بلوچستان درگذر زما ن      

عبدالکریم بلوچ

 

لازم دانستم ازمنقرض شدن حکومت هفتصد ساله ملکها در بن پور مطالبی بعرض برسانم. قریب به اتفاق بزرگان ومطلعین منطقه میدانند حکومت ملکها بدست سعید خان شیرانزهی که بعنوان پناهنده همراه ایل تبارش از سیستان وارد بن پور شده بود وملک جهان شاه آخرین دودمان ملکها وحکمران وقت بنپورازانها نگهداری میکند وسر انجام حکومت هفتصد ساله ملکها توسط همین پناهندگان  منقرض میشود.

 

واینک بشرح ماجرا میپردازیم

 وازنهوه بقدرت رسیدن تیره ای از طایفه ناروئی که ازنیمروز ویا سیستان کنونی به بمپورمهاجرت نمودند  بسمع دوستانی که بوقایع تاریخی ورویداهای زادگاه خود بلوچستان قهرمان پرورعلا قمند ند میپردازم .

 

ولی در مرحله نخست بر ان شدم به اظهار نظر ونوشتاربرادر فاضل ودانشمند خود اقای سرابندی اشاره ای بکنم.

چندی پیش مقاله ای تحت عنوان -  نیمروزوقلعه سکواه ( ارگ سه کوهه )                         بقلم نامبرده در وبلا گ پهره مطالعه نمودم البته سوئتفاهم نباشد که من اطلاعات ومستندات ایشان را بزیرسوال میبرم بلکه هدف من بیان وقایع مستند تاریخی است که در منطقه مکران رخ داده وبازهم تصور نشود که من قصد خود نمائی دارم میخواهم خود را تاریخدان ونویسنده ای معرفی بکنم من فقط اطلاعات محدودی از منطقه مکران وقبایل ان حدود دارم ولی بنظرم هر فرد بلوچ باسواد وکم سوادی مثل من انچه را از گذشتگان خود میداند حداقل نسل جوان خود را اگاه سازد چون رویدادهای بزرگ کوچک هر قوم قبیله ای میتواند برای ایندگان اموزنده باشد انچه مهم است اطلاعات باید درست ومستند باشد نه داستان سرائی ونوشتار های قشنگ زیبا هدف باید نقل رخدادهای واقعی حال و گذشته بلوچستان باشد با هر بیان وقلم توانا و ناتوانی بگوید وبنویسد واز انتقاد وخورده گیران و منتقدان نهراسد چون بیداری ملتها در گفتن ونوشتن است بهرجهت ( میگویند همه چیز را همگان دانند ).

شاید یک ادم معمولی وبیسواد خاطراتی وسرگذشتی از قوم خود در حافظ داشته باشد که بیان کننده واقعیتهای تاریخی ان قوم وملت باشند.

 

وحال بچند مواردیکه اقای سرابندی بیان فرموده اند اشاره میکنم.                                        (1 ) میگویند زمانیکه فرمانفرما در نیمروز مهمان علی خان بودند ملاقاتهای مرموزی.

با افراد مختلف انجام میدهند که شیرانزهی های دشت دوست محمد و وابسته بطایفه ناروئی.

در این ملاقات بیشتر دیده میشدندکه بعد ها در تصرف قلعه بمپور

فرمانفرما را یاری میدهند.                                                                                       (2) میگویند شیرانزهی ها تا دوران تضعیف قاجارواوایل.

حکومت بهرام خان  مسئول جمع اوری مالیات از جانب حکومت قاجار ها بوده اند.

(3)  میفرمایند بهرام خان بارانزهی را مردم پهره بقدرت میرسانند  .                                 (4 )  میگویند نوشته های فوق خلاصه ای از تاریخ نوین بلوچستان.       

( بلوچانی نوکین راج دپتراست ) که به استناد از مصا حبات با اقای محمد رضا خان پردلی ومصاحباتی با طوایف سنجرانی وگرگیج ورخشانی واسماعیل زهی وهاشم زهی وناروئی وبه استناد نوشتهای افسران انگلیسی وسربازان رضاخان تنظیم گردیده است  ومن الس با یقین این مطالب رابه شما خوانندگان عرضه میدارم).

 

البته انچه نامبرده در مورد علی خان وبرادرش تاج محمدخان ومصاحباتی که با مرحوم سردار محمدرضا خان پردلی وبا طوایف دیگر داشته اند اظهار نظری نمیکنم.

چون من از موقعیت گذشته نیمروز وسیستان کنونی  وحتی از منطقه سرحد چندان اطلاعی ندارم نمیتوانم در درستی مطالب وی تردی داشته باشم ولی انچه را بنده وعموم مردم منطقه میدانند شیرانزهی در تصرف قلعه بنپور با فرمانفرما همکاری ننموده بلکه طرف مقابل دولت قاجاردر ان زمان شیرانزهی ها بوده اند که در بنپور حکومت میکردند ودرست عکس قضیه بیان شده تا انجائیکه من میدانم شاهزاده فرمان فرما که از طرف دولت مرکزی ودر زمان ناصرالدین شاه بعنوان حکمران کرمان وبلوچستان منصوب میشود دوبار ببلوچستان میایند  که دفعه اول وارد بن پور میشود که تا ان زمان مرکز حکمرانی بلوچستان غربی بوده ودرهمین مسافرت بود که پس از دو دهه کنار رفتن شیرانزهی از قدرت دوباره سردارچاکرخان شیرانزهی فرزند محمدعلی خان را بحکومتی سرباز منصوب میکند ودر همین مسافرت بوده که با پیشنهاد ایشان مرکز از بن پور به پهره منتقل میشود وبدستور دولت مرکزی در پهره قلعه ای بنام قلعه ناصری ساخته میشود وسفر دوم ایشان هم زمانی است که سردار حسین خان مامورین انگلیسی را از بندر چابهار بیرون رانده وبر اثر فشار دولت انگلیس دولت مرکزی هم به شاهزاده فرمان فرما دستور میدهد که جهت تنبیه سردار حسین خان ببلوچستان لشکر کشی بکند واو را کشته ویا دستگیر بنمایند نامبرده وارد پهره میشود تمام سران قبایل را جهت همکاری دعوت میکند.

 

 واز سردار حسین خان میخواهد که خود را بپهره برساند وتسلیم بشود وسردار هم وقتی اوضاع را خراب می بیند خود را بپهره میرساند وتسلیم میشود ولی فرمانفرما اوراهمراه با اقای دلاور خان بزرگزاده حاکم وقت سراوان  دستگیر با خود بکرمان میبرد وزندانی مینمایند واقایان نعمت اللهی ساکن سراوان از نوه ونتیجهای دلاور خان میباشند که بموقع نهوه دستگیری سردار حسین خان ودلاورخان را بسمع عزیزان میرسانم.

 

 خلاصه چون فرمانفرما با سردار حسین خان همزمان است وی نسل سوم سیعیدخان پایه گذار حکومت شیزانزهی دربن پورمیبا شد  وتا انجائیکه من اطلاع دارم قلعه بنپور توسط فرمانفرما تصرف نشده وشاید زمان تصرف قلعه بنپور وی بدنیا هم نیامده .

 

چون بنپور در زمان محمدعلی خان پدر سردار حسین خان تصرف میشود ونامبرده پس از شکست در رود بار جیرفت ساکن میشود چند سال بعد از ساکن شدن در رودبار با دختر ملک شاه عالم که ساکن در روستای گردهان بوده اند ازدواج میکند .  (گردهان روستائی است در منطقه لاشار) وحاصل این ازدواج دوپسر میباشد پسر بزرگ بنام سردار چاکر خان وپسر کوچکتربنام سردار حسین میباشد به این خاطر میگویم که فرمانفرما زمان تصرف قلعه بنپور بدنیا نیامده که با سردار چاکر خان وحسین خان پسران محمدعلی خان همزمان است واولین مسافرت فرمانفرما ببنپور جهت سرکشی بوده.

 

ودر همین سفر بود وپس از دودهه کنار رفتن شیرانزهی از قدرت فرمانفرما                       سردارچاکرخان برادر بزرگتررا بحکومتی سربازمنصوب میکند ودر نهایت هدف فرمانفرما این است اگر سردار چاکر خان بتواند منطقه نا ارام ومردم سرکش سلحشور سرباز را مطیع دولت نماید وحاضر به پرداخت مالیات بشوند بنفع دولت خواهد بود واگرشمشیرزنی مثل   حسین خان هم کشته بشود چه بهترچون وجود چنین مردی را خطری برای حکومت قاجار میدانست.

 

 جریان انتخاب پسران محمدعلی خان بحکومتی سربازبه این خاطر بوده روزی فرمانفرا دستور میدهد یک رائس گاو تنومندی را در میدان پائین قلعه بیاورند واز تمام سران  قبا یل که جهت دیدن وی امده بودند میخواهد که در میدان حاضر بشوند از جمله دو  پسر محمدعلی که در ان موقع در جای عنوان سرپرستی نداشتند برای دیدن شاهزاده همراه دیگر سران ببنپورامده بودند ودر ان روز هم خود را بمیدان میرسانند تا بدانند علت چیست فرمانفرما میاید وبا یکایک انها دستی میدهد میگوید من جهت سرگرمی وامتحان شما دستور   داده ام این گاو را بیاورند تا بدانم در میان شما کسی هست که بتواند گردن این گاو را با شمشیر از تن جدا کند سران قبایل از پیشنهاد شاهزاده متحیر میشوند وکسی لب بسخن نمیگشاید وحاضر به پذیرفتن پیشنهاد نمیشوند پس از مدتی مکس سر انجام حسین خان جوان میگوید اگر بمن اجازه بدهید به اقبال شما سر این گاو را جدا میکنم شاهزاده میگوید بفرما جلو و حسین خان جلو میرود افسار گاو را میگیرد پائین میکشد بطوریکه پوزه گاو به دو دست گاو نزدیک میشود وافساررا محکم بدودست گاو می بندد بطوریکه گردن گاو بشکل منحنی در میاید در این وقت میگوید اجازه هستم شاهزاده میگوید معطل نباش.

 حسین خان شمشیرش را از غلاف میکشد وبالا میبرد وبا یک ضربت سر ازتن گاو جدا میشود که مورد تحسین حاضرین از جمله شاهزاده قرار میگیرد ومیگوید شما دو برادر فردا صبح بقلعه بیائید وانها روز بعد وارد قلعه میشوند شاهزاده به منشی خود میگوید حکومتی سرباز را بنام سردار چاکر خان بنوسید ودو برادر خوشحال بمنزل خود برمیگردند وپس از مراجعت شاهزاده بطرف کرمان سران قبایل هم بمناطق خود بر میگردند از جمله سردار چاکر خان وحسین خان بمحل حکمرانی جدید خود همراه تعدادی زیادی از طایفه ناروئی که ازاین رویداد خوشحال شده بودند وارد قلعه سرباز میشوند.

