بلوچستان درگذرزمان تخيل واقعیتهای تاریخی چه کسى است؟
بخش يکم


سخنى با آقاى عبدالکريم بلوچ:

جناب آقاى عبدالکريم محترم٬ نوشتن و نشر داستان٬ شعر٬ تاريخ٬ علم ٬ ادب و بطور کلى نويسندګى  يعنى هر نوع نويسندګى٬ وارد شدن به عرصه عمومى و راهبرد دادن به مسير اجتماع است٬ بعد از اولين نوشته٬ نويسنده تبديل به يک شخصيت عمومى ميشود٬ و از هر طرف مورد انتقاد خودى ها و غير خودى ها٬ موافقان و مخالفان قرار ميګيرد٬ بايد بګويم خوشبختانه٬ اين يکى از رسوم و اصول  پذيرفته شده علمى است٬ که هر نکته اى بايد زير ذره بين برود و اصالت و درستى خودرا ثابت کند٬ در کمترين مورد هر نوشته اى در معرض اصلى بنام مرور همتا (Peer review  )  قرار ميګيرد٬  زيرا نوشتهاى شخصيت عمومى بر زندګى مردم عادى٬ و اجتماع  تأثير ميګذارد٬ شايد تأثير آن آنى نباشد و تا مدتى محسوس نشود ولى تأثير خودرا خواهد ګذاشت بنابر اين انتقاد جاى ګله ندارد.
به همين دليل شما قبل از وارد شدن به عرصه عمومى بايد فکر آن را ميکرديد که ظرفيت قبول انتقاد٬ ايراد٬ و به مبارزه طلبيدن را از طرف منتقدان و آنهايى که با شما اختلاف نظر خواهند داشت و خصوصأ آنهايى که معتقد به اصول علمى نويسندګى هستند را٬ داريد يا نداريد. اګر ظرفيت انتقاد٬ ايراد٬ اختلاف نظر را داريد٬ وارد اين ميدان شويد٬ و اګر وارد ميدان نويسندګى مى شويد بايد انتظار انتقاد تندتر از اين را داشته باشيد. و مهم تر از همه٬ خودرا بايد مسلح به علم نويسندګى تاريخ ميکرديد٬ اصول و روش نويسندګى مطالب تاريخى را مد نظر قرار ميداديد و بعد وارد ميدان ميشديد٬ و از همه مهمتر شواهد خودرا براى ارائه به منتقدين تهيه ميکرديد٬ نه تنها من٬ بلکه همه آنهايى که به اصول علمى تاريخ اعتقاد دارند٬ از شما سند٬ مدرک و شواهد تاريخى مستقل و موثق خواهند خواست٬ و اينکه به قول شما که ميفرماييد٬ در باره داستانهاى خود شاهد زنده دارد٬ به هيچ وجه قابل قبول نيست٬ زيرا شاهدان زنده شما شنودګان داستانهاى نقل شده از ده ها نسل پيش هستند و خود شاهد ماجرا نبوده اند٬ و ګويندګان اين داستانها به شاهدان زنده شما٬ خود شنودګانى از ګويندګانى ديګر بوده اند و شاهدان زنده شما شنوندګان داستاانهاى دست هزارم و چند هزارم هستند ٬ و امکان ندارد که شاهدان زنده شما بعد از 300 تا 400 سال هنوز زنده باشند و بيشتر از 300 سال عمر کرده باشند. همه طوايف بلوچ داستانهايى کمابيش نظير داستنهاى شما دارند٬ مثلأ يک طايفه ادعا دارد که هميشه حاکم کل بلوچستان بوده است٬ براى نمونه  طايف کرد بلوچستان  داستانهاى نظير داستانها شما دارد٬ شما داورى کنيد٬ شما و شيرانزهى ها حاکم بلوچستان بوده ايد و يا طايفه کرد بلوچستان و يا طايفه ريګى٬ بامرى٬ مبارکى و يا بارانزهى٬ بليده اى.  يادآورى ميکنم که من آنچه در باره محمد على خان و خوانين شيرانزهى در مقاله قبلى نوشته بودم٬ نقل قول از کتب تاريخى است  که در دسترس من است٬  زيرا برداشت من فعلأ
از منابع فعلى که در دسترس است٬  در همين حد است و سماجتى در درستى مطالب اين کتابهاى تاريخى درباره محمد على خان و مهراب خان شيرانزهى ندارم٬ و تاريخ بمپور تا قبل از فتح آن بدست قاجار آګاهى ندارم و نمى توانم
نظرى داشته باشم٬ نظرات من در مقالات قبلى مربوط به دوره بعد از تسلط قاجار بر بمپور است و اندکى از سفرنامه هنرى پاتينجر است.
 اګر شما ويا کسى ديګر٬ مطالبى معتبرتر در باره آنها ارائه بدهيد٬ وظيفه بى طرفى و رسالت تحقيق حکم مى کند که حتمأ قبول بکنم و آنچه که نوشته بودم٬ با کمال ميل و بدون تعصب٬ اصلاح خواهم کرد و هيچ اصرارى در درستى مطالب اظهار شده بعد از ارائه شواهد تاريخى معتبر٬ مستقل و موثق نخواهم داشت ٬ قرار است که دو کتاب کمياب ديګر در عرض دو تا سه ماه آينده به دست من برسد٬ اګر مطالبى جديد و بهتر در باره محمد على خان نارويى در اين کتابها بيابم٬ حتمأ مقالات قبلى را اصلاح خواهم کرد٬ زيرا من بيشتر علاقه مند به ارائه تاريخ درست بلوچستان٬ يادګيرى و ګسترش اطلاعات تاريخى درست خود در باره بلوچ٬ بلوچستان و ملى ګرايان بلوچ هستم٬ تا سماجت در باره مطالب منتشر شده. مقالات من آيه قرآن نيستند و بدون تعصب٬ قابل تغيير و اصلاح هستند.
شايعات زيادى از کتابهاى موجود٬ وجود دارد که محمد على خان نارويى زمانى ملى ګرايى بلوچ٬ زمانى دشمن و زمانى دوست قاجار بوده است٬ شايعاتى ديګر مي ګويد که محمد على خان نارويى٬ سوداګر مصيبت هاى مردمى بى پناه و بيسواد بوده است ولى به نظر من٬
محمد على خان نارويى (نه شيرانزهى) به عنوان يک انسان بلوچ٬ غرور و افتخار ملى بلوچ خودرا نيز داشته است که بسيارى از دشمنان او چهره ملى و تاريخى بلوچ اورا تخريب کرده اند٬ اين مرد بزرګ٬ 5 سال در تبعيد و شايد زندان٬ بعد از شکست آقاخان محلاتى در تهران ګذرانده بود و شانس به او يارى کرده بود که بر خلاف دوست محمد خان بارانزهى٬ در زندان مرد خونخوارى مثل رضاخان پهلوى نبوده است و جان سالم بدر برده است .
 همه نوشته هاى شما طورى نوشته شده اند که انګار براى يک عده خردسال بعد از شام داستان تعريف ميکنيد.

