منظره ای از تنگ معروف وخادثه خیزسرحه
 
 بلوچستان درعهد پهلوی
 قسمت پنجم

                              اینک لازم دانستم پیش از پرداختن برویدادهای زمان پهلوی در مناطق رمشک مارز بخوادثی که در طول تاریخ در تنگ سرحه اتفاق افتاده بعرض ونظر عزیزان برسانم رودخانه تنگ سرحه که از طرف لاشار بطرف هیچان ومحت بندان جریان پیدا میکندوپس از پیوستن برودخانه گه در جای بنام پوزگ بطرف دهستان کهیرجریان پیدامیکند ودر نهایت بدریای مکران ختم میشود. و درگذشته وحال نزدیکترین راه از پهره بنپور بطرف گه وچهبار از همین تنگ میگذشته وهم اولین جاده ماشین رو در زمان رضاشاه بطرف گه چهبار از داحل همین تنگ عبورداده میشود وهم اکنون هم جاده ترانزیتی پهره بچهباراز همینجا میگذرد. ضمنا یکی از سرشاخهای اصلی رودخانه تنگ سرحه از ارتفاعات کوهستان معروف ومرتفع ازباغ سرچشمه میگیرد واز کنار ابادی سرحه میگذرد. بهر حال اکنون می پردازیم بخوادث قابل توجهی که در این تنگ اتفاق افتاده وسینه بسینه نقل شده وبر جا مانده واز طرفی ما بدنبال رد پای تاریخ در جای جای بلوچستان میگردیم وخوادث ریز درشت را در حد اطلاعات خود بسمع علاقمندان بتاریخ بلوچستان عزیزمیرسانیم وحالا که از تنگ سرحه نامی بمیان امد بموارد زیر توجه بفرمائید.

1- از ابتدای تنگ که از پائین ابادی سرحه شروع میشود وتا ابادی تحت ملک که انتهای تنگ میباشد 24 کیلومتر طول این تنگ میباشد رودخانه تنگ سرحه مثل رودخانه دامن بنت سرباز وکاجه نسفران دارای عرضی نیست که بتوان در کنارههای ان ابادی های بوجود اورد دوطرف تنگ را کوههای بسیار بلندی احاطه کرده است وهر چه بطرف پائین پیش برویم عرض رودخانه تنگتر تنگترمیشود وارتفاع کوهها بلند تر بلند تر میشوند. وبا وجود فراوانی اب جای برای کشت زرع قابل توجهی در داخل تنگ وجود ندارد فقط در ابتدای تنگ ابادی بسیار قدیمی بنام سرحه وجود دارد که چند هکتاری زمین زراعتی وتقریبا دارای نخلستان بزرگی میباشد. ضمنا خرمای سرحه از مرغوب ترین خرمای بلوچستان بحساب میاید چون اب هوای سرحه بعد ازخاش زاهدان خنک ترین هوای منطقه مکران بحساب میاید واز باد گرم ولوار در انجا خبری نیست واکنون سرحه بیکی از پرجمعیت ترین روستاهای بخش لاشارتبدیل شده چون اکثر اهالی ان که تا پیش از انقلاب از طریق دامداری امرار معاش میکردند تنها در فصل خرما مالکان سرحه در اطراف ان در کپرهای موقت ساکن میشدند وپس از برداشت خرما که هوای سرحه روبسردی میگذاشت بساطه خود را جمع میکردند وبمناطق گرمسیر کوچ میکردند وزمستان بهار را دراطراف نسفران - هشت کوه – کورزیارت - وبند پیتاپ - ودشت کهنان - سفری میکردند چون زمستان سرحه بچند درجه زیر صفرمیرسد. ومرتب یخبندان میشود.

خلاصه در کنار ابادی سرحه از سال 1334 یک پاسگاه ژاندارمری مستقر میشود چون در این سالها قتل کشتار دادشاه به اوج خود رسید ه بود وتا ان زمان حتی یک خانوار ثابت از اهالی سرحه در انجا سکونت نداشته اند وان پاسگاه تاکنون هم پا برجا است. ضمنا بر اثرقخطه سالیهای چند سال اخیر که مردم دامهای خود را از دست دادند هشتاد در صد طایفه سرحه ای که تقریباجمعیتی بالای هزار خانوار میباشد. بعلت از دست دادن دامهای خود بناچار در کنار واطراف ابادی سرحه ساکن میشوند کپر نشینی را رها کرده ودر اطاقهای خشت گلی واجری زندگی میکنند وسرحه تبدیل بیک شهرک امروزی شده که از مزایای اب برق تلفون بر خورداراست هم اکنون سه مسجد جامع در ان وجود دارد و دارای دبستان دبیرستان دخترانه وپسرانه است و تا سطخ دیپلم در انجا تدریس میشوداین بود گذشته وحال ابادی سرحه وطایفه سرحه ای .
واینک بسمت تاریخ میرویم واز اتفاقاتی که در طول تاریخ در این تنگ اتفاق افتاده سخن میگوئیم ضمنا در تمام طول این تنگ مخوف ودر جای جای ان از قدیم الایام بنامهای مختلفی اسم گذاری شده مثل سهران - بند موردان – مغولبند - ارزاق - گزمیر - هنبان - وپل ده متری- وشاید چندین اسامی دیگر که من از ان اطلاعی ندارم. خلاصه در جای که عرض رود خانه به حدود چهار الاپنج متر میرسد وارتفاع کوههای دوطرف به بصدها متر میرسد بنام ( مغول بند ) معروف است واین نقط بین. سهران وبند موردان واقع شده است. روایت میشود که مغولها پس از تاراج نمودن حوزه بنپورودهات لاشار مردم این منطقه تصمیم میگیرند جهت مقابله بامغولها تنها جای که میشود مقاومت نمودبستن راه لشکریان مغول است در مسیر تنگ سرحه چون میدانند هدف انها عبور از تنگ سرحه و رسیدن وتاراج نمودن حوزه مکران است مردم لاشاردر همین نقط سنگر میگیرند وعرض رودخانه را سنگ چین میکنند به ارتفاع چند متر تا سواران مغول در پای همین سنگ چین متوقف شده وسپس با تیر کمان وپرتاب تخته سنگها با انها بمقابله بفردازند. خلاصه زمانیکه لشکریان مغول به اینجا میرسند با بارانی از سنگ وتیر کمان مواجه میشوند.