 ولی متوجه میشوند کسی بدیدن انها نمیاید وانها را مردم سرباز تحویل نمیگیرند دیری نمیگذرد فردی مغرور بنام غلام محمد سگاری برای سردار چاکر خان پیغام میدهد که نوکران شما حق ندارند از دپکور بپائین قدم بگذارند ومیگوید اگر سنگی بطرف مردم سرباز پرت بشود ان سنگ بسر من میخورد وبا این پیغام سردار چاکرخان با برادرش حسین خان وهمراهان مشورت میکند ومیگوید تا این سر به این بزرگی در سرباز وجود دارد کسی ماو شمارا حساب نمیکند.

 

حسین خان میگوید نگران مباش من این سر را از تن جدا میکنم خیلی زود تدارک جنگ با  غلام محمد گرفته میشود حسین خان شبانه بطرف منطقه سگار حرکت میکند وبامداد خانهای غلام محمد وافرادش بمحاصره در میایند جنگ شمشیر اغاز میشود که در اندک زمانی       غلام محمد همراه هیجده تن از اقوامش بقتل میرسد وسردار با پیروزی بطرف قلعه بر میگردد ومردم سرباز بعد از این واقعه متوجه میشوند با چه مردی روبرو هستند وسران وبزرگان منطقه یکی بعد ازدیگری به قلعه میایند وتسلیم میشوند وحکومتی سردار چاکر خان را بناچار میپذیرند ومنطقه امن امان میشود البته شعری مفصل هم از جنگ سردار وغلام محمد سگاری که از طایفه رند بوده اند سروده شده که متائسفانه فقط من یک بند انرا بیاد دارم                                                    ( سردارا گنا سربازا = رندی کشتگنت بیوارا ).

 

 بهر جهت شاهزاده ملعون بمقصد پلید خود میرسد وان قتل هیجده بلوچ بیگناه وگرفتن مالیات از مردم سرباز بود واز طرفی پس از دودهه کنار رفتن شیرانزهی از قدرت دوباره مطرح میشود

که بطور مفصل از نهوه بقدرت رسیدن وتا انقراض حکومت انهادر بنپورمی فردازیم .

                                    

 وهمچنین اقای سرابندی میفرمایند بهرام خان را مردم پهره بحکومت میرسانند در صورتیکه همه مردم بلوچستان میدانند بهرام خان را سردار سعید خان شیرانزهی فرزند سردار حسین خان بقدرت میرساند نه مردم پهره وبنظرم اگر اقایان بارانزهی جانب انصاف را رعایت بکنند وبنظرم خواهند کرد به این امراعترا ف میکنند.

 

چون سردار سعید خان دوم که معروف به خاتم بلوچستان  بوده حکومتی سرباز را

به بهرام خان بارانزهی واگذارمینماید که حکومتی وی هم مثل حکومتی شیرانزهی با مخالفت مردم سرباز روبرو میشود بخصوص طایفه رئیسی ساکن کشیکور سر به شور ش میزنند ودر این زمان فردی بنام مهران سرپرست طایفه مذکور میباشد وبهرام خان هم با هزاران حیله نیرنگ باب صلح مذاکره را با مهران میگشاید وبه او اطمینان میدهد که به قلعه بیاید تا تمام خواستهای او را اجابت بنماید مهران هم همراه هفت نفر از همراهانش وارد قلعه سرباز میشود که بهرام خان هم قبلا نقشه قتل انها را طرح نمود ه که بمحض ورود انها بداخل قلعه هدف گلوله قرار بگیرند وبا نقشه وامادگی قبلی مهران وهمراهانش غافلگیر شده وانها را بقل میرسانند .

 

 ضمنا بازماندگان مهران اکنون فامیلی شان ارجمندی است ودوتن از نوه های نامبرده در کشور نروژپناهنده میباشند خلاصه بهرام خان بارانزهی همان کاری را که سردار حسینخان در سرباز انجام داد وی هم قدم جای پای او گذاشت البته این گونه برادرکشیها منحصر به سردار حسینخان وبهرام خان نیست طمع حکومتی وحکمرانی در همه جای گیتی همراه با فجایع وقتل کشتار همراه بوده وهست ملا ها را ببینیم برای ماندن بر سر قدرت چه بروز مردم ایران اورده اند .

 

 بهرجهت پس از رسیدن بهرام خان بحکومتی سربازبود که ستاره اقبال بارانزهی طلوع میکند  جریان ونهوه تصرف قلعه پهره که صرفنا با کمک غلام حسین خان برهانزهی صورت میگیرد بموقع ان رویداد وسایر حوادثی که در منطقه پهره وبنپورو سراوان اتفاق می افتد وباعث بقدرت رسیدن بارانزهی میشود بطورکامل بیان خواهیم کرد .  

 

درضمن من اقای سرابندی را فردی با سواد وبا دانش سیاسی میدانم فکرمیکنم از بیان واقعیتها و ازاظهار نظرهای واقعی و سازنده نخواهند رنجید.

 

چون بنظرم ایشان دراوایل انقلاب سا ل57 جوانی بیست چند ساله بودند ومن ازدوررا دور ایشان وخانواده پدری ومادریش را بخوبی میشنا سم وهم اکنون  به ایده ونظرات  سیاسی ایشان احترام میگذارم یادم هست ان روزیکه وی اقای بیدل معاون ساواک را در پمپ بنزین پهره   خلع سلاح کردند واتومبیل ایشان را با خود بردند من هم در پهره بودم .

 

من ایشان رادر ان موقع  جوانی پرشور وانقلابی که مخا لف با رژیم شاه بودند وبعدا بصف مخالفین حکومت ملایان  پیوستند میدانم ولی بنظرم دران شرایط سنی ودر ان جو بوجود امده دوران انقلاب نامبرده فرصتی برای جمع اوری اطلاعات تاریخی از حوزه مکران وحکومت شیرانزهی ها در بن پور پیدا نکرده اند وانچه مسلم است اطلاعات نادرستی در مورد همکاری شیرانزهی در مورد تصرف قلعه بنپور به ایشان داده شده.

 

 مثل اطلاعات جوک مانند ی که در یکی از مقالات خود در مورد امیرمبارک جد بزرگ اقایان مبارکی مطرح کرده بودند وهمچنین اطلاعات بسیارنادرست وبدور از انصافی که به مرحوم مولوی عبدالله   نسبت داده بودند که نامبرده از دولت انگلیس مستمری در یافت نموده اند بنظرم بدوراز حقیقت میباشد.

 

وبیان چنین اتهاماتی جای تائسف دارد البته من در این مورد بحثی نمیکنم چون مردم بلوچستان بخوبی جایگاه طایفه مبارکی ومولوی عبدالله را میدانند و میشنا سند .

خلاصه مطلب این است  چون برادرم اقای سرابندی طایفه شیرانزهی وبهرام خان بارانزهی رامطرح نموده بودند بر ان شدم که از نهوه بقدرت رسیدن این دو طایفه در بنپور وپهره که در ان زمان بمنزله مرکز صقل بلوچستان غربی بوده واکنون هم هستند بحکومتی میرسند  وهم در زمان اقتدار همین دو طایفه بود که برای اولین بار یعنی در زمان حکومت محمدعلی خان شیرانزهی بنپور بتصرف دولت قاجار در میاید وعلت لشکر کشی قاجار ها هم پناهنده شدن اقاخان محلاتی سردسته فرقه اسماعیلیه بود که محمدعلی خان از وی نگهداری میکند که در نتیجه دولت مرکزی لشکری بزرگ بسرپرستی فردی سفاک دیوانه بنام حبیب الله خان شاهسون وبهمراهی وراهنمائی  یکی از خوانین بهزادی بم که اسم او را فراموش کردم جهت تصرف قلعه بن پور وکشتن ویا دستگیری اقاخان بطرف بن پور گسیل میدارد.

 

محمدعلی خان غافلگیر شده در یک جنگ نا برابر که قوای دولتی به سلاح گرم مجهز بودند شکست میخورد واقاخان هم بطرف هند متواری میشود ودرهمین لشکر کشی بود که بنپوربرای اولین بار بتصرف دولت قاجاردرمیاید ومحمدعلی خان تسلیم شده وبرای همیشه از بنپور خارج میشود و درمنطقه رودبار جیرفت ساکن میشود وبکارکشاورزی میپردازد وچند رشته قنات وچندین جوی اب از رودخانه خلیل احداث میکند وابادی معروف بیژن اباد از یادگار وی میباشد                      ضمنا مادرمحمدعلیخان دختر سعید خان مالکی است که حاکم رودبار کهنوج بوده وبدین سبب تا پایان عمر دررود بارجیرفت ماندگار میشود  ودر همانجا بدرود حیات میگوید.

 

وهم درزمان دوست محمدخان بارانزهی بود که پهره مرکز حکمرانی وی بتصرف قوای رضاشاه در میاید واز ان زمان ببعد بلوچستان مستقل تکه پاره شده وبه استانی بدل میشود.

 

واینک اول از نحوه بقدرت رسیدن طایفه شیرانزهی سخن اغاز میکنم انطوریکه از بزرگان طایفه شیرانزهی وبزرگان سایر طوایفه منطقه شنیده وکسب اطلاع   نموده ام که اولین لشکر کشی دولت قاجار ببلوچستان وتصرف قلعه بنپوردرزمان محمدعلی خان شیرانزهی حاکم بنپور بوده وایشان نوه سعید خان شیرانزهی هستند که در اوایل حکومت قاجارها سعیدخان همراه ایل تبارش از سیستان کنونی بطرف بنپورکوچ میکنند  گویا تاریخ این مهاجرت همزمان بوده        با پادشاهی محمد علیشاه شاه قاجاردرایران .

                                                

ودرمورد علت مهاجرت هم دو روایت موجود است یکی  گویا اختلافی بوده بین               سعید خان شیرانزهی وحکومت وقت سیستان دومی روایت خشک سا لیهای متداولی است  که هر چند سا لی در سیستان بوقوع می پیوندد بهر جهت علت مهاجرت بطور مسلم یکی از این دو روایت است  که سعید خان فرزند مهراب خان تقریبا همراه دویست خانوار ناروئی از منطقه سیستان کوچ نموده وارد بنپورمیشوند اول به بحوادثی که پیش از رسیدن به بنپور ودر بین راه برای سعید خان وهمراهانش اتفاق می افتد  می پردازیم که ان حوادث باعث میشود نامبرده با خوشنامی وبقول معروف با دست پر وارد بنپور بشود.

 

جریان از این قراراست گویا مسیر حرکت قافله سعیدخان از طریق نصرت اباد ومنطقه سمسوربوده یک روز پیش از غروب افتاب در حوالی بزمان بر سر چاهی اطراق میکنند که صبح زود بطرف بنپور راه بیفتند از قضا همنگام غروب افتاب  بظاهر قافله ای دیگر که از سمت بنپور میا یند در طرف دیگر چا ه توقف میکنند واین قافله چپاولگرانی بوده اند از عشایر اطراف کرمان که از ضعف حکومت ملک شاه جهان اگاه شده وبچندین روستای بنپور شبیخون میزنند انجا را غارت نموده وتعدادی زن مرد بینوا را هم اسیر میگیرند  .

