سردارزهی 11 سرحه ای 12 اوگینکی 13ازباغی14 کوچنکی 15 چاهانی 16 مگونی 17 ابگاهی 18نگوری

حلاصه منطقه لاشار در زمان محمد رضا شاه پهلوی به چهار دهستان تقسیم میشود1- دهستان لاشار- 2 دهستان مسکوتان 3دهستان ملوران 4 دهستان چاهان ودر زمان جمهوری اسلامی دهستان لاشار همراه دهستان چانف تبدیل بخش میشود بنام بخش لاشار و بازهم لاشار به دو دهستان تقسیم میشود لاشار شمالی بمرکزیت اسپکه ولاشار جنوبی بمرکزیت پیپ. یعنی منطقه لاشار در حال حاضر به پنج دهستان تقسیم شده هم اکنون دهستان مسکوتان را همراه دهستان فنوج نموده بنام بخش فنوج نامیده میشود ودهستان ملوران را به دهستان بنت وصل نموده اند وبخش بنت تشکیل شده ودهستان چاهان را به بخش مرکزی گه (نیکشهر) وصل نموده اند.

در ضمن برای دوستان سوئتفاهم نباشد که هدف من تعریف وتمجید از طایفه ومنطقه لاشار است ولی هر جا بجائی وتغیر تخولی که در گذشته وحال درهر منطقه ای رخداده ومیدهد برای نسلهای ما دانستن ان لازم است که چرا وبا چه انگیزه ای این جدائیها وجا بجائیها در مناطق عشایری صورت گرفته ومیگیرد واز طرفی چون طایفه شگیمی از نظر تاریخی وابسط بطایفه لاشاری بوده به این حاطر لازم دانستم از موقعیت این منطقه وطوایف ساکن در ان اطلاعات بیشتری در اختیار خوانندگان گرامی بگذارم


خوشبختانه امروز بلوچی پیدا نمیشود در بلوچستان ادعای ارضی داشته باشد چون دیگر سطح دانش و بیداری بلوچ بحدی رسیده که تمام فکر ذکرش فقط سربلندی بلوچستان است. نه لاشار وگه وقصرقند ووو بهرجهت در اولین سرشماری عمومی که زمان رژیم جمهوری. اسلامی در سال 1360 انجام میشود جمعیت دهستان لاشار سوای سه دهستانی که از ان جدا شده اند بتنهای بیش از جمعیت خوزه قصرقند وگه بوده من این امار وارقام را در کتاب محمود زند مقدم بنام حکایت بلوچ که امار نفوس وجمعیت دهستانها بخشها وشهرستانهای استان در ان ثبت شده بود مشاهده نموده ام ومیشود جهت صحت گفتارم به امار وارقام مندرج درکتاب نامبرده مراجعه نمود ضمنا طبق اطلاع نامبرده کارمند مرکز امار ایران بوده ومحل کارش هم زاهدان.

باصل مطلب می پردازیم وان اختلاف اقایان میر سیدی ومیر نواب است نامبردگان در زمان وخت بیک قدرت قابل توجه در منطقه تبدیل شده بودند که ازهر گونه امکانات مادی ومعنوی بر خورداربوده اند ودر مقاله قبلی گفته شده در تصرف مکران با دوست محمد خان بارانزهی همراهی وهمکاری میکنند ونقشی برجسته و اساسی را ایفا مینمایند. ضمنا مادر میر سیدی از طایفه سرکوهی است که یکی از طوایف لاشار میباشد. ومادرمیر نواب از میران نکهچ است منطقه نکهچ وابسط بچانف اهوران است


