در جواب به انتقاد آقاى عبدلاکريم بلوچ
پا پوزش از خوانندگان عزيز و آقاى عبدالکريم بلوچ٬ ملک شاه جھان در اينجا يک سھو غير عمدى بود و  منظور ملک شمس الدين است.  
 

قبل از پرداختن به جواب آقاى عبدالکريم بلوچ٬ لازم است که اندکى در باره خواندن صحبت کنيم٬ دانشمندان آموزش٬ خواندن را به چهار  نوع يا مرحله تقسيم کرده اند٬
۱ – خواندن ابتدايى٬ که در اين نوع خواندن٬ هدف از خواندن فقط براى سرگرمى است و درک مطلب و ديد تحليل و انتقادى در کار نيست.
۲ – خواندن اکتشافى٬ که در اين نوع خواندن٬ خواننده٬ ميخواهد بداند که چه چيزى در مقاله٬ کتاب و مطالب نهفته است و هنوز هم ديدگاهى انتقادى و تحليلى ندارد ولى سئوالاتى پيش مى آيد که
    خواننده در پى جواب گرفتن از کتاب و يا مطالب مورد نظر نيست.
۳ – خواندن تحليلى٬ که در اين نوع خواندن٬ خواننده با ديدى انتقادى و تحليلى ميخواند و هر بخش و جمله را با ديده ادراک مى نگرد و سعى در هضم مطالب دارد که بتواند ديدى
    تحليلى از کتاب و مطالب داشته باشد.
۴ – خواندن قياسى٬ که در اين نوع خواندن٬ خواننده با درک مطالب و ديد تحليلى که پيدا کرده است٬ سعى در مقايسه و انطباق با ديگر مطالب دارد.

 