 من اګر چه نويسنده نيستم و خودرا نويسنده نميدانم و به شما ياد آورى ميکنم که دانشمند هم نيستم که اين جمله را تکرار نکنيد٬ چون که شما در دانشمند ناميدن من خيلى اصرار داريد٬ و خودرا نيز تاريخ نويس نميدانم زيرا تاريخ  و تاريخ نويسى يک رشته تخصصى است که من در اين رشته به طور کلى هيچ تخصص و سررشته اى  ندارم و فقط علاقه به خواندن تاريخ دارم٬ ولى ميدانم که تاريخ نويسى اصولى علمى دارد که در مقالات شما
به هيچ وجه رعايت نشده است.
بين شاخه هاى نويسندګى مثل٬ داستان نويسى٬ شعر٬ تاريخ٬ ادب٬ نويسندګى علمى و تئورى٬ مرزهايى هست که بايد رعايت شوند٬ داستانهاى رمان٬ تراژدى و غيره٬ قصه هاى خيالى يک نويسنده هستند که به نوعى شرايط و نکاتى که دغدغه اجتماع هستند٬ را به شکل داستان بيان ميکند٬ ولى همه داستان٬ واقعى و اتفاق تاريخى نيست٬ شعر نيز همين خاصيت را دارد٬ اما تاريخ نويسى٬ با همه اينها تفاوت دارد٬ نوشته تاريخى هميشه مورد سوء ظن  قرار ميګيرد و اګر نوشته تاريخى بخواهد حقانيت و ارزش خودرا حفظ کند٬ بايد از زير ذره بين رد شود و اګر توانست ارزش خودرا خفظ کند٬آنوقت مورد قبول مشروط  قرار ميګيرد. ميګويم مشروط زيرا شايد بعدأ شواهدى پيدا شوند که مقبوليت مشروط را زير سۇال ببرند.
شما تازه اول کاريد و پس شما انتظار انتقاد٬ سوء ظن٬ بد نيتى را از طرف همه بلوچها در باره مقالاتتان داشته باشيد٬ و ظرفيت پذيرش انتقاد را بايد داشته باشيد. و هر انتقادى را توهين٬ فحاشى با انګيزه خاص قلمداد نکيند.
اګر نوشته اى٬ خصوصأ نوشته تاريخى مورد انتقاد قرار نګيرد٬ در واقع ارزش خودرا از دست داده است٬ يعنى چيزى براى ګفتن ندارد که مردم از آن انتقاد کنند.
اګر اين ګفتمان از طريق انتقاد٬ تداوم پيدا نکند٬ معنى آن بى محتوا بودن مقالات شما خواهد بود. اګر من از مقالات شما انتقاد نميکردم٬ کسى مقالات شما را با آن همه غلطهاى املايى جدى نمى ګرفت و مطمئن هستم که نخبګان  تاريخ٬ نوشته هاى شما را حرفه اى و قابل اطمينان نميدانند و براى آنها ارزشى قايل نيستند و در تحقيقات خود به مقالات شما استناد نخواهند کرد٬ و بدون انتقاد رسمى از مقالات شما تا حالا فراموش شده بودند ولى به دليل انتقاد ٬ تبديل به موضوع بحث عمده اى حداقل بين من و شما شده اند.
صحبت از انګيزه من در انتقاد از مقالات خود کرده اند و پرسيده اند که چه انګيزه اى باعث شده که من اقدام به انتقاد از مقالات شما کرده ام. و نوشته ايد که من به تاريخ بلوجستان حساس شده ام٬ بله درست است من به هر تاريخ جعلى٬ مبتذل و بى مايه بلوچستان حساس هستم٬ زيرا بلوچستان افتخار ما است و نبايد اجازه بدهيم که کسى يا کسانى٬ تاريخ اورا آلوده به ابتذال و بى مايګى کنند.
شما جواب خودرا در اولين مقاله من درياف کرده بوديد ولى ګويا٬  کافى نبوده است که من نوشته بودم "
از نظر تاريخى نيز اين مقاله ارزش نقد و در خور روشنگريهاى بيشترى هست و به اين دليل تصميم به نقد اين مقاله دنباله دار گرفتم که در گسترش اين گفتمان کمکى هرچند ناقابل کرده باشم. در ضمن هدف من از نقد اين نوشته٬ مخالفت با نويسنده و يا مخالفت با طبقه خاصى ٬ عشيره ٬ قبيله و شخص خاصى نيست و فقط قصد گسترش اين گفتمان براى شناخت بيشتر تاريخ بلوچستان را دارم"
اما جواب از اين هم پيش پا افتاده تر آست. انګيزه ها زياد است و يکى از اين انګيزها٬ اعتقاد راسخ من به تاريخ علمى و جلوګيرى از اشاعه تاريخ نادرست٬ مضحک٬ مبتذل و بى مايه و غير علمى بلوچستان به مردم بلوچ٬ غير بلوچ و جهان است٬ هر کدام از ما وظيفه اى تاريخى در دفاع از تاريخ درست خود داريم٬ حتى اګر تاريخ ما نشان از شکست ما داشته باشد٬ بازهم بازګو کردن حقايق تاريخى به نفع ما است٬ زيرا ما از تاريخ درس عبرت مى ګيريم و درس عبرت باعث ميشود که ما اشتباهاتى را که منجر به شکست ما شده٬ تکرار نکنيم و اين بار به اهداف خود نزديکتر شويم.
انګيزه ديګر تفکيک تاريخ واقعى بلوچستان از حماسه سرايى قبيله اى و براى يک خان خاص و داستانهاى مبالغه آميز قبيله اى و خانى٬ داستان هاى تهييج آميز و حماسه اى به نفع يک خان و يا خانى ديګر٬ يک قبيله و ديګر قبيله اى است٬ تفکيک تاريخ بلوچستان از اشعار حماسى براى ستايش يک خان و يا يک فرد٬ يک قبيله٬ تأيين خط مرز بين اشعار٬ داستانها و تاريخ است.
بيشتر داستانهاى باقيمانده از ګذشته و اشعار به نوعى اشاره به  حوادثى دارند که بعضى از آنها اتفاق افتاده اند ولى بيشتر داستانها و اشعار بسيار مبالغه آميز براى تهييج مردم و يا ستايش از يک شخصيت قهرمان و يا طايفه است و ستايش شخصيت و قهرمان درست کردن در فرهنګ ما بسيار رايج است زيرا ما در بلوجستان غربى٬ اکثر اوقات مغلوب ملتهاى ديګر بوده ايم و براى زنده نګهداشتن روحيه مبارزاتى خود بر عليه دشمن و اعتماد به نفس خود و بقاى ملتى مفتخر٬ اقدام به قهرمان سازى کرده ايم و خواهيم کرد٬ قهرمان سازى ملتهاى شکست خورده بخشى از روان  شناسى ملى ګرايى براى تداوم يک ملت شکست خورده ولى مفتخر است و ملت بلوچ نيز از همين قانون عمومى  ملتهاى شکست خورده پيروى کرده است و خواهد کرد٬ به همين دليل اګر قصد استفاده از اشعار و داستانهاى رنګارنګ به عنوان تاريخ است٬ بايد اجزاء اضافه شده به داستانها و اشعار برداشته شوند تا به واقعيت نزديکتر شوند و بعد از برداشتن اجزاء اضافى باز هم داستانها و اشعار٬ منابع علمى قابل قبولى براى تاريخ نيستند بلکه تنها سر نخى براى پيدا کردن اصل وقايع هستند. مثلأ در شاهنامه رستم پهلوان به عرش اعلا رسانده ميشود و در جاهايى رستم با ديوان مى جنګد٬ ولى آيا رستم واقعأ چنين پهلوانى بوده است و يا با ديوان جنګيده است؟ رستم پهلوانى بوده است ولى مسلمأ چنين پهلوانى نبوده است و با ديوان نجنګيده است. يا داستان ساختن قلعه بمپور از هيمن نوع است که ميګويند٬ اردوى بزرګ ګبرها که از بن پهل رد ميشده است٬ دستور به پرکردن توبره اسبها از خاک رس کرمان٬ داده بود٬ که اردوى ګبرها آنقدر زياد بوده است که بهم ريختن خاک توبره اسبها در بن پهل منجر به ساخته شدن تپه اى شده است که فرمانده ګبرها٬ قلعه بمپور را بر آن ساخت٬ آيا شما اين داستان را به عنوان تاريخ قبول داريد؟ به نظر ميرسد که شما اين نوع داستانها را تاريخ واقعى ميدانيد و يا داستانهاى خيالى را واقعى ميدانيد که به نفع طايفه مورد علاقه شما باشند٬ زيرا داستانهاى حماسى و اشعار مورد اشاره شما از همين نوع است.
از تغيير عنوان مقاله من ايراد ګرفته بوديد و آن را دال بر نادرست بودن٬ نقل قولهاى من دانسته ايد٬ تغيير عنوان مقاله جرم نيست و عملى اختيارى است که شما از آن انتقاد کرده ايد٬ اګر من عنوان بهترى براى آن پيداکنم٬ همين امروز آن را تعويض ميکنم٬ چونکه من تام الاختيار در انتخاب عنوان هستم.
بنابر اين٬ انتقاد من از مقالات شما٬ ارزش دادن به خود شما و مقالات شما بوده است و نه دشمنى با جنابعالى با انګيزه اى خاص و در کنار آن هدف من تداوم اين ګفتمان براى شناخت بيشتر تاريخ بلوچستان غربى است که شما آن را تبديل به يک موضوع جنجالى کرده و در تاريخ شيرانزهى خلاصه کرده ايد. ولى من بعد از اين ګفتګوى جنجالى با شما به اين نتيجه رسيده ام که نقد مطالب مضحک٬ مبتذل و بى مايه ارزش نقد را ندارند و فقط به مطالب مضحک٬ مبتذل و بى مايه ارزش ميدهد. از طرفى ديګر٬ نقد مطالب کسانى ارزش دارد که٬ به اصول علمى معتقد باشند و نه کسانى که هيچګونه پيشينه اى در اصول علمى تاريخ ندارند و از درک عمق اصول علمى تاريخ عاجز باشند.
تاريخى که شما درباره بمپور تا قبل از تسليم بمپور به قاجار٬ تاريخى غير علمى و نادرست است و داستانهاى شما٬ داستان دلاوريهاى يک طايفه خاص در يک منطقه و محلى خاص و منحصر به شيرانزهى ها هستند و رخدادها در داستانهاى شما متعلق به تمام بلوچستان نيستد که مطابق عنوان مقاله شما٬ و متن بعضى از مقالات شما٬ و بعضى از آنها را به کل بلوچستان ربط ميدهيد و فرض کرده ايد که بلوچستان فقط بمپور٬ رودبار٬ فنوج٬ ګه و لاشار است. و در حقيقت هدف اوليه شما شناساند٬ بزرګنمايى و معرفى طايفه شيرانزهى٬ خوانين شيرانزهى و اقتدار خوانين شيرانزهى به بلوچ و نارويى٬ ايران و شايد جهان باشد٬ به همين دليل مقالات شما بيشتر در شرح دلاوريهاى خوانين شيرانزهى دور ميزند و حتى جملات احساسى تيراندازى از يک يا چند سنګر را با آب و تاب تأکيد ميکنيد٬ بدون اينکه بدانيد٬ کسى که تنواند چهار تا سنګر را تصرف کند٬ نبايد به جنګ کسى برود٬ زيرا کسانى که آموزش نظامى و يا چريکى ديده اند٬ ميدانند٬ اګر چه تصرف يک يا چند سنګر کار آسانى نيست ولى با تقسيم نيروى مهاجم به دو ګروه يا بر حسب نياز چند ګروه٬ که يک ګروه تيراندازى کند و ګروه دوم به طرف سنګر پيش برود٬ تصرف سنګر کارى شدنى است٬ زيرا زمانى که به طرف سنګر تيراندازى ميشود٬ کسى که در سنګر٬ سنګر ګرفته است٬  کله اش را پايين نګه ميدارد که تير به او اصابت نکند و بدين ترتيب٬ دو ګروه مهاجم٬ با تيراندازى نوبتى به به سنګر مى رسند و سنګر را تصرف ميکنند و تعريف و تمجيد از تيراندازى يک شيرانزهى شجاع٬ از يک يا چند سنګر٬ ستايش با آب و تاب نمى طلبد٬ اګر چه نه تنها شما بلکه هر بازګو کننده اى٬ در بازګويى آن دچار احساسات ميشود٬ ولى چنين ستايشى ارزش مطالب تاريخى شما را پايين مى آورد.
ګاهى اګر صحبت از سرداران ديګر و ط
وايف ديګر ميکنيد٬  به دليل اين است که دلاوريهاى سرداران شيرانزهى بدون درګيرى با سرداران ديګر و طوايف ديګر بلوچ نميتوانسته وجود داشته باشد٬ درست مثل٬  مثل يک دست صدا ندارد٬ که اګر سردارانى ديګر به جنګ شيرانزهى ها نميرفتند٬ اکيدأ دلاوريهاى شيرانزهى ها هم٬ نميتوانست وجود داشته باشند٬ چون که شما ميدانيد که نسل جوان بلوچ چيزى در باره شيرانزهى نميداند و آنها را سران ملى بلوچستان نميدانند٬ تصميم به معرفى و بزرګنمايى آنها ګرفته ايد٬ و بعد از انتقادات مکرر٬ تصميم به اضافه کردن مبارزات ديګر بلوچها و سرداران آنها کرده ايد٬ متأسفانه به نظر ميرسد که شما به مسائل نظرى سطحى داريد و عمق موضوع را نمى بينيد.
شما فقط يک خان را مى بينيد که با 50 نفر مسلح ماليات جمع آورى ميکند٬ اين خان براى شما حکم حکومت را دارد  ولى عمق موضوع اينجاست که پشتيبان اين حاکم چه کسى است٬ آيا او مستقل بوده است و هدفى ملى داشته است؟٬ روابط او با چه کسى است و در جهت منافع چه ملتى و يا ګروهى حرکت ميکرده است.
در آن زمان٬ رسم بر اين بود است که بعد از اينکه يک خان٬ و يا يک سردار قبول کرده بود که به حاکمى بزرګتر ماليات به پردازد و اظهار بندګى يا تسليم ميکرده است٬ از آن به بعد٬ جزء قلمرو حاکم بزرګتر بوده است٬  و حاکم مغلوب به حکومت خود ادامه ميداده است و ګه ګاهى٬ يا سالى يک بار ماليات و هدايا براى حاکم غالب ميفرستاده است که اطاعت خودرا تجديد کند٬ نه به شکل امروزى که زمانى يک منطقه مغلوب ميشود٬ تحت مديريت سياسى نيروى پيروز در مى آيد.  به همين دليل شما مى بينيد که در زمان صفوى٬ افشار٬ قاجار و خصوصأ در زمان قاجار٬ سرداران محلى در مقام خود به عنوان ضابط٬  حاکم٬ يا هر اسمى که براى شما خوشايند باشد ٬ باقى مانده اند که بازوى سرکوب صفوى٬ قاجار و پهلوى شوند.
بين خود سرداران بلوچ٬ اګر سردارى ضعيفتر از سردارى قوىتر اظهار اطاعت کرده است٬ در مقام خود باقى مانده است.                                                                                          
نمونه هاى زيادى وجود دارد٬ به عنوان مثال٬ زمانى که ملک شمس الدين از صفويان شکست ميخورد٬ يکى ديګر از ملکهاى صفارى به جاى او نشانده ميشود.
يا محمد على خان نارويى شما٬ چه به اجبار و چه با خواست خودش٬ ولى به نظر من به اجبار٬ بعد از شکست از حبيب اﷲ خان شاهسون٬ و اظهار ندامت و بندګى نسبت به شاه قاجار٬ تبديل به يکى از سرکوبګران ملى ګرايان بلوچ شده بود.
بايد يادآورى کنم که مرز حاکميت صفوى٬ قاجار٬ زند و غيره از بم٬ نرمانشير و بمپور نګذشته است٬ بمپور ګاهى در کنترل حکام ايرانى بوده است و همانطور که شما نوشته بوديد ګاهى استقلال خودرا حفظ کرده است٬ به همين دليل مى بينيم که مذهب مردم بلوچ سنى مانده است٬ مذهب سنى بلوچ٬ خود ميتواند دليلى بر استقلال بلوچستان مى باشد.
در تحقيقاتى که من در اين مدت انتقاد شما  در باره بمپور و پهره٬ قبل از رخداد به توپ بستن قلعه بمپور بدست   حبيب اﷲ خان شاهسون انجام دادم٬ به مطالبى تاريخى برخوردم که اثبات بر حکومت قبيله ارباب بر پهره و ابتر دارد و قبيله ارباب بر کل منطقه٬ و ثابت ميکنند که ملک هاى بمپور و پهره بدست طايفه ارباب شکست خورده اند که بعدأ به جزئيات آن خواهيم پرداخت.
 