بهر جهت بین این دو برادر که پسران کمال خان معروف میباشند بر سر تکه زمینی در ابادی شگیم اختلاف بروز میکند ونواب بعنوان اعتراض شگیم را ترمیکند وارد ابادی اورنگ میشود که محل سکونت اقوام مادریش میباشد چند سال این نزاع بدرازا میکشد دوبار میر هوتی خان سرپرست طایفه لاشاردست بمیانجیگری میزند ولی هر بار سیدی کوتاه نمیاید وچند مرتبه هم علمای منطقه پادرمیانی میکنند نتیجه حاصل نمیشود. ویک بار هم فرد بسیار معروفی بنام میرسدالله ساکن بیر جهت میانجگری وارد شگیم میشود وی هم دست خالی بر میگردد فقط از وی سخنی بجا می ماند که تا هنوز گفته وی ضرب المثل است سدالله میگوید امکان صلح وسازش برای هر گونه اتفاق وپیشامدی وجود دارد. ولی اصلاح مقصد امکان پذ یر نیست میگوید این دوبرادرنسبت بهم قصد و مقصد حاصی دارند. وحالا که ازمیر سدالله بیری سخنی بمیان امد بد نیست بیکی دیگر از سخنان ماندگاروی توجه کنیم نامبرده جهت دیدن اسلام خان میرحاجی سردار قدرتمند بنت بانجا میرود روزی اسلام خان از وی میپرسد میر سدالله شما از کجا خود را میر میدانیدوی هم بلا درنگ میگوید. از انجائیکه من خود را شوهر حاکمان میدانم و زن برادرانم فوری بخالت قهر از جلسه اسلام خان بلند میشود بمنزلی که بوی داده بودند میرود تا هر چه زودتر از بنت خارج بشود اسلام خان از سئوال خود پشیمان میشود بلا فاصله جهت تصلا وعذر حواهی نزد میر سدالله میرود وی هم وقتی این بزرگواری اسلام خان را می بیند به ده نفر از تفنگچیانش دستور میدهد تفنگهای خود را همراه با قطار فشنگ جلو سردار بگذارید. که من سخن بیجای گفته ام.
اسلام خان میگوید میر سدالله من سئوال بیجای بیان کردم شما فقط پتر مرا بپذیرید تفنگهای شما مال شما است حواسته وخواهش من این است که از بنت با نگرانی خارج نشوید این هم سئوال جواب سردار اسلام خان وسدالله بیری بود ضمنا منطقه بیر وکهیر از نظر تقسیمات عشایری در گذشته جز حوزه گه بوده اند واکثر ساکنین بیر وکهیر از طایفه هوت میباشند. وسدالله هم در ان موقع سرپرست طایفه ان مناطق بوده.
خلاصه زمانیکه اختلاف دو برادر به اوج خود میرسد میر سیدی تصمیم میگیرد که فرزندش بنام نیاز خان را داماد اشرف فرزند لال محمد متسنگی بنماید طرفین بتوافق میرسند. ضمنا اشرف همان فردیست که بعد از حارج شدن رستم خان مبارکی ازمنطقه ورفتن بگوادر قلعه چانف بوسیله مامورین دولتی بوی تخویل داده میشود وچند ماهی اشرف میشود حاکم چانف اهوران که سرانجام وی بدستور اقایان مبارکی توسط ملک محمد فرزند چاکر اهورانی کشته میشود ودوباره قلعه چانف بتصرف اقایان مبارکیها درمیاید. شرخ مفصل این ماجرا بموقع بیان حواهد شد. بهر جهت اشرف یکی از مخالفین سر سخت اقایان مبارکی بوده وی فردی متنفذ وبا قدرت است سیدی میخواهد با وصلت کار شدن با اشرف برای خود در مقابل برادرش نواب که اقوام مادریش از او حمایت میکنند وی هم در منطقه اهوران پشتیبانی داشته باشد وهم اشرف از این وصلت استقبال میکند ایشان هم میدانند که با این پیوند جبهه او در مقابل مبارکیها تقویت میشود هر دو در این زمان بهمدیگر نیاز دارند بحصوص اشرف که خود را در مقابل قدرت برتر. مبارکیها می بیند. خلاصه زمان عروسی فرا میرسد سیدی همراه جمعیتی چند صد نفری از افراد مسلخ غیر مسلخ زن وکودک همراه با دو جفت دهل سرنا بطرف متسنگ خرکت میکنند میر نواب از جریان عروسی با خبر میشود وقاصدی نزد سیدی میفرستد وپیغام میدهد. ازراهی که از نزدیکی اورنگ میگذرد خق عبور ندارید واز راهی دیگری که با اورنگ فاصله دارد بطرف متسنگ بروید ومی گوید اگر از نزدیکی ارونگ عبور بکنید. وصدای دهل شما بگوش من برسد یا شما مرده اید ویا من پیغام به سیدی میرسد او با افراد وبستگانش مشورت میکند چه کار باید کرد نواب بطور یقین تهدید ش را عملی میکند وتغیر دادن راه هم برای من عار است ولی چون برنامه ما عروسی است صلاح نیست دراین زمان ودراین شرایط درگیری درست بشود. از راه دیگری که با اورنگ فاصله دارد میرویم و بعد از عروسی من برای نواب پیغام میکنم که من از کنار شما میگذرم منتظر شما هستم ولی اکثر جوانان مغرور شگیمی بحصوص. پسرعمه اش بنام یار محمد فرزند میرخان که فردی است سخنور. وهم شاعری است خوش اواز وهم بقبول معروف سرش برای دعوا خارش میدهد. میگوید میرسیدی (راه همان است که رهروان رفته اند ) بیان این جمله یارمحمد در میان مردم منطقه تا هنوز ماندگار است. وتوضیخ میدهد برای شما که برادر بزرگتر نواب هستید بعید است بخاطر تهدید وی راه خود را کج بکنید هیچ اشکال ندارد ما باجنگ تیراندازی از کنار اورنگ میگذریم. ضمنا یارمحمد پسرعموی کدخدا درا امیری است ساکن پیپ که وی هم اکنون در منطقه لاشار حرف اول را میزند ویکی از چهرههای خوشنام ومردمی میباشد .
بهر جهت سیدی هم بناچار تسلیم پیشنهاد غیر منطقی جوانان خود میشود وراه خود را کج نمیکند وقتی بنزدیکی اورنگ میرسند به افراد دهلی و سرنائی دستور میدهند تا میتوانید با شدت هرچه بیشتر بزدن دهل سرنا بفردازید واز ان طرف هم وقتی نواب صدای دهل را میشنود سریع در یک جای مناسبی سنگر میگیرد وزمانی بتیرس همدیگر میرسند از هر دو طرف شلیک میشود ودر اولین شلیک همسر مزار خان که دخترعمه میر سید ی ومیر نواب بوده مورد اثابت قرار میگیرد وبقتل میرسد وسیدی دستور میدهد نعش را بردارید وبا شدت بطرف سنگر نواب تیر اندازی بکنید تا بزن بچها ی دیگراسیبی نرسد واگر زنده ماندم پس از عروسی در برگشتن خساب خود را با نواب پاک میکنیم لشکر سیدی بسختی میتواند خود را از تیر رس نواب وافرادش نجات بدهند وخود رابمتسنگ میرسانند ابادی متسنگ تقریبا در ده الا دوازده کیلومتری شمال ابادی اورنگ واقع شده وبلا فاصله زن نگون بخت را که جهت عروسی شرکت کرده بود بخاک میسپارند
عروسی دختر اشرف با نیاز خان طبق برنامه قبلی بدون لخظه ای توقف وبا ساز دهل بپایان میرسد حدود سه چهار روز پس از عروسی سیدی همراه اشرف وافرادش بقصد درگیری بطرف اورنگ خرکت میکنند ونواب هم میداند سیدی بدون درگیری بشگیم بر نمیگردد خود را اماده میسازد روزی هنگام عصر در گیری در نزدیکی اورنگ اغاز میشود وپس از مدتی تیراندازی متقابل فرزند نواب بنام چراغ خان مورد اثابت قرار میگیرد بقتل میرسد همان چراغخانی که هنگام عقب نشینی میر علی محمد بارانزهی از قلعه سرباز سه چهارروز جلو قوای دولتی را میگیرد تا عیال میر علی محمد از منطقه حارج بشوند. چراغ خان شجاع نامی بدون جهت کشته میشود واز طرف مقابل هم پسر اشرف بسختی مجروخ میشود وجنگ پس از تاریک شدن هوا متوقف میشود سیدی همراه بستگانش بطرف شگیم میرود واشرف فرزند مجروخش را بر میدارد محرمانه بطرف قصرقند براه میافتد خود را بقلعه هیت میرساند وپسر مجروخش را بعنوان میار و هم دوا درمان به حاکم هیت که من اسم وی را فراموش کرده ام میسپارد سریع بطرف متسنگ بر میگردد وخود رابرای درگیری اختمالی اماده میکند چون یقین دارد نواب انتقام خون پسرش را از وی. که همراه سیدی بوده خواهد گرفت