 دو طرف هنگام پخت پز که اتشی بر افروخته بودند از وجود همدیگر اگاه میشوند.

سعید خان به افرادش میگوید تا زمانیکه از وجود طرف مقابل اطلاع پیدا نکرده ایم مراقب اوضاع باشید چپاول گران هم فکر میکنند که ما شانس اورده ایم  فردا صبح زود این قافله را هم غارت نموده اموال شان را بغنیمت میگیریم .

خلاصه پاسی از شب میگذرد یکی از اسیران بنپوری فرار میکند وخود را بقافله سعید خان میرساند وجریان را برایشان تعریف میکند که تعدادی چپاولگر دیشب چند روستای بنپور را غارت کرده اند وتعدادی زن مرد را هم به اسارت گرفته اند که من توانستم از چنگ انها فرار بکنم سعید خان با شنیدن این خبر فوری تمام افراد خود را جمع میکند ومیگوید بدون درنگ بتعداد اسب سوار گوسفند بکشید وپوست انها را بصورت مشک اب در بیاورید وانهارا سریع پراب بنمائید دستور سعید خان اجرا میشود وهم بلا فاصله سعید خان زن بچها را همراه تعدادی اسکورت وراهنمای بنپوری از بیراهه بطرف بن پور میفرستند وخود افرادش منتظرند تا هوا گرک میش بشودوبه افراد خود سفارش میکند که ما شما پیش از انکه انها از خواب بیدار بشوند برانها بتازیم وبمحض اینکه انها را اماده مقابله دیدیم دست بعقب نشینی بطرف دشت زنگی احمد بزنیم .

چپاولگران وقتی عقب نشینی مارا می بینند فکر میکنند ما فرار کردیم بدون شک ما  را دنبال خواهند کرد وپس از طی مسافتی زمانیکه افتاب بالا امد در یک جای مناسبی توقف نمود دست بحمله متقابل میزنیم وطبق برنامه سعید خان عمل میشود وپیش از انکه انها کاملا از خواب بیدار بشوند بطرف انها حمله میکنند وتعدادی را کشته مجروح میسازند وزمانیکه متوجه میشوند انها اماده حمله متقابل هستند دست بعقب نشینی میزنند.

 

دزدان هم بتصور اینکه انها فرار کردند بدون برداشتن ابی بتعقیب انها می پردازند

وزمانیکه افتاب کاملا بالاامده وگرما وتشنگی بر انها مستولی میشود سعید خان در نقطه مناسبی توقف نموده اندک استراحتی میکنند وابی می نوشند ودست بحمله متقابل میزنند افراد خسته وتشنه مقابل خیلی زود تاب مقاومت را از دست میدهند تعدادی کشته وتعدادی هم متواری میشوند ودر دشت زنگی احمد تلف میشوند دشت زنگی احمد همان دشتی است که بین بزمان ونرمانشیر واقع شده که تمام تپه ماهورهای ان وسنگهای ان دشت سیاه رنگ هستند .

 

خلاصه سعیدخان همراهانش سریع بطرف چاه برمیگردند وافراد چپاولگران که مواظب بار واسیران بوده اند فکر میکنند سوارانیکه بطرف انها میتازند خودی هستند که ناگهان سعید خان وسوارانش هم چون اجل بر انها نازل میشوند وانها را از دم تیغ میگذرانند افراد باقی مانده تعداد

 کشته وتعدادی هم متواری میشوند سعید خان همراه غنایم بدست امده واسیران بنپوری بعنوان میار ( پناهنده ) وارد بنپورمیشوند .

 

ملک شاه جهان که در این موقع حکمران بنپوراست بگرمی از پناهندگان خود استقبال میکند وبه انها در حوالی قاسم اباد وپیشک اباد جا ومکان میدهد وهر گونه امکانات رفاهی را برای شان فراهم میکند وفکر میکند پناهندگانی با چنین شهامت دلاوری میتواند پشتیبانی برای خاندان وی   و حکومت متزلزل او باشند ملک شاه جهان فردی است بسیار خود خواه مغروروکوتاه فکر که در واوایل حکومتیش اکثر قوم وخویشان خود را از دور بر خود متفرق میکند ودرنتیجه بعلت بی دانشی وظلم بی حساب مورد تنفر طوایفه بنپورقرار میگیرد.

 و طایفه هم به وی پشت میکنند  در این اواخر احساس تنهائی و خطر میکند که دور برش از اقوام وطایفه خالی شده.  ورود سعید خان وهمراهان شجاعش را بفال نیک میگیرد غافل ازاین است که حکومت هفتصد ساله انها توسط همین پناهندگان منقرض میشود مدت زمانی میگذرد سعید خان جوان وبا عقل خوش از موقعیت نا بسامان ملک اگاه میشود وبخود جرئت میدهد که از خواهر بیوه ملک خواستگاری بکند ودر خواست وی مورد موافقت قرار میگیرد.

 

 عروسی انجام میشود وسعید خان بداخل قلعه نقل مکان میکند ودر ردیف خانواده ملک قرار میگیرد ولی سعید خان جاه طلب تمام فکر ذکرش تصرف قلعه وبیرون کردن ملک از انجا میباشد ودر نظر دارد به راهترین نحوی وبدون جنگ درگیری نقشه خود را عملی سازد وبقول امروزیها با یک کودتای مخملی بمقصد خود برسد وچنین هم میشود  .

 

خلاصه زمان انتظار فرامیرسد روزی برحسب عادت ملک همراه تنی چند از نوکرانش

جهت صید شکار از قلعه خارج میشود وی از دوران جوانی عاشق صید شکار بوده

سعید خان که قبلا افراد خود را در جریان مقصد خود گذاشته بوده که بمحض اطلاع فوری

خود را بداخل قلعه برسانند افراد ناروئی بمحض اطلاع خود را بدروازه قلعه میرسانند وبه دروازه بانان میگوید ما با سعید خان کار واجبی داریم ونگهبانان هم رفت امد افراد ناروئی را یک امر طبیعی میدانستند دروازه را میگشایند افراد سعیدخان داخل میشوند ودر یک فرصت مناسب نگهبانان را خلع سلاح نموده وزن بچهای ملک را از قلعه بیرون میکنند وانها را به ابادی ملک اباد میرسانند که در انجا ساکن بشوند ابادی ملک اباد ملک موروثی انها است واین ابادی را ملک دینار پدر ملک شاه جهان اباد کرده بودند.

 

عیال اولاد ملک با نا باوری تسلیم سرنوشت میشوند عصر روز بعد که ملک از شکار بر میگردد وبنزدیک قلعه میرسد می بیند تعدادی بر اسبهای مادیان او سوارند وانها را میدوانند عصبانی میشود فریاد میزند به این بی عقلها بگوئید مادیانها را ندوانیند که کره انداز میشوند یکی از نوکرانش جلو میاید ومیگوید دیگر این مادیانها بشما تعلق ندارند و قلعه را دیروز    سعید خان تصرف کرده وزن بچهای شما را هم از قلعه بیرون کرده وانها را به ملک اباد    برده اند که در انجا سکونت بکنند ودر همین موقع از بالای قلعه جار میزنند که ملک صاحب قلعه سعید خان است وبهتر است شما هم خود را بملک اباد برسانید که برای شما در انجا        جا ومنزل تهیه شده ملک هم با حالتی زار پریشان بطرف ملک اباد میرود وروزگار بد تر از زهر را سپری میکند.

 که میگویند خود کرده را دوائی نیست وبدین نحوه حکومت ملکها در بنپور منقرض میشود وملک تا پایان عمرش جیره بگیر داماد حق نشناس خود میشود وبا ذلت خواری از جهان میرود وبعد از فوت او تنها پسرش بنام ملک شاه عالم که جوانی استب با عقل خوش  بن پور رابرای همیشه ترک میکند وخود را بمنطقه لاشار میرساند ودر روستای بنام گردهان سکونت میکند این ابادی در کنار روستای هریدوک واقع شده که  ملک ابا واجدادی انها است  شاه عالم بتعمیر ومرمت قنات گردهان میپردازد وبکار کشاورزی مشغول میشود وهم با درامد املاک مسکوتان وفنوج میتواند زندگی ابرومندی برای خود سر صورت بدهد واز حمایت حاکم وقت لاشار هم بر خوردار میشود ملکها در طول تاریخ روابط حسنه ای با میران لاشار داشته اند و وصلتهای میان انها صورت گرفته وبا هم خوشاوند می باشند ملک شاه عالم باز هم در کنار روستای هریدوک قنات دیگری  بنام نوک اباد را اباد میکند.

 وملک شاه عالم را درروستای گردهان داشته باشیم  .

 

وبطرف سعید خان بر میگردیم  از نحوه کوچ و بقدرت رسیدن  طایفه شیرانزهی  وتصرف قلعه بنپورومنقرض شدن حکومت هفتصد ساله ملکها  را بیان کردیم وحالا میپردازیم بحوادثی که در زمان جانشینان سعیدخان در منطقه رخ میدهد اشاره میکنیم سعید خان با قدرت ودانش بربنپور وحوزه آن حکومت میکند بنپور در گذشته انبار غله حوزه مکران بوده وحکمران بنپور بطور طبیعی  قدرت مند ترین حکمران منطقه شناخته میشده وبنپور در گذشته مرکزحکمرانی بلوچستان بوده که سعید خان شیرانزهی برانجا مصلت میشود چند سالی از حکومت سعید خان میگذرد وی صاحب دوپسرویک دخترازخواهرملک شاه جهان میشود.

 

 که پسران یکی  بنام مهراب خان است ودیگری بنام محمد حسن خان ودختر هم بعدا به ازدواج مهراب خان بارانزهی ( شیخ مهراب ) درمیاید ودوسردار بزرگ ونامدار بارانزهی بنامهای میر بهرام خان ودوست محمدخان  از یک طرف نوه های سعید خان شیرانزهی هستند وهم نوه های   ملک دیناروازاینجا ببعد بارانزهی با تمام خوانین بلوچستان خویشاوند میشوند واز نحوه بقدرت رسیدن بارانزهی هم سخن میگوئیم.

 

ولی اکنون سخن از مهراب خان شیرانزهی اغاز میکنیم که طایفه شیرانزهی درزمان وی به اوج قدرت میرسد واز اولین در گیری مهراب خان بشنوید وی جوانی است بسیار رشید تنومند شمشیرزن که دران زمان نظیر ومانندی نداشته وروایت میکنند طول کلاه وی دو وجب بوده یعنی مردی با این هیبت و قد بالا که مادرش دختر ملک دیناراست وپدرش سعید خان شیرانزهی

خلاصه زمانیکه تا هنوز سعید خان در قید حیات بوده تعدادی از چپاولگران اهورانی بچند ابادی حوزه بنپور حمله میکنند وتعداد زیادی بز وگوسفند را بر میدارند با خود میبرند خبر به       سعید خان میرسد وی هم فوری تعدادی از سواران ناروئی را مامور میکند که هر چه زودتر چپاولگران را تعقیب نموده مال واحشام مردم را باز پس بگیرند.