در ايميل و مقالاتان بسيار نګران وجهه سياسى و اجتماعى من هستيد٬ و خواستار برداشتن مقالات من از وبسايت و وبلاګ پهره شده بوديد٬  وجهه سياسى و اجتماعى من از انتقادات خدشه دار نخواهد شد٬ و من نګران آن نيستم٬ بر عکس من معتقدم که انتقاد از من انسان بهترى خواهد ساخت٬ زيرا اشتباهات مرا تصحيح خواهد کرد و آنچه را که من نميدانم٬ به من مى آموزد٬ آنهم آموزشى که بدون مخارج مالى و فقط بهاى آن تحمل انتقاد است٬ زيرا آموختن دانش مجانى نيست٬ و همه ميدانند که براى ياد ګيرى٬ چه قيمت ګزافى به دانشګاه ها ميپردازند.
اميدوارم که شما فرق بين کلمه تحقير و توهين و فحاشى را درک کرده باشيد٬ زيرا تحقير به معنى توهين نيست اګر چه توهينى تلويحى مى تواند باشد٬ و تحقير و توهين به معنى فحاشى نيستند٬ که شما٬ در مقالات خود تأکيد کرده ايد که من به شما فحاشى کرده ام٬ در حالى که مقالات من موجود است و فحاشى برعليه شما در أنها يافت نميشود٬ اين نوع تأکيد بدون دليل شما ٬ ارزش مقالات٬ نوع تفکر٬ سطح دانش و انګيزه و رسالت شما را زير سۇال جدى ميبرد.  از تأکيد شما چنين بر مى آيد که شما تعريف و معنى فحاشى را مترادف با تحقير و توهين ميدانيد و فرموده ايد که انتقاد من از شما به دليل توهين شما به غلام حسين خان بوده است٬ من هيچ زمانى به شما نګفته ام که شما به غلامحسين خان توهين کرده ايد٬ من در ايميل به شما ګفته بودم که شما ايشان را تحقير کرده ايد که منظورم تحقيرى تلويحى و ضمنى است٬ که کلمه تحقير به معنى نوهين نيست و شايد هدف شما تخريب چهره تاريخى او بوده است٬ به همين دليل نوشته بوديد که غلام حسين خان بعد از ت
صرف قلعه پهره اقدام به آزار و اذيت مردم پهره کرده بود و از مردم پهره ماليات ګرفته بود که باعث رنجش بهرام خان بارانزهى شده و از طريق دوست محمد خان٬ نګرانى خودرا به او رسانده است. و شما در اين باره٬ شواهدى حتى شفاهى ارايه نداده ايد ٬ در حالى که من معتقدم٬ چنين اتفاقى نيفتاده است و من از کسى چنين تهمتى را نشيده ام. متأسفانه٬ شايد و احتمالأ احساسات تعصبى شما نسبت به مقالات خود و طايفه خود٬ در زمان نوشتن جواب شما به انتقادات باعث شده است که٬ همه اين کلمات و واژه ها را مترادف بدانيد و يا در قاموس شما اين کلمات هم معنى هستند. يا موضوع خيالى تيراندازى غلامحسين خان برهانزهى به تحريک بهرام خان به قول شما٬ فاقد شواهد تاريخى حتى شفاهى است٬ شما چګونه به اين نتيجه رسيده ايد که بهرام خان از غلام حسين خان در خواست تيراندازى به قلعه هريدک را کرده است٬ آيا کسى پيدا شده که در جلسه در خواست بهرام خان از غلامحسين خان٬ حاضر بوده و بنابراين ګفته اين شخص موثق است٬ اين داستان از طرف اشخاص موافق بهرام خان و غلام حسين خان نقل شده يا از طرف مخالف آنها٬ که به آن بها داد؟ چګونه شما فقط با ردپاى يک شتر به اين نتيجه رسيده ايد که ردپاى شتر متعلق به غلامحسين خان بوده است٬ خوشبختانه ردپاى شترها همه شبيه هم است٬
چه کسى مدارک ردپاى شتر غلام حسين خان را در هريدک نګهدارى ميکرده است که با رد پاى شتر مهاجم به قلعه هريدک مقايسه کرده باشند؟ کدام متخصص به اين نتيجه رسيده است؟ از کجا معلوم است که تيراندازى بين غلامحسين خان و دهقان پيشک صورت ګرفته؟ حتى اګر اين دروغ کلان را که منشأ آن حتمأ کسانى ديګر به جز از شما بوده اند٬ درست فرض کنيم٬ از کجا معلوم است که غلامحسين خان براى ديدار فاميل خود به سرميچ نرفته باشد٬ اګر چنين اتفاقى رخ ميداد٬ حتمأ غلامحسين خان به جاى رد شدن از سرميچ و به مورين پيش رفتن٬ بين هرديک و مورين پيش٬ در سرميچ که سر راه او بوده٬ توقف ميکرد که از پشتيبانى طايفه برهانزهى برخوردار شود و بدون نيروى نظامى بهرام خان اين کار را نميکرد و وجود نيروى نظامى بهرام خان همراه غلام حسين خان٬ مطمئنأ دهقان پيشک را بجاى مورين پيش٬ به چابهار ميفرستاد٬ چګونه بهرام خان نفرات قليلى را براى تيراندازى به يک قلعه و خان بزرګ ميفرستد و در باره عواقب انتقام خان بزرګ و صلحشور لاشار نمى انديشد٬ و چرا؟٬ اګر بهرام خان قصد حمله به هريدک را داشه بود٬ حتمأ نيروى بزرګترى ميفرستاد.
داستان شما با منطق ضعيف هم همخوانى ندارد.   کسى چنين تهمتى را نشيده است. متأسفانه٬ احتمالأ احساسات تعصبى شما نسبت به مقالات خود و طايفه خود٬ در زمان نوشتن جواب شما به انتقادات باعث شده است که٬ همه اين کلمات و واژه ها را مترادف بدانيد.
جاى تأسف است که شما انتقاد از مقالات خود را تبديل به خصومت فردى و طايفه اى٬ مقايسه فردى و طايفه  و برترى و اولويت تعلقات طايفه اى خودرا عمده کرده ايد  و ارزش تاريخى ګفتمانى را که شما شروع کرده بوديد بسيار پايين آورده ايد و در مواردى خالى از ارزش کرده ايد.  که البته٬ اين نوع برخورد٬ شايد نشان از سماجت شما در برترى تاريخ شفاهى بر تاريخ کتبى و تفکرات ايلى و قبيله اى شما و برترى طلبى ايلى و قبيله اى شما نسبت به بقيه بلوچهاى غير خان و سردار باشد که با تفکرات امروزين نسل بلوچ در تضاد کامل است. برترى طلبى و مقايسه شما در آخر اين مقاله ارايه خواهد شد. و يا شايد از عدم شناخت شما نسبت به تاريخ علمى و اصول علمى تاريخ ناشى ميشود.

چونکه بعضى از ما در ميدان انتقاد و مقاله نويسى تازه وارد هستيم٬ ابتدا انتقادات ما با هدف مثبتى شروع ميشود ولى بعدأ سطح انتقادات ما به دليل کم تجربګى و يا بى تجربګى٬ بيشتر اوقات تنزل پيدا ميکند و از مسير اولى خارج شده و تبديل به جدالهاى شخصى مى شود و اين نشان از عدم رشد عقلانى٬ خردمندى٬ سياسى و علمى بعضى از ماها دارد و متأسفانه نشان از دانش سطح پايين بعضى از ماها دارد٬ ميګويم ماها٬ چونکه خود را مجزا نميدانم.  پس اجازه دهيد که انتقادات تاريخى و سياسى را تبديل به اختلافات شخصى نکنيم و يک ګفتمان تاريخى را به برخوردهاى شخصى تنزل ندهيم ٬و بدين طريق عدم رشد عقلانى٬ خردمندى٬ سياسى و علمى خودرا به دنيا اعلام نکنيم٬ زيرا چنين برخوردهايى ارزش ما و فعاليتهاى سياسى٬ اجتماعى و تاريخى  مارا پايين خواهد آورد و کسى مارا جدى نخواهد ګرفت.

در باره منابع و شواهد تاريخى:
متأسفانه من فکر ميکردم که شما آګاه به اصول علمى تاريخ و نياز شواهد تاريخى و منابع مستقل تاريخى در باره رخدادهاى تاريخى هستيد و نميدانستم که اول بايد اين اصول را براى شما توضيح بدهم بعد با شما
وارد اين بحث بشوم در غير اين صورت خودرا با شما درګير نميکردم و وقت خودرا صرف تکميل کردن مطالبى ديګر ميکردم که ناتمام مانده اند٬ ولى حالا دير شده است و مجبورم که براى شما توضيح بدهم.
اګر اتفاق تاريخى که متعلق به زمان حاضر و يک نسل ګذشته باشد٬ نقل قول ها از کسانى که در قيد حيات هستند و شاهد اتفاق بوده اند٬ لزوم شواهد مستقل٬ معتبر و قابل اعتماد تاريخى مورد نياز را تأمين ميکند٬ يا نوشته هاى روزنامه ها و مجلات و کتب موثق منتشر شده نيز جزيى از شواهد تاريخى مورد قبول هستند ولى اګر اتفاقى تاريخى٬ مربوط به دو نسل يا بيشتر باشد٬ لزوم شواهد تاريخى معتبر٬ مستقل و مکتوب و يا نقل قولهاى موثق و مستقل ضرورى مى باشد. شواهد تاريخى مکتوب نيز قابل ترديد هستند و نياز به تحقيق دارند و مکتوب بودن يک اتفاق  تاريخى٬  دليل بر معتبر بودن آن نيست مثل داستانهاى خود جنابعلى که فعلأ مکتوب هستند٬ بنابر اين٬ هم شواهد شفاهى و هم مکتوب قابل ترديد هستند ولى شواهد شفاهى٬ اعتبار کمترى نسبت به شواهد مکتوب دارند و بيشتر زير سۇال ميروند و در مواردى شواهد شفاهى اعتبار ندارند زيرا شواهد شفاهى دستخوش تغيير و مبالغه ګويى و تمجيد از يک قهرمان مورد علاقه ميشوند. اګر من در باره داستانهاى شما مدرک و سند خواسته ام به اين دليل است که مدارکى موجود است که بر خلاف اعتقاد و داستانهاى شما ګواهى ميدهند٬ پس بنابر اين شما بايد در مقابل مدارک موجود حقانيت داستانهاى خودرا ثابت کنيد تا قابل قبول باشند٬ که نميتوانيد ثابت کنيد زيرا اين شواهد سيصد٬ چهارصد سال پيش نوشته شده اند.

