بلوچستان درگذرزمان  قسمت سوم

                                                                         

به آنجا رسیده بودیم که پس از کشته شدن مهراب خان پسران وی آقایان محمد علی خان ولطفعلی خان ازمنطقه رودباروبشکرد به جمع آوری لشکرمیپردازند وخود را به بنپورمیرسانند.

ودست به تهیه وتدارک جنگ میزنند ودر نظر دارند تکلیف مردم لاشاررا یکسره بکنند. وطرف مقابل هم خود را برای یک درگیری نا برابر آماده میکند سران طوایف لاشار که دررائس آنها شهبیک سردازهی وحسین آزباغی ودادکریم جاوه شیری قرار دارند پس ازبقتل رساندن مهرابخان شیرانزهی وگرفتن انتقام خون میرمرادبک درشهر پیپ بشورومصلحت می نشینند. که بجای میر مرادبک ملک شهپسند را به حکومتی وسرپرستی  خود بر گزینند ویا دنبال میراحمد خان پسرمیرغلامشاه که پسرعموی میرمرادبک میباشد ودر(شهربم) سکونت دارد قاصدی بفرستند واز او دعوت بکنند تا به لاشار بیاید وبجای پسرعمویش به نشیند.

 

خلاصه سران طوایف چند روزی بشورمشورت می نشینند کدام یک را باید به سر پرستی خود انتخاب بکنند که در نتیجه اکثریت رائی میدهند وصلاح میدانند که اول از میراحمد خان دعوت بشود چون او را ذیخق واز نسل سرداران تاریخی وسنتی خود میدانند که قرنها بعنوان سرپرست طایفه لاشار با خوشنامی ومردمداری درمنطقه  حکومت کرده اند.

 جریان را با ملک شهپسند در میان میگذارند واز تصمیم خود او را اگاه میکنند او میگوید همراهی من بخاطر سرپرستی شما نبوده وبلکه من وارثه سعید خان شیرانزهی را دشمن خود میدانم وهیچ گونه ادعای برای حکومتی لاشار وجای دیگر ندارم .

 

حالا بشنوید چرا میر احمد خان در بم سکونت داشته وی فرزند میرغلامشاه است که با دختر یکی از خوانین بهزادی بم ازدواج میکند میرغلامشاه در سن جوانی فوت میکند وهمسرش همراه پسر کوچکش میر احمد خان منطقه لاشار را ترک میکند وبه بم میرود.

 ودر کنار خانواده اش زندگی میکند میر احمد خان بزرگ میشود ودرهمانجا با دختریکی از فامیل مادریش ازدواج میکند وبکارزندگی خود میپردازد فقط میداند که او از طایفه میران لاشار است وپسرعمویش میرمرادبک حاکم انجا است بهر صورت سران طایفه چند نفر را بعنوان قاصد   به بم میپرستند واز وی دعوت میکنند که به لاشار بیاید وبجای پسرعمویش سرپرستی طایفه را بعهده بگیرد.

 

احمد خان که از قتل پسرعمویش باخبرشده وبسیار نگران میشود فوری همراه عیال واطفال خود بطرف لاشار براه می افتد وخود را به پیپ میرساند وقلعه پیپ را در اختیارش میگذارند.

وی هم مطلع میشود که محمد علی خان پسر وجانشین مهراب خان مشغول تدارک لشکری

بزرگ است که بطرف لاشار حمله نماید ودرنظر دارد پس ازتصرف قلعه پیپ خود را بشهر گه برساند وقلعه انجا را که تا  هنوز در تصرف سالار بوده تحویل بگیرد. میر احمد خان هم بتهیه وتدارک جنگ می پردازد وبرج باروهای قلعه را تعمیر مینمایند وخود را برای در گیری اماده میسازد.

هنوز یکماهی از امدن احمد خان نگذشته بوده که خبر حرکت محمد علی خان باتفاق برادرش لطفعلی خان با لشکری انبوه ازبنپور بطرف لاشارمیرسد وبدستور احمدخان بلا فاصله بتمام اهالی روستاها ی مسیر راه اعلام میشود که خانه زندگی خود را ترک نموده وبمناطق کوهستانی بروند دهات مسیرراه از سکنه خالی میشوند.

 

واحمد خان خود را در قلعه پیپ برای در گیری اماده میکند وزن فرزندان خود و ملک شهپسند را هم بمناطق  کوهستانی میپرستند تا در صورت شکست واز دست دادن قلعه در مناطق امنی باشند وهم تصمیم میگیرند عده ای بسرپرستی ملک شهپسند تنگ معروف سرحه را ببندند که تنها راه عبوراز منطقه لاشار بطرف گه میباشد.

 تنگ سرحه درگذشته وحال بمنزله دروازه حوزه مکران است ودر طول زمان تنگ سرحه اخرین سنگر لاشاری ها بوده وهرزمانیکه توان مقابله رادر مقابل دشمن در دهات از دست میدهند برای ضربه زدن نهائی راه مهاجم را در این تنگه می بندند منجمله راه لشکریان خونریزمغول را که پس از غارت نمودن دهات مرکزی لاشاروبقصد عبور بطرف مکران وارد این تنگه میشوند ودر همین تنگه ودر نقطه ای در وسط تنگه که تا هنوزمعروف به مغول بند است با سواران مغول مواجه میشوند وچنان از خود مقاومت نشان میدهند که سپاهیان مغول پس از دادن تلفات سنگینی ناچار بطرف بنپور عقب نشینی میکنند چون لاشاری ها بر دوطرف ارتفاعات مسلط بودند وجلو راه را سنگ چنین میکنند وهم با پرتاب تخته سنگها وتیر کمان بر لشکریان مغول ضرباتی کشنده وارد میکنند که ناچار بعقب نشینی میشوند وان نقطه تا هنوزهم بنام مغلول بند معروف ومشهوراست.