 

مهراب خان جوان بپدرش مراجعه میکند واسرار میکند که مرا هم همراه سوران بتعقیب دزدان بفرستید با اسرار او سعید خان رضایت میدهد مهراب خان همراه سوارا نی بتعقیب میپردازند

وهوا تاریک میشود انها ناچار میشوند روی ردها متوقف بشوند ولی خیلی زود متوجه میشوند شعله اتشی از فاصله نزدیکی پیدا است ویقین پیدا میکنند که دزدان این اتش را جهت پخت پز روشن کرده اند وبلادرنگ بطرف روشنائی حرکت میکنند وخود را بنزدیکی محل توقف میرسانند واهورانیها با شنیدن صدای سم اسبها خود را اماده در گیری میکنند .

 

طولی نمیکشد جنگی تن بتن در تاریکی شب بوقوع می پیوندد زمانیکه سر دسته اهورانیها

متوجه اوضاع میشود که دیگر نمیتوانند مال واحشامی را با خود ببرند دستور میدهد تا میتوانید

بز ومیشهارا با کار ونیزه شکم بدرید تا انها هم مال سالمی را با خود نبرند خلاصه اهورانیها تعدادزیادی از دامهای بی زبان را شکم میدرند وخیلی زود صحنه را ترک گفته متواری میشوند مهراب خان همراهانش تا روشن شدن هوا در انجا میماند وباقی مانده گوسفندان سالم را  برداشته با خود میبرند  ضمنا محل در گیری پس از ان واقعه بنام سگندکی نامیده میشود وهم اکنون هم انجا بنام سگندکی معروف است واین اسم بخاطر عملی که اهورانیها انجام دادند وشکم ده ها گوسفند رابا کارد نیزه پاره میکنند البته همه میدانیم شکمبه گوسفند بزبان بلوچی سگندک نام میده میشود سگندکی در طرف جنوب رودخانه بنپور واقع شده  واین بود اولین درگیری مهراب خان جوان که تصادفنا در همان شب گلوله ای از یک تفنگ                                    سرپربه ران او اصابت میکند وتا ان زمان تفنگی بنام پتیله ای که اولین سلاح گرمی بوده که در اروپا اختراع میشود وکم بیش بدست مردم بلوچستان هم میرسد این تفنگ با وجودیکه مسلح کردن ان زمان میبرد ولی صدای انفجار باروت وگلوله های که از ان پرتاب میشده.

 

جای شمشیر نیزه وزور بازورا تا حدودی میگیرد ومتعاقب ان با پیدا شدن تفنگهای تک تیر وپنچ تیرشمشیر بطور کلی از میدان خارج میشود ولی تا ان زمان شمشیرهنوز کارائی خود را از دست نداده بود وجنگ شمشیردر بلوچستان ادامه داشته بهر جهت مهراب خان جوان وشمشیر زن بوسیله ساچمه تفنگ پتیله ای مجروح میشود.    

ولی نامبرده نه در ان شب ونه هنگام رسیدن بمنزل جریان گلوله خوردن خود را بکسی اظهار نمیکند چند روز میگذرد نوکر وی میگوید من شما را ناراحت می بینم وبوی تعفنی از بدن شما میاید مهراب خان میگوید چیزی نیست من در همان درگیری که پیش امد یک ساچمه به ران من اثابت کرده نوکرهم بلافاصله جریان را به سعید خان گزارش میکندوی هم دستور میدهد طبیبی  بیاورند تا ساچمه را از پای مهراب خان بیرون بکنند طبیب میاید زمانیکه ورم وچرک پای مهراب خان را می بیند وحشت میکند ولی سر انجام با همان وسایل ابتدائی ساچمه را از پای مهراب خان بیرون میاورد وشروع بمداوا مینماید پس از مدتها مهراب خان بهبودی خود را باز میابد ولی پای او لنگ میشود ونمیتواند راه دوری پیاده برود.

 ونام برده بنام مهراب لنگ هم معروف میشود ولی زمانیکه مهراب خان بر اسب سوار میشده وشمشیرش را به جولان در میاورد صدها نفر حریف او نمیشوند خلاصه بعد از فوت سعید خان مهراب خان بحکومت میرسد واو که خود را نوه ملک دینار میداند در نظر دارد بر تمام  حوزه حکمرانی ملکها حکومت بکند اولین لشکر کشی خود را بطرف فنوج اغاز میکند که این منطقه در اواخر حکومت ملک شاه جهان بتصرف خان بشکرد بنام الهورد یخان درمیاید.

 ومدتها درفنوج واطراف ان مثل کتیچ محتار اباد ومدمچ واسفند حکومت میکنند ودر این زمان که مهرب خان بطرف فنوج حرکت نموده داماد الهورد یخان بنام بیت الله که برادرزاده اش میباشد در فنوج ودر قلعه ان بنام پشت قلعه سکونت داشته مهراب خان وارد فنوج میشودقلعه را بمحاصره در میاورد جنگ درمیگیرد که در نتیجه در همان ساعات اولیه جنگ

بیت الله همراه تعدادی ازافرادش کشته میشوند .

 

وتعدادی هم بطرف بشکرد متواری میشوند والهوردیخان را در جریان میگذارند

اهالی فنوج که ازظلم بیت الله بستوه امده بودند باسازدهل ازمهراب خان استقبال میکنند وبه او خوش امد میگویند واو را که نوه ملک دینار است وملکها را حکمرانان اصلی وقدیمی خود میدانند اهالی فنوج از کشته شدن بیت الله خوشحال میشوند ومحرمانه به مهرابخان

میگویند زن بیت الله که تا کنون در قلعه میباشد از نظر زیبائی نظیر ومانندی ندارد وچنان

از حسن وجمال او تعریف میکنند که مهراب خان ندیده یک دل نه بلکه صد دل عاشق میشود .

 

وبلا فاصله قاصدی نزد دختر الهوردی خان میفرستد واز او خواستگاری میکند زن در جواب میگوید مگر تو مسلمان نیستی باید زمانی از فوت شوهرم بگذرد تا عقد ازدواجی صورت بگیرد میگوید من فعلا اسیر شما هستم وراه نجاتی ندارم منتظر زمان عقد ازدواج باش که از نظر شرعی ایرادی نداشته باشد مهرابخان هم دستور میدهد بطور کلی رفت امد بطرف قلعه متوقف بشود وقلعه کاملا باید در محاصره باشد میگوید فقط به کلفتها اجازه بدهید که برای بردن اب اشامیذنی از قلعه خارج وداخل بشوند چون قلعه پشت قلعه بر بالای تپه سنگی بنا شده وچاه ابی داخل ان نیست واب اشامیدنی را باید از چشمهای داخل نخلستان که در طرف غرب قلعه واقع شده ویا از رودخانه ایکه در پای قلعه ودر طرف شرق ان جاری است  بیاورند

 بهر جهت دختر الهوردیخان بصورت یک اسیر در فقلعه نگهداری میشود واز ان طرف هم که الهودیخان از کشته شدن دامادش واسارت دخترش با خبر میشود فوری با لشکری از انگهران که مرکز بشاکرد است حرکت میکند وخود را به ابادی کتیچ میرساند.

 

یاد اورمیشوم بازماندگان الهوردیخان که هم اکنون در حوزه بشکرد ومنوجان زندگی میکنند فامیلی شان کاووسی میباشد ومیگویند ما نژادا بلوچ واز طایفه ملکها میباشیم                      خلاصه الهوردیخان وارد کتیچ میشود وبلا فاصله دستور تعمیر وبرج باروهای قلعه را میدهد وخان بشکرد اول بفکر نجات دختر خود میباشد که چگونه او را سالم ازاسارت نجات بدهد وبعدا با مهراب خان تسویه حساب بنماید.

 

سر انجام راهی بفکرش میرسد که امکان نجات دخترش را در ان می بیند وی یک روز با یکی از کلفتهای خود تماس میگیرد ومیگوید بنظر من تنها شما میتوانید دخترم را نجات بدهید کلفت هم میگوید من حاضرم جانم را در این راه فدا بکنم اگرکار ی از من ساخته است بفرمائید تا من انجام بدهم الهوردیخان میگوید چون شما بارها بانجا رفته امد داشته اید اوضاع انجا را میدانید من شما را همراه تعدادی از افراد م بطرف فنوج میفرستم  خود را به  فنوج رسانده ومخفی بشوید وشما یک روز نزدیک غروب با یک مشک اب بطرف قلعه بروید وخود را به این وسیله بداخل قلعه و بدخترم برسانید وغروب روز بعد وزمانیکه هوا هنوز کاملا تاریک نشده بسیار محرمانه همراه دومشک اب خالی از قلعه خارج بشوید بطوریکه جلب نظر نگهبانان نشود وزمانیکه از قلعه بیرون امدید سریع خود را به افراد برسانید .

 

وانها میدانند چگونه از بیراهه خود را بکتچ یرسانند واگر ماموریت شما با موفقیت همراه باشد ترا ازاد میکنم واز مال دنیا هم بی نیازت میکنم وکلفت هم میگوید من بدون هیچ انعامی حاضرم این کار را انجام بدهم با این ترتیب گروه نجات با احتیاط بطرف فنوج حرکت میکنند وشبانه

خود را بحوالی فنوج میرسانند ودر نقطه ای مخفی میشوند روز بعد کلفت شجاع طبق نقشه عمل میکند خود را بدا خل قلعه وبدختر خان میرساند.

 

وبرنامه را با وی در میان میگذارد وانها هم نزدیکهای غروب روز بعد  دختر خان با پوشیدن لباس مندرس همراه دومشک اب خالی بعنوان اوردن اب از قلعه خارج میشوند وسریع خود را به افرادیکه منتظر بودند میرسانند ودختر خان را بر قاطری که همراه اورده بودند سوار نموده وبطرف کتیچ براه می افتند صبح روز بعد مهراب خان از فرار دختر الهوردیخان

باخبر میشود فوری چندین سوار همراه با ردگیررا بتعقب  میفرستد .

 

انها فکر میکردند فراریان از راه ابادیهای رامک ومحترآباد بطرف کتیچ میروند ولی انها برعکس وارد تنگ فنوج شده که راه بنت از داخل تنگ میگذرد ردگیر ها هرجه  جستجو میکنند اثری وردی که بطرف رامک رفته باشد پیدا نمیکنند وبطرف تنگ بر میگردند ومشاهده میکنند که ردپای افراد زیادی داخل تنگ شده وبطرف بنت میروند مامورین هم روی رد بطرف بنت حرکت میکنند ولی گروه نجات پس از طی مسافتی بسیار ماهرانه از تنگ خارج میشوند که ردی واثری از خود بر جا نمیگذارند انها بطرف سفید کوه وازمسیرصعب العبورابادیهای بنگر وذرتی براه میافتند  ومیتوانند روز بعد سالم خود را به کتیچ برسانند وافراد مهراب خان در داخل تنگ حیران سرگردان میشوند .