بنظر ميرسد که آقاى عبدالکريم بلوچ انتقاد خودرا بدون توجه دقيق به مقاله من نوشته اند٬ زيرا انگاشته اند که در بلوچستان فقط يک نفر بنام محمد على خان وجود داشته و دارد و او نيز فقط محمد على خان نارويى است. و مى انگارد که در بلوچستان نيز فقط يک حسين خان وجود داشته و او فقط سردار حسين خان فرزند محمد على خان نارويى است. در صورتى که حسين خان ها و محمد على خان هاى ديگرى در بلوچستان وجود داشته اند و در مقاله انتقادى من از بلوچستان در گذر زمان٬ فقط براى اٽبات بى رحمى صفويان٬ افشاريان و قاجار و ترک تباران حاکم بر ايران و بلوچستان غربى به سردار حسين خان اشاره شده است و من ننوشته ام که اين سردار حسين خان٬ ھمان سردار حسين خان فرزند محمد على خان نارويى است٬ توصيه ميکنم که ايشان مقاله را دوباره بخوانند. من چون مطمئن نبودم که اين حسين خان٬ کدام حسين خان است٬ نوشتم که (مشخص نيست که اين حسين خان کدام حسين خان است٬ حسين خان رودبارى است يا حسين خان بمپورى-پهره اى است (نويسنده مقاله)) و اطمينان
دارم که آقاى عبدالکريم بلوچ به اين عبارت اصلأ توجه نکرده است زيرا روى اين موضوع که حسين خان را فرمانفرما زندانى کرده و پسر سومى نداشته است٬ خيلى پافشارى کرده اند. باز ھم به نقل قولھا توجه نکرده اند.
       ايشان اشعار شاعران و نوشته ھاى پراکنده بدون منبع انترنتى را تاريخ و منبع قابل استناد ميدانند و به آنها اشاره و استناد ميکنند. اگر شاهنامه تاريخ باشد٬ پس شعر آقاى آبسالان و اشعار حماسى ديگر نيز تاريخ است. ولى تا به امروز کسى شاهنامه را به عنوان تاريخ نشناخته و قبول نکرده است بلکه آن را يک اثر ادبى مھم در وصف شاهان ميشمارند.
          به همين دليل شايد شعر آقاى ابسالان در همين رديف باشد و کسى اشعار را به عنوان سند تاريخى قبول ندارد. اشعار بخشى مھم از فرهنگ و ھنر يک ملت ھستند به ھمين دليل
اشعار در فولکلور و روايات و داستنھاى عاميانه رواج دارند ولى ھيچگاه به عنوان سند تاريخى براى اٽبات حوادٽ استفاده نشده اند و يا حداقل من نديده ام. درست است که اشعار و داستناھاى عاميانه اشاره به حوادٽ تاريخ دارند ولى اشعار و داستانھا و حکايات يا در ارائه اتفاقات بسيار غلو ميکنند و يا حوادٽ اتفاق نيفتاده را براى تھييج مردم به آنھا اضافه ميکنند. ھم چنانکه در اشعار حماسى
و غير حماسى و عاشقانه چنين ميشود. به عنوان مٽال ما ھم داستانھايى در پھره داريم که سلطان عبدالحميد ميرزا فرمانفرما٬ فرمانفرماى دوم در قلعه ناصريه پھره٬ جلال خان فرزند قاسم خان محمودزھى=محمودى(برھانزھى=محمدوزھى و برھانزھى در پھره يک يک طايفه ھستند) داريم و يا تسخير قلعه ناصريه پھره و بيرون راندن قاجار از پھره بدست غلامحسين خان برھانزھى دو واقعيت است ولى از چون و چراى اين دو رخداد٬ صدھا داستان بجا مانده است که نياز به تحقيق قياسى (
deductive research ) و يا تحقيق استنتاجى (inductive research) ھست و بدون اين نوع تحقيق من به اين داستنھا اعتبار ميدھم ولى تا زمانى که اين نوع تحقيقھا انجام نگيرند٬ استناد کردن به آنھا به عنوان منبع غير قابل قبول است. و داستان به توپ بستن جلال خان پسر قاسم خان محمودزھى
و محاصره کردن قلعه ناصريه پھره بدست طايفه محمودزھى٬ برھانزھى٬ کلکى و دامنى به مدت نزديک به چندين ھفته و ورود قشون قاجار براى شکستن محاصره قلعه ناصريه پھره از کوھک و رودبار يک واقعيت است که تاريخ کرمان٬ بدون نام بردن طوايف از آن ياد کرده است ولى چون اسناد و منابع مستقلى وجود ندارد به جز از اشاره تاريخ کرمان٬ نميتوان به داستانھاى قبايل کلکلى٬ محمودزھى٬ برھانزھى و دامنى اکتفا کرد. نمونه ديگر اختلاف داستان تسخير قلعه ناصريه بدست غلامحسين خان برھانزھى از طرف خود شما و اين داستان به طورى که ما ميدانيم است٬

شما بفرماييد٬ داستان ما که از دل اين طايفه بر آمده ايم معتبر تر است٬ يا داستان شما؟ و آيا منبع مستقل و بيطرفى وجود دارد که داستان ما و يا داستان شما را تأييد کند؟ به نظر من جواب به اين