 

 بهر صورت این بارهم لاشاریها در نظر دارند با لشکر محمد علی خان در صورت شکست واز دست دادن قلعه پیپ همان معامله را بکنند که با مغولها کردند.                                 افراد لاشاری دردو جبهه مستقر میشوند دفاع از قلعه پیپ را میراحمد خان همراه با  دادکریم جاوشیری وافراد مسلح چند طوایف دیگربعهده میگیرند وبخصوص در این بسیج عمومی  طایفه باشنده ورئیسی  ساکن دهات لاشار از جان ومال خود مایه میگذارند. بلکه عموم مردم لاشارازهرقشرطبقه ای در کنار میر احمد خان خود رابرای هر گونه فداکاری اماده می سازند .                                                                                         وهمچنین بستن راه تنگ سرحه را ملک شهپسند  وشهبیک سردار زهی وحسین ازباغی بعهده میگیرند وبخصوص افراد شجاع وسلحشوردوطایفه بنام ( سرحه ای و اوگینکی  ) که در اطراف سرحه سکونت دارند نقش اصلی رادر بستن این گذرگاه ایفا میکنند وبا این ترتیب خود را برای مقابله ای جانانه با محمد علی خان اماده میسازند .  

   

محاصره قلعه پیپ توسط  محمد علی خان:

  طولی نمیکشد لشکر محمد علی خان وارد منطقه لاشارمیشودوقلعه پیپ را محاصره میکنند .     

جنگ اغاز میشود از موقعیت قلعه پیپ بگوئیم که در یک زمین صاف وهمواری بنا شده ودر چهار طرف ان چهار برج مراقبت بنا شده وهیچ تپه وکوهی در نزدیکی وجود ندارد که بر قلعه مسلط باشد وقنات پیپ هم از داخل قلعه میگذرد وساکنین قلعه از نظر اب کاملا تامین هستند . ودر صورتی این قلعه سقوط میکند که مدافعین ان از نظر مواد غذائی ومهمات در مضیقه باشند

ولی امکان سقوط ان با تفنگ پتیله ای وشمشیرمیسر نیست بهرجهت  دو روز ازمحاصره میگذرد وکاری ازپیش نمیرود چون افراد محمد علی خان درزمین صافی قراردارند.

 ومدافعین داخل قلعه که در برج باروها موضعه گرفته اند  ولشکر محمد علی خان قادر به پیش روی نیست چون بلا فاصله هدف قرار میگیرند تعدادی از افراد محمد علی خان در مدت دو روز جنگ کشته وزخمی میشوند وبه مدافعین قلعه صدمه ای وارد نمیشود.

 

سرانجام محمد علی خان به این نتیجه میرسد که از ادامه محاصره قلعه دست بردارد وازراه تنگ فنوج خود را بگه برساند وقلعه انجا راکه بعد از قتل میرمرادبک تا هنوزدرتصرف  سالار بوده تحویل بگیرد  در روز سوم به لشکرش دستور میدهد بطرف هریدوک عقب نشینی بکنند تا ازانجا خود را به فنوج رسانده وبطرف گه حرکت بنما یند.                                                                                    وهم دستور میدهد دهات مسیر راه را به اتش بکشند وهیچ موجود زنده ای را باقینگذارند. لشکر محمد علی خان مغول وار دهات زیادی را به اتش میکشند وبخصوص در این سه ابادی اثری از موجود زنده ای باقی نمیگذارند مثل ابادی های کوپچ وگشان وگردهان.

در این سه ابادی پیر مرد وپیر زنانی که قادر بترک خانه خود نبوده اند بقتل میرسانند واین سه ابادی را با خاکستربدل میکنند  وبند شعری در این مورد.

 

                                ( کوپچو گشا نو گردهان = هچی نهشته به نشا ن )

 

محمد علی خان که از تصرف قلعه پیپ نا امید میشود وهم خبر دارد که راه او را درتنگ سرحه بسته اند صلاح میداند از طریق فنوج خود را بگه برساند لشکر محمد علی خان پس از غارت دهات لاشار وارد فنوج میشود وبلا فاصله از راه تنگه فنوج بطرف گه حرکت میکند.

 و قبلا گفته بودیم فنوج وتوابع ان در زمان مهراب خان تصرف میشود ودر این زمان برادر محمد علی خان بنام لطفعلی خان  بر این مناطق حکومت میکند.                                                           محمد علی خان  خود را بگه میرساند وبرای اولین باردر تاریخ بلوچستان  قدم شیرانزهی به داخل قلعه گه می افتد وان را تصرف می نماید.

 

 واز ان طرف هم میراحمد خان وملک شهپسند هم مواضع خود را محکم میکنند که مبادا محمد علی خان دو باره از راه تنگ سرحه برگشته وبا انها درگیر بشود چون خبر دارند محمد علی خان از قتل پدرومادروعمویش بسیار نگران وخشمگین است وبا وجودیکه میداند  تا اینجا تلفات طرفین مساوی است چون از طرف مقابل هم میر مرادبک همسر وبرادرش کشته شده اند ولی نامبرده خود را دست بالا وحاکم بنپور پهره ورودبارمیداند ودر نظر دارد نسل میران لاشار را ازمیان بردارد.

 

محاصره قلعه گه توسط سران طایفه بلیده ای:

 

پس از کشته شدن میرمرادبک همسروبرادرش  وتصرف قلعه گه بدست سالاراگی  که  بدستور وخواسته مهراب خان انجام گرفته بود سران طایفه بلیده ای ساکن گه وقصرقند که حکومتی گه را ارث خود میدانستند وبیشتر ازان جهت ناراخت بودند که همسر بلیده ای میرمرادبک هم بقتل رسیده وان را توهینی بزرگ ونا بخشودنی بخود میدانستند به این خاطر بجمع اوری لشکر میپردازند ودر نظر دارند قلعه گه را از تصرف سالارخارج بنمایند.

 ولی پیش از محاصره قلعه گه محمد علی خان وارد قلعه میشود واعلام حکومتی میکند سران بلیده ای که امادگی خود را گرفته بودند شهر گه را محاصره نموده وبر تمام راههای  ورودی وخروجی مسلط میشوند.

وبه محمد علی خان اخطار میکنند که این قلعه متعلق بما است ودشمن شما لاشارها هستند وما با شما سر حسابی نداریم فقط میر مرادبک داماد ما بوده وبمیل خود ما قلعه گه را به ایشان واگذارنموده بودیم.  بصلاح شما میباشد قلعه ما را ترک نموده وبا دشمن اصلی خود تسویه حساب بنمائید در غیر این صورت محاصره را تا انجا ادامه میدهیم تا  نا چار بترک قلعه  وخروج از شهر گه  بشوید.