که فراریان از چه نقطه ای از تنگ خارج شده اند وپس از دو روز تلاش وجسجواز ابادی های مجاوربی نتیجه بفنوج بر میگردند وجریان را به مهراب خان گزارش میکنند.

 

ومهراب خان قسم میخورد تا من با دخترالهوردیخان ازدواج نکنم به بن پور بر نمیگردم

ودر صد تدارک جنگ با خان بشکرد بر میاید واز ان طرف هم الهوردیخان که دخترش را نجات داده خوشحال است ومایل نیست خود را با مهراب خان درگیر بکند وی در کتیچ موضعه خود را محکم میکند ومنتظر است که مهراب خان چه عکس العملی نشان میدهد

و از ان طرف هم مهرابخان عزمش جزم است که بطرف کتیچ لشکر کشی بکند وچند ماهی از این واقعه میگذرد روزی مهراب خان با سران قوم خود مشورت میکند ومیگوید                    من قسم خورده ام یا کشته میشوم ویا بهر نحوه ممکن باید با دختر الهوردیخان ازدواج بکنم .

 

 مشاورین هم نا چارند حرف او را تائید بکنند وصلاح کار را در اختیار او میگذارند وامادگی خود را بهر طریقی که او بخواهد  اعلام میکنند وپس بحث گفتگوی فراوان مهراب خان میگوید  راه حل مناسبی بنظرم رسید که بدون جنگ درگیری شاید زودتر وبهتر بمقصد برسم وان این است که من صلاح میدانم تنها به اتفاق سی نفر سوار بطرف کتیچ بروم بعنوان پتر( عذرحواهی ) بیشتر مشاورینش میگویند صلاح نیست تو بیت الله را کشته اید ونباید همراه سی نفر خود را بدست دشمن بدهید مهراب خان میگوید بنظرم بهترین راه همین است ومن همین فردا صبح بطرف کتیچ حرکت میکنم مهرابخان لجوج یک دنده.

 

که از شمشیر خود هم اطمینان دارد که کسی حریف او نیست همراه سی نفر از راه محترآباد

خود را بکتیچ میرساند وپائین قلعه از اسب پیاده میشوند ومیگویند به خان بگوئید

 مهراب بعنوان پتر نزد شما امده خان بشاکرد هم از این موقعیت پیش امده خوشحال میشود که دشمنی قوی جهت عذر خواهی بنزد او امده دستور میدهدجا ومنزل مناسبی در اختیار انها بگذارند صبح روز بعد قاصدی میاید وبه مهراب خان میگوید خان داخل قلعه منتظر شما است که تنها همراه من بیائید همراهان مهراب خان نگران میشوند که بطور یقین توطعه ای

در کار است ولی مهراب خان میگوید نگران نباشید من تنها بداخل قلعه میروم.

 

مهرابخان  وارد قلعه میشود که با استقبال الهوردیخان روبرو میشود وپس از مدتی کوتاه  مهراب خان شمشیرش را جلو خان میگذارد ومیگوید این شما واین گردن ویا عذر مرا بپذیرید

خان میگوید با امدن شما هر اتفاقی افتاده من گذشت نمودم وبا شما دیگر حساب کتابی ندارم وخیلی زود به اتفاق هم از قلعه خارج میشوند وبمنزلی که مهراب خان در ان اقامت داشته وارد میشوند واز هر دری سخن میگویند وکار بصلح سازش میکشد وپس از چند روز اقامت   مهراب خان از امام مسجد کتیچ میخواهد که از طرف من نزد خان برو وبگو مرا بجای بیت الله قبول کن واگر این ماموریت را به انجام برسانی انعام خوبی بتو میدهم ملا هم که میداند از این معامله سبیلش چرب میشود صبح روز بعد وارد قلعه میشود وخان را بخلوت                         میبرد وبا خواندن چند ایه شروع بصحبت میکند.

 

 و میگوید من از طرف مهراب خان قاصدم که او را بجای بیت الله قبول بکنی وملای چرب زبان سر انجام خان را قانع میکند که دامادی بهتر از مهراب خان که حاکم بنپوراست پیدا نمیشود بلاخره ملا میتواند خان را قانع وراضی کند وبا خوشخالی بنزد مهراب خان برمیگردد.

 

 انعام خود را دریافت میکند وروز بعد که جلسه میشود مهراب خان میگوید حالا که مرا بدامادی خود قبول نموده اید اجازه بدهید عقد وازدواج من صورت بگیرد خان میگوید من ازقول خود برنمیگردم ولی خیلی زود است که برادر زاده من کشته شده لازم است زمانی بگذرد.

مهراب خان میگوید حالا که از نظر شرعی عقد ازدواج اشکالی ندارد ومن هم نمیتوانم به بنپور بروم بر گردم سرانجام خان رضایت میدهد جلسه عقد ازدواج برگذار میشود ومهراب خان به ارزوی خود میرسد ویک هفته بعد که مهرابخان  میخواهد همراه همسرش بطرف فنوج برگردد

الهوردیخان میگوید مهراب حالا که من دخترم را بتو دادم حکومتی کتیچ محترآباد ومدمچ اسفند را هم بتو می بخشم ومن بزودی بطرف انگهران برمیگردم وهمان حدود برای من کافی است.

مهراب خان همراه دختر خان وارد فنوج میشود ودر همان قلعه ایکه چند مدت پیش اسیر بود

سکونت میکند ومهراب خان بطرف بن پور بر میگردد ضمنا زن اول مهراب خان از اقوام پدریش بوده که در بنپور سکونت داشته یاد اورمیشوم شیرانزههایکه اکنون دردامن ساکن هستند اززن اول مهراب خان میبا شند .

 

 خلاصه پس از تصرف فنوج وجریاناتی که با خان بشاکرد پیش میاید نام واوازه مهرابخان از مرزهای بلوچستان هم میگذرد در همین زمان که مهراب خان بقدرت بر تر منطقه بدل شده   سرکله میاری  ( پناهنده ای ) بنام سعید خان مالکی که خاکم کهنوج رود بار بوده پیدا میشود وی بجای رفتن بطرف کرمان وکمک گرفتن از حکومت قاجار صلاح میدانند ببلوچستان بیاید واز مهراب خان شیرانزهی حکومت بن پور کمک بگیرد و وارد بنپور میشود واز نامبرده تقاضای کمک میکند  مهراب خان هم به وی جواب مثبت میدهد ودر صدد تدارک جنگ برمیاید.

 

 خیلی زود لشکری فرا هم نموده بطرف رودبار کهنوج حرکت میکنند که چند ماه پیش قلعه کهنوج بوسیله حاکم جیرف تصرف شده وسعید خان را از حکومتی خلع میکنند .

 لشکرمهراب خان وارد منطقه میشود قلعه کهنوج را محاصره نموده وپس ازچندروزاستقامت مخالفین سعید خان تسلیم میشوند واز قلعه بیرون میایند وبدستورمهراب خان سرکرده متجاوزین بقتل میرسد وبعقیه افراد او را مورد عفو قرار میدهند.

 

وپس از مدتی استراحت وپیش از انکه مهراب خان بطرف بنپور بر گردد سعید خان مالکی جهت استحکام روابطش دختر خود را که بنام بی بی جمال خاتون بوده بعقد مهراب خان در میاورد وباز مهراب خان همراه دختر سعیدخان عازم بنپور میشود وتا اینجا روزگار بر وفق مراد شیرانزهی میگردد لازم بیاد اوری است مهراب خان از دختر سعید خان مالکی صاحب پسری میشود بنام محمد علی خان واکنون شیرانزهی های ساکن فنوج وگه (نیکشهر ) نوه های محمد علی خان میباشند وهمچنین مهراب خان از دختر الهوردیخان هم صاحب پسری میشود    بنام لطفعلی خان وبازماندگان وی هم ساکن ابادی های اسفند ورامک وخیرآباد فنوج میباشند .

 

  وهم در زمان مهراب خان بود که دیگر بین ورثه او وناروئیها وصلتی صورت نمیگیرد چون او خود را نوه ملک میدانست واز ان ببعد ناروئیها ئیکه همراه پدرش وارد بنپور شده  وقوم خویش همدیگر بودند جز طایفه حساب میشوند وشیرانزهی در بنپور میشود سردارو ناروئی میشود طایفه وبرعکس در زابل ناروئی بر مصدر قدرت قرار دارد.

 

 بهر صورت  درزمان حکومتی سعید خان اول وپسرش مهراب خان بلوچستان ازهر گونه دست اندازی وتجاوزی از طرف همسایه شمالی خود راحت واسوده بوده ودامنه اقتداروقلمرو مهراب  خان  تا رود بار جیرفت کشیده میشود وسعید خان مالکی دست نشانده وتابع او حساب میشود.  سعید خان مالکی جد اقایان مالکی ومهیمی میباشد که اکنون بنام خوانین رودبار مطرح میباشند.

 وضنمااز همین جا اولین وصلت بین طایفه شیرانزهی   وطایفه مالکی صورت میگیرد اقایان مالکی خود را عرب نژاد واز فرزندان مالک اشترمیدانند.

که یکی ازفرماندهان معروف زمان حضرت علی ( ع ) بوده ودر منطقه بنام عرب رودبار هم خانواده مالکی ومهیمی  معروف هستند .                                                                     و پس از این پیروزی بودکه  مهراب خان بقدرت مندترین حکمران منطقه تبدیل میشود 

مدت زمانی از ماجرای رودبارنمیگذرد بازسر کله میاری دیگر (پناهنده)  پیدا میشود.

 

بنام میردوستین بلیده ای که حاکم منطقه راسک ودشتیاری بوده  نامبرده را سران طایفه جدگال که سالها تابع حکومت راسک بوده اند سر بشورش برمیدارند بنامهای میر وریا وسریا         این دومرد شمشیزن بجای دادن مالیاتی که معمول بوده میردوستین را از حکومتی را سک هم برکنار میکنند .

وی هم ناچار میشود بمهراب خان پناه بیاورد خود را به بنپور میرساند واز مهراب خان تقاضای

کمک میکند ولی مهراب خان که از موقعیت دشتیاری اگاه است که اب خوردن هم در انجا

کم یاب است صلاح نمیداند برادران خود را در چنین جای بکشتن بدهد .

وامروز فردا میکند ویکسالی از پناهندگی میر دوستین میگذرد وی کاملا از کمک مهراب خان نا امید میشود و حیران سرگردان دربنپور بسرمیبرد تا اینکه روزی( پهلوان بلند) که یکی ازخوانندگان ونوازدگان مشهورزمان مهرابخان بوده ودرنزد وی ازعزت واحترامی برخورداراست .

 ضمنا در بلوچستان درگذشته بکسی که هم خواننده بوده وهم نوازنده پهلوان میگفتند پهلوان بلند دلش بحال میردوستین میسوزد وبنزد وی میاید ومیگوید اگر من کاری کردم  مهرابخان حاضر بکمک شما شد بمن چه میدهید میردوستین میگوید من هزار قرش همراه دارم حاضرم همه را بشما بدهم .