سئوال منفى است.
     از جواب آقاى عبدالکريم چنين بر مى آيد که ايشان مقاله من را به شکل ابتدايى خوانده اند و سعى در درک آن نکرده اند. من در اين مقاله در باره جنگهاى بلوچستان با صفويه٬ افشار و قاجار به هيچ وجه به کتاب سفرنامه کرمان و بلوچستان نوشته عبدالحسين ميرزا فرمانفرما استناد نکرده ام٬ زيرا اين کتاب صحبتى از جنگ در بلوچستان نمى کند و اصولأ وصفى از جنگها ندارد.
      ايشان به شماره ها در اين مقاله توجه نکرده اند و شايد ندانند که اين شماره ها براى چيست٬ مٽلأ من در متن مطلب شماره ۱۲ را در پرانتز گذاشته ام  تا به خواننده منبع نقل قول خودرا معرفى کنم٬ اگر شما اين شماره ۱۲ را در آخر مطلب نگاه کنيد٬ مى بينيد که به اين شکل نوشته شده (*۱۲ – روضة الصفا)٬ منظور اين است که اين نقل قول در کتاب تاريخى روضة الصفا وجود دارد.
        شماره هايى که در اين مقاله درج کرده ام٬ اشاره به منابع مورد استفاده من دارد که کتاب عبدالحسين ميرزا فرمانفرما فقط يکى از آنها است که اين کتاب فقط اشاره به ضابطين بلوچستان دارد و بيشتر در وصف راه ها٬ شهرها٬ دهات٬ وضع اقتصادى مردم٬ محصولات کشاورزى٬ وضع اقتصادى شهرها و دھات٬ زمين ھاى خاصه و زمين هاى خالصه٬ تجارت در بلوچستان٬  قلعه ھا و اندکى از تاريخچه قلعه ها٬ گياهان٬ حيات وحش بلوچستان دارد. ايشان از نام بردن اين کتاب به عنوان يک اٽر گرانبھا بسيار رنجيده اند. سئوال اين جاست که اگر يک اٽر علمى و يا يک کتاب ارزشمند را شخصيتى ديکتاتور اختراع کند ويا بنويسد٬ آيا اين اٽر ارزشمند٬ ارزش خودرا به عنوان يک اٽر ارزشمند از دست ميدھد؟ به نظر من يک اٽر ارزشمند و گرانبھا٬ بدون در نظر گرفتن  پديد آورنده آن٬ ھميشه يک اٽر ارزشمند خواھد
ماند٬ اين کتاب در نوع خود که در ۱۲٠ سال پيش نوشته شده و به دليل موضوعاتى که به آن ميپردازد٬ کتابى غنى و ارزشمند است و نبايد تعصب و تنفر ما نسبت به فرمانفرما ھا و حاکمان قاجار٬ اين کتاب را جعلى و خالى از ارزش بدانيم. ما حقايق را بايد قبول کنيم٬ حتمأ ايراد خواهند گرفت که آنچه در اين کتاب آمده است٬ حقيقت ندارد٬ ولى
فرق نوشته ھاى اين کتاب  با نظر آقاى عبدالکريم بلوچ اين است که آقاى عبدالحسين ميرزا فرمانفرما٬ آن را براى نسلھاى آينده که فعلأ نسل حاضر است به رشته تحرير در آورده است ولى حکايات آقاى عبدالکريم فقط حکايات شفاھى ھستند و حکايات شفاھى ارزش استناد علمى ندارند٬ و ھيچ محققى٬ داستانھا و اشعار حماسى را به عنوان سند تاريخى قبول ندارد.
        کتابهايى که من به عنوان منبع استفاده کرده ام٬ کتابهاى معتبرى هستند که مورد قبول همه محققان ھستند٬ از جمله روضة الصفا٬ ناسخ التواريخ٬  تاريخ کرمان (سالاريه) ٬  نظام ايالات در دوره صفويه نوشته برن آلمانى٬ تاريخ کرمان نوشته باستانى پاريزى٬ تاريخ ادبيات نوشته برون ايرانشناس معروف٬ تکملة الاخبار٬ فرهنگنامه نفيسى و تاريخ عضدى٬ حقايق الاخبار ناصرى٬ مرآت البلدان٬ امير کبير و ايران٬ عبرت افزا  نوشته آقاخان محلاتى٬ منتظم ناصرى٬ بلوچستان و سيستان از اقبال يغمايى٬ جهانگشاى نادرى.
      جگونه است که ايشان ۱۷ منبع را که من ارائه داده ام کلأ نديده و يا ناديده گرفته و فقط  يقه منبع هفدهم را که مسافرت نامه کرمان و بلوچستان است چسبيده است و ھمه چيز را به اين کتاب نسبت داده است.  
ايشان کتاب مسافرت نامه کرمان و بلوچستان را نا خوانده جعلى توصيف کرده است٬ در حالى که نسطه خطى اين کتاب به خط خود عبدالحسين ميرزا فرمانفرما در کتابخانه ملى اتريش در شھر وين موجود است و ايشان ميتوانند اين کتاب را مورد تحقيق و بازديد علمى خويش قرار دهند که هيچ شکى در باره جعلى نبودن اين کتاب  براى ايشان نمانده باشد. ايشان ميتوانند از محققان مستقل در خواست اثبات اصلى بودن اين کتاب را نيز بکنند.