وتلفات سنگینی بر انها وارد میشود بطوریکه لشکریان مغول نا چار بعقب نشینی میشوند ودوباره بطرف ابادی های شمالی لاشار بر میگردند خود را ببنپور میرسانند بدین سبب این نقطه تا هنوز هم بنام مغولبند معروف است. یاد اور میشوم در قسمت قبلی مقاله به اطلاع دوستان رسانده شد زمانیکه تعدادی از وابستگان میرجلال رند از دامنه کوهستان جنوبی قصرقند از رفتن بهمراهی وی خود داری میکنند ازان زمان ببعد این رشته کوهستان بنام بگا بند معروف میشود وتاکنون هم بهمین نام خوانده میشود پس جای تردیدی نیست مغولبند هم اسم الکی بی خساب کتاب نیست. حادثه ای رخ داده ونامی بر جای مانده. همانطوریکه میدانیم در جای جای بلوچستان از کوه کمر گرفته تا تپه رودخانه دره ودشت بیابان درخت جنگل نقط بنقط این سرزمین پهناور هم چون شهری امروزی که خیابانها کوچها وپس کوچهایش نام وادرسی دارند گذشتگان ما هم بر روی سرزمین خود حتی بفاصله کمتر از چند کیلومتر در مسیر راهها وبیراها اسامیهای با مسما وبا خساب کتابی گذاشته اند.

ودیگر اینکه در سه نقطه از منطقه لاشار سنگ نوشتهای وجود دارد که مردم منطقه معتقد هستند این سنگ نوشتها از زمان مغلها بر جامانده. 1- بیشترین سنگ نوشتها در کنار استخر ابادی کچ میباشد. 2- سنگ نوشهای در یک رشته کوهی سیاه مانند که در پائین ابادی گشان واقع شده وبطرف ابادی کوپچ امتداد پیدا میکند واز جاده ماشین روبین گشان وکوپچ یک کیلومتر هم بیشتر فاصله ندارد واگر کسی از پائین کلگ احمد بالای کوه برود با نوشتهای که بیشتر اشکال حیوانات وخشی مثل قوچ وشکل سوارانی که با تیر کمال در حال شکار هستند مشاهده میکنند. ضمنا در کنار استخر ابادی( پی پشت) که همجوار کلگ احمد است بالای تپه ای که براستخر مشرف است نشانهای فراوانی از یک کوره ذوب فلز مشاهده میشود گودالی وجود دارد که بصورت یک خلقه چاه مخروبه دیده میشود که سنگهای سیاه مانند فراوانی در اطراف ان پراکنده میباشد بعضی سگنها بسیار سنگین ومثل تکه اهنی میباشند وبعضی سنگها سوراخ سوراخ وبسیار سبک هستند که معلوم میشود فلز از انها حارج شده دوستداران میراث فرهنگی میتوانند به این ادرس مراجعه بکنند چون هیچ زحمتی نیست با ماشین و پیاده از ابادی گشان ظرف چند دقیقه میشود هم اثار کوره را پیدا کرد وهم نوشتهای بالای کوه رامشاهده نمود.
3- وهم در جای دیگر بنام رابی که در کنار رودخانه ای بنام کنارک واقع شده این رودخانه از ارتفاعات غربی سرحه سرچشمه میگیرد برودخانه مگون ملخق میشود رودخانه مگون از کنار ابادی فنوج میگذرد وبطرف بنت جریان پیدا میکند ودر نهایت. بدریای مکران ملخق میشود.
خلاصه در پائین ابادی رابی تکه سنگی بسیار بزرگ ومحروطی شکل وجود دارد وبر روی همین سنگ هم عین همان اشکالی را می بینید که در بین راه کوبچ گشان مشاهده میشودومحل سنگ نوشته رابی بنام نوشت هم معروف است. مسلما روایت ونام مغول بند به این خاطر بجا مانده ویادگاری است از مقاومت دلیرمردان این حط از بلوچستان قهرمان. واین یک روایت بسیار قدیمی است از خوادثی که در تنگ سرحه اتفاق افتاده. بهر جهت میگویند تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها واز طرفی در فرهنگ بلوچ افسانه سرائی کمتر جائی دارد ودر صد بالائی ازروایتهای بجامانده بواقعیتها نزدیکترند.

وحالا بدومین خادثه که چندان هم تاریخی وافسانه بخساب نمیاید ودر تنگ سرحه اتفاق افتاده توجه بفرمائید جریان بدین قرار است سردار سعید خان دوم که بخاتم بلوچستان معروف بوده وی از گه بقصد بنپور براه می افتد وقبلا میر هوتی خان حاکم لاشار را در جریان میگذارد که من چند روزی در هریدوک مهمان شما میشوم نامبرده هم تمام امکانات مهمانی را فراهم میکند سردار همراه صدها نفر از افراد مسلخ از گه براه می افتد وهنگام ظهر. وارد تنگ سرحه میشود.