 

پهلوان میگوید پس بحرف  من گوش کن امشب که قراراست طبق معمول مجلس ساز اوازی در حضور مهراب خان برگذار بشود تو سعی کن خود را بکنار مهراب خان رسانده وپهلوی دست او بنشینید زمانیکه جلسه گرم شد ومن در اخر شعرمیر عالی را میخوانم وخوب توجه کن زمانیکه من به انجا رسیدم که فردی بنام کیدی دست میبرد ودامن عالی را میگیرد وقتی من گفتم دست کیدی دامن عالی تو بگو دست دوستین دامن مهراب فوری چنگ بزن ودامن مهراب خان را بگیر دیگر کارت نباشد خلاصه زمانیکه جلسه در اوج شادی بوده ومهراب خان در اسمان هفتم سیر میکرده شعر پهلوان بهمانجا میرسد که میگوید دست کیدی دامن عالی با گفتن این جمله میردوستین هم با صدای بلند میگوید دست دوستین دامن مهراب دامن مهراب خان را میگیرد .

 

مهرابخان حرف ناسزائی  به پهلوان میدهد و میگوید کار خود را کردی بمیر دوستین میگوید از فردا دستور تدارک جنگ را میدهم .

چند ماهی طول میکشد که لشکر مهراب خان اماده حرکت میشود ومهراب خان در نظر دارد ازطریق ابادی سرمیچ وارد چانف بشود واز میراولیان خان حاکم اهوران بخواهد که در این جنگ  وی راهمراه بکند ودر مورد جنگ مهراب خان با جدگالها شعر بسیار زیبا ونغزی سروده شده که من چند سطز ان را بیاد دارم که میگوید.

 

                     ( په سرومیچ برفتین مردوارا = گون چانفی نیکین سردارا )

                     ( بگوشت میر اولیاخانا  = پتی بحتا واقبالا دی جنگی گون جد گالا )

 

خلاصه انچه را من در مورد جنگ دشتیاری مینویسم ترجمه شعری است که در این مورد سروده شده وداستان سرائی وافسانه نیست مهراب خان وارد چانف میشود ومیر اولیاهم

اماده همکاری میشودوپس از مدت کوتاهی حدود یکهزار نفر اهورانی در چانف حاضر میشود

 لشکر مهراب خان همراه میر اولیا ولشکرش از طریق رودخانه کاجه وقصرقند بطرف دشتیاری سرازیر میشوند واز ان طرف هم سران طایفه جدگال از لشکر کشی مهرابخان مطلع میشوند.

 وخود را برای پیکاری سخت اماده میکنند که در رائس انها دو شمشیرزن نامی وقهار بنام وریا وسریا قرار دارد و طایفه جد گال بطور بی سابقه ای بسیج شده چون پشتشان به شمشیردو سردار خود گرم است .

 

 طولی نمیکشد لشکر مهراب خان خود را به باهوکلات میرسانند که محل تجمع وپایگاه جدگالها است دولشکر در مقابل هم صف ارائی میکنند سران جدگال در نظر دارند اولین کاری که بکنند خود را بمهراب خان رسانده واول او را از میان بردارند درهمین موقع  میروریا بمیدان میاید وچنین میگوید.                     

( بگشت وریای المستا کجا ین مهرابخانغازی = بکنت گون من دمی بازی کفل بازی شیرازی)

( بگشت ا زحم جنین میرا من کا یان چه بن پورا = ترا لوتوکن ای پیرا مدار جدگال وتا دیرا)

 

ناگهان دوسردار شمشیرزن جدگال همزمان بطرف مهراب خان یورش میبرند ولی مهراب شمشیرزن  به ان دو فرصتی نمیدهد ودریک چشم بهم زدن سر دوجدگال چون گوی بهوا پرتاب میشود وجدگالها که سران خود را کشته می بینند دست بیک حمله بیباکانه میزنند .

 

وبر سپاه مهراب یورش میبرند ومیتوانند میر اولیا خان وبرادر مهرابخان بنام محمد حسن را بمحاصره بگیرند وعرصه را بر انها تنگ میکنند ودر همین گیر دار به مهراب خبر میدهند که هم میر اولیا بمحاصره در امده وهم برادرت مهراب خان سریع بسمتی که میر اولیا بمحاصر در امده بودند میشتابد محاصره کنندگان را در اندک زمانی تار مار میکند وسپس بکمک برادرش میشتابد محاصره کنندگان او راهم از پای در میاورد .

 

ولی در ان گیردار میراولیا زخمی میشود ویکی از سرکردگان معروف اهورانی بنام شاه سلیم کشته میشود شاه سلیم جد میران نکهچ میباشد.

خلاصه در پایا ن روز سپاه جدگال کاملا متلاشی میشود وبیرق تسلیمی را بلند میکنند وپس از پرداختن جریمه ای سنگین ومدتی استراحت مهراب خان بطرف بنپور بر میگردند.

 

ومیر دوستین دوباره بحکومتی راسک دشتیاری میرسد واز قرار اطلاع میردوستین جد اقای حاجی کریم بخش سعیدی میباشند بهر جهت مهرابخان بافتح پیروزی بطرف بنپور بر میگردد

ودر بین راه یکی از مهراب خان سئوال میکند هنگام محاصره میراولیا ومحمد حسن برا درت چرا اول بکمک میر اولیا رفتی میگوید میر اولیا هزار برادر بود ومحمد حسن یکنفر.

 

مهرابخان بیشترین غنائیم را به میر اولیا وهمراهانش میدهد واز طریق چانف وسرمیچ به بنپور بر میگردد وتا اینجا روزگار بر وفق مراد مهراب خان میگردد ودیگر در مقابل خود رقیبی وحریفی نمی بیند.

 

ومدتی پس از برگشتن وی از جنگ دشتیاری  با شوهر خواهرش که بنام مهراب خان            و ( یا شیح مهراب بارانزهی بوده ) که در پهره بعنوان کوتوال در قلعه قدیمی پهره که اکنون بنام کهنه قلعه معروف است در انجا حکومت میکرده اختلافی بروز میکند که منجر بقتل      شیح مهراب میشود ولازم شد اول از شیح مهراب بگوئیم .

 

نامبرده در زمان حکومتی سعیدخان اول پایه گذار حکومت شیرانزهی در بنپور از سراوان همراه تعدادی از بستگانش به بنپور میاید واظهار ارادت وفرمانبرداری میکند وخیلی زود مورد توجه سعیدخان قرار میگیرد تا جائیکه سعید خان دختر خود را که از مادر مهرابخان است به ازدواج شیح مهراب در میاورد.

وپس از فوت سعید خان ودر زمان مهراب خان هم شیح مهراب  بعنوان کوتوال پهره حکومت میکند سالها میگذرد تا اینکه پس از بر گشتن مهراب خان از جنگ دشتیاری بین او ودامادش دلخوری بوجود میاید واو را از کوتوالی پهره عزل میکند وفرد دیگری را بجای او به پهره میفرستد وبه شیح مهراب دستور میدهد که همراه عیال خود به بنپور بیاید ولی شیح مهراب اول همسرش را که خواهر مهراب است جهت شفاعت به بنپور میفرستد تا دوباره او را بحکمرانی پهره بر گرداند ولی مهراب خان تقاضای خواهرش را نمیپذیرد ومیگوید من بخاطر تو از جرم او گذشتم  پیغام بدهید بیاید  در بنپور زندگی بکنید  پیغام به شیح مهراب میرسد او بجای رفتن به بنپور وعذر خواهی از مهراب خان تصمیم میگیرد به کرمان برود واز حکومت قاجار کمک بگیرد وبا مهراب خان درگیر بشود .

 و با این نیت   از پهره عازم کرمان میشود وخبر رفتن او بکرمان به مهراب خان میرسد وی هم فوری بیکی از سران ناروئی ماموریت میدهد که همراه تعدادی سوار بدنبال شیح مهراب برو وبگو من تورا بخاطر خواهرم صرفنظر کردم برگرد ولی اگر با تو برنگشت نعش او را با خود بیاور  .

   خلاصه افراد مامورنزدیکیهای بزمان بوی میرسند وقتی شیح مهراب سوارانی که به او نزدیک شده بودند میشناسد که افراد مهراب خان هستند صدا میزند نزدیک نشوید وازراهی که امده اید بر گردید وگرنه کشته میشوید انها هم در جواب میگویند ما برای درگیری دنبال شما نیامده ایم ما از طرف مهراب خان قاصدیم بشما بگوئیم بر گردید مهراب خان شما را بخشیده شیح مهراب توجهی بسخنان انها نمیکید وبطرف انها تیر اندازی میکند ویکی مورد اثابت گلوله  قرار میگیرد وکشته میشود ناروئیها هم متقابلا شروع به تیر اندازی میکند وشیح مهراب ویکی دیگر از همراهانش کشته میشوند وبعقیه افراد او تسلیم میشوند بالادرنگ نعش شیح مهراب ودو کشته دیگر را بر میدارند بطرف بنپور بر میگردند وشیح مهراب را در بنپور دفن میکنند.

 

 ومجاجرای شیخ مهراب بدین طریق خاتمه پیدا میکند وروایتی دیگر این است که شیح مهراب در زمان حکومتی ملک شاه جهان وارد بنپورشده وخیلی زود مورد توجه ملک قرار میگیرد واو را بعنوان وزیر خود انتخاب میکند و زمانیکه شیح مهراب متوجه موقعیت نابسامان ملک وتثبیت موقعیت سعید خان میشود  وزیر وداماد حق ناشناس دست بیکی میشوند  وملک را از حکومتی برکنار میکنند ومیگویند به پاداش همین همکاری بود که سعید خان شیرانزهی دختر خود را که خواهرزاده ملک بود ه  به عقد او درمیاورد  .

 

ولی بنظر من این روایت درست نیست چون اگر شیح مهراب زمان ملک شاه جهان بعنوان وزیر او در بنپور بوده وباید سن سالی از وی گذشته باشد ودارای زن فرزندانی باشد وحکایتی از زن بچهای اولی او نیست وفقط اولاد او از خواهر مهراب خان هستند که فرزند ارشد او      بنام اعظم خان است وانچه مسلم است وبواقعیت نزدیک است شیخ مهراب در زمان حکومتی سعید خان وارد بنپور میشود نه در زمان ملک  بهر صورت شیح مهراب بارانزهی بدستور مهراب خان شیرانزهی بقتل میرسد وپس از قتل وی زن بچهایش را مهراب خان سرپرستی میکند وزمانیکه پسر شیح مهراب بزرگ میشود به نام اعظم خان  مهراب خان ابادی شهردراز را بحساب خون بها به خواهر زاده اش اعظم خان می بخشد ابادی مذکور را مهراب خان شیرانزهی اباد میکند وبدستور او بوده که از پائین ابادیهای دامن یک جوی اب از رودخانه دامن کشیده میشود که یکی از طولانی ترین وپر اب ترین    نهراب در منطقه پهره میباشد .

واز ان زمان وبه این خاطر این ابادی  بورثه بارانزهی تعلق میگیرد .