 بعضى از کتب تاريخى که از اتفاقات تاريخى نام برده اند٬ کامل نيستند و بعضى٬ اسامى را ناکامل ذکر کرده اند٬ مثلأ کتب تاريخى ايرانى که وقايع بلوچستان را ثبت کرده اند٬ فقط اسم اول را بدون نام خوانوادګى همراه با نسبت به محل و منطقه ذکر کرده اند مثل امير اولياء چانفى يا محمد على خان سيستانى٬ و يا کتب تاريخى نوشته مورخان انګليسى٬ اسم اول را ذکر کرده اند و نام خواندګى همه را بلوچ ذکر کرده اند. به اين دليل منابع تاريخى نيز نياز به تحقيق دارند ومن ادعا ندارم که منابع مکتوب ايرانى٬ انګليسى٬ افغانى و هندى صد در صد درست و قابل اطمينان و اعتماد هستند ولى تا اندازه قابل استفاده اى٬ سرنخ به اندازه کافى همراه با بعضى تفاصيل و تاريخ رخداد براى تحقيق بدست محقق ميدهند٬ همين مورد است که تاريخ مکتوب را بر تاريخ شفاهى ارجهيت ميدهد و معتبر تر ميسازد و برعکس تاريخ شفاهى که مطالب جسته و ګريخته اى را ارائه ميدهد٬ محقق را بعد از مدتى به بن بست ميرساند.
مثلأ نام محمد على خان٬ در کتب تاريخى ايران به سه نوع مختلف ذکر شده است٬ يکى بنام محمد على خان سيستانى که با محمد على خان سيستانى حاکم بم که لطفعلى خان زند را تحويل آغا محمد خان قاجار داد اشتباه نشود٬ ديګرى محمد على خان بنفهلى (بن فهلى) و ديګرى محمد على خان بمپورى ذکر شده است٬ که آخرى نام معاصر است. يک محمد على خان نارويى نيز ذکر شده است که فعاليتهاى او در رودبار٬ فنوج متمرکز بوده است٬ به همين دليل مشخص نيست که ايشان محمد على نارويى بوده است يا  به قول شما محمد على خان شيرانزهى. وظيفه شما عبدالکريم هاست که اين ادعا را داريد٬ ثابت کنيد٬ محمد على خان سيستانى٬ محمد على خان بنفهلى و محمد على خان نارويى و محمد على خان بمپورى همان محمد على خان شيرانزهى مورد نظر شما است که
ادعا داريد.
رخدادهاى تاريخى که در باره بلوچستان در کتب تاريخى ايرانيان به ثبت رسيده اند٬ قرنها پيش و در زمان اتفاق افتادن اين رخداد ها نوشته شده اند و ايرانيان عمل کرد خودرا در باره بلوچستان به ثبت رسانده اند و تاريخ بلوچستان ننوشته اند که شما از آنها ايراد بګيريد.
تاريخ نويسان دربارى ايرانى٬ تاريخ خودرا نوشته اند و نه تاريخ بلوچستان را٬ ولى تاريخ بلوچستان غربى٬ به اجبار٬ به دليل تسلط ايرانيان بر بلوچستان غربى و ګاهى بلوچستان شرقى٬ بخشى از تاريخ آنها شده است. تاريخ نويسان ايرانى٬ افغانى٬ انګليسى و هندى تاريخ خودرا نوشته اند و نه تاريخ بلوچستان را٬ ولى بلوچستان موضوع مناقشه آنها بوده است و به همين دليل٬ مقدارى از تاريخ بلوچستان را در تاريخ أنها مى يابيم.  ولى هيچکدام از تاريخ نويسان آنها در صدد٬ سند سازى تاريخى براى بلوچ و بلوچستان نبوده اند و کسى که هميشه غالب بوده است٬ دليلى براى جعل تاريخ ندارد و دليلى براى دروغګويى نيز ندارد که ايشان همه کتابها و نويسنده هاى آنها را دروغ خطاب ميکند.
اظهار نظر من در باره محمد على خان و همکارى او با آقاخان محلاتى و جنګ با حبيب اﷲ خان شاهسون  به اين دليل بود که ايشان در کمک مالى و نظامى  به آقاخان محلاتى نقش عمده اى داشته است و يکى از منابع کمک مالى٬ اخذ ماليات از بلوچهاى کشاورز و دامدار بوده است٬ ضابطى مقامى بالا و بسيار جدى بوده است که فقط سرداران بلوچ از عهده آن بر مى آمده اند٬ و نه بيګانګان٬ به همين دليل٬ سرداران محلى ٬ ضابط و مسئول جمع آورى ماليات بوده اند٬ و بلوچها به غير بلوچهاى حاکم٬ محال بوده است که ماليات بدهند و اخذ ماليات اغلب به جنګ طوايف بلوچ با حاکمان قاجار و صفوى مى انجاميده است.
شما که به اشعار حماسى و غير حماسى و داستانها براى درست بودن رخدادهاى تاريخى و حقانيت حکمرانى طايفه شيرانى بر کل بلوچستان نه قسمتى از بلوچستان مثل فنوج٬ ګه و بمپور٬ بيشتر از تاريخ مکتوب اهميت مى دهيد و حکم آيه قران را براى شما دارند٬ و داستانهاى نقل شده از ده نسل قبل را قابل اطمينان تر و برتر ميدانيد و فرموده ايد که٬ سعيد خان شيرانزهى اول( نارويى) حکومت هفتصد ساله ملکها در بمپور را بر انداخت٬ و صد درصد اطمينان داريد که ملکها هفتصد سال بر بمپور بدون وقفه تا زمان  انتقراضشان به قول شما٬ بدست سعيد خان اول شيرانزهى٬ حکومت کرده اند٬ جايى براى رندان پهره در پهره و بمپور نميګذاريد و طايفه رند را بطور کلى از تاريخ بلوچستان غربى حذف کرده ايد٬ در صورتى که همه ميدانند٬ طايفه رند٬ نقشى بزرګ در تاريخ بلوچستان بازى کرده است.
ميدانيم که طايفه رند و مير چاکر رند در زمان يکى از شاه سلطان حسين ها مى زيسته است٬ سلطان حسين خان بايقرا تيمورى فرزند امیر منصور بن بايقرا و يا شاه  سلطان حسين صفوى ٬ تاريخ صفوى و تيموريان نيز مکتوب است٬ و مهم نيست که مير چاکر کى از دنيا رفته است٬ مهم آن است که تقريبأ بين 400 تا 500 سال يا کمتر رندان در پهره مى زيسته اند٬ و بر پهره حکومت کرده اند٬ اګر فرض کنيم که چهارصد سال پيش٬  رندان  بر پهره حکومت کرده اند٬  چګونه ملکها بدون وقفه هفتصد سال بر بمپور و پهره حکومت کرده اند٬  پس تلکيف طايفه رند که در اشعار حماسى از آنها ياد شده٬ که در پهره حکومت کرده اند٬ چى ميشود؟
کوچ طايفه رند از پهره به سيبى را چګونه توضيح ميدهيد؟ آيا در صدد شکست دادن طايفه  رند به دست يک شيرانزهى ديګر و راندن آنها به بلوچستان شرقى هستيد؟  يا براى حل اين معما درصدد٬ به ازدواج  درآوردن يک زن از طايفه رند با يک سردار شيرانزهى ديګر هستيد٬ که آنها را از يک طايفه قلمداد کنيد و رندان را بدين طريق مانند ملکها شکست و تحليل دهيد و شيرانزهى ها را جايګزين آنها کنيد؟
حتمأ تصميم داريد که حکومت رندان بر پهره را به 950 سال قبل برګردانيد(چون که به قول شما٬ ملکها 700  سال بدون فقفه  بر بلوچستان حکومت کردند٬ و از زمان سعيد خان اول که ملکها را به ګفته شما شکست داد٬ تقريبأ 250 سال ميګذرد که جمعأ 950 سال اين دو سلسله به قول شما بر بلوچستان حکومت کرده اند)٬ ولى ياد آورى ميکنم که قبل از آن٬ به مدت 200 سال مسلمانان حجاز بر بلوچستان حکومت کردند٬ پس اګر 950 سال ملکها و حکومت سعيد خان شيرانزهى فرضى و تخيلى را به 200 سال مسلمانان حجاز اضافه کنيم٬ جمعأ 1150 سال ميګذرد که امکان ندارد رندان 1150 سال قبل بر پهره حکومت کرده باشند. شما بايد جواب اين معما را بدهيد. شما ادعاى حکومت خوانين شيرانزهى را بر کل بلوچستان داريد٬ حال آنکه٬ بلوچستان تنها بمپور٬ فنوج٬ ګه(نيکشهر)  و بنت نيست و اين در حالى است که  "ګه" از نظر تاريخى٬ از قلمرو خوانين لاشار بوده است٬ شمال بلوچستان غربى که منطقه سرحد و سيستان باشد نيز بخشى از بلوچستان است ٬ در کدام قسمت از سرحد ٬ سراوان و سيستان محمد على خان و مهراب خان شيرانزهى حکومت کرده اند و کى؟
داستان شما در باره تصرف قلعه بمپور در جواب به الس پهره اى و مقاله "نیمروز و قلعه سکواه" نيز نا رسا است٬ 3 فرمانفرما والى کرمان و بلوچستان بوده اند٬  منظور شما کدام فرمانفرما است؟ لطفأ مشخص کنيد که کدام فرمانفرما؟
قبل از فيروز ميرزا فرمانفرما٬ آقاخان محلاتى والى رسمى  کرمان و بلوچستان بوده است(بار اول)  و قبل از آقاخان٬ پدر بزرګ او والى کرمان و بلوچستان بوده اند٬ بعد از آقاخان محلاتى فيروز ميرزا فرمانفرما٬ آقاخان متمرد را  در بم شکست ميدهد و والى کرمان و بلوچستان منصوب ميشود٬ بعد از فيروز ميرزا فرمانفرما٬ فضلعلى خان قراباغى امير تومان والى کرمان و بلوچستان ګمارده ميشود٬ بعد چند سالى٬ فضلعلى خان قراباغى اميرتومان به تهران فراخوانده ميشود و شاهزاده خانلر ميرزا والى کرمان و بلوچستان ميشود و در همين زمان است که بعد از يک سال و اندى به تهران احضار ميشود و فضلعلى خان قراباغى اميرتومان دوباره حاکم کرمان و بلوچستان تأيين ميشود و در همين زمان نيز٬ تقريبأ برابر با 1256٬ آقاخان براى بار دوم با نامه اى جعلى خودرا والى کرمان و بلوچستان اعلام ميکند بعد از فضعلى خان٬ محمد حسن خان سردار والى کرمان و بلوچستان ميشود٬ و بعد از اوغلامحسين خان سپهدار والى کرمان ميشود٬ بعد کيومرث ميرزا٬ بعد وکيل الملک و وکيل الملک دوم٬  بعد از وکيل الملک دوم٬ پسر فيروز ميرزا فرمانفرما٬  سلطان عبدالحميد ميرزا  فرمانفرما  والى کرمان و بلوچستان تأيين ميشود و يازده بار٬ براى امنيت بلوچستان٬ به بلوچستان سفر ميکند. و مدتها بعد ٬ برادرش عبدالحسين ميرزا فرمانفرما والى کرمان و بلوچستان منصوب ميشود. در واقع عبدالحسين ميرزا فرمانفرما سه بار والى کرمان و بلوچستان بوده است. تاريخ نويسى شما به صورت سۇال و جواب٬ نميتواند تاريخ معتبرى باشد٬ مثلأ در اين مقاله٬ من از شما مى پرسم که کدام فرمانفرما؟ و يا طايفه رند بدون سبب چګونه از تاريخ پهره محو شد و اثرى از آنها در پهره در مقاله شما پيدا نميشود و شما در مقالات بعدى جواب ميدهيد٬ اين نوع تاريخ نويسى قابل اعتماد نيست٬ زيرا اين نشان از عدم آګاهى نويسنده از رخداد هاى تاريخى و امتداد رخدادهاى تاريخى دارد و فقط اسامى و تاريخ ها را که به شکل انتقاد٬ سئوال و جواب٬ ارايه ميشود٬ استفاده ميکند
و داستان مى سرايد.
به نظر ميرسد که شما به تاريخ آقاخان محلاتى  هنوز هم آګاهى کامل نداريد٬ قائله آقاخان محلاتى در تاريخ ايران به خوبى ثبت شده است٬ اجازه بدهيد که متن شما را از کتاب آقاى سپاهى نقل کنيم که فرموده ايد " ضد نقیص گوئی های نویسندگان غیر بومی در صفه 68  نوشته شده محمد علی خان توسط حبیب الله بکمک جماز سواران رودباری شکست میخورد وباز محمد علی خان توسط ابوالحسن خان برادر اقا خان از قلعه رانده میشود پیام عزیز اینجا است که من میگویم تاریح نویسان غیر بومی نوشتار شان قابل اعتماد نیست  ایا شما قبول دارید محمد علی خان  را اقا خان بخکومتی نرسانده طبق مندرجات کتاب بلوچستان در عصر قاجار  شما مدعی ان بودید که محمد علی خان دست نشانده قاجار واقاخان بوده ودراین کتاب طوری دیگر بیان میشود وحالا از سومین نسل شیرانزهی بشنوید بنا بروایات همین کتاب  مهمترین شورش بلوچستان را بعد از قتل ناصرالدین شاه سردار حسین خان شیرانزهی ( ناروئی )رهبری می کرد مردم سرباز لاشار نیز از پرداحت مالیات خود داری  کرده زین العابدین خان در این زمان برای اینکه بتواننداوضاع را ارام نماید"
چون شما از پناهندګى آقاخان محلاتى به محمد على خان نوشته بوديد٬ من اشاره به دور دوم والى ګرى جعلى آقاخان داشتم و نه بار اول٬ شما از والى ګرى آقاخان در بار اول چيزى ننوشته بوديد و من در باره محمد على خان تا قبل از اين رخداد آګاهى ندارم.
بعد از قائله آقاخان٬ همه سرداران شيرانزهى دست نشانده قاجار بوده اند و تاريخ آنها مکتوب است و قابل تکذيب نيست.
متأسفانه شما ابعاد موضوع را در نظر نميګيرد و بسيار زود پيش داورى مى کنيد زيرا براى شما٬ فقط شجاعت و جنګ با قاجار و پهلوانى مهراب خان و محمد على خان و حسين خان مهم است٬ تاريخ معتبرى در باره بمپور در اوايل قاجار وجود ندارد و به ناچار ګفته شمار را بايد قبول کنيم٬ که بمپور در اوايل حکومت  قاجار در اختيار مهراب خان و محمد على خان نارويى بوده است٬ ولى بمپور پهره٬ ابتر و احمد آباد را شامل نميشود٬ و ياد آورى ميکنم که بنا بر سفرنامه هنرى پاتينجر و ملاقات او با شاه مهراب خان اربابى٬ شاه مهراب خان اربابى پهره اى ٬ خان بزررګ از دزک تا بزمان بوده است٬ و مهراب خان فرزند سيد خان از طرف او بر بمپور حکومت ميکرده است و سعيد خان و مهراب خان شيرانزهى وجود نداشته اند بلکه سيد خان و مهراب خان رخشانى وجود داشته اند و تاريخ همکارى محمد على خان با آقاخان وجود دارد. و بعد از شکست آقاخان و ندامت نامه محمد على خان شيرانزهى  به شاه قاجار٬ محمد على خان موضع عوض کرده بود و به جنګ برادران آقاخان بنام ابوالحسن خان و باقر خان رفته بود٬ که به يارى انګليس هند٬ دوباره به بلوچستان حمله کرده بودند و از آن به بعد محمد على خان نارويى تبديل به چماقدار قاجار براى سرکوب بلوچهاى ملى ګرا و استقلال طلب شده بود و براى دولت قاجار ايران٬ از بلوچها اقدام به اخذ ماليات کرده بود.
من قبلأ عرض کردم که اطلاعات زيادى در باره محمد على خان٬ مهراب خان و حاکمان بمپور ندارم٬ من فقط از عبرت افزا٬ کتاب آقاخان براى شما نقل کرده بودم٬ و خودرا متخصص در اين باره نميدانم و و نقل شما از کتاب آقاى سپاهى به نظرم٬ به زمانى دلالت ميکند٬ که برادران آقاخان دوباره به بلوچستان حمله کرده بودند و يا شايد بار اول که آقاخان والى کرمان و بلوچستان منصوب شده بود٬ با محمد على خان درګير شده است٬ من دسترسى به کتاب آقاى سپاهى ندارم و نميتوانم پيش داورى و در باره کتاب ايشان قضاوت کنم.
ولى کتاب "هشت سال در ايران٬ جلد يکم٬ صفحه 142 مى ګويد "ابراهيم خان سرهنګ فرزند على خان بمى حاکم و ناظم بم و بلوچستان يکى از مردان بزرګ اين ناحيه محسوب ميشود٬ که در حقيقت بکمک او قضيه استقلال بلوچستان که نزديک بود به مرحله عمل نزديک شود٬ صورت نګرفت. او موفق به فتح چابهار شد که تقديرنامه اى نيز از طرف ناصرالدين شاه باين مناسبت دريافت کرد و هنوز در خانواده او باقى است. لقب او اسعدالدوله بوده است٬
ميجر سايکس در باره او مى نويسد: قضيه آقاخان به استقلال بلوچستان لطمه وارد آورده و موجبات سقوط اين ناحيه را فراهم کرد.
ابراهيم خان بمى که نانوازاده اى رشيد بود٬ باستقرار صلح و آرامش در بلوچستان نائل شد. و سير اليور سنت جان در 1289 هجرى برابر با 1872 ميلادى در توصيف او چنين مى نويسد: حاکم بم و نرمانشير و بلوچستان شخص کوتاه اندامى است که در يکى از نواحى پرغوغاى آسيا صلح و صفا را حکمفرما نموده است.
همه اين شواهد تاريخى٬ نشان از خيانت آقاخان محلاتى و همکاران او به استقلال بلوچستان دارند و انکار شدنى نيستند که شما شيرانزهى ها را قهرمان بلوچستان قلمداد کنيد. بديهى است که در زمان ابراهيم خان بمى و زين العابدين خان٬ مير محمد على خان شيرانزهى در قيد حايت نبوده است و پسر ايشان سردار حسين خان جانشين پدر بوده است که به ابراهيم خان بمى در شکست انګليس در چابهار و شکست سرداران قصرقند که الهام استقلال بلوچستان را داشته اند٬  کمک کرده است و بدين ترتيب خيانت به استقلال بلوچستان تکرار ميشود ولى حمايت او از ابراهيم خان بمى  و کمک او به قاجار در داستانهاى طايفه اى شما٬
واژګون جلوه داده ميشوند که از انها قهرمان ملى بلوچ بسازيد.
در باره غارت کردن لار بدست مهراب خان نارويى و آقاى عبدالودود سپاهى که نوشته بوديد٬ اطلاعى ندارم  و به اطلاع شما ميرسانم٬ بر خلاف آنچه که شما در مقاله خود فرموده ايد٬ من کتاب آقاى سپاهى را نديده ام و اطلاع از وجود چنين کتابى نداشته ام و در دسترس من نبوده و نيست و در نتيجه کتاب ايشان منبع من نبوده است٬ شايد من و آقاى سپاهى از منابع مشابه استفاده کرده باشيم٬ زيرا منابع تاريخى در باره بلوچستان خيلى کم هست.  در ضمن کتابى که آقاى استاد سپاهى نوشته است قابل انتقاد و احتمالأ داراى اشکالات تاريخى است و تنها به يک کتاب نميشود اطمينان و استناد کرد. خوشحالم که به ايشان لقب استادى داده ايد. احتمالأ سعيد خان شيرانزهى و مهراب خان شيرانزهى چندين زن انګليسى هم داشته اند که ما اطلاعى از آن نداريم٬ و يک ارتش انګليسى از نوادګان او در لارستان اقامت داشته اند٬ که از قلم شما افتاده است و شايد در مقالات آينده شما ذکر خواهند شد. و شايد شاهزاده خرسوار که در کرمان و بلوچستان ادعاى پادشاهى ايران بعد از قائله آقاخان کرده بود٬ از نجيب زادګان شيرانزهى بوده است که در اين باره اطمينان نداردم و بايد بيشتر تحقيق کنيم. فکر نکنيد که من در باره شاهزاده خرسوار قصد شوخى و يا توهين به کسى دارم٬ خير٬ شاهزاده خرسوارى در کرمان و بلوچستان وجود داشته و چون به جاى اسب٬ هميشه بر الاغ سوار ميشده٬ لقب خرسوار ګرفته است و ادعاى پادشاهى ايران و والى کرمان و بلوچستان را داشته است.