 

بلاخره پس از یکماه محاصره محمد علی خان متوجه میشود که بزودی از نظر اذوقه در مضیقه خواهند شده ودرهمین شرایط بزرگان وریش سفیدانی از اهالی گه دست بمیانجیگری میزنند وبه محمد علی خان مراجعه میکنند به وی پیشنهاد میکنند که بهتر است از تصرف قلعه گه صرفنظر بکنید . وبا دشمن اصلی خود که لاشاری ها هستند روبرو بشوید این قلعه در طول تاریخ متعلق به بلیده ای ها بوده سر انجام  پس از بحث ومذاکره طولانی عاقبت محمد علی قانع میشود که از گه حارج بشود میگوید من به احترام شما از گه خارج میشوم ولی بیک شرط .

 

 دران شبی که من از شهر خارج میشوم نباید صدای انسان وحتی حیوانی بگوش من برسد نه صدای سگی بلند بشود ونه عرعر الاغی  قسم میخورد که اگر هنگام خروج من از شهرصدائی بگوش من برسد از شهرخارج نمیشوم وشهر گه را بخاکستر تبدیل میکنم  بزرگان گه هم تعهد میکنند که ما تمام اهالی  همراه مال واخشام خود در ان شب از شهر خارج میشویم وبا این پیشنهاد محمد علی خان قانع میشود.

وچند شب بعد شهر گه (نیکشهر ) به شهر ارواح تبدیل میشود وجریان تخلیه شهر را به اطلاع میرسانند  محمد علی خان هم بقول خود وفا میکند  وبه ناچاردر ان شب قلعه گه را رها میکند وبطرف فنوج بر میگردد.

 پس از مدتی استراحت برادرش لطفعلی خان  که قبلا بر فنوج وپشته حکومت میکردند در انجا می ماند ومحمد علی خان بطرف بنپور بر میگردد. ضمنا در گذشته به مناطق خوزه کتیچ محتراباد ومدمچ واسفند میگفتند پشته.

بهر صورت محمد علی خان در صدد تجدید قوااست تا در فرصت مناسب دوباره به لاشارحمله بکند وانتقام بگیرد . ومردم لاشار هم احساس خطر میکنند ومیدانند محمد علی خان بیکارنخواهد نشست ودوباره بطرف لاشار بر میگردد امادگی خود را حفظ میکنند. ومیراحمد خان هم پس از برگشتن محمد علی خان بطرف بنپور بزرگان قوم وسران طوایف را در پیپ جمع میکند وضمن تشکر از مردانگی انها که توانستند خون میر مرادبک را بگیرد وابروی طایفه را بخرند در مقابل فدا کاری انها سه رشته از ابادترین وپراب ترین قنوات منطقه لاشار را که بمیران لاشار تعلق داشته بنام (بن رود وگورخلج وشهریری ) به اقایان شهبیک سردارزهی و  حسین ازباغی ودادکریم جاوشیری واگذار میکند.

 که بین خود وهمراهان  تقسیم بنمایند وهم اکنون هم این ابادیها متعلق به ورثه نامبردگان میباشد که داد مردانگی دادند وانتقام خون سردار خود را گرفتند.

 

تصرف قلعه بن پور توسط قاجار:

 

چند سالی از این ماجرا میگذرد محمد علی خان بر بنپور رودبار با قدرت حکومت میکند وفکر ذکرش متوجه سرکوبی مردم لاشار است که سر کله میاری پیدا میشود. بنام اقاخان مخلاتی که بنیانگذار فرقه اسماعیلیه در ایران میباشد وبا فتوای روحانیون شیعه فرقه او را کافر وواجب قتل میدانند.

اقاخان تحت تعقیب قرارمیگیرد خود رابه بلوچستان میرساند  واز محمد علی خان تقاضای پناهندگی میکند ودر بنپور ماندگار میشود . دولت قاجارازجریان با خبر میشود که اقاخان در بنپوراست ومحمد علی خان از وی نگهداری میکند واحتمال میدادند که با تحریکات وی وبکمک محمد علی خان برای دولت قاجارگرفتاری درست بکند. از طرف دولت وقت  لشکری بزرگ مجهز بتوپ وتفنگ به فرماندهی شخصی بنام حبیب الله خان شاهسون بطرف بن پوراعزام میشود .                                                                             

 بهر جهت محمد علی خان تا حدودی غافلگیر میشود ولشکر قاجار وارد بنپور میشود وقلعه را

محاصره نموده وان را بتوپ می بندند . محمد علی خان در روز دوم ناچار میشود از قلعه حارج شده ودر بیرون ان بمصاف میپردازد جنگی وحشتناک نا برابر بوقوع می پیوندد که سر انجام در چهارمین روز نبرد  مهمات جنگی افراد محمد علی خان که تنها به تفنگ فتیله ای وشمشیر مسلح بودند بپایان میرسد. و لشکر قاجارکه بتفنگهای گلوله زنی وتوپ مجهز بودند میتوانند ضربات مهلکی بر لشکر محمد علی خان وارد بکنند وبا وجود مقاومت بی نظیری که افراد محمد علی خان ازخود نشان میدهند سرانجام پس ازچهار روز مقاومت  توان خود را از دست میدهند لشکر محمد علی خان متفرق میشود وخود ایشان همراه تعدادی ازافراد وفادارطایفه ناروئی بطرف فنوج عقب نشینی میکند واقاخان هم بطرف هند متواری میشود .

 

محمد علی خان وارد فنوج میشود وقلعه بن پوربرای اولین بار در تاریخ بلوچستان  بتصرف دولت قاجار در میاید .

در دومین روز نبرد احمد خان لاشاری همراه صدها جماز سوار بکمک  لشکر قاجار میشتابد وبا افراد محمد علی خان درگیر میشوند چون احمد خان لاشاری محمد علی خان را دشمن خونی خود میداند که به پیرزن وپیرمردان اهالی لاشار رحم نکرده وابادی های انها را بخاکستر تبدیل نموده واز این فرصت پیش امده استقبال میکند. که زمان تلافی فرا رسیده که میتواند با کمک لشکر قاجار انتقام بگیرد بهرجهت محمد علی خان پس ازشکست و رسیدن بفنوج بلا فاصله قاصدی بطرف بنپورمی فرستد واز دولت قاجارتقاضای عفو میکند وتسلیمی خود را اعلام میدارند. چون میداند در مقابل قوای دولتی وهمراهی میر احمد خان توان مقابله را ندارد .