ودر جای بنام ( گزمیر) توقف میکنند ودر نظر دارند پس خوردن ناهارطوری خرکت بکنند که پیش از غروب افتاب از تنگ حارج بشوند. چرا این نقط به گزمیر معروف شده میگویند میرهوتی خان اول که حاکم منطقه بنت گه لاشار بوده در مسیر رفت برگشت خود بطرف گه ولاشار در پای درخت گز تنومندی که در این جا سبز شده بوده منزل میکندو تاکنون هم این نقطه بگزمیر معروف است شاید در حال حاضرگزی هم وجود ندارد ولی این نام بدین سبب در این نقطه بر جا ی مانده. ضمنا میرهوتی خان اول جد میرهوتی خان دوم است ومیر هوتی خان دوم پدر اقای محمد خان میرلاشاری است وی هم اکنون در لندن سکونت دارد.
حلاصه در همین زمانیکه اردوی سردار در داخل تنگ مشغول پخت پز واستراخت بوده اند یک رمه بز از فردی بنام ترنجی جهت اب خوردن داخل رودخانه میشوند ویکی از افراد سردار بدون خبر بزغاله ای را میگیرد وچوپان میگوید این رمه مال ترنجی است ولی ان فرد بسر صدای چوپان توجهی نمیکند بزغاله را بزور با خود مبرد انرا کشته کباب کرده همراه دوستانش میخورند وسردار از این ماجرا بوی نمیبرد چوپان هم سریع رمه را از رودخانه حارج میکند وخود را بمنزل ترنجی که در اطراف رودخانه ساکن بوده میرساند جریان را بوی میگوید که یک بزغاله شما را نوکران سردار بزور از من گرفتند وکشتند ترنجی هم بلافاصله اسلحه سرپر خود را بر میدارد اسلحه سرپر به ان چحماق هم میگفتند ترنجی سریع خود را به ابتدای تنگ میرساند انجائیکه تنگ تمام میشود ودر همان جا سنگر میگیرد هدف ترنجی کشتن اسب سردار سعید خان است بجای بز غاله اش.
خلاصه پیش از غروب افتاب اردوی سردار در خال بیرون امدن از تنگ میشوند پیش قراولان بدون اینکه متوجه ترنجی باشند از کنار وی میگذرند تا اینکه اسب سواری پیدا میشود ترنجی بخیال خود اسب سوار سردار است زمانیکه به تیر رس وی میرسد بطرف ان شلیک میکند که ناگهان سردار جعفر خان شیرانی حاکم فنوج همراه اسبش بزمین می غلتد ولی جعفر خان سریع بلند میشود چون ترنجی تنها اسب را هدف گرفته بود نه سوار انرا. بهر حالا بلا فاصله افراد مسلخ سردار ترنجی را محاصره نموده وبدون اینکه بوی فرصت مسلح کردن دوباره چحماق را بدهند بطرف وی شلیک میکنند ترنجی زمانیکه متوجه میشود نمیتواند تفنگش را مسلح بکند با تبر زینش از جا بلند میشود تا با ان بمقابله بفردازد.
ولی تفنگچیان سردار بوی فرصت نمیدهند وی را بقتل میرسانند سردار توقف میکند واز خرکت مهاجم تعجب میکند که چرا وی بجای کشتن جعفر خان اسب وی را هدف گرفت اول فکر میکنند کار دشمنان باشد ولی سردار متوجه میشود اگر کار دشمن بود لااقل بوی یک تفنگ جنگی میدادند نه یک سرپر میگوید من باید علت این را بدانم چه اتفاقی افتاده که این بلوچ خود را بکشتن داد یکی از تفنگچانش میگوید امروز ظهر در گزمیر فلانی یک بزغاله را از رمه ای که برای اب خوردن بداخل رودخانه امده بود میگیرد وان را میکشد وهمانجا کباب میکنند ومیخورند سردار دستور میدهدوی را گرفته وکتک مفصلی میزنند وی را خلع سلاخ میکنند سردار حطاب به افرادش میگوید من از سوابق اهالی سرحه خبر دارم انها حاصیت سیاه مار را دارندتا کسی انها را لگد نکند ارامترین ونجیب ترین انسانها هستند ولی گر به انها صدمه ای برسد خشنترین ووخشی ترین مردم بلوچستان محسوب میشوند.
حلاصه سردار میداند تنها میرهوتی خان است که میتواند انها را ارام بکند واز تلافی گرفتن منصرف بنماید چون کسی که بحاطر بزغاله ای خود را بکشتن میدهد اقوام وبستگانش دست روی دست نمیگذارد. بدین جهت سردار بلا فاصله بجعفرخان میگوید شما امشب خود را بهریدوک برسانید وجریان را بامیرهوتیخان در میان بگذارید که چنین اتفاقی تصادفی پیش امده من حاضرم خون بهای سنگینی بفردازم سردار راه خود را از ابادی سرحه کج میکند.
وبجای رفتن بهریدوک بطرف مسکوتان میرود وبجعفر خان میگوید من منتظر شما ومیر هوتی خان در مسکوتان هستم سردار بطرف مسکوتان میرود جعفر خان بطرف هریدوک ضمنا سردار جعفر خان دائی میر هوتی خان است برادر والده اش بنام حورنسا میباشد وهم پسر عموی سردار سعید خان است چون جعفر خان پسر ارشد سردار چاکر خان است وسردار سعید خان پسر سردار حسین خان بزرگ است وهم میرهوتی خان نوه عموی. سردار سعید خان میباشد. بهر جهت روز بعد جعفر خان به اتفاق میرهوتیخان خود را به منزل مراد محمد که سرپرست طایفه سرحه ای بوده میرسانند ومیر هوتی خان میگوید من وسردار جعفر خان بعنوان پتر منزل شما امده ایم که یک تصادف پیش امده وشما گذشت بکنید. مراد محمد میگوید شما سردار وخونگیر ما هستید وقتی شما میانجیگری میکنید و منزل من امده اید اگر ده نفر از برادران من کشته میشدند من گذشت میکردم ولی سردار بداند من بخاطر شما این گذشت را میکنم وقرار نیست هر قافله واوردوی از تنگ بگذرد بمال واموال ما. دست درازی بکنند.