من سفرنامه هنرى پاتينجر را خوانده ام٬ و پاتينجر آنطور که شما از استاد سپاهى نقل کرده ايد٬ ننوشته است٬ يا استاد سپاهى سفرنامه هنرى پاتينجر را نخوانده است و يا استاد سپاهى متن سفرنامه پاتينجر را درست نفهميده است.
هنرى پاتينجر در سال 1810 ميلادى از کلات٬ از طريق دزک وارد پهره ميشود٬ و بلوچها را به سه قبيله بزرګ٬  قبيله نارويى٬ قبيله رند و قبيله مګسى با تيره هاى متعدد تقسيم ميکند٬ ٬ و در باره ابتر٬ پهره و بمپور چنين مى نويسد
که در اينجا نقل به مضمون و خلاصه براى شما نقل ميکنم:
"سيزدهم اپريل 1810 – ساعت شش صبح  به شهر ابتر وارد شدم که چهار ميل با اسمان آباد(به ګويش محلى آزمناباد امروزى) فاصله دارد.
به محض ورود من به ميهمان خانه٬ يک بلوچ با قالى به ميهمان خانه آمد و به من خوش آمد ګفت٬ بعد از پذيرايى و صرف صبحانه٬ سردار ابتر به ميهمان خانه آمد٬ من از طرز لباس پوشيدن٬ که لباس ابريشمى پوشيده بود٬  نوع لباس و از راه رفتن او فهميدم که خان ابتر است٬ و به زبان فارسى تسلط کامل داشت و بهترين فارسى را که در بلوچستان من ديده بودم٬ صحبت ميکرد٬ دريافتم که ايشان قايم خان سردار ابتر است٬ قبل از ترک ابتر٬ قايم خان سردار ابتر٬ توشه مسافرت را براى من تهيه کرده بود٬ و از من پذيرايى درست کرده بود٬ يک نامه براى برادر خود بنام شاه مهراب خان پهره به من داد که از من در پهره پذيرايى درست شود٬ من يک اسلحه کمرى (پيستول) به عنوان هديده و تشکر از خدمات ايشان به او دادم و ره سپار پهره شدم٬ در پهره با شاه مهراب خان که به طرف مسجد براى نماز ميرفت شدم٬ مواجه شدم٬ که بعد نماز شاه مهراب خان پهره از من پذيرايى کرد٬ و ره توشه و يک نامه براى خان بمپور و يک نامه براى خان بزمان به من داد که به من کمک کنند و به من راهنما براى مسافرت به نرمانشير بدهند.
14 اپريل 1801٬ عزيمت از پهره – شاه مهراب خان پهره به ديوان خود دستور داد که به من راهنما و راه توشه بدهند٬ و به من توصيه کرد که در اين قحط سالى٬ به نرمانشير نروم٬ ولى من مصمم به رفتن بودم و ايشان توصيه کرد که مستقيم به بزمان بروم و به بمپور نروم٬ و از بزمان به نرمانشير بروم٬ ولى من تصميم به ديدن بمپور ګرفته بودم٬
زيرا کاپيتان ګرانت درباره آزادمنشى مهراب خان بمپور بسيار صحبت کرده بود.
بعد از شام٬ همانطورى که شاه مهراب خان پهره قول داده بود٬ به ميهمان خانه آمد و عده زيادى نيز دور ما جمع شدند٬ من نامه اى را که از عيدل خان٬  خان نوشکى آورده بودم به او دادم ولى خان پهره خواندن و نوشتن بلد نبود و ميرزا را آوردند که نامه را به خواند٬ شاه مهراب خان در خواندن و نوشتن من شګفت زده بود٬ و دستور آوردن  قلم و کاغذ را داد که او دستور نوشتن نام و نشان خودرا به ميرزا داد و که هم من نام و نشان٬ شغل و تاريخ ورود خود به پهره٬ اقامت خود پيش شاه مهراب خان اربابى٬ و نوع ميهماندارى٬ چه خوب و چه بد٬ او را بنويسم که او در ديوان خود ثبت و نګه دارى کند٬ و به سياحان آينده اروپايى نشان دهد و من نيز چنين کردم.
از من در باره تحصيل و ملا شدن پرسيد٬ زيرا فکر کرده بود که من ملا هستم و به او توضيح دادم که در کشور ما٬  مدارس وجود دارد و من نقشه بلوچستان را روى خاک براى او کشيدم و او بر اين نقشه خيره شد و بعد از من در باره تحصيل سئوالاتى کرد٬ به نظر مى رسيد که در باره تحصيل مردم خود فکر مى کرد. من دريافتم که با يک شخص بسيار آزاد منش٬ فهميده با رفتار شاهانه مواجه بودم٬ اګرچه او سواد نداشت ولى  در آمد ملى او٬  نوع رفتار آزاد او با مردم خود٬ آزادى که به مردم خود داده بود٬ نوشتن درباره خوب و بد٬ رفتارى پيشرفته و شاهزادګى بود.
15 اپريل٬ 1810 – امروز صبح من مشتاقانه منتظر بود که يک نفر پيش من آمد و به من ګفت که شاه مهراب خان ميخواهد در دربار با خود من صحبت کند و سريع پيش او رفتم و اورا مشغول ديکته کردن نامه اى به ميرزاى خود ديدم٬ بعد از اتمام نامه ها را به من داد.
شاه مهراب خان پهره قدرتمند ترين خان اين منطقه است٬ لشکرى تقريبأ شش هزار نفرى دارد که منظورم لشکرى است که  در عرض دو تا سه روز تجهيز ميکند٬ و او اعتراف کرد که از دزک( و نه خود دزک)٬ تا بزمان تحت حکومت او هست٬ برادر او قايم خان از طرف او بر ابتر حکومت ميکند٬  و برادر زن او در بمپور و همه سرداران در اين حومه از طرف او حکومت ميکنند٬ از نظر شخصى٬ او بسيار خوش تيپ٬ طرز صحبت کردن او صيقل شده و نشان از برترى ذاتى او دارد٬  طايفه او ارباب است که شاخه اى از قبيله نارويى است٬ که ګفته شده (به نقل از شاه مهراب خان اربابى)٬ اصل و نصب خاصى نداشته و اجداد او فقط در يک تکه زمين در سرحد امرار معاش ميکرده اند و اجداد او همراه با بعضى از پيروان خود٬ به دزک مهاجرت کرده و يک سردار مکرانى در دزک به آنها يک تکه زمين ٬ هديه داده بود٬ و به همين دليل  سرزمين اجدادى او در دزک است٬ ولى بعد از ازدواج با دختر سيد خان ٬ پدر خان فعلى بمپور٬ به کمک پدر زن خود٬ لشکرى آراسته و به پهره و ابتر  که پهره در آن زمان مرکزيت داشته٬ حمله کرده٬ ملک ها را شکست داده و اين شهرها را به تصرف خود در آورده و سردارى بمپور و ابتر را به اقوام نسبى و سببى خود داده است و بقيه سرداران دراين منطقه نيز ګماشته او هستند٬ و در آمد فعلى او برابر با چهار و نيم لک روپيه در سال است. بلوچهايى که در پهره و بمپور حکومت کرده و با او جنګيده بودند٬ بيشتر آنها کشته شده اند و باقى مانده  به نرمانشير مهاجرت کرده اند که در پناه دولت ايران زندګى کنند. ارباب ها چهره اى روشن دارند٬ در سيماى آنها٬ وجحه تمايز آنها را از هم ميهنى هاى بمپورى آنها نشان ميدهد٬ مردمانى قد بلند و خوش تيپ و فعالى هستند٬ غرور درنده خويى آنها٬ که به آن افتخار ميکنند٬ در اعمال آنها نمونه است. به محض ورود به بمپور٬ من نامه شاه مهراب خان پهره  را به خان بمپور که مهراب خان نيز نام داشت فرستادم٬ بعد از چند دقيقه٬ پيرمرد تقريبأ شصت ساله اى چاق٬ لنګان و تلو خوران با يک عصاى آهنين با زنګوله هاى آهنين از جنس عصا به طرف من آمد٬ وقتى که نزديک شد٬ فهميدم که پايش مى لنګد و از اين عصا براى راه رفتن استفاده ميکند٬ شش يا هشت نفر جلوى او نيز به طرف من آمدند٬ اګر اين افراد همراه او نبودند٬ شناختن او بسيار مشکل مى بود زيرا او بسيار فقيرانه لباس بوشيده بود٬ يک پيراهن معمولى سفيد و با شلوار آبى کتانى و يک کلاه کوچک بر سر. و دايم اين عصاى آهنين خودرا تکان ميداد و از صداى زنګوله هاى عصاى خود لذت ميبرد٬ بعد از معرفى و پرس و جو٬ از کاپيتان ګرانت صحبت کرد و دستور داد که همه اسبهاى اورا از اصطبل بيرون بياورند٬ نزديک هفتاد تا هشتاد اسب و به دوتا اسب اشاره براى فروش کرد٬ زيرا داستان من به شاه مهراب خان پهره در باره خريد اسب خوب بود که من از طرف يک تاجر هندو مأمور خريد بودم و شاه مهراب خان پهره در نامه خود به مهراب خان بمپور در باره من و خريد اسب نوشته بود.
ابتر تقريبأ  250 خانه دارد و پهره 400 و بمپور تقريبأ 150 خانه دارد٬ ابتر و پهره شهرهايى کوچک و زيبايى هستند ولى بمپور دهى زشت و خشک  است فقط اندکى درخت دارد و آثار کشاورزى به چشم نمى خورد.
نقل از:  (Travel in Balochistan and Sind, Page 158-181 - Henry Pottinger)
در اينجا لازم است که يادآورى کنيم که در اين زمان در پهره و بمپور دو مهراب خان وجود داشته است٬ يکى بنام شاه مهراب خان اربابى در پهره ٬ به مرکزيت پهره٬  که خان کل منطقه است و در قلعه کهنه پهره سکونت دارد و شوهر خواهر مهراب خان بمپور است و مهراب خان بمپور که سردار بمپور است و پسر سيد خان است و پايش مى لنګد و شايد پاى لنګ مهراب خان بمپور٬ يکى از داستانهاى آقاى عبدلاکريم بلوچ را تأييد کند که ايشان را مهراب خان لنګ ناميده بود.
به ګفته هنرى پاتينجر به نقل از خود شاه مهراب خان اربابى  پهره اى٬ طايفه ارباب٬ به سرکردګى شاه مهراب خان پهره و با کمک پدر زن خود سيد خان ٬ ملک ها را که صاحبان اصلى پهره٬ ابتر٬ مګس و غيره  بوده اند٬ را شکست داده و بر اين منطقه مسلط شده است و بازماندګان ملکها از پهره و ابتر فرار کرده به نرمانشير رفته و پناهنده دولت ايران شده بودند
  و ګفتګوى پاتينجر با شاه مهراب خان اربابى  پهره و نقل قول از او نشان ميدهد که سعيد خان شيرانزهى آنطور که آقاى عبدالکريم بلوچ نوشته اند٬ ملک ها را شکست نداده اند بلکه٬ اربابان پهره ملک ها را شکست داده اند و شاه مهراب خان اربابى پهره٬ سردارى بمپور را به پدر زن خود سيد خان تفويض کرده است٬ و سندى معتبر تر از اين نمى توان يافت و هيچ سند ديګرى نمى تواند معتبر تر از قول مردى باشد که ملک ها را شکست داده است و اګر طايفه ارباب را يکى از تيره هاى نارويى قلمداد کنيم٬
تاريخچه طايفه بارانزهى که آقاى  مصطفى دانشوربراى ما نوشته اند٬ نادرست است زيرا ايشان طايفه ارباب را يکى تيره هاى بارانزهى قلمداد کرده است.
 در اينجا تاريخچه رابطه طايفه ارباب و بارانزهى به اشتباه به آقاى عبدالکريم نسبت داده شده بود که يک اشتباه غير عمدى بود٬ که منظور آقاى مصطفى دانشور صاحب سايت
lashar.org بود