 

ودر نامه می نویسد فقط بمن امان بدهید که من برای همیشه از بلوچستان خارج میشوم ودر رودبار جیرفت بکارزندگی خود می پردازم ونامه اومورد توجه قرار میگیرد وبه او امان میدهند که هر کجا میخواهید زندگی بکنید بلوچستان یا رودبار.

محمد علی خان خیلی زود  همراه عیال خود وتعدادکثیری از طوایفه ناروئی بطرف رودبار میرود وبکار کشاورزی می پردازد چون نامبرده از طرف مادرش که دختر سعید خان مالکی حاکم رودباربوده  املاک فراوانی بوی ارث میرسد وافراد ناروئی که همراه ایشان بمنطقه رودبار رفته بودند انها هم بکار کشاورزی ودامداری می پردازند وناروئیهای که هم اکنون در حوزه رودبار ساکن هستند بازماندگان همان همراهان محمد علی خان شیرانزهی میباشند.

 

پس از تسلیم شدن محمد علی خان حبیب الله شاسون  فردی بنام ابراهیم خان بمی را که از طایفه بهزادی بوده بحکومتی بنپور منصوب وخود همراه بیش از دوهزار اسیربطرف مرکزبرمیگردد وابراهیم خان که بعنوان حکمران بنپور ومکران تعین میشود در قلعه نیمه ویران بنپور اقامت میکند وسریع بتعمیر ان می پردازد .

وهم اولین کاری که میکند میراحمد خان لاشاری را که از طرف مادرش فامیل ایشان بوده بحکومتی لاشار وبنت وگه منصوب میکند ومیر احمد خان هم با خوشخالی بطرف لاشار بر میگردد چون دیگر خطری متوجه او وطایفه اش از طرف محمد علی خان وجود ندارد وهم مورد توجه دولت قرار گرفته .

محمد علیخان دررودباربه کار کشاورزی میپردازد واحمد خان درمناطق مذکوربحکمرانی    چند سالی بر این منوال میگذرد وتا حدودی امنیت در بلوچستان بر قرار میشود.

 

چون این بار دولت ایران با سلاحهای مدرن ان زمان مجهز شده بود وبتوپ بستن قلعه بنپور بقول معروف در بلوچستان مثل توپ صدا میکند ومردم خود را در برابرقدرتی بر تر می بینند وتسلیم میشود وشکست محمد علی خان تاثیر منفی بجا میگذارد . وهم در این زمان اختلاف    قبیله ای به اوج خود رسیده بود وباعث انهم غرور وجاه طلبی شیرانزهی های مهاجری بود که از سیستان بعنوان پناهنده وارد بنپور شده بود ند وبعرض خوانندگان رسید که به چه نحوی صاحب قلعه بنپور شدند وحکومت شیرانزهی را پایه گذاری نمودند ومهراب خان شیرانزهی بود که اول  دستور قتل مهراب خان بارانزهی راداد .

 ومتعاقب ان دستور قتل میرمرادبک لاشاری را میدهد که نامبرده یکی از قدرتنمد ترین سرداران  منطقه بودند که طایفه ای تاریخی و وفادار از وی حمایت میکردند وانها بودند که بتلافی خون سردار خود  مهراب خان شیرانزهی را  که به ابر قدرت منطقه بدل شده بود بقتل میرسانند. وبازحمله محمد علی خان پسر وجانشین مهراب خان به منطقه لاشارجهت گرفتن انتقام  که با غارت  وسوختن دهات  منطقه همراه بوده ازان پس رشته وحدت قبایلی در حوزه بنپورمکران ازهم گسیخته میشود.  ومناسب ترین زمان برای حکومت قاجار ها در بلوچستان  فراهم میشود ودر نتیجه محمد علی خان که از همراهی وهمکاری سایر طوایف محروم بودند درمقابل لشکر قاجار شکست میخورد وبرای همیشه از بلوچستان خارج میشود.

 

بازگشت مجد د شیرانزهی به قدرت:

 

واینک بحوادثی می پردازیم که به بازگشت مجد د شیرانزهی بقدرت منجر میشود.

جریان از این قرار است چند سالی از رفتن محمد علی خان به رودبار میگذرد ملک شهپسند

که در روستای گردهان ساکن بوده گردهان روستای است روبروی هریدوک ودر منطقه لاشار واقع شده ملک شهپسند تصمیم میگیرد که به رودبار برود واز محمد علی خان که فامیل او میباشد عذر خواهی بکند که در جریان قتل مهراب خان مشارکت داشته وبا لاشاری ها همکاری نموده.

 ملک همراه تعداد اندکی خود را به رودباروبمنزل محمد عل خان میرساند وبنعوان پتر( عذر خواهی )ودر اولین جلسه ملک میگوید من همراه رحم وکفن امده ام  واز شما عذر میخواهم که من هنگام قتل مهراب خان همراه بودم محمد علی خان هم میگوید هر چه بوده گذشته ومن از این ببعد با شما سر حسابی ندارم وما با هم دیگر قوم خویشیم.

 

ولی من یک خواسته دارم که اگر ان را بر اورده بکنی فکر میکنم بنفع خانواده ما وشما خواهد بود. ملک میگوید هر چه از دست من ساخته باشد انجام میدهم محمد علی خان میگوید  خواسته من این است که خواهر خود را بعقد من در بیاورید ملک هم پس از مدتی تفکر میگوید خواهرمن شوهری بهتر از تو گیرش نمیاید. ومن شما را داماد میکنم چند روز بعد قول قرار گذاشته میشود که ملک خواهرش را از گردهان بفنوج بیاورد ومحمد علی خان هم از رودبار به انجا برود ملک با خوشخالی بر میگردد ودر زمان معین عروسی در فنوج برگذار میشود.

 

محمد علی خان خیلی زودهمراه همسردومش بنام بی بی مریم خواهرملک عازم رودبارمیشود.  