حلاصه میرهوتی خان وجعفر خان با خوشخالی بطرف مسکوتان میروند واز گذشت. مراد محمد سخن میگویند سردارهم در مقابل این گذشت مبلغ قابل توجهی کرش وچند قبضه اسلحه به میر هوتی خان تخویل میدهد که به مراد محمد واولاد ترنجی برسانند. ضمنا مراد محمد پدر کدخدا شهکلی است وی تاکنون در قید حیات است ودر ابادی. سرحه سکونت دارد .

وحالا که از شهکلی نامی بمیان امد بدانیم که سردار سعید خان بی جهت مردم سرحه را بسیاه مار تشبیه نکرده وبماجرا توجه بکنید روزیکه دادشاه میخواسته از منطقه سرحه بطرف سرکوه برود درمسیرش پیش از عبور از تنگ سرحه بیک در بند میرسد فردی را مشاهده میکند که بالای نخل خرما مشغول گردپاشی میباشد بوی دستور میدهد از درخت پائین بیاید وکوله باری بردوش وی میگذارند دادشاه میگوید توباید مارا تا انسوی تنگ همراهی بکنید. نام ان فرد واجهی بوده. خلاصه در همان روز ان تصادف استثنای وتاریخی پیش میاید دادشاه با سرنشینان اتومبیلی که از طرف سرحه بطرف هیچان در خرکت بوده روبرو میشوند وبلافاصله ان را بگلوله می بندند که در نتیجه از چهار سرنشین ان سه نفر درجا بقتل میرسند مهندس ویلسون امریکائی ودوایرانی مهندس شمس وراننده جیپ استیشن ونفر چهارم که در ان لحظه جان سالم بدر میبرد یک زن امریکائی بوده بنام انیتا کارول او را با خود میبرند وپس از مدتی کوتاهی وی راهم بقتل میرسانند. پس از قتل بانو کارول واجهی را مرخص میکنند وی بمنزلش میاید جریان را به شهکلی که رئیس طایفه میباشد در میان میگذارد.وپس ازوقوع خادثه که در تاریخ. چهارم فروردین ماه سال 1336 ش اتفاق می افتد وبلافاصله جریان بوسیله رادیو وروزنامها انعکاس جهانی پیدا میکند. بدستور شاه سرلشکر گلپیرا فرمانده کل ژاندارمری ببلوچستان اعزام میشود که هر چه زودتر جریان بانو کارول که به اسارت گرفته شده بوده روشن گردد گلپیرا همراه تنی چند از مستشاران نظامی امریکائی به اتفاق سرلشکر کیکاووسی نمایده بلوچستان در مجلس وبهمراهی فرمانده تیپ خاش وارد پهره میشوند ودفتر ستاد عملیاتی خود را در پاسگاه پیپ تشکیل میدهند ودر انجا مستقر میشوند وحدود سه هزار ژاندار وچریک محلی را وارد عمل میکنند که در اطراف تنگ سرحه بجستجو بفردازند. خلاصه پس از شش روز تلاش بی حاصل مامورین موفق بپیداکردن نعش ویا زنده بودن کار نمیشوند در روز هفتم فرمانده گردان پهره که با مهیم خان میرلاشاری دوست واشنا بوده وی را در پهره ملاقات میکند واز وی خواهش میکند به این بن بستی که بوجود امده خاتمه بدهید چون فرمانده کل ژاندارمری همراه مستشاران امریکای سرگردان وبلا تکلیف هستند شما در پیدا کردن نعش ویا زنده بودن بانو کارول هم کاری بکنید مهیم خان میگوید من با بودن کیکاووسی که دشمن ما میباشد حاضر بهمکاری نیستم ولی سر انجا با اسرار فرمانده گردان وی میگوید من بحاطر شما ورهای یک زن تلاش خود را میکنم. فوری بمهیم خان دوازده قبضه اسلخه تخویل میشود وبوسیله یک ماشین ژاندارمری عازم تنگ سرحه میشود وبا کدخدا شهکلی تماس میگیرد وازوی جویای ماجرا میشود وی هم میگوید در ان روزواجهی بعنوان کلوله بردار همراه دادشاه بوده میداند نعش کجا افتاده فوری واجهی را بحضور مهیم خان میاورند او تمام جریان را بیان میکند. میگوید نعش در جای بنام (پوتار شیپ ) افتاده مهیم خان فوری همراه واجهی بپاسگاه تنگ سرحه مراجعه میکند به رئیس پاسگاه میگوید در روز خادثه دادشاه واجهی را بعنوان کلوله برادر با خود برده ومیداند نعش کجا افتاده بلا فاصله بوسیله جیپ پاسگاه تعدادی ژاندارم بهمراه واجهی بطرف مخل خادث خرکت میکنند میروند. خلاصه چهار پنج ساعت طول نمیکشد مامورین و واجهی همراه نعش به پاسگاه برمیگردند رئیس پاسگاه به ستاد عملیاتی که در بپیپ مستقر بوده گزارش میکند که نعش توسط فردی بنام واجهی وهمکاری مهیم خان پیدا شده دستور میرسد سریع نعش را همراه واجهی بپیپ بفرستید وبه مهیم خان هم بگوئید خود را بپیپ برسانند. نعش همراه واجهی وارد پیپ میشوند فوری مستشاران نظای امریکائی نعش را داخل هواپیما گذاشته بطرف تهران پرواز میکنند ودر اینجا بود که کیکاووسی میگوید هر چه بود نبود زیر سر مهیم خان بود چطور سه هزار مامور ما ظرف مدت شش روز تلاش نتوانستند نعش را پیدا بکنند ومهیم ظرف چند ساعت نعش را پیدا کرد وبنظر خود ثابت میکند که تا مهیم خان وعیسیخانی در منطقه هستند. جنایات دادشاه ادامه خواهد داشت کیکاووسی میتواند کاملا نظر خود را به گلپیرا بقبولاند وی هم دست بکار میشود وبمقامات بالا گزارش میکند که در عمل دادشاهی وجود ندارد هر چه هست زیر سر این اقایان هست که یکی فرماندار است. دیگری رئیس قبیله وحامی دادشاه.