ضمنا پسر اعظم خان بنام رستم خان است وپسران وی هم یکی میر بهرام خان بزرگ ودیگری میرعلی محمد پدر دوست محمد خان است وسومی میر امین نام داشته که بدست مامورین انگلیسی در منطقه مند کشته میشود واین اتفاق در زمان حکومتی میر بهرام خان رخ میدهد  

واز نحوه بقدرت رسیدن بارانزهی هم مطا لبی بیان میشود  .

 

ولی فعلا از مهراب خان که به ابر قدرت منطقه بدل شده بگوئیم که هوای تصرف کلیه منطقه مکران را درسرمی پروراند ودر صدد تصرف منطقه لاشار وگه وبنت میباشد ودر همین فکر خیال بوده  که باز سرکله میاری دیگر بنام سالار اگی پیدا میشود نامبرده از منطقه

رمشک ومارز میباشد وی هم بعلت اختلافی که در منطقه پیدا میکند همراه تعدادی از بستگانش خود را به بنپور میرساند واز مهراب خان تقاضای کمک میکند .

ومهراب خان از پذیرفتن تقاضای کمک سالارخود داری میکند ومیگوید قرار نیست هر کسی اختلاف خانوادگی داشته باشد من لشکرکشی بکنم سر انجام به سالار اگی  پیشنهاد  میکند که اگر بتوانی اول برای من ماموریتی  انجام بدهید در ان صورت بتو کمک میکنم تا از مخالفین خود تلافی بکنید اوهم میگوید انچه از دست من ساخته باشد انجام میدهم-

 

                                             پایان قسمت اول

 

واینک در نظر دارم  حوادث و رخدادهای زمان حکومت طایفه شیرانزهی وبارانزهی  را در چند قسمت بسمع علاقمندان بتاریخ بلوچستان عزیز برسا نم وبا اطمینان میگویم نوشتارم مستند وجای شک تردیدی وجود ندارد.

                                       

ضمنا هدف از نوشتن این مقاله تاریخی این بود که شایسته نمیدانم برادر دانشمندم اقای الس در مقالات  پربار خود مطالب مجهول وتوهین امیز بیان دارند البته من چیزی به ایشان دیکته نمیکنم میگویند  صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

درپایان لازم دا نستم ازنوه های ملک شاه جهان وسعید خان شيرانزهی و شیخ مهراب بارانزهی که همزمان بوده اند و اکنون تعدادی از نوه های انها که دراروپا ساکنند نام میبرم.

 

 نوه ملک شاه جهان                                                                                    

دکترحبیب الله ملک ساکن انگلس فرزند ملک محمدخان = ملک شیردل خان = ملک شهپسند= ملک میرزا خان = ملک شهپسند = ملک شاه عالم = ملک شاه جهان که در زمان وی حکومت ملکها منقرض گردید دکتر ملک هفتمین نسل وی میباشد نوه سعید خان شیرانزهی . 

 

محمد شیرانی ساکن کشور سوئد فرزند یوسف خان= سردارعبدالله خان = سردار چاکرخان= سردار محمد علی خان = سردار مهراب خان = وسردار سعید خان اول پایه گذار حکومت شیرانزهی در بنپور بودند که محمد شیرانی ششمین نسل وی میباشد.

 

نوه مهراب خان باران زهی (شیخ مهراب) .

واحد بارکزهی ساکن کشور نروژ فرزند میرامین = امیردوست محمد خان = میرعلی محمد = میررستم خان= میراعظم خان= مهراب خان (شیخ  مهراب ) واحد بارکزهی ششمین  نسل شیخ مهراب میباشند.                                                                                                                 

درپایان منتظر نظزات وپیشنهادات وانتقادات عزیزان میباشم   

 موفق باشید  عبدالکریم بلوچ.

                                       

                

بخش دوم

  به انجا رسیده بودیم که مهراب خان جهت کمک به سالاراگی شرایطی را پیشنهاد میکند .

 

 

 ازجریان بقدرت رسیدن وتصرف قلعه بنپور ومنقرض شدن حکومت هفتصد ساله ملکها توسط سعید خان شیرانزهی مطالبی را بطور خلاصه بیان میکنم  تا انجائیکه من اطلاع دارم وبدون شک اکثریت قریب به اتفاق بزرگان منطقه میدانند اولین لشکر کشی قاجار ها و اولین درگیری در بنپوربا محمد علی خان شیرانزهی نوه سعیدخان که پایه گذار حکومت شیرانزهی در بنپور بودند رخ میدهد.

 که منجر بشکست ایشان وتصرف قلعه بنپور میشود  ونه شیرانزهی ها جهت تصرف قلعه بنپوربا فرمانفرما همکاری کرده اند درست عکس قضیه را برادرم مطرح کرده اند چون تا زمان تصرف قلعه بنپور دو نسل از شیرانزهی در بنپور حکومت کرده اند که تا ان زمان دولت قاجار هیچ گونه تسلطی دربلوچستان نداشته  یعنی در زمان حکومت سعید خان اول ومهراب خان بزرگ ود رزمان محمد علی خان فرزند وجانشین مهراب خان بود که اولین لشکر کشی زمان قاجار ها در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه صورت میگیرد.

 که منجر به شکست محمد علی خان میشود وقلعه بنپور بتصرف قوای مهاجم در میاید ودر این زمان   شاهزاده فرمانفرما از طرف دولت قاجا ر بعنوان حکمران کرمان وبلوچستان تعین شده بودند ولشکر کشی ببلوچستان در زمان حکمرانی فرمانفرما صورت میگیرد ولی شخصأ در آن لشکر کشی شرکت نداشته اند فرمانفرما در زمان حکمرانیش دوبار ببلوچستان سفر میکنند .

بار اول تا ان زمان مرکز حکمرانی بلوچستان بنپور بوده ودر همین سفر اول بود که دوباره پس از دودهه انزوا طایفه شیرانی از قدرت چون محمد علی خان پس از شکست تسلیم میشود وبطور کلی از منطقه بلوچستان خارج میشود وتا پایان عمرش در منطقه رود بار جیرفت بکار کشاورزی   می پردازد چون مادر وی دختر سعید خان مالکی بودند که درمنطقه کهنوج رود بار حکومت میکردند ومهراب خان بزرگ با دختر ایشان ازدواج میکند ومحمد علی از طرف مادر از خوانین رودبار هستند ونامبرده میتواند ملک واملاک فراوانی در ان منطقه اباد بکنند وقنات معروف بیژن ابان از یادگار ایشان میباشد که اکنون نوه های ایشان مالک انجا هستنند.

 

 وضمنا تعدادزیادی از طایفه ناروئی که هم اکنون در اطراف رودبار سکونت دارند بازماندگان همان همراهان محمد علی خان هستند خلاصه بعد از فوت محمد علی خان دو فرزند ایشان که مادر شان دختر ملک شاه عا لم است ودر این زمان اولاد شاه عالم در منطقه لاشار و در روستائی بنام گردهان که همجوار روستای هریدوک میباشد  زندگی میکردند وپس از شاه عالم پسرش  بنام ملک شاه پسند در این روستا سکونت داشتند ومحمد علی خان با دختر شاه عالم که خواهر ملک شاه پسند است بنام بی بی مریم ازدواج میکنند که سردار حسین وسردار چاکرخان از طرف مادر نوه های ملک شاه عالم هستند  وشاه عالم هم پسر شاه جهان است که خکومت ملکها در زمان وی منقرض میشود وپس از مرگ شاه جهان در بنپور شاه عالم بمنطقه لاشار میاید وقنات گردهان را که ملک موروثی انها بود مرمت و اباد میکنند و دیگر برای همیشه بازماندگان ملک شاه جهان از بنپور خارج شده واکنون بازماندگان ملک در فنوج ومسکوتان سکونت دارند.

 

 خلاصه بازمیگردیم بطرف شاه زاده فرمانفرما و اولین مسافرت وی ببنپور که کلیه سران عشایر منطقه مکران بدیدن وی میایند منجمله دو پسر محمدعلی خان و در همین مسافرت بودکه باز بقول معروف ستاره اقبال شیرانزهی طلوع میکند وپس از دو دهه انزوا وگوشه گیری  بدستور فرمانفرما حکومت منطقه سرباز را به سردار چاکرخان وبرادرش سردار حسین خان واگذار میکند وعلت واگذاری منطقه سرباز به این خاطر بوده شاه زاده پیش از برگشتنش بکرمان روزی دستور میدهد درمیدانی پائین قلعه یک رائس گاو تنومند را بیاورند  وتمام سران عشایر را خبر میکنند که در میدان حاضر باشند منجمله دو برادر هم که جهت دیدن شاه زاده امده بودند خود را بمیدان مسرسانند ودر صف حاضرین قرار میگیرند فرمانفر میگوید من شما را به این میدان دعوت کردم واین گاو را که اورده اند میخواهم بدانم تا کنون کسی از شما پیدا میشود که با شمشیربتواند گردن این گاو را بزند حاضرین از پیشنهاد وی ساکت میشوند وکسی حاضر نمیشود قدم جلو بگذارد در همین موقع حسین خان جوان میگوید اگر بمن اجازه بدهید به اقبال شما من سر این گاو را از تن جدا میکنم شاه زاده میگوید برو جلو حسینخان  اول میاید افسار گاو را میگیرد وان را پائین میکشد وافسار را محکم بدوست گاو می بندد بطوریکه گردن گاو بشکل منحنی در میاید ودر همین موقع میگوید من اماده ام وشاه زاده اشاره میکند حسین خان شمشیرش را از غلاف میکشد وبا یک ضربت سر گاو تنومند از تن جدا میشود وصدای احسن افرین از حضار بلند میشود شاه زاده پس از مدتی مکس میگوید شما دوبرادر فردا به قلعه بیائید وروز بعد نامبردگان بقلعه میروند شاه زاده میگوید حکم حکومتی سرباز را بنام سردار چاکر خان که برادر بزرگتر بوده بنویسند وبدین طریق شیرانزهی دو باره بقدرت وحکومت میرسد .

 

چند سالی میگذرد حوادث گوناگونی در منطقه بوقوع می پیوندد ودر همین مسافرت بوده که با پیشنهاد فرمانفرما وموافقت دولت مرکز حکومتی بلوچستان از بنپور به پهره انتقال میابد وقلعه ای بنام ناصری ساخته میشود ومامورین دولتی از بنپور به پهره نقل مکان میکنند.

وباز حوادثی پیش میاید که سردار حسین خان از دولت ناراض میشود ودر همین زمان دولت انگلیس در صدد است سمیم تلگرافی از بمبئی بکشند وان را به بوشهر وصل نماید وشرکتی بنام هند شرقی مسئول کشیدن سیم تلگراف میشود وسیم بحدود چابهار میرسد ودر همین موقع تعدادی از علمای منطقه فتوا میدهند که باید جلو کار انگلیسهای کافرگرفته بشود.

 

سردار حسین خان که در این زمان از دولت رنجیده ومیخواهد عکس العملی نشان بدهد شبانه به چابهار حمله میکند تعدادی از نگهبانان شرکت کشته میشوند وبعقیه از طریق دریا فرار میکنند.