                در مورد سوم آقاى عبدلاکريم بلوچ که ميفرمايند "3-  میگوئید سردار محمد علی خان پسر مهراب خان خاکم گه را کشت وبه گه وبنت مسلط شد ایا این منبع شما همین کتاب فرمانفراما میباشد نمیشود از ورثه محمد علی خان که در قید حیاتند سئوال کرد که ایا حاکم گه در زمان محمد علی خان کشته شده ویا در زمان مهراب خان پدر وی وایا منکر این خقیقت هستید که میر مرادبک لاشاری بدستور مهراب خان  بوسیله   سالا راگی کشته میشود ومتعاقب ان مهراب خان هم در اسپکه بدست سران طوایف لاشار کشته میشود

"  توجه داشته باشيد که جمله را در گيومه گذاشتن به معنى نقل قول است. من در اينجا قضاوتى ندارم٬ فقط ميگويم که آقاى ايرج افشار سيستانى در کتاب بلوچستان و تمدن ديرينه آن چنين گفته اند. اگر آقاى ايرج افشار سيستانى اشتباه کرده اند٬ وظيفه شما که واقعيت را ميدانيد٬ نوع درست ان را براى نويسنده و ناشر بفرستيد و مطمئن باشيد که نويسنده بعد از ارزيابى و تأييد صحت٬ در چاپ بعدى آنھا را تصحيح خواھد کرد وصفحات تصحيح شده را ضميمه کتابھاى در حال فروش خواھند کرد٬ اين است برخورد درست با نويسنده و ناشران کتاب.

 

ميفرمايند "-  میفرمائید سردار محمد علی خان ضابط باهو وبندر گتر بوده ودین محمدخان ضابط

کوچه وجعفر خان وملک محمد خان ضابط پشته ودلاور خان ضابط مگس

ج- به این موارد  حوب توجه بکنید اولا محمد علی خان هیچ وقت ضابط باهو وبندری بنام گتر نبوده اند"

در جواب ايشان بايد بگويم که ايشان باز ھم فکر کرده اند که فقط يک محمد على خان در بلوچستان وجود داشته٬ حال آنکه در کتاب فرمانفرما منظور شخصى بنام محمد على خان باھو که از منطقه باھو است٬ مى باشد و نه محمد على خان نارويى زيرا محمد على خان نارويى ھم عصر آقاخان محلاتى و فيروز ميرزا فرمانفرما٬ فرمانفرماى اول است که مقارن سالھاى ۱۲۵۷ خوشيدى مى زيسته اند  و فرمانفرماى سوم در سالھاى ۱۳٠۹ خورشيدى اين سفر را انجام داده و اين کتاب را نوشته که تقريبأ ۵٠ سال بين محمد على خان نارويى و فرمانفرماى سوم فاصله است. و ما علاقه اى به افراد فعلى که از نواده ھاى شيرانزھى و يا نارويى و يا ھر قبيله ديگرى باشند نداريم٬ اين افراد به ھمان اندازه مورد احترام ما ھستند که يک فرد بلوچ ديگر وھمين بس٬ و لزومى ندارد که اينھا را به رخ کشاند٬ زيرا صحبت از اين افراد نيست. و ما نيز در پى احياى قبيله٬ سردار و خان نيز نيستيم که افرادى که وابستگى به سرداران گذشته دارند براى ما اھميتى داشته باشند.