چند سالی میگذرد محمد علی خان از بی بی مریم صاحب دوپسرمیشود بنام چاکرخان      وحسین خان واز زن اولیش که از اقوام مادریش بوده تنها صاحب یک دختر میشود ودختر هم به عقد یکی از فامیل رودباریش در میاید وانها هم دارای یک پسر میشوند بنام میرزا خان که بعدا میشود ضرغام السلطنه ودر خانواده مالکی چنین سرداری بزرگ تا ان زمان پا بعرصه وجود نگذاشته بود ضرغام هم خود را بلوچ ونوه محمد علی خان شیرانزهی میداند وسالها با قدرت بر رودبار جیرفت حکومت میکند.                                                                                خلاصه مطلب این است که محمد علی خان از خواهر شهپسند صاحب دوپسر میشود وطوایفه ناروئی از تولد این دو پسر خوشخال میشوند ومیدانند جای مهراب خان بزرگ ومحمد علیخان

خالی نمیماند. ولی پس از مدت زمانی که تا هنوز چاکر خان وحسینخان  بسن رشد نرسیده بودند

بی بی مریم از چشم محمد علی خان می افتد وبه او توجهی نمیکند .

وی هم ناچار میشود بنزد  برا درش ملک شهپسند بر گرد ودر کنار او در روستای گردهان زندگی بکند فرزندان نوجوان زمانی نزد پدر وزمانی نزد مادردر رفت امد هستند ولی سران قوم ناروئی توجه خاصی به این دو برادر دارند وانها را بسیار عزیز وگرامی میدارند وبارها به محمد علی خان گوشزد میکنند که تنها جانشینان شما ومهراب بزرگ همین دو اولاد هستند .                                             ولی محمد علی خان میگوید از پشت اینها بوی خون میاید یعنی انها را خواهر زاده ملک شهپسند میداند که در قتل پدر ومادرش همراه بوده کینه محمد علی خان تا این حد است که به فرزندان خود هم بچشم  دشمن نگاه میکند.

ولی سران ناروئی کمبود فرزندان لایق محمد علی خان را با محبتهای بی حساب خود جبران میکنند واز انها مراقبت مواظبت مینمایند بهر جهت دو فرزند محمد علی خان تازه بسن جوانی رسیده بودند که محمد علی خان در رودبار فوت میکند . وچاکر خان حسین خان که از طرف مادر در فنوج ومسکوتان صاحب ملک زندگی شده بودند برای همیشه رفت امد خود را به رودبار قطع میکنند ودر فنوج ساکن میشوند وبا درامد املاک فنوج مسکوتان ودر امد املاک رودبار که به انها ارث رسیده بود زندگی ابرومندی را شروع میکنند.

 

چاکر خان قنات مهروبه ای بنام شهر که بزرگترین ابادی فنوج بوده به نصفه کاری بر میدارد وان قنات را اباد میکند. واکنون هم بنام قنات شهر معروف است واز ان پس نصف ابادی شهر به چاکرخان ونصف دیگرش  به اهالی فنوج تعلق میگیرد وقنات دیگری را هم در طرف غرب فنوج بنام زوار اباد میکند ولی حسین خان جوان همیشه در نزد طایفه ناروئی بسر میبرد وهوای حکومتی بنپور را دارد . که بتواند بجای پدر وجدش مهراب خان بزرگ حکومت بکند وبکار کشاورزی علاقه ای ندارد.

 فکر ذکرش جنگ گرفتن انتقام از لاشاری ها میباشد ولی در این زمان میراحمد خان با قدرت واقتدار بر مناطق بزرگی حکومت میکند واولاد محمد علی خان هنوزدرهیچ کجای بلوچستان عنوان سرداری ندارند . ومنطقه ای دراختیارانها نیست وتنها طایفه مالدار ناروئی با دل جان ازدوبرادر حمایت میکنند وزمانیکه چاکر خان وحسین خان در فنوج ساکن میشوند با میانجیگری دائی خود ملک شهپسند بین انها ومیر احمد خان صلح بر قرار میشود.

 ومیراحمد خان میگوید هرچه بوده تمام شده چون دیگر نه ما خونی طلب کاریم   ونه اولاد مهراب خان .میراحمد خان حسینخان را مورد توجه قرار میدهد وبارها او را همراه خود جهت اخذ مالیات بحوزه گه و دشت کاروان  میبرد وبه او کمک مالی میکند. ودر همین سفر ها بود که حسین خان در گه با خواهر میرغلام محمد بلیده ای ازدواج میکند وحاصل این ازدواج فرزندی است بنام سعید خان که بعدا بخاتم بلوچستان معروف میشود وبه انجا هم میرسیم ولی فعلا              از حسین خان جوان کینه توزمیگوئیم که در صدد فرصت است تا از نسل میران لاشار انتقام بگیرد.

 وزمان بقدرت رسیدن حسین خان فرا میرسد وشرح ان رویداد را در قسمت اول بیان کردیم که با امدن فرمانفرما ببنپور ودر یک امتخان شمشیرزنی حسین خان موفق میشود گردن گاوی را باشمشیر جدا بکند واین کار باعث شد که فرمانفرما این دو برادر یعنی چاکرخان وحسین خان را بحکومتی سرباز منصوب میکند واز انجا بود که مجدا شیرانزهی مطرح وبه بحکومتی برمیگردد.

 

وفات میراحمد خان در شهر پیپ:

 

 وحالا از میراحمد خان بگوئیم نامبرده حدود دو دهه با قدرت بر مناطق مذکور حکومت میکند وسرانجام در شهر پیپ زندگی را بدرود میگوید.

وسران طوایف هم بلا فاصله فرزند او را بنام میر غلامشاه بجای وی انتخاب میکنند.

مدتی میگذرد وی از طرف حکومت بنپوربنام زین العابدین  جهت اشنائی به انجا دعوت میشود. وی هم بلا فاصله همراه تعداد زیادی جماز سواروپیاده عازم بنپور میشود ودر این مسافرت بود که بزرگان قوم که وی را همراهی میکردند متوجه میشوند سردار جوان انها از نظر فکری متعادل نیست . وکارهای بچه گانه ای از وی سرمیزند مثلا هروقت گوسفندی میکشند فوری جلو میرود ودل قلوه را بر میدارد وخود ش کباب میکند ویااینکه زمانی بدهات بنپور میرسد  افراد پیاده  که میخواستند از جوی آب بگذرند اسب خود را بطرف انها میراند وتعدادی را بداخل جوی اب میاندازد.  وشروع بخنده میکند واز کار خود لذت میبرد.