   و نه آقاى عبدالکريم بلوچ و بدين تريب از آقاى عبدالکريم بلوچ صادقانه پوزش مى طلبم و جمله جمله بالا تصحيح ميشود.

.منظور اين مقاله آقاى مصطفى دانشور بود: http://lashar.org/wiki/%D8%B7%D8%A7%DB%8C%D9%81%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%B1_%DA%A9%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C

 

جمله قبل از تصحيح به اين صورت بود و براى اطلاع حذف نميشود (تاريچه طايفه بارانزهى که آقاى عبدالکريم بلوچ براى ما نوشته اند٬ نادرست است زيرا ايشان طايفه ارباب را يکى تيره هاى بارانزهى قلمداد کرده است)
نقل از (Travel in Balochistan and Sind, Page 170 - Henry Pottinger)
 بنا بر ګفتګوى پاتينجر با شاه مهراب خان اربابى پهره٬ به نظر ميرسد که طايفه ارباب پهره و ميران ابتر و احمدآباد از بازماندګان شاه مهراب خان اربابى پهره باشند و تعداد زيادى از طوايف شکست خورده  پهره هنوز در نرمانشير٬ جغين و منوجان اسکان دارند٬ که من افتخار آشنايى با اندکى از آنها را داشتم.
بايد از آقاى عبدالکريم تشکر کرد زيرا٬ نوشته هاى ايشان سبب شد که من اين موضوع را جدأ پى ګيرى کنم.
اما از مهراب خان بمپور که به  زبان خود شاه مهراب خان پهره٬ برادر زن شاه مهراب خان اربابى  پهره است٬ از زبان هنرى پاتينجر بشنويد که به نظر من با ګفته آقاى عبدالکريم بلوچ که ګفته بود٬ شيرانزهى ها به قول ايشان "کلام خور هستند" مطابقت دارد.
زمانى که پاتينجر ميهمان مهراب خان بمپور٬ در بمپور است٬ در شب اول به او شام کمى ميدهد که پاتينجر و همراهان او با شکم سير نمى خوابند و روز بعد به او صبحانه نميدهد٬ و اصرار دارد که پاتينجر از او اسب بخرد٬ وقتى که پاتينجر مى ګويد که پول ندارد٬ مى خواهد اقدام به تفتيش وسايل پاتينجر کند که پاتينجر همه چيز را به او به نشان مى دهيد و دو عدد پيستول (اسلحه کمرى) را نيز به او نشان ميدهد٬ که مهراب خان قانع ميشود و به منزل خود بر مى ګردد و بعد از يک  ساعت٬ يک قاصد ميفرستد و در خواست ميکند که پاتينجر هردو اسلحه را به او بدهد٬ پاتينجر يکى از اسلحه ها را به قاصد او ميدهد ولى مهراب خان اسلحه را بر ميګرداند و هردو اسلحه را ميخواهد٬ ولى پاتينجر تا روز بعد مقاومت ميکند و در آن شب٬ مهراب خان بمپور به او شام نميدهد و پاتينجر شب را ګرسنه مى خوابد٬ روز بعد مهراب خان به تهديد خود ادامه ميدهد و در خواست تسليم هردو اسلحه را ميکند و از دادن راهنما و اذوغه سفر به پاتينجر امتناء ميکند. به هر حال٬ پاتينجر هر دو سلحه کمرى را به مهراب خان
 بمپور مى دهد و مهراب خان بمپور٬ به پاتينجر راهنما و آذوقه سفر نميدهد و پاتينجر بدون آذوقه سفر با اندک آذوغه اى که شاه مهراب خان اربابى پهره به او داده بود٬ به طرف بزمان به راه مى افتد و بدين ترتيب مهراب خان بمپور فرزند سيد خان (شايد شيرانزهى) ٬ ميهمان٬ ميار (پناهنده) خودرا به جاى حمايت٬ خلع سلاح ميکند و به ميهمان نوازى بلوچ  پايان ميدهد و براى هميشه در تاريخ بلوچ ثبت ميشود.
در همين ديدار٬ مهراب خان بمپور (که منبع پز دادن است)٬ حمله به لارستان را به کمک شاه مهراب خان پهره و قايم خان ابتر به رخ پاتينجر ميکشد٬ اما در بزمان مراد خان که از طرف شاه مهراب خان اربابى پهره٬ سردار بزمان است٬ از او پذيرايى خوبى ميکند٬ به قول پاتينجر به نقل از خود مراد خان٬ مراد خان از طايفه کرد بلوچستان است و داماد مهراب خان فرزند سيد خان بمپور است.
مهراب خان بمپور 16 زن داشته است و چند تا برادر کوچکتر از خود داشته است که آنها را به قلعه بمپور راه نميداده است و ميانه خوبى با براداران خود نداشته است.
اين بود٬ داستان ميهمان نوازى مهراب خان فرزند سيد خان شيرانزهى بمپورى٬ سردار بزرګ بلوچستان.
کتاب سفرنامه پاتينجر٬ کتابى کمياب و براى علاقه مندان اين کتاب در کتاب خانه دانشګاه هاروارد٬ در ايالت ماساچوست موجود است.
بايد توجه کرد که پاتينجر بلوچها را به سه قبيله بزرګ ناررويى٬ رند و مګسى تقسيم ميکند و نمى ګويد که شاه مهراب خان از طايفه نارويى است ولى به نقل از خود شاه مهراب خان٬  مى ګويد که شاه مهراب خان از طايفه ارباب است و فکر مى کند که طايفه ارباب يکى از تيره هاى قبيله نارويى است که چنين نوشته است " طايف او ارباب است که تيره اى از قبيله نارويى است".
پاتينجر مى نويسد که طايفه شاه مهراب خان پهره با طايفه مهراب خان بمپور فرق ميکند و از نظر قيافه ظاهرى نيز فرق ميکنند٬ طايفه شاه مهراب خان پهره مردمانى با رنګ روشن٬ با انصاف و قد بلند هستند و مردمانى خوش منش هستند٬ در حالى که طايفه مهراب خان بمپور٬ مردمانى سياه چرده و جثه کوچکتر و از تيره رخشانى٬ قبيله نارويى هستند.
 و به نظر پاتينجر٬ طايفه رخشانى يکى از تيره هاى قبيله نارويى است.