 در مورد نوشتار يک ظالم که اشاره کرده ايد بايد عرض کنم٬ که سرداران بلوچ عامل انجام ظلم اين ظالمان بوده اند زيرا اعمال ظلم بر بلوچ موقعيت آنھا را تحکيم ميکرده است.

 در عين حال حکومت ملک ھاى اول در سال ۱٠۱۷ ھجرى بدست صفويان و گنجعلى خان سقوط کرد که از آن تاريخ تا حالا ۳۷۱ سال ميگذرد و من فکر نميکنم که سعيد خان اول که به قول شما
حکومت ملکھا را در بمپور از بين برده در ۳۷۱ سال پيش و يا حداقل ۴٠٠ سال پيش بدنيا آمده باشد. زيرا تاريخ سقوط ملکھاى بمپور ٽبت شده است. اجازه بدھيد که تاريخ حکومت شيرانزھى ھا

را بر بمپور از سردار حسين خان نارويى به عقب محاسبه کنيم. اگرچه در آن سالھا٬ عمر متوسط يک ايرانى ۴٠ سال بوده و شايد عمر متوسط يک بلوچ کمتر از آن بوده است٬ زيرا يک بلوچ ھميشه
ھدف کشتار بوده است٬ و براى اين سرداران مقدارى ارفاق ميکنيم و عمر متوسط ھريک از آنھا را تخمين ميزنيم٬ سعيد خان اول پسرش مھراب خان است و مھراب خان پسرش محمد على خان و پسر محمد على خان حسين خان است.

اگر ھرکدام از آنھا ۶٠ سال عمر متوسط کرده باشند زيرا ايام کودکى و نوجوانى آنھا را ناديده ميگيريم اگر کودکى و نوجوانى آنھا را در نظر بگيريم٬ تقريبأ ۸٠ سال عمر آنھا را تخمين زده ايم٬ باز ھم جمع کل عمر آنھا برابر با ۲۴٠ سال است که به مراتب از ۴٠٠ سال کمتر است و سعيد خان اول نميتواند ھم عصر ملک شاه جھان که بدست گنجعلى خان و صفويان شکست خورد٬ باشد.
در ضمن عبدالحسين ميرزا فرمانفرما حاکم کرمان و بلوچستان بوده است٬ ھمه حکام و ضابطين بلوچستان بدست او گمارده شده اند و بدست او عزل شده اند٬ ايشان ھمه کاره کرمان و بلوچستان
بوده است و دليل ندارد که کتاب و تاريخ جعلى بنويسد. داستانھاى ما که براى فاميل٬ قبيله و طايفه خود ساخته ايم يا باقى مانده اند٬ پراز غلو٬ لاف٬ پز دادن و خودرا برتر از ديگران دانستن است٬ و درستى و حقيقت بودن اين داستنها بايد از طرف منابع مستقل و بيطرفى تأييد شوند تا قابل قبول باشند زيرا استانداردھاى صحت و قبول آکادميک قوانين سفت و سختى دارد که با استانداردھاى داستانھاى حماسى فرق دارد و سر سازگارى ندارد.
از واژه ھاى قديم ايراد گرفته اند٬ به ايشان يادآورى ميکنم که کلمه ضابط و ناظم که از آن ايراد گرفته اند٬ کلمات عربى ھستند که وارد زبان فارسى و اردو شده اند و در کتب قديم فارسى به وفور يافت ميشوند٬ در مقاله اول خود ايشان چندين بار براى قلعه پھره و بمپور کلمه کوتوال که در اردو استفاده ميشود٬ تکرار شده است ولى شايد ايشان از ياد برده اند که اول خود از اين نوع کلمات استفاده کرده ايد٬ اين ھم نقل قول خود ايشان از مقاله اول "
و ( یا شیح مهراب بارانزهی بوده ) که در پهره بعنوان کوتوال در قلعه قدیمی پهره که اکنون بنام کهنه قلعه معروف است" نقل قول دوم "وپس از فوت سعید خان ودر زمان مهراب خان هم شیح مهراب  بعنوان کوتوال پهره حکومت میکند سالها میگذرد" نقل قول سوم "مهراب خان از جنگ دشتیاری بین او ودامادش دلخوری بوجود میاید واو را از کوتوالی پهره عزل میکند".