 سران وبزرگان طایفه ازاین حرکت بچگانه او تعجب میکنند ومتوجه میشوند سردار ما از نظر روحی متعادل نیست بهر جهت ملاقات انجام میشود همراهان متوجه میشوند او در این ملاقات ومذاکره نتوانسته خودی نشان بدهد پس از مدتی بطرف لاشار بر میگردند سران طوایف که همراه وی بودند در بین راه تصمیم میگیرند وی را ازحکومتی بر کنار بکنند .

 

وبمحض اینکه به دروازه قلعه پیپ میرسند تعدادی جلو میروند به او میگویند تو دیگر حاکم ما نیستی واجازه نمیدهیم وارد قلعه بشوی و هم اکنون زن بچهای شما را از قلعه بیرون میکنیم وبا احترام تو را به ابادی گشان میرسانیم که ان ابادی ملک موروثی شما است . میر غلام شاه بدون نشان دادن عکس العملی تسلیم تصمیم سران قوم میشود همان روز همراه عیال واولاد خود برای همیشه در ابادی گشان ساکن میشودوزندگی سختی را میگذراند وبقول امروزیها با یک کودتای مخملی میرغلام شاه از حکومتی بر کنار میشود.

 

مردم لاشارمیرهوتی را انتخاب می کنند:

 

 سران طایفه قلعه را در اختیار میگیرند وبشور مصلحت می نشینند وباز هم ملک شهپسند را مطرح میکنند که او فردی است لایق ولی نظر اکثریت این است که به بنت بروند ومیرهوتی را که پسرعموی میر احمد خان است از او بخواهند به لاشار بیاید وسرپرستی طایفه را بعهده بگیرد . پس از چند روز شورمصلحت کلیه سران طوایف دست جمعی به طرف بنت میروند واز وی میخواهند که همراه انها بیاید ودر لاشار حکومت بکند. میرهوتی در جواب میگوید من از کاری که شما کرده اید راضی نیستم چون  میر احمد خان پسر عموی من میباشد ومیر غلام شاه پسروی بود و میگوید میر احمد خان حق بزرگی بر گردن من دارد وایشان بود که  حکومتی بنت را بمن واگذارنمودند.

 

ومیگوید در حال حاضر من در نزدیکی بنت مشغول اباد کردن قناتی میباشم وبکار کشاورزی هم علاقه دارم ولی سران قوم میگویند ما بی اعتباری نکردیم جریان مسافرت بنپور ونحوه رفتار بچگانه  میرغلامشاه را بیان میکنند واو را فردی بی دانش میدانند که لیاقت حکومتی ما مردم لاشار را نداشته .

ومیگویند اگر ما مردم لاشار مردمانی بی اعتبار بودیم میتوانستیم ملک شهپسند را بجای       میرمرادبک بر میگزید یم ولی ما همان کسانی بودیم که دنبال میر احمد خان به بم رفتیم واو را اوردیم سرپرست خود نمودیم.  وقتی که متوجه شدیم پسر او ارزش حکومتی ما را ندارد او را بر کنار کردیم ودنبال شما امده ایم. که از نسل همان ها هستید بلاخره پس از چند روز بحث مذاکره سرانجام میرهوتی همراه عیال واولاد خود به اتفاق سران قوم وارد پیپ میشود وقلعه را تحویل میگیرد .

 

 دیری نمیگذرد حکومت وقت بنپورکه  فردی است بنام زین العابدین  ازرفتار مردم لاشار خشمگین میشود که چرا بدون اجازه او میرغلامشاه را از حکومتی برکنار کردند.  وباز بدون اجازه او فرد دیگری را بجای او انتخاب نموده اند قاصدی از بنپور میرسد وبه میرهوتی ابلاغ میشود که جهت اشنائی به بنپور بیایند نامبرده هم همراه تعدادی از سران طایفه عازم بنپور میشود وبمحض ورود ببنپورودادن جا ومنزلی برای استراحت سربازی میاید وبه میرهوتی میگوید مرا دنبال شما فرستاده اند که بقلعه بیائید منتظر شما هستند.

 ایشان هم بلا فاصله بطرف قلعه میرود وبمحض ورود وبدون هیچ سئوال جوابی او را دسگیر نموده زندانی میکنند . وبازهمان سرباز میاید وبه همراهان میرهوتی میگوید سردار شما  دستگیرزندانی شده . ومیتوانید به محل خود بر گردید ودولت برای شما بزودی سرپرستی تعین میکند.

همراهان میرهوتی سخت نگران میشوند وبه چند نفر از کدخدایان بنپور متوصل میشوند که میانجیگری نموده میر هوتی را ازاد بکنند وما حاضر به پرداخت جریمه هستیم .

ولی میانجیگری بجای نمیرسد زین العابدین میگوید باید مردم منطقه بدانند تصمیم گیرنده دولت میباشد نه هر کسی بمیل خود سرپرست انتخاب بکند. همراهان میر با نا امیدی وناراحتی بمحل بر میگردند . وباز یک نفر از روحانیون منطقه را ببنپور میپرستند وپیشنهاد دادن جریمه سنگینی میدهند ولی باز هم روحانی دست خالی برمیگردد سران طایفه بیشتر از این بابت نگرانند که ما باعث شدیم او را از بنت اوردیم وبسرپرستی خود انتخاب کردیم.

                  

سران قوم در صدد راه نجاتی میگردند چند ماهی از زندانی میرهوتی میگذرد به دونفر ماموریت میدهند ببنپور بروند واز حال واحوال میر جویا بشوند ان دونفر بعنوان سوداگر وارد بنپور میشوند .

وبا بزرگان وریش سفیدان انجا که سالها باهم اشنا بوده اند از حال میر هوتی جویا میشوند.

کدخدای دهمیرمیگوید ما از حال میر هیچ اطلاعی نداریم ولی من خبر دارم یکنفربنام دلمراد

گویا ابا واجدادش  ازاهالی لاشارمیباشد وسالها است که بنپور امده اند  ودر این جا کار گری میکنند واکنون دلمراد در قلعه رفت امد دارد وکمک اشپزمیاشد وکارش این است که از چاه اب بکشد وظرفها را بشوید.