بهر جهت بر اثر اقدامات گلپیرا وکیکاووسی زمینه بازداشت اقایان فراهم میشود وزمانیکه اقایان سردار عیسی خان ومهیم خان وضع را بخرانی می بینند خود را بتهران میرسانند ویکماه بعد از ورود شان بتهران نامبردگان در تشکیلات ژاندارمری بازداشت وزندانی میشوند جریان طولانی است ودر این مقاله نمی گنجد وبموقع شرخ ماجرا بتفصل بیان میشود. ودر این قسمت فقط ازبوجود امدن اختلاف بین شهکلی ودادشاه سخن میگوئیم.
خلاصه پس از شش روز تلاش ژاندارمری وچریکهای مخلی که از پیدا کردن نعش ویا زنده بودن بانو کارول مایوس میشوندعاقبت در روز هفتم همانطوریکه بیان شد نعش بوسیله واجهی پیدا میشود وبجای تشویق وتقدیر از واجهی او را دستگیر وبنام یکی از همدستان دادشاه پرونده سازی نموده بتهران اعزام وتخویل دادستانی ارتش میشود.
وپس از زندانی شدن واجهی که مسبب ان دادشاه بوده شهکلی از خرکت گستاخانه دادشاه که اقوام او را کوله بردار نموده وموجب گرفتاری وی را فراهم کرده ناراحت میشود چون دادشاه در تمام مدت اشراریش بیشترین کمکها را طایفه سرحه ای بوی نموده وهم محل اسراختگاهش کوهستانهای سرحه بوده وتا ان زمان کوچکترین اجحاف وبی اخترامی بمردم سرحه ننموده بود انها را حامی وپشتیبان خود میدانست ولی کوله بردار نمودن واجهی وگرفتاری وی برای شهکلی که سرپرست طایفه بوده قابل قبول وبرداشت نبوده. بدین حاطر خود را بگرواهان فنوج میرساند وبا سرگرد میثاقی که فرمانده گروهان وهم فرمانده ستون عملیات است تماس میگیرد وهمکاری خود را در تعقیب نمودن دادشاه اعلام میکند وسرگرد میثاقی از همراهی وهمکاری شهکلی حسن استقبال میکند فوری بوی چهار قبضه تفنگ برنو تخویل میدهد به شهکلی میگوید بما دستوررسیده که هرچه زودترخودرا بنوار مرزی برسانیم که اختمال خروج دادشاه از مرز زیاد است.
شهکلی همراه سه نفر از بستگانش بنامهای اسماعیل نهنگ وشهبیک که بفنوج رفته بودند همان روز بتفنگهای دولتی مسلح میشوند بهمراه سرگرد میثاقی بطرف پهره براه می افتند تا هر چه زودتر خود را از طریق سرباز بپاسگاه راسک برسانند تصادفنا روز بعد از ورود میثاقی به راسک چوپانی به پاسگاه گرازش میکند که امروز صبح من چند نفر تفنگی را در اطراف شیرن کور دیده ام که بطرف مرز میرفتند.
خلاصه سرگرد میثاقی هم فوری تعدادزیادی ژاندارم را بفرماندهی چراغ خان شیرانی بطرف مرز میفرستند وشهکلی افرادش را هم همراه وی میکنند وچوپان را با خود میبرند تا رد انها رانشان بدهد چوپان رد را نشان میدهد. چراغخان افرادش باسرعت روی ردها خرکت میکنند ونزدیک عصر که هوا بشدت بارانزا بوده چراغ خان توقف میکند میگوید شهکلی من وبعقیه همراهان از پا افتاده ایم وان شما هستید همت بکنید شاید پیش از عبور دادشاه از مرزبانها برسید شهکلی هم فوری همراه سه نفر از اقوامش با سرعت روی ردها خرکت میکنند.