زبان اردو ترکيبى از زبان فارسى٬ ھندى٬ ترکى٬ عربى و انگليسى است که شصت در صد و يا بيشتر کلمات زبان اردو از فارسى اقتباس شده اند و يا به ھمان شکل معمول فارسى استفاده ميشوند و کلمه کوتوال٬ ضابط٬  تحصيلدار و غيره از زبان فارسى قديم وارد زبان اردو شده اند و يا زبان فارسى از عربى به عاريه گرفته است.
از ھمه شواھد تاريخى بر مى آيد که بلوچستان به بخشھاى کوچک حکومتى در زمان قاجار و قبل تقسيم ميشده است تا سردارانى را که ادعاى حکومتى داشته اند٬ راضى نگھدارند٬  به ھمين دليل
مى بينيد که حکومت گه به سردار حسين خان واگذار شده و حکومت قصرقند به يک نفر ديگر٬ حکومت چامپ به اميراوليا و حکومت سرباز به کسى ديگر و پھره به ابراھيم خان بمى که مرکز حکومت
بلوچستان بوده است. و در مقابل سردار حسين خان نارويى براى حفظ موقعيت خود٬ در راضى نگھداشتن دولت ايران حداکٽر سعى خودرا داشته است و شواھد تاريخى زيادى در اين مورد وجود دارد.

اين رفتار سرداران بلوچ حتى در زمان پھلوى بسيار معمول بود که منافع شخصى آنھا بر منافع بلوچ مقدم بود و اگر فرصتى براى سرداران بلوچستان غربى ييش بيايد٬ ھمان شيوه تقدم منافع خود بر مردم بلوچ را ادامه خواهند داد٬ و کردار سرداران بلوچستان غربى بر عليه منافع ملى بلوچ مانع قھرمان شدن سرداران بلوچستان غربى ميشود. حالا که منافع سرداران بلوچستان غربى با منافع ملى مردم بلوچستان غربى ھمسو شده است بھتر است که حقايق را قبول کنيم و از اشتباھات گذشته ياد بگيريم و اجازه ندھيم که اشتباھات گذشته تکرار شود. زيرا در اين مقطع که اجتماع بلوچستان در حال
دگرگونى سريع است و طبقه متوسط بلوچ به سرعت در حال رشد است٬ امکان اتحاد بين ھمه طبقات بلوچ بسيار امکان پذير شده است. قبول واقعيتھاى تاريخى٬ مظالم و بى رحمى حاکمان ايران و سرداران بلوچ بر بلوچستان غربى شايد دليل موجھى براى استقلال طلبى و جدايى طلبى باشد ولى قھرمان کردن کسانى که بر عليه مردم بلوچ وارد قراردھاى يکسويه شده اند٬ امرى است که براى نسل
حاضر غير قابل قبول است. اين روزھا مد شده است که ھر ھفته يک نفر و يا افرادى اعلام موجوديت سياسى بنام سازمانھاى آزاديبخش بلوچى در انترنت ميکنند و فکر ميکنند که اين نوع رفتار ناشيانه سياسى باعٽ رعب و وحشت حاکمان ايران و آزادى بلوچستان ميشود٬ و با اين رفتار کمک به بى اعتبار کردن جنبش سياسى اصيل بلوچ را کرده اند و ھمين نوع تفکر حالا به تاريخ نويسى بلوچ نيزسرايت کرده است. اميد است که نسل حاضر بلوچ ھمگام با تاريخ و تاريخ نويسى علمى جھان قدم بردارد و گرفتار بازى تاريخ نويسى بدون منبع نشود.

 

پيام اميد

تماس: payamomidvar@yahoo.com  
08-05-2009