اشرف فکر میکند کسی از مجروخ شدن پسرش وبردن وی به هیت خبر ندارد. نواب هم چند روزی پس از پرس فاتحه افراد خود را برای درگیری با اشرف اماده میکند زمانیکه میخواهد بطرف متسنگ خرکت بکند بوی خبر میرسد. که در روز درگیری پسر اشرف هم بسختی مجروخ شده وجهت مداوا او را بهیت برده اند میرنواب از این خبر خوشخال میشود وی هم مخرمانه بطرف هیت خرکت نموده. ابادی و قلعه هیت را مخاصره وبلا فاصله تیراندازی اغاز میشود وراه خروج دخول بقلعه را مسدود میکند وحاکم هیت کاملا غافلگیر میشود. ودر همان نخستین ساعات جنگ میرنواب چند نفر از بزرگان ابادی را قاصد میکند که به سردار خود بگوئید بدون درنگ خونی مرا بمن تخویل بدهند وگرنه بازار هیت وابادی انرابه اتش میکشم وهر کسی دراین میان کشته شد گناهش بگردن حاکم شما است افراد پیغمهای نواب را بسردار خود میرسانند وی هم میگوید تاکنون بلوچی چنین کاری نکرده . که من بکنم ومیار بیمار خود را تخویل دشمنش بدهم وی هم فوری قاصدی بطرف راسک میفرستد وجریان را به اطلاع برادرش حاجی نواب که سردار انجا بوده میرساند وی هم در جواب پیغام میکند چند روزی مقاومت کن تا من هم افرادمسلخ خود را جمع نموده بکمک شما میرسم ولی نواب روز بعد زمانیکه از تخویل دادن پسر اشرف نا امید میشود.

