اي ملك دل آزرده ي پابسته به زنجير
اي رهروي بي قافله ي دل داده به تقدير
اي بنشسته به درياي غم و ماتم و ترديد
اي ايل غريب اي سر سودا زده برخيز
آسوده دلانيم در اين برهه ايام
فرداي رهايي سبب شور تو خواهد
تا چند نشيني تو به اميد زمانه
اين بندبدانديش همه فرياد تو خواهد
دزدان و ددان بر سر ما سايه فكندند
اين قوم ستمكش همه طوفان تو خواهد
اي داغ جگرديده ي شبهاي سياهي
اي سوته دل ساده دل رو به تباهي
اي مرد خدا ، اختر تابنده چو خورشيد
اين ديو ستمگر همه پيكار تو خواهد
اين سوز شبان اختر تابان تو خواهد
اين جور و ستم تيغه بران تو خواهد
مرداب نشينيم در اين بند اسارت
اين كاخ ستمگر همه سيلاب تو خواهد
برخيز تو اي زاده ي مردان دلاور
اين كوه و كمر غرش شيران تو خواهد

يارمحمدزهي - خاش