حالا نقل قولی از شهکلی وی میگوید حدود یک ساعتی از تعقیب نمودن ما نگذشته بود که باران شروع ببارید کرد وما از پیداکردن ردها نا امید شدیم مقداری بطرف مرز بدون هدف پیش رفتیم وگویا دادشاه وهمراهانش هم بعلت شدت باران در جای که درخت داز فراوانی وجوداشته توقف میکنند تا باران بند بیاید. دادشاه همراهانش جهت خیس نشدن وسایل وخوار بارشان مشغول درست کردن سرپناه با برگ داز میشوند شهکلی میگوید باران در این لخظه بشدت میبارید وما مسافت چندان جلو خود را نمیدیدیم زمانیکه. به حدود شاید کمتر از صد متری مخل توقف انها رسیده بودیم نا گهان بطرف ما شلیک شد وما هم خود را سریع بپای بوطهای رساندیم شروع بتیر اندازی نمودیم میگوید حدود نیم ساعتی درگیری وتیراندازی ادامه پیدا کرد وبعدا تیر اندازی از طرف مقابل متوقف شد وگویا انها بتصور اینکه عده زیادی پشت سر ما وارد صحنه میشوند وانها را مخاصره میکنند بسرعت وبا دست پاچگی تمام وسایل خود را بر جا میگذارند سریع خود را به انسوی مرز میرسانند. چون روز بعد معلوم شد از محل درگیر تا مرز فقط چند کیلومتری فاصله میباشد. شهکلی میگوید پس از متوقف شدن تیراندازی در این لحظه هوا کاملا تاریک شده بودوما هم پس از مدتی توقف خیلی با اختیاط بطرف مخل درگیری پیش رفتیم مشاهده کردیم تمام باربنه انها وشش رائس الاغ بر جا مانده. ونزدیک بامداد بود که چراغ خان وافرادش که صدای تفنگ را شنیده بودند با اختیاط خود را بما رساندند وفوری بوسیله بیسیم جریان را به سرگرد میثاقی گزارش کردند وی هم چند ساعت بعد بوسیله اتومبیل خود را بمخل خادثه رساند وبا مرزبانان پاکستانی تماس گرفتند انها هم عصر همان روز بمخل خادثه امدند وطی صورتجلسه ای رد بانها تخویل داده میشود. گویا در این زمان بمامورین پاکستانی هم دستور رسیده بود که جهت کشتن ودستگیری دادشاه با مامورین ایرانی همکاری لازم را بکنند چون دو امریکائی کشته شده بود وپاکستان ایران در این زمان جز پیمان سنتو بودند گوش بفرمان امریکا. شهکلی میگوید زمانیکه ما براسک رسیدیم با خبر شدیم که در درگیری پسر بزرگ. دادشاه هم کشته شده. بهر جهت این اولین پیروزی بودکه بوسیله شهکلی نصیب ژاندارمری میشود چون برای اولین بار بود تلفاتی بر دادشاه وارد میشود وتمام باربنه اش بجا میماند ولی زمانیکه میثاقی همراه با فتخ پیروزی بپهره برمیگردد. دستور میرسد فوری چهار قبضه اسلخه که به شهکلی تخویل شده از وی بگیرید چون همین چند روز پیش مهیم خان همراه سردار عیسیخان در تهران بازداشت شده اند صلاخ نیست بدست طایفه لاشاری اسلخه دولتی باشد ودر پهره اسلخها را از شهکلی همرانش میگیرند وانها را بسرحه میرسانند. خلاصه چند روزی پس از درگیری مرزاحمد شاه بردار دادشاه همراه عیال واطفالشان توسط پلیس مرزی پاکستان بازداشت وخیلی زود بتهران اعزام میشوند ودادشاه هم دو الا سه روز پیش از دستگیری برادرش همراه تمام افراد مسلخش بداخل بلوچستان بر میگردد تا بخیال خود هم رد را گم بکند که کسی از ما داخل پاکستان نیست وهم تلافی سختی از وابستگان شیرانی در بیاورد وزمانیکه وارد منطقه میشود اطلاع پیدا میکند که درگیری وی در مرز با شهکلی بوده نه با مامورین ژاندارمری و چراغ خان شیرانی. دادشاه پس از کسب خبر برای شهکلی پیغام میدهد اگر بخاطر مهیمخان وسایر طوایف لاشار نبود در یک بامداد نسلت را از میان بر میداشتم. شهکلی هم در جواب میگوید مرا دین محمد شیهک وعبدالنبی خساب نکنید اگراز تفنگ تو اتش میبارد از تفنگ من هم اب نمیبارد. بهر حال میگویند هر دیوانه ای بکار خود خوشیار است دادشاه موقعیت ووزن طرف را میداند که در طایفه سرحه ای دهها برابر افراد او افراد مسلخی وجود دارد که از هر نظر با او افرادش برابری میکنند ودر کنار شهکلی قرار دارند. وبهمین حاطر دادشاه تا اخر عمرش نمیتواند انتقام خون فرزندش وتلافی دستگیری برادروعیال اولادش را که مسبب ان شهکلی بوده بگیرند. وباز یک هفته پس از قتل دادشاه ملا سلیمان که یکی از همراهان معروف دادشاه بوده توسط شهکلی بدام می افتد و کشته میشود. پس باور بکنیم که تشبیه نمودن سردار سعید خان طایفه سرحه ای را بسیاه مار بی جهت نبوده و صدق پیدا میکند چون کوله بردار نمودن واجهی بود که برای دادشاه. گرفتاری درست میشود. البته هم شهکلی در قید حیات است وهم دوپسر از دادشاه که یکی بنام کمال در اطراف فنوج زندگی میکند ودیگری بنام شعبان که در امارات عربی ساکن است پسر مقتول دادشاه. از مادر شعبان بوده. شاید برای بعضی از طرفداران دادشاه قابل قبول نباشد که چطور دادشاه قادر بتلافی گرفتن نبوده ولی میگویند دست بالای دست بسیار است چون تا کسی از منطقه کوهستانی سرحه واز تاریخ طایفه سرحه اطلاعی نداشته باشد شاید برایش باورکردن ماجرامشکل باشد ولی عزیزان ومیتوانند تخقیق بنمایند چون بقول معروف. امروز دنیا مثال یک دهکده میباشد وسایل ارتباط جمعی دردسترس همگان میباشد وبنظرم بنده تاکنون هیچ مواردی را بدون سند وپشتوانه وادرس کامل بیان نکرده ام.