 وخود را به بوشهر میرسانند وجریان را به مامورین انگلیسی که در انجا مستقر بوده اند گزارش میکنند ومامورین هم دولت ایران را در جریان میگذارند ومیخواهند که باید حسین  خان سرکوب بشود تا دوباره  کار خود را شروع بکنیم.

 خلاصه ازطرف  دولت بفرمانفرما دستور میدهند شخصأ به بلوچستان رفته وحسینخان را سرکوب بنماید  وپیش از رسیدن فرمانفرما به پهره بتمام سران منطقه اطلاع میدهند جهت ملاقات با شاه زاده در پهره حاضر باشید.

 

تمام سران قبایل مکران در موعد مقرر در پهره جمع میشوند از جمله دلاور خان بزرگزاده که در این زمان  حکومتی منطقه سراوان را بعهده داشته خود را به پهره میرساند واز منطقه لاشار مهیم خان اول واز منطقه دلگان نواب خان بامری واز منطقه قصرقند بلیده ای واز منطقه چانف اهوران میر حیر محمدمبارکی وهمچنین از سردار حسین خان هم که دران موقع در سرباز سکونت داشتند دعوت می شود که جهت ملاقات شاه زاده به پهره بیایند.

 

 تمام سران عشایر در موعد مقرر در پهره حاضر میشوند وشاه زاده بیشتر از همه مهیم خان لاشاری ونواب خان بامری را  مورد تفقد قرار میدهد چون میداند با اختلاف وکشتاری  که بین طایفه لاشاری وشیرانزهی در زمان مهراب خان بزرگ پیش امده میدانستند اختلاف دوطایفه بقوت خود باقی است وشاه زاده در نظر دارد اگر سردار حسین از دستور سرپیچی بکند تنها طایفه که از همکاری جهت سرکوب حسین خان استقبال میکند لاشاری ها هستند.

 شاه زاده پیش ازاینکه بداند حسینخان تسلیم میشود ویا اماده در گیری به مهیم خان حاکم لاشار درجه سرهنگی میدهد ونواب خان بامری هم چند سال پیش در ملاقاتی که در کرمان با شاه زاده داشته اند بوی درجه سرتیپی میدهند یعنی نواب خان بامری سرتیپ ومهیم خان لاشاری سرهنگ وشاه زاده میداند که سران این دوطایفه جهت سرکوبی حسین خان امادگی کامل دارند.

 سردار حسینخان وقتی از امدن شاه زاده با خبر میشود میداند قصد اودر گیری با وی میباشد وصلاح خود را دران می بیند  وقتی مهیم خان همراه شاهزاده میباشد میداند زمان تلافی فرا رسیده  چون سردار حسین خان هم زمانیکه سران طایفه لاشار میر هوتی خان اول را از زندان قلعه بنپور نجات میدهند سردار حسین هم همراه کوتوال بنپور بنام کاظم خان بتعقیب میرهوتی خان میروند که جریانی طولانیست وبعدا به ان می پردازیم.

 

واز سردار بگوئیم او تصمیم میگیرد که خود را به چانف رسانده همراه دامادش  میرخیرمحمد مبارکی که حاکم اهوران است جهت عذر خواهی خود را به پهره برساند وی هم خود را به پهره میرساند وروز بعد از ورود سردار حسین خان ومیر خیر محمد برای دیدن شاهزاده به قلعه احضار میشوند و بمحض ورود دستور میدهد هر دونفر رادستگیر وزندان بنماید مهیم خان از جریان دستگیری سردار ومیر خیر محمد با خبر میشود فوری بنزد شاه زاده میرود ومیگوید درست است که میر خیر محمد داماد سردار میباشد ولی نامبرده پسر عموی من است وبلا فاصله میر خیر محمد باپادر میانی مهیم خان ازاد میشود وهمراه وی از قلعه خارج میشوند.

 

 و روز بعد هم دلاور خان را به قلعه احضار میکنند ونامبرده را هم دستگیر زندانی میکنند وهمزمان با دستگیری سردار حسین تعداد دوازده نفر ناروئی از همراهان وی را دستگیر مینمایند شاه زاده سفاک جهت ایجاد رعب وحشت وزهر چشم گرفتن  دو روز بعد از دستگیری سردار حسین خان دستور می هد هر دوازده ناروئی را به دهن توپ ببندند انهارا جلو دروازه قلعه پهره یکی یکی بتوپ می بندند واجسادشان تکه تکه میشود.

 

 ودر میدان پراکنده میشوند واجساد تکه تکه شده را سربازان با سرنیزه  در یک جا جمع میکنند  گویا هر کدام را که جلو توپ میبرند چشمهای انها را می بندند نوبت به فردی  میرسد بنام کندل او میگوید چشمهای مرا نبندید چون من از دهن زرخاتون نترسیده ام از دهن این توپ هم نمی ترسم گویا زرخاتون نام همسر وی بوده ناروئی شجاع با گفتن این جوک از مرگ استقبال میکند وبا گفتن همین کلمه هنگام اعدام نام او باقی میماند چند روز بعد سران عشایری که برای همکاری امده بودند مورد تفقد شاه زاده ظالم قرار میگیرند وسردارحسین خان ودلاور خان بزرگزاده را با کند زنجیر همراه خود بکرمان میبرند ودر انجا زندانی میشوند.

 

 خلاصه دوسال از زندانی نامبردگان میگذرد واز سراوان یکی از پسران دلاور خان برای دیدن پدرش به کرمان میرودوپسر دلاور خان چند روز بعد از ورود بکرمان بر اثر بیماری وبا در کرمان فوت میکند ودردی دیگر بر درد دلاورخان افزوده میشود چند روز بعد از فوت پسر دلاور خان یک روز صبح زودتر ماموری میاید میگوید من بشما خوش خبری میدهم چون دوپسر از شاه زاده را وبا گرفته وعهد کرده اگر پسرانش از بیماری شفا پیدا بکنند تمام زندانیان را ازاد میکند  واز زندانیان میخواهند جهت شفای فرزندان شاه زاده دعا بکنید.

 

همه زندانیان دست بدعا بلند میکند منجمله دلاور خان ولی او بزبان بلوچی سراوانی دعا میکند.

( الله چه من یکی چه ای دو ) خلاصه دعای دلاور خان بکمک وبا مستجاب میشود هر دوپسر شاه زاده فوت میکنند شاه زاده بر اثر ناراحتی حالت دیوانگی به وی دست میدهد وبجای او فرد دیگری را بکرمان میفرستند ودر همین موقع اقوام رودباری سردار بکرمان میایند واز وی شفاعت میکنند وبا پرداخت رشوه سردار ودلاور را ازاد میشوند دوباره حکومت گه به سردار وحکومتی سراوان به دلاور خان واگذار میشود وانها بمحل زندگی خود بر میگردند.

 

وسردار تا پایان عمر در گه سکونت میکند ودر همانجا زندگی را بدرود میگوید . ضمنا در نظر دارم از نحوه ورود شیرانزهی به بنپور ونحوه بقدرت رسیدن ودرگیری های مهراب خان بزرگ ومحمد علی خان راکه در کتاب بلوچستان سرزمین دلیران بطور مفصل بیان شده  صفحات مربوط بطایفه شیرانزهی وبارانزهی را در انترنت منتشر میکنم .

 

تا از بقدرت رسیدن دوطایفه در بنپور که تا ان زمان بعنوان انبار غله بلوچستان معروف بوده وهر قوم قبیله ای که در گذشته حاکم بنپور بوده اند قدرت مند ترین خان وفرمانروای منطقه محسوب شده اند.

 

هدف  بنده این بود که برای برادر دانشمند من بعید است در مقالات نٽر وشیوای خود مطالبی مجهول وتوهین مانند بیان  گردد .

بهرجهت من چیزی را به ایشان دیکته نمیکنم   میگویند صلاح مملکت خویش خسروان دانند.   

 

 

 موفق باشید  عبدالکریم بلوچ

 

*-------------------توجه---------------*

توجه: به نظر ميرسد که تخته کليد فارسى کامپيوتر آقاى عبدالکريم بلوچ نا مناسب و درست تنظيم نشده است٬ به اين دليل وجھت روانى نٽر اين مقاله٬ مديريت وبسايت باف-فد تصحيح املائى در اين مقاله بدون تعويض جملات صورت داده است و ھيچگونه دخل و تصرفى در جملات نشده است٬ تصحيح املائى در مورد کلماتى که در آنھا 'ح' جيمى و 'خ'٬ 'پ' و 'ف' مٽل مخمد٬ خسين٬ 'ياپته'  يافته  ميشود صورت گرفته است و قصد ھيچگونه اھانت را نداشته ايم. به دليل تصحيح کلمات در اين مقاله از آقاى استاد عبدالکريم بلوچ پوزش مى طلبيم. واطمينان داريم که اشتباھات املائى در اين مقاله به دليل نا مناسب بودن تخته کليد زبان فارسى کامپيوتر استاد عبدلاکريم بلوچ است که اميدواريم ايشان تخته کليد فارسى خودرا ترميم نمايند.

*-

اندک اطلاعاتى که در محاسبه تاريخ و ھم عصر بودن فرمانفرما و سردارچاکرخان شیرانزهی فرزند محمدعلی خان شايد بى مناسبت نباشد. و از روايات تاريخ کرمان و ايران چنين به نظر ميرسد که آقا خان محلاتى در خواست پناھندگى به حاکمان بلوچستان نداده و پناھنده بلوچستان نبوده است٬ فقط از طريق بلوچستان راھى ھندوستان شده است.
*-  ياد آورى اين نکته ضرورى است که فرمانفرما٬ عبدالحسین میرزا فرمانفرما است که والی کرمان و بلوچستان بوده و رييس وزراى احمد شاه قاجار بوده است٬ فرمانفرما در سال ۱۲۳۱ ھجرى شمسى در تھران متولد شد وپس از تحصیلات ابتدایی به دستور ناصرالدین شاه وارد مدرسه دارالفنون شد. و در سال  ۱۲۶۹ھجرى شمسى به مقام والى کرمان و بلوچستان منصوب شد. منبع: خاطرات منوچھر فرمانفرمائيان٬ کتاب 'خون و نفت'.

 *

*-  آقا حسنعلی شاه (آقاخان اول) كه به امر فتحعليشاه حاكم كرمان بود در سال ۱۲۵۵ ھجرى در جنوب ايران طغيان كرد و قصد تصرف كرمان و سيستان را داشت و مى خواست آن قسمت از ايران را جدا كند كه توفيق نيافت و به هندوستان گريخت و در آنجا پيشوائى اسماعيليه را برعهده گرفت و از اين طريق ثروتمند شد. در دهه‌ی ۱۸۳۰ ميلادى تقريبأ برابر با ۱۲٠۸ ھجرى قمرى آقا حسنعلی شاه، چهل و ششمين امام اسماعيلی، به دريافت عنوان افتخاری آقاخان، از طرف شاه قاجار نايل گرديد.