بعد از اين مقدمه طولانى بهتر است که به اصل موضوع به پردازيم:

يادآورى ميکنم که جنجال سر اين نيست که قلعه اى چګونه تصرف شده و يا چند نفر کشته شده اند٬ يا کسى کشته شده يا نشده٬
که شما آن را عمده کرده ايد٬ موضوع مهم از نظر من اين است که شما در اولين مقاله خود در پاسخ به الس پهره اى فرموده بوديد که شيرانزهى ها طرف مقابل قاجار بوده اند٬ و به آقاخان محلاتى پناه داده اند و از حبيب اﷲ خان  شاهسون سخن رانده بوديد٬ شايد در يک مقطعى از زمان با وعده هاى بهترى از جانب مخالفان قاجار٬ با قاجار مخالفت کرده باشند٬ ولى در  کل٬ به نظر من  شيرانزهى طرف مقابل قاجار و پهلوى نبوده اند٬ بلکه همکاران و هم مسلکان ديکتاتورى هاى قاجار و پهلوى بوده اند و در جنايات اين دولتها بر عليه بلوچها٬ شريک بوده اند. اما شما سعى در انحراف موضوع داريد و اندکى موفق به تغيير آن با عمده کردن تصرف قلعه پهره و موضوع تاريخ دلاوريهاى شيرانزهى ها شده ايد.
شما خود مدعى شده ايد که سردار سعيد خان شيرانزهى از طرف دولت قاجار به حکومت بلوچستان منصوب شده بود٬ و در مقاله ديګرى فرموده ايد که حسين خان نارويى به حکومتى سرباز ګماشته شده بود٬ اين ګفته هاى شما٬ اولين ګفتار شما را که فرموده بوديد٬ شيرانزهى ها طرف مقابل قاجار بوده اند٬ را نقض ميکند. من از چندين کتاب براى شما نقل کرده بودم که در چه زمانى سرداران و خوانين شيرانزهى با دولت قاجار همکارى داشته اند و چګونه همکارى داشته اند اګرچه بعضى در اوايل بر عليه قاجار مقاومت کرده اند و يادآورى ميکنم که من همه کوشش هاى بجا و درست محمد على خان نارويى (نه شيرانزهى) را براى بلوچستان غربى رد نميکنم ولى او و اعقابش  زمانى که هوا را پس ديده بودند٬ به همکارى به قاجار تن در داده و عامل وحشتناک  سرکوب و شکست استقلال بلوچستان شده اند.
شرح دلاوريهاى شيرانزهى ها براى کشتن چند تا بلوچ بيګناه و بدون اسلحه و بى دفاع٬ افتخار نيست و عملى ملى٬ براى تمام ملت بلوچ و بلوچستان نيست که قابل افتخار باشند و تاريخ بلوچستان ناميده شوند. بيشتر عمل کرد هاى خوانين شيرانزهى ٬ مبارکى ٬ حداقل از زمان قاجار تا پهلوى بر خلاف مصالح ملى٬  ملت بلوچ و به نفع قاجار و پهلوى بوده اند و بر عليه جنبش ملى بلوچستان با دولتهاى ايران همکارى نزديکى داشته اند.  همه داستانهاى شما در باره دلاوريهاى شيرانزهى ها٬ داستانهاى قتل و غارت بلوچهاى بيګناه و بى دفاع٬ قابل افسوس و پشيمانى است که هيچکدام از اين اعمال در مقاله ملى بلوچستان نمى ګنجند.
شکست حکومت دوست محمد خان بارانزهى در پهره که رنګ و بوى ملى بلوچ را داشت٬ با همکارى شيرانزهى ها٬ مبارکى ها٬ سرداران ريګى سرحد و طايفه کرد بلوچستان( در باره سرداران ريګى و طايفه کرد - نقل از کتاب حکايت بلوچ  کتاب دوم– دکتر محمود زند مقدم)  با حکومت پهلوى ميسر شد. و به قول سرتيپ جهانبانى٬ در غير اينصورت او نميتوانست٬ ارتش 15٬000 پانزده هزار نفرى دوست محمد خان بارانزهى را با 11٬000 يازده هزار ارتش رضاخانى شکست دهد.
 پس شما نميتوانيد وجهه ملى و قهرمانى بلوچ را به شيرانزهى ها و خوانينى بدهيد که عامل بردګى و بندګى بلوچ٬ شکست جنبش استقلال بلوچستان و همکار ديکتاتورى قاجار و پهلوى٬ کشتار بلوچها به طور دسته جمعى و شکست جنبش آزاديخواهى و ملى بلوچ  بوده اند.
اختلافات سرداران  شيرانزهى با دولت قاجار٬ عمومأ  الهام ملى و استقلال بلوچستان نداشته است٬ بر عکس بر سر پرداخت ماليات کمتر و يا بيشتر بوده است٬ و اختلافات عمده بر سر سهم سردار از ماليات وصول شده از مردم فقير بلوچ بوده است. طبيعى است که سرداران شيرانزهى٬ مبارکى ٬ ريګى و غيره٬ چون همکارى نزديکى با اربابان دربارى خود داشته اند٬ از ضعف اربابان خود در زمان مشروطيت و يا کشمکش شاهزداګان قاجار آګاه بوده اند و زمانى که شرايط  را مساعد ديده اند٬ خودرا حاکم بخشهايى از بلوچستان اعلام کرده اند و اقدام به جمع آورى ماليات و آزار و اذيت مردم بيګناه بلوچ کرده اند و اعلام حاکميت براى آنها هم بدون درد سر هم نبوده است٬ به همين دليل آنها را با ديګر سرداران بلوچ درګير جنګ کرده است و يا در مواقعى به جنګ با انګليس کشيده است. و بيشتر کشمکشهاى شيرانزهى ها مثل حسين خان به پشتيبانى دولت قاجار با انګليس٬ بر سر مرزهاى ايران با انګليس هند٬ و شکست دادن خوانين قصرقند و دولت مستقل کلات بلوچستان  بوده است که حاکمان قصرقند ميانه خوبى با قاجار نداشته و خودرا هميشه مستقل ديده اند و با دولت انګليس همکارى داشته اند و حتى تلګرافخانه انګليس متعلق به حاجى مولاداد خان و اقوام او در چابهار بوده است براى اثبات اين مدعا٬ چند جمله را نقل ميکنم٬ ( حاجى مولاداد خان ٬ ضابط قصرقند٬ مګ و چابهار که تلګرافخانه از دولت انګليس دارد -  نقل از ٬ سفرنامه کرمان و بلوچستان٬ صفحه 150٬ ٬ عبدالحسين ميرزا فرمانفرما).
(ضابط قصرقند – قاضى آنجا ملا عبدالقادر و ضابطش حاجى مولاداد خان است و اين حاج مولاداد خان غالبأ از حکام کرمان روګردان است و در زمان مرحومان فرمانفرماى اول و ثانى نيز خدمت هيچ يک از آنها نرسيده٬ و ګاه ګاه هم تا يک درجه مصدر شرارت و نامعقولى مى ميشود -   نقل از سفرنامه کرمان و بلوچستان٬ صفحه 159٬٬ عبدالحسين ميرزا فرمانفرما).
(عشور – از دولت انګليس هم تلګرافخانه در آنجا هست و غالب اهالى آن رعيت انګليس اند و کمتر از اهالى خود بلوچستان ايران است و ماليات ګمرکى خودرا به عنوان عشور به حاجى مولاداد خان مى پردازند. و حد خاک چابهار از بلوچستان دريا است که در دويست قدمى چابهار واقع است و حاجت به تعيين حدود جئيه و شرح و بسط نيست - نقل از سفرنامه کرمان و بلوچستان٬ صفحه 163٬ ٬ عبدالحسين ميرزا فرمانفرما).
(باهو کلات – مالکين اين مزارعات مزبوره از طوايف جدګالى اند و ريش سفيد آنها مهراب  و شفيع محمد و ضابط سابق آن سردار محمد على خان باهوئى و فعلأ حاجى مولاداد خان برى است. و محصول آن منحصر است به جو٬ ارزن و ماش٬ و لوبيا و شهرو که نوعى ذرت است و دانه هاى خيلى کوچک قرمز رنګ دارد. ديګر هيچ قسم محصول و ميوه و نخيلاتى ندارد و اهالى آنجا که معادل دويست و پنجاه خانوارند در کتوک زندګى ميکنند و در خود باهوکلات عمارت تيرپوش ساخته اند. و چهار برج هم در باهوکلات ساخته اند و تيرکش تفنګ براى آن قرار داده اند که هنګام لزوم رفع حاجت کنند٬ اسبهاى معروف به جدګالى را هم از طرف سند که جزو خاک هندوستان است مى آورند. (نقل از سفرنامه کرمان و بلوچستان٬ صفحه 164٬ ٬ عبدالحسين ميرزا فرمانفرما).
حتمأ خواهيد نوشت که عبدالحسين ميرزا فرمانفرما دروغ ګفته است٬ سئوال اينجاست که چرا در باره خوانين قصرقند دوروغ بګويد. زمانى که خود والى کرمان و بلوچستان است و همه چيز در اختيار اوست٬ چه لزومى دارد که درباره خوانين قصرقند دوروغ بګويد و آنهم در باره کسانى که مخالف او بوده اند.
نظام سردارى در زمان قاجار و قبل از آن به اين شيوه بوده است که دولتهاى قاجار٬ براى ادامه تسلط خود بر بلوچستان٬ اندکى از قدرت سياسى و اقتصادى را به سرداران و خوانين محلى محول کرده اند و  سرداران هر منطقه و محل٬ مسئول وصول ماليات از مردم محل و منطقه خود بوده اند٬ ماليات منطقه خود را مستقيم به خزانه دار قاجار در منطقه مى پرداخته اند٬ ماليات  وصول شده از کشاورزان و دامداران بلوچ٬ بين خوانين و دولت قاجار تقسيم مى شده است که سهم عمده متعلق به دولت قاجار بوده٬ سهم بزرګ دوم متعلق به خان بوده است.  در چنين شرايطى دولت قدرت بيشترى به خوانين مى داده است.
اما نبايد از ياد برد که در مقاطعى که شرايط ايجاب ميکرده است٬ خوانين خواسته اند که ماليات را براى خود نګهدارند و به دولت قاجار ندهند و به همين دليل بعضى از خوانين٬ استنشاق و الهام ملى داشته و در جهت پيشبرد آن اقداماتى کرده اند و نبايد همه اقدامات خوانين را يکسره و بدون جهت محکوم کرد.