نا گفته نماند طایفه سرحه ای تنها طایفه ای است در میان طوایف لاشار که ازچند قرن پیش با میران لاشار وصلت کار بوده وعلت وصلت هم بدین سبب اتفاق می افتد در زمان حکومتی میر کمبر اول سرپرست طایفه سرحه ای بدستور وی کشته میشود وبلا فاصله طایفه سرحه دستجمعی از محل زندگی خود که از قدیم الایام در کوهستان سرحه ساکن بوده اند کوچ میکنند وخود را ببنپوررسانده میار حکومت ملکها میشوند. ضمنا از تنگ سرحه تا تنگ فنوج به این سلسله کوهستان که تقریبا حدود شصت الا هفتاد کیلومتر طول ان است سرحه گفته میشود وتمام دربند وابادهای داخل این کوهستان متعلق بطایفه سرحه ایست. خلاصه بدستورملک حاکم بنپور پائین اسپکه درجای بنام تمپ چگرد به انها اسکان میدهند چون اینجا چراگاه مناسبی برای دامهای پناهندگانش بوده. اهالی سرحه وپس از مدتی روبروی تمپ چگرد چند خلقه چاه جهت اب دادن رمهای خود خفر میکنند وان مکان بنام بلوچان چاه معروف میشود وطایفه سرحه ای انجا را ملک خود میدانند که حکومت بنپور به انها واگذار نموده. ولی چند سال پیش از انقلاب طایفه زین الدینی در همان حدود قناتی اخداث میکنند. بنام سورجاه . بهرجهت یک دوسالی از قهر نمودن طایفه سرحه ای میگذرد میر کمبر از کرده خود سخت پشیمان میشود بزرگانی را جهت میانجیگری وتصلای فرزند مقتول که جانشین پدرش بوده میفرستند. سرپرست طایفه میگوید ما زمانی بمحل زندگی خود بر میگردیم وحکومتی میر کمبر را قبول میکنیم که او بخساب خونبها ی پدرم خواهرش را بعقد من دربیاورد قاصدان میرکمبر بر میگردند وشرایطه را بیان میکنند که در مرحله نخست میر کمبر عصبانی میشود که تا کنون ما با بلوچها تخت هیچ شرایطی وصلت نکرده ایم. ولی پس از چند روز دوباره میانجیگران را بحضور می طلبد میگوید چون از من کار. بی سابقه ای سرزده وتاکنون کوچکترین اختلافی بین ما وطایفه لاشار در طول تاریخ اتفاق نیفتاده من هم در مقابل ان بایدکار بی سابقه ای انجام بدهم. برگردید وبه رئیس طایفه سرحه ای بگوید من حاضرم خواهر خودرا بعقد شما در بیاورم قاصدان پیغام را میرسانند انها هم وقتی این گذشت را می بینند بسر منزل خود برمیگردند وخواهر میر کمبر بنام بی بی سحتی بعقد وازدواج پسر مقتول در میاید وبنا بگفته شهکلی خانواده ما از نسل بی بی سحتی میباشد. البته شهکلی نام جد خود را که با خواهر میر کمبر ازدواج میکنند بیان داشتند. ولی من فراموش کرده ام . ضمنا میرکمبردوم فرزند رئیس سلیمان قهرمان افسانه ای بلوچستان نوه میرکمبر اول میباشد توجه بفرمائید1- میر کمبر دوم 2 رئیس سلیمان3- رئیس شاهی4- میرشهسوار5 میر کمبراول.
متذکر میشوم چون قتل پسر دادشاه وهم دستگیری احمد شاه وعیال واولاد دادشاه را نتیجه همان درگیری مرزی میدانند که توسط شهکلی صورت میگیرد. وبدین خاطرلال بخش کهلافی که اولین شعر دادشاه را پس از قتلش میسراید در مورد. شهکلی چنین میگوید
( تعقیب کت مروکین ملا ن = سرخیل شهکلی گون بیلان ) (گفتش احمد شاه گون کلان = گون دوستو شر سرین گران مولان) اولین شعردادشاه که لالبخش انرا سروده در کتاب خکایت بلوچ نوشته محمود زند مقدم. بچاپ رسیده.
واینک باز بطرف ترنجی برمیگردیم نامبرده خود را بحاطر بزغاله اش بکشتن داد البته کار وکردار ترنجی دست کمی از کار وکردار میر براهیم پسر میر گل محمد ندارد میر براهیم هم بخاطردستگیری پدرش خود را بکشتن داد وی هم توسط افراد سردار سعید خان بقتل میرسد ولی برای میربراهیم ملا موسی راسکی شعری نغز میسراید وبنظرم تفا وت کردار میر براهیم وترنجی این است میر براهیم وابسته بیک خانواده متمول وسرشناسی بوده وترنجی یک فرد بلوچ معمولی وگرنه قتل هر دو توسط افراد سردار سعید خان اتفاق میافتد وهر دو بحاطر نام ننگ خود را بکشتن میدهند وتا کنون هم شعر میر براهیم که ملا موسی سروده وشاعر نامدار بلوچستان ملا کمال خان انرا خوانده بصورت نوار کا ست موجود است. ودر دست رس همگان میباشد . ولی از ترنجی هیچ اثری بجا نمانده تنها صابر نامی از طایفه سرحه ای در وصف وی شعری میسراید که من یک دوبند انرا بیاد دارم میگوید.
( سرحه اوگینکین یلانی جاه = میر بلوچانی بندری جاگاه ) ( ترنجی چحما کا بروکینا = جعفری رهوارا روکینا ) درود برادمردانی که بحاطر بزغاله ای از جان خود میگذرند واجازه تجاوز را بتجاوز کار نمیدهند البته در بلوچستان امثال ترنجی قهرمانان بی نام نشان فراوانند.