بازار هیت را به اتش میکشد وبطرف قلعه خمله ورمیشوند حاکم هیت از عواقب کار نگران میشود چون فقط تعدادچند نفر مسلخ در قلعه وجود داشته ومهمات انها هم در مدت دو روزتیر اندازی متقابل باتمام میرسد وهم در این مدت کسی بکمک وی نمیرسد سرانجام پس از دو روز مقاومت باین نتیجه میرسد که نواب توان انرا دارد که بداخل قلعه نفوذ بکند به این حاطر نا چار میشود تصمیمی خلاف انتظار بگیرد نا باورانه دروازه قلعه گشوده میشود. پسر مجروخ اشرف را روی تختی گذاشته از دروازه بیرون میاورند ونواب بیکی از همراهانش دستور میدهد بالای سر مجروخ رفته او را بقتل برساند دستور نواب اجرا می شود. مثلی میگویند (اب که ببینی برسد فرزند زیر پا ) ومسلما برای حاکم هیت چنین شرایطی پیش میاید که میارش را تخویل میدهد .

بهر جهت پسر اشرف بدین طریق بتلافی چراغ خان دم دروازه قلعه هیت کشته میشودنواب پس ازتلافی سریع مخاصره را رها کرده بطرف اورنگ بر میگردد. واینک سخنی ماندگار از میر نواب جنگ ازموده وی میگوید هر زمانیکه شهری را مخاصره کردی باید برای ایجاد رعب وخشت بدون وقفه وملاخظه هر جنبنده ای جلویت ظاهر شد مثل سگ خر وغیره را بقتل برسان ودست به اتش سوزی بزن تا در دل مردم ترس وخشت ایجاد بشود میگوید اگر مخاصره چند روز بدرازا بکشد لشکر مهاجم بصورت یک قافله درمیاید. وروحیه مدافعین تقویت میشود وترس وخشت از بین میرود. این هم تز جنگی میرنواب بوده که به حاکم هیت فرصت نداد تا به او کمکی برسد.

ضمنا از نیاز خان ودختر اشرف فرزندی بنام پیر بخش امیری بجا مانده که تا هنوز. در قید حیات است ودر روستای زیارت لاشار سکونت دارد. وفرزند دیگر نیاز خان که از دختر سید میرزاخان است بنام یوسف خان امیری وی هم اکنون عنوان سرپرستی طایفه شگیمی را دارد ودر روستای شگیم بالا سکونت دارد وی پس از درگیری با بسیجیهای شگیم بمدت هفت سال همراه اقوام وبستگانش جلای وطن میشود. ودر سال 1368 با میانجیگری علی نوائی تسلیم میشوند وهم اکنون اقایان امیری. بخانه وزندگی خود برگشته اند ضمنا جد مادری علی نوائی ویوسف خان امیری برادرند . واقای سعید امیری ساکن کشور سوئد نوه نیاز خان است. ضمنا مطالب ورخدادهای ذکر شده زمان میرسیدی نواب بیشترنقل قول از مزار خان امیری است که خود در درگیریها شرکت داشته همسروی بود که هنگام رفتن بعروسی نیاز خان کشته میشود مزار خان یکی از بستگان نزدیک میرسیدی ومیر نواب است وی پس از قتل همسر اولش دو ازدواج دیگر میکند از وی فرندانی بجا مانده پسربزرگش بنام ابراهیم امیری مدیر عامل شرکت تعاونی روستای زیارت میباشد. اقای پیربخش امیری پسر نیازخان که نوه سیدی و اشرف میباشد داماد مزار خان است ودر روستای زیارت سکونت دارد. درضمن نام بردن پسر ونوه نتیجه اقایان میرسیدی و نواب ادرسی است برای عزیزانی که مایل بتخقیق میباشد مزار خان امیری متوفای سال1376 شمسی میباشد ودر روستای گردهان بخاک سپرده میشود در همین جا قسمت اول بپایان میرسد ادامه دارد
موفق باشید- عبدالکریم بلوچ