 فقط شاید او از حال میر خبری داشته باشد ان دونفریک شب محرمانه بمنزل دلمراد میروند میگویند ما از لاشار امده ایم واز شما میخوایم که از حال روز میر بما خبری بدهید او میگوید میر در قلعه زندانی وکند زنجیر بپا وگردن او بسته اند ومیگوید بیشتر اوقات من برایش غذا میبرم ودلم بحالش میسوزد .

چون من از پدر خود شنیده ام که ما از منطقه لاشار میباشیم وقتی ان دونفر از گفتهای او اطمینان پیدا میکنند که انسان صادقی میباشد میگویند شما که یک لاشاری هستید ودلت بحال میر میسوزد ایا راهی برای نجات او وجود دارد میگوید بنظر من نمیرسد انها میگویند نمیشود یک شبی او را با طناب از دیوار قلعه اویزان بکنید وما در وقت معینی خود را بپای قلعه رسانده او را با خود ببریم دلمراد پس از لحظه ای فکر میگوید چرا این کاری شدنی است.

 

چون طناب به اندازه کافی دور بر چاه ریخته ومن هم گاهی داخل قلعه میخوابم که صبح زود بکشیدن اب بپردازم دلمراد میگوید فردا شب بمنزل من بیائید تا اخرین اطلاعات خود را در اختیار شما بگذارم و ان دونفر شب بعد با دلمراد تماس میگیرند او میگوید من بخاطر نجات میر حاضرم خود را بکشتن بدهم چون بسیار دلم بحالش میسوزد . میگوید من موقعیت قلعه را برسی کردم میشود از طرف جنوب که دیوار قلعه کوتاه تر است من میتوانم میر را با کند زنجیراویزان بکنم وشما هم فوری او را بر داشته با خود ببرید.

 قرار میگذارند که در فرصتی مناسب بطور محرمانه  یک شب  خود را به اطراف رودخانه بنپور رسانده وبا شما تماس میگیریم وبدین طریق قرار مدارگذاشته میشود ان دونفر به لاشار بر میگردند وجریان را برای سران قوم تعریف میکنند . وراه نجات را بیان میکنند طولی نمیکشد حدود یکصد نفر جمازمسلح به سرپرستی فردی بنام عباس ازباغی فرزند حسین که پدرش هم در قتل مهراب خان جزیکی از سرگردگان معروف بوده.

 

وحالا عباس جوان میخواهد راه پدرش را ادامه بدهدو برگی دیگر به افتخارات طایفه خود بیفزایند عباس بعنوان سرپرست گروه نجات همراه افراد داوطلب شبانه خود رابه بنپوررسانده  ودرضلع جنوبی رودخانه داخل جنگلهای  که روبروی قلعه میبا شد ومخفی میشوند .

 

روز بعد یکی از همان دونفر با دلمراد تماس میگیرد که ما امده ایم دلمراد میگوید من هم امادگی خود را گرفته ام وزن بچهای خود را نزد اقوامش که در روستای پیشک اباد هستند فرستاده ام .

قرار میگذارند نیمهای شب حدود سی نفر مسلح پیاده وبا احتیاط خود را بپای دیوار جنوبی قلعه  برسانند که من هم دست بکار میشوم میگوید من از تصمیم شما میر را اگاه کرده ام او گفته من راضی هستم مرا از دیوار قلعه بپائین پرت بکنید تا کشته شوم و ازاین زندگی خلاص بشوم .

شب بعد افراد خود را با احتیاط کامل بپای د یواروهمان نقطه  که قرار گذاشته بودند میرسانند دلمراد هم با دلهره ونگرانی نیمهای شب بلند میشود ومیر هوتی که پاهایش بکند زنجیر بودند در بیرون زندان روی حصیری خوابیده چون تابستان بوده وشبها او را از زندان ببیرون میاوردند میر هوتی هم در ان شب خواب نمیرود .

ودر همان شب سرپرست طایفه بیجارزهی ِیا( دینار زهی) که اسم او را فرموش کرده ام گویا مدتی پیش او را هم بجرمی دستگیرو زندانی کرده بودند وبا میر هم اطاق بوده ولی به دست پای او کند زنجیری نمیگذارند .

در ان شب متوجه میشود که میر بخواب نمیرود علت را می پرسد که ایا بیماری او جریان را برای اوتعریف میکند ومیگوید بهتر است با هم  امشب  از زندان فرار بکنیم او هم امادگی خود را اعلام میکند زمانیکه دلمراد از وجود افراد در پای قلعه باخبر میشود نزد میر هوتی میاید وبا کمک بجارزهی میر هوتی را بوسیله طناب اویزان میکنند وهنوز بزمین نرسیده فردی بنام ملاحسن که یکی از خاصان میر بوده او را بدوش خود میگیرد میگوید من بتنهائی قادرم ارباب خود را با کند زنجیر بدوش بگیرم واو را بمحل انتظار برسانم.

 وباز دلمراد طناب را بکنگره ای می بندد اول بجارزهی پائین میاید وبعد خودش هم پائین میاید وبه اتفاق افرادی که میرهوتی را با خود میبردند با عجله بطرف محل انتظارپیش میروند . خیلی زود خود را با ان سوی رودخانه میرسانند وعباس بلافاصله کنده را با کارد بزرگی که همراه داشته میشکند وزنجیر را از گردن میر بر میدارند .

 

وبیجارزهی هم از هماجا خداحافظی میکند وبطرف پهره که محل سکونت طایفه وی دران حوالی است رهسپار میشود ضمنا نوهای اقای بیجارزهی مدعی هستند که جد ما در نجات میرهوتی اززندان قاجارها نقشی داشته وگویا تا کنون هم روابط حسنه ای بین ورثه میرهوتیخان  با ورثه اقای بیجارزهی برقراراست بنظرم طایفه بیجازهی ودینارزهی دراصل یکی میباشد که ساکن در اطراف پهره میباشند.

افراد لاشاری فوری میر هوتی را بر شتری سوار نموده بطرف لاشار حرکت میکنند

مقداری  راه میروند توقف میکنند و عده خود را  به سه دسته تقسیم میکنند که هر دسته ای بسمتی مخالف  حرکت میکنند چون میدانند فردا صبح انها را دنبال خواهند کرد واین تصمیم را بخاطر سر گردانی مامورین میگیرد تا ندادند که میر با کدام دسته همراه است و با خود قرار میگذارند ونقطه ای را تعین میکنند که فردا در انجا منتظرهم باشند تا به اتفاق وارد پیپ بشوند .