وبقول مولانا روانبد.
( مرتنت مرا دارین بلوچ = رفتنت بزیر خاک ودوک ) (مانتنت نزانت کارین گنونک = چروک گردوک وروک) (لافی غلامنت مثل گوک = همساهگی تامی بروک)
وسومین خادثه قابل توجه دیگری که در سال 1336 ش. در تنگ سرحه ودر جای بنام سهران رخ میدهد گفتیم قتل دو امریکای ودو ایرانی بوده بدست دادشاه واز ان زمان ببعد نام واوازه دادشاه جهانی میشود ضمناچون دوستان ازاین رخداد اگاهی کاملی دارند بدین سبب اختیاجی بتوضیح بیشتری در این قسمت نمی بینم.
وچهارمین خادثه بازهم در تنگ سرحه در دیماه 1364 هنگامیکه محمد خان میرلاشاری دراولین سفرش بعنوان رئیس جنبش مجاهدین بلوچستان وارد منطقه شده بودند وپس از اولین درگیری در گروانی در نظر داشته خود را ازطریق منطقه کوهستانی سرکوه بخوزه نسفران وهشتکوه برساند وهیچ راهی وجود ندارد مگر اینکه در نقطه ای از عرض رودخانه. تنگ سرحه عبور بکنند وفرماندهان دوسپاه گه وپهره با اطلاع قبلی وشناسائی مسیروی چند جا که اهتمال عبور را میدادند در تنگ سرحه راه را بر وی می بندند. وسنگر میگیرند. وزمانیکه محمد خان وافراد اندکش که حدود شصت نفر بوده اند تا میخواهند وارد تنگ بشوند از هر طرف مورد تهاجم دوسپاه قرار میگیرند ودر این نبرد نا برابر که افراد دوسپاه همراه مزدوران محلیشان بیش از هزار نفر بوده اند نبردی خماسی اغاز میشود. ونیروهای دولتی با وجودیکه از پشتیبانی یک فروند هلیکوپتر کبرا حمایت میشوند وهم از نظر نفرات واسلحه مهمات وهم با داشتن امادگی قبلی دست بالائی داشته اند. ولی در نهایت پس از چند ساعت جنگی وخشتناک سرانجام ابتکار عمل بدست افراد اندک محمد خان می افتد موفق میشوند محاصره را در هم بشکنند وبطور معجزه اسائی از مهلکه نجات پیدا میکنند وتنها در این میان یکی از اقوام محمد خان بنام چراغ خان میرلاشاری بشهادت میرسد وهم طبق خبری که از مزدوران محلی درز میکند از طرف مقابل هم دهها کشته مجروخ برجا میماند . ودر این لشکر کشی سپاه فریب خوردگانی از طوایف شجاع اهوران مثل سید محمد سالمی رسول بخش اشرف وشیروک حاجر که بشیر سپاه معروف بوده همراه تعدادزیادی از بستگان خود در این درگیری شرکت داشته اند .
بهر جهت فرماندهان سپاه که نقشه دستگیری ومتلاشی نمودن نیروی اندک محمد خان را طرخ ریزی کرده بودند با چنان ضربه مهلکی مواجه میشوند که موجب حیرت انها میشود که چطور یک گروه کوچک توانست با چنین نیروی چندین برابر مقابله بکند وانهم در صحنه نبرد دست بالا را داشته باشد. خلاصه پس از درگیری تنگ سرحه که ضربه کاری بر نیروهای سپاه وارد شده بود از تعقیب نمودن محمد خان منصرف میشوند نامبرده پس از سه ماه توقف در منطقه بنا بدرخواست بزرگان وعلمای منطقه از بلوچستان حارج میشود خود را بکراچی میرسانند وحادثه تاریخی مغولبند یک بار دیگر در تنگ سرحه تجدید و تکرار میشود
وباید یقین داشت ( شکست فتخ دست کردگاراست = نه با حیل سپاه بی شماراست) ویا (چوسردارلشکر تنوک دل بود = بجنگاوران جنگ مشکل بود ) بقول مولانا روانبد ( تی پیشگین ورنا کجنت = دریا دلین لشکر شکن- کوهی پلنگ وکرگدن ) تاریخ درتنگ سرحه تکرار شد وشعر مولانا بواقعیت پیوست
ضمنا رویداهای زمان جمهوری اسلامی را هم بموقع وبتفصل بیان خواهیم کرده ولی چون صحبت از تنگ سرحه وحوادث ان بود این رویداد هم بکار نامه تنگ سرحه. اضافه گردید.
وپنجمین خادثه که در ماه مخرم سال 1389شمسی اتفاق می افتد پیدا شدن ماری عظیم الجثه بطول یازدمتر و وزن بیش ازیک تن در تنگ سرحه این مار شباهت زیادی به همان اژدهای افسانه ای داشته وتاکنون از وجود چنین هیولائی در بلوچستان طی قرون گذشته وحال نه کسی دیده ونه از کسی شنیده شده در ضمن از نخوه پیدا شدن وکشتن ماربتفصیل همراه با فیلم در چند وبلاگ از جمله وبلاگ پر بیننده پهره منتشر شده مسلما فیلم. در بایگانی وبلاگها موجود است. این بود خوادث قابل توجهی که تاکنون درتنگ حادثه خیزسرحه اتفاق افتاده. در همینجا بقسمت پنجم خاتمه میدهیم- دنباله دارد. ودرپایان باز هم از طولانی شدن مقاله ازعزیزان پوزش میطلبم .
 موفق باشید

 عبدالکریم بلوچ