 

وبا این نقشه وتصمیم با سرعت بطرف لاشارحرکت میکنند وازان طرف هم صبح  مامورین از خواب بیدار میشوند متوجه میشوند از میرهوتی وبجارزهی ودلمراد خبری نیست فوری زین العابدین خان دستور میدهد حدود یکصد سوار همراه ردگیر فراریان را تعقیب بکنند. به همان جای میرسند که کنده زنجیر افتاده بودند وروی ردانها براه می افتند ولی زود متوجه میشوند که عده به سه دسته  تقسیم شد وهر عده ای بسمتی میروند مدتی هیران میشوند که رد کدام عده را بگیرند. که میر هوتی همراه ان است ولی تصمیم میگیرند بهتر است خود را به راه اصلی اسپکه برسانند وچون در ریگستان معروف اسپکه نه ابی وجود دارد ونه ابادی واولین ابادی هم

 

اسپکه میباشد که در صدو بیست کیلومتری بنپور واقع شده واین مسافت کلا ریگزاراست که در گذشته بارها اتفاق افتاده قافلها وانسانهای زیادی در این ریگزارهنگام طوفان شن راه را گم کرده واز تشنگی تلف شده اند. بهر جهت عده دولتی از ترس گم شدن در ریگستان ردها را رها نموده خود را براه اصلی  بنپور اسپکه میرسانند  نزدیک غروب وارد اسپکه میشوند وبه پرس جو میپردازند .

مردم هم اظهار بی اطلاعی میکنند وافراد میرهوتی هم همان شب خود را به پیپ میرسانند

وروز بعد میرهوتی زن بچهای خود را بطرف بنت میپرستد چون میداند تعقیب او شروع خواهد شد. وخود ش بلا فاصله بطرف منطق کوهستانی سرکوه میرود ودر انجا در نقطه ای بنام              ( گت شگیم ) موضعه میگرند وبتهیه تدارک مواد غذائی ومهمات می پردازند واز طرف دیگر

سوا ران دولتی از اسپکه بر میگردند وجریان را بفرمانده خود گزارش میکنند.

 

 زین العابدین هم فوری قاصدی بطرف سرباز میپرستد واز سردار حسین خان شیرانزهی میخواهد که با افراد خود هر چه زودترخود را به بنپور برسانید تا میرهوتی را تعقیب بنمایم. سردار حسین خان هم که منتظر چنین روزی بود که بتواند از دشمن دیرینه خود انتقام بگیرد با خوشخالی بطرف بنپورحرکت میکند وپس از تهیه وتدارک جنگ زین العابدین خان بفردی بنام یاورکاظم خان  ماموریت میدهد که همراه سردارحسین خان به تعقیب میرهوتی به پردازند او را کشته ویا دستگیر بنمایند قوای دولتی همراه سرداراز بنپور بطرف منطقه لاشار بحرکت در میاید .

                                             پایان قسمت سوم

                                                

در ضمن یاد اور میشوم  رویدا د ها ی را که مطالعه فرمودید پیش از دستگیری سردار       حسین خان اتفاق افتاده چون در قمت اول بود که شرخ حوادث از ریف خارج میشود وعلت انرا هم در قسمت دوم توضیح دادم ودر نظر است ازاین ببعد شرح رخدادها را بطور مرتب  ومسلسل وار د نبا ل نموده تا پایان حکومت شیرانزهی وروی کار امدن حکومت بارانزهی در بلوچستان. 

 

درخاتمه با بیان وقلم نا توان خود به ملت سرافراز بلوچستان یاد اور ومتذکر میشوم که دشمن کینه توز در صدد قطع ریشه اصلی بلوچ است وان ریشه زبان مادری است چون همه ملتهای دنیا بر این باورند نابودی زبان در حقیقت مرگ یک قوم ویک ملت است حفظ ونگهداری زبان مادری بعهده پدران ومادرانی است که در دا خل ویا خارج از بلوچستان زندگی میکنند .     ونباید بجای صحبت بزبان بلوچی با زبان بیگانه با فرزندان خود  گفتگو بنما یند  تا شاهد مرگ زبان مادری خود نباشیم  وبا دست خود تیشه بریشه خود نزنیم ودشمن را به اهدافش نزدیکتر بنما ئیم  بر کسی پوشیده نیست . که  رژیم ضد انسانی در بلوچستان  با کودکان ما در مدارس  چگونه رفتار مینما یند  وبا چه تحقیر وتوهینی مواجه هستند وسعی دارند در مرحله نخست زبان ولباس ومذهب خود را از دست بدهند.                                                                                               ومتائسفانه شنیده میشود در خانوادهای روشنفکرما هم هستند کسانیکه با کودکان خود بزبان مادری صحبت نمیکنند وانها را از دانستن زبان شیرین بلوچی محروم مینمایند  واز نسل جوان تحصیل کرده چنین کاری بعید  وبدورازانتظاراست البته من این را در حد شایعه میدانم چون امکان ندارد بلوچ متعصب با دانش از فرهنگ خود بخصوص از زبان مادری  فاصله بگیرد .

 

بهر جهت من بعنوان یک بلوچ بی سواد ازتمام نویسندگان وروشنفکران انتظاردارم به این مسئله حیاتی  توجه نموده ومرتب ومستمربه ان بپردازند وهشدار بدهند تا  جلواین فاجعه ملی گرفته بشود تا نقشه شوم  دشمن غدارنقش براب گردد قبول این مسئولیت ملی وتاریخی بعهده نسل جوان و تحصیل کرده ما میبا شد و بدانند واگاه باشند که تاریخ نگهداری این اما نت گرانبها را به بعهده انها گذاشته تا سالمتر پربار تر بنسلهای اینده خود منتقل بنما یند ( زبان بلوچی ) –

                                      به این بند شعر توجه بفرمائید

                   ( شیر ما در برکسی باشد حرام = کو زبان مادری را گم کند )     

                                            

                                         موفق باشید عبدالکریم بلوچ  23-01-2009   

 
                             توجه: تاريخ شفاهى بلوجستان غربى٬ گردآورى شده از داستانهاى نقل شده