نکته اى مهم در باره بلوچستان غربى و نقش خوانين و سرداران محلى که بايد به آن توجه داشت٬ همکارى خوانين و سرداران محلى با  حکومتهاى قاجار و پهلوى در سرکوب مردم فقير و زحمتکش بلوچ بوده است که در مواردى از حکومت قاجار در تحميق و سرکوب مردم فقير نيز پيشى ګرفته اند.
سياستى که حکومت هاى قاجار در بلوچستان غربى دنبال ميکردند٬ سياستى امير کبيرى براى توسعه نفوذ و تسلط حکومت قاجار بر بلوچستان٬ از طريق افکندن نفاق و دشمنى بين خوانين و سرداران محلى و حد اکثر بهره بردارى از آن بوده است.
 بعد از ضميمه شدن قسمتهاى بزرګى از بلوچستان شرقى به انګليس هند و تأيين مرزهاى ايران٬ انګليس هند و حکومت کلات بلوچستان٬ اين سياست امير کبيرى بر عليه بلوچستان غربى شروع و اجرا شد و تنها تکه کوچک حکومت مستقل کلات بلوچستان هميشه در حال نزاع براى بقاى خود و کل بلوچستان با حکومت انګليس هند و ايران بوده است. اين حکومت مستقل کلات به دليل همکارى سرداران و خوانين بلوچستان غربى نظير محمد على خان (بنفهلى٬ نارويى يا -شيرانزهى)٬ پسر و نوادګان ايشان٬ با دولت قاجار ايران٬ مورد بى مهرى سرداران و خوانين بلوچستان غربى نيز قرار ګرفته بود و تنها اميد کشور مستقل بلوچستان٬ حکومت مستقل کلات و حکومت بهرام خان بارانزهى و بعد از او دوست محمد خان بارانزهى در پهره بوده است٬ و احتمالأ خيانت آقا خان محلاتى و همدستان او به بلوچستان غربى و شرقى باعث شکل نګرفتن کشور مستقل کنفدرات بلوچستان کلات و پهره شده بود. اګر آقا خان محلاتى و برادرش و همدستان او به بلوچ و بلوچستان خيانت نکرده بودند٬ شايد امروز کشور مستقلى بنام جهمورى کنفدرال متحد بلوچستان و يا امارات کنفدرال متحد بلوچستان و يا نوعى از بلوچستان مستقل وجود داشت.
 از قرائن تاريخ قاجار چنين بر مى آيد که حکومت قاجار ايران شديدأ نګران چنين کشور مستقلى بوده است و دولت انګليس را هميشه تحت فشار ګذاشته است که از تشکيل کشور مستقلى بنام بلوچستان جلوګيرى کند.  دولت انګليس هند٬ به منظورجلوګيرى از درګيرى مستقيم با حکومت ايران و براى حفظ منافع خود٬ حکومت مستقل کلات را محترم شمرده و مرز بين حکومت کلات و ايران را نيز محترم شمرده بود و از حکومت کلات به عنوان عاملى بازدارنده از رويارويى مستقيم با ايران در جنوب شرق ايران استفاده ميکرده است٬ اما دولت قاجار با همکارى خوانين محلى بلوچستان غربى خصوصأ اولاد و نوادګان محمد على خان٬ شيرانزهى ها٬ طايفه کرد بلوچ در مګس٬ زابلى و خاش٬ مرز بين حکومت کلات بلوچستان و ايران را مورد حملات متعدد قرار داده بودند و قلعه کوهک مدتها مورد مناقشه بين حکومت قاجار ايران و حکومت کلات بوده است که آخرين حمله بر کوهک٬ حمله سرتيپ البرز و کشتار دسته جمعى بلوچهاى ملى ګرا و مبارز با همکارى طايفه کرد و ريګى  بلوچستان بود.
زمانى که ميرزا تقى خان امير کبير٬ به سمت صدر اعظمى ايران منصوب شد٬ به دليل قبول نقشه ګلداسميت از طرف ميرزا سعيد خان (اين سعيد خان نقشى برابر با وزير خارجه داشته است و منظور سعيد خان شيرانزهى نيست) و ناصرالدين شاه و از دست دادن قسمتهاى بزرګى از بلوچستان٬ (نقل به مضمون - 2- امير کبير و ايران٬  – فريدون آدميت ) سياست اعمال قدرت در بلوچستان از طريق خوانين و سرداران محلى به اجرا ګذارده شد.
ميرزا تقى خان امير کبير در اجراى سياست خود موفق شد٬ و به تقويت دولت مرکزى و تحبيب خانهاى محلى و رۇساى ايلات و عشاير پرداخت٬ و در حين اجراى اين سياست و اعمال قدرت دولت مرکزى٬ پاره اى از مأموريتها و خدمات دولتى را به خوانين وګذار کرده بود و سرکردګان محلى را مطيع و اميدوار به دولت مرکزى ساخته بود٬ از هين رو٬ منصب و مقام ضابطى دولت ايجاد شده بود که سردار چاکر خان ٬ حسين خان٬ و ديګر خوانين شيرانزهى  در منااطقى از رودبار٬ فنوج٬  با دولت مرکزى قاجار در قدرت و حکومت و ستم ملى بر بلوچ هاى زحمتکش شريک شدند٬ شال کشمير و پول و زر مسکوک به عنوان هديه از دولت قاجار دريافت کردند و اسلحه سبک و سنګين براى ارعاب مردم فقير بلوچ جهت ګرفتن ماليات از فقراى بلوچ٬ به انعام ګرفتند. و سرهاى زيادى از بلوچهاى زحمت کش و فقير به دليل نداشتن مايه و نپرداختن ماليات٬  بدست خوانين همکار دربار قاجار بر سر نيزه رفت و هديه شاهزادګان قاجار شد و همين رفتار سربريدن بلوچها است که مايه افتخار آقاى عبدالکريم بلوچ براى اين قهرمانان دربار قاجار است. در اينجا منظور کل بلوچستان غربى است و منظور تنها رودبار٬ فنوج٬ نيکشهر و اطراف آن نيست که شايد سر بريدن اتفاق نيافتاده باشد ولى مطمئنم که در مناطقى اتفاق افتاده است و در شمال بلوچستان بدست اجداد اسدﷲ علم  که آقاى عبالکريم بلوچ قوم خويشى سببى با آنها را افتخار ميدانند٬ اتفاق افتاده است( افتخار ايشان ارائه خواهد شد).
خوشبختانه٬ همانطوريکه قبلأ اشاره شد٬ اين مناظره وانتقادات بين من و آقاى عبدالکريم بلوچ٬ سبب پيشرفتهايى در باره پيدا کردن تاريخ تصرف پهره شد و باعث شد که من در باره والى کرمان و بلوچستان و شرايط سياسى آن زمان  و به قدرت رسيدن بهرام خان تحقيقات بيشتر و بهترى بکنم٬ که شرح آن در پايين مى آيد و اين مۇيد يادګيرى از انتقادات است.
در سال 1319 هجرى قمرى سيد محمود طباطبايى علاءالملک معروف به "دو خره" به حکومت کرمان و بلوچستان منصوب ګرديد و ايشان که بيشتر از 30 سال٬ عمر خودرا به عنوان سفير در ترکيه و کشورهاى ديګر ګذرانده بود٬ تجربه اى در کشوردارى داخلى٬ لشکر کشى  و خصوصأ ولايت پرآشوبى چون کرمان و بلوچستان را نداشت٬ والى ګرى ايشان٬ همراه با خشکسالى شديد و قحطى در کرمان و بلوچستان بوده و مصادف با هرج و مرجهاى مشروطه بوده است که ايشان در صدد کاهش مخارج دولت کرمان برآمده بود که به دليل خشکسالى و قحطى مخارج دولت را کم کند و به همين دليل پيش قراولان و اردوى فرمانفرماى کرمان به دو نفر کاهش داده بود و از استفاده اسب و شتر اجتناب کرده بود٬ خود بر يک لاغ سوار ميشده و دو محافظ او بر دو الاغ ديګر٬ به همين دليل به "دو خره" در کرمان معروف شده بود٬ وى به دليل هرج و مرجهاى دوران مشروطيت٬ با کمبود بودجه٬ اسلحه و مهمات مواجه شده بود٬ و به قول آقاى عبالکريم که به طنز در باره تصرف پهر ګفته بودند که باروت نظاميان محافظ قلعه پهره تمام شده بود٬ ايشان نيز با کمبود باروت و توپ و سرباز پياده مواجه شده بود٬ و در سفرنامه بلوچستان خود مى نويسد که يک توپ نه سانتيمترى که قرار بوده با عجله به کرمان برسد٬ بعد از ماه ها تأخير به کرمان رسيد. و به اين ترتيب با تمرد سرداران بلوچ مواجه شده بود و در عين حال در باره مرزهاى بلوچستان با  نماينده دولت انګليس در کلات٬ مدتها مذاکره کرده بود. در آخرين سفر علاء الملک به بلوچستان٬ زين العابدين خان بمى که همراه او بود در سال 1902 ميلادى در کوچ ګردون بمپور به دورد حيات مى ګويد و علاء الملک حکومت بلوچستان را به مرتضى قلى خان حشمت الملک  مى سپارد٬ وى در جوانى وفات کرده و حکومت بلوچستان بطور اشتراکى به مرتضى قلى خان سعدالدوله دوم ٬محمد خان اسعدالدوله دوم پسر ارشد زين العبابدين خان و على خان اکرم السلطنه پسر ابراهيم خان مير پنجه سپرده ميشود.٬ که هر سه به شراکت حکومت بلوچستان را عهده دار بوده اند. پس از مرګ مرتضى قلى خان سعدالدوله دوم٬ محمد خان اسعدالدوله دوم به تنهايى حکومت بلوچستان را به دست ګرفته بود
علاء الملک در سفرنامه خود مى نويسد٬ "در دوشنبه بيست و پنجم رمضان ششم ژانويه 1902٬ از کشنيل به آب شيرين و از آنجا به خسرودين رفتيم ... در خسرودين چند نفر ايل ازآدمها و بستګان نواب خان به استقبال آمدند"٬ اين ګفته ايشان٬ نشان ميدهد که طايفه بامرى در اين زمان در حکومت علاء الملک و زين العابدين خان نفوذ د
اشته اند٬ بر خلاف ديګر حکمرانان که مبارکى و شيرانزهى ها نفوذ کرده بودند٬ طايفه بامرى نفوذ بيشترى نسبت به بقيه طوايف در حکومت بلوچستان اين زمان داشته اند٬ و همکارى هاى طايفه بامرى و شيرانزهى بعد از تصرف پهره بر عليه بهرام خان شدت يافته بود.   

در سال 1907 ميلادى٬ برابر با 1287 هجرى شمسى٬ در بحبوحه انقلاب مشروطيت در ايران٬ و ګرماګرم طغيان رفعت نظام در بم٬ و بروز هرج و مرج در بلوچستان٬ و ضعف حکومت بلوچستان محمد خان اسعدالدوله پسر ارشد زين العابدين خان از حاکميت بلوچستان استعفا داده بود ٬ در همين زمان پهره و قلعه پهره بدست غلامحسين خان برهانزهى تصرف ميشود و بهرام خان بارانزهى در پهره به قدرت ميرسد و در همين زمان٬ سردار سعيد خان شيرانزهى به روال پهره٬ در نيکشهر استقلال خود و عدم اطاعت از دولت قاجار را اعلام کرده بود (نقل به مضمون از اسناد حکومت زين العبادين خان اسعد الدوله).
در زمان به قدرت رسيدن بهرام خان بارانزهى مقارن سال 1907 ميلادى٬ سردار سعيد خان شيرانزهى نيز مدعى مالکيت بمپور و پهره شده بود٬ زيرا خودرا وارث مهراب خان و محمد على خان نارويى ميدانسته است٬ و با محمد خان اسعدالدوله و سران طايفه بهزادى که در اين زمان به مدت چندين دهه٬ همه کاره کرمان و بلوچستان بوده اند٬  براى بدست ګرفتن حکومت پهره وارد مذاکره ميشود چون که خانواده ايشان در اين زمان با محمد خان اسعدالدوله و طايفه بهزادى رابطه حسنه اى داشته است٬ و به فکر حمله به پهره و در آوردن آن از چنګ بهرام خان مى افتد و طبيعى است که همه سرداران بلوچ نيز در چنين شرايطى ادعاى مالکيت پهره را داشته اند٬ ولى چونکه٬ سعيد خان شيرانزهى به تنهايى نتوانسته بود٬ بر عليه بهرام خان بارانزهى در پهره و بمپور وارد جنګ شود  و نتوانسته بود بر بمپور و پهره تسلط يابد ٬ از اين رو٬  سردار سعيد خان شيرانزهى٬ به فکر زد و بند با  سردار نصرت و دولت قاجار و سران طايفه بهزادى بم مى افتد و به همين دليل سه سال بعد از تصرف پهره و بمپور و تحکيم حکومت بهرام خان بارانزهى در پهره و بمپور٬ دولت قاجار لشکرى به فرماندهى سردار نصرت و رياست سعيد خان شيرانزهى  براى سرکوب بهرام خان بارانزهى و غلام حسين خان برهانزهى و مردم بمپور و پهره به بلوچستان ګسيل داشته بود و در همين زمان سردار سعيد خان شيرانزهى/شيرانى اظهار بندګى و اطاعت از دولت مرکزى قاجار و سردار نصرت کرده بود و بسيارى از مردم بيګناه بلوچ را  در پهره و بمپور در اين جنګ به خاک و خون کشيده بود٬  ولى حملات لشکر دولت قاجار و سردار نصرت و سردار سعيد خان شيرانزهى از قواى بهرام خان بارانزهى شکست خورده بود٬ به پاس اين خدمات ضد بلوچ و کمک به سردار نصرت و لشکر دولت مرکزى ايران و کشتن بسيارى از بلوچ هاى بمپور و پهره٬ سردار سعيد خان شيرانزهى٬ از طرف دولت مرکزى قاجار جهت تشديد اختلاف بين سردار بهرام خان بارانزهى و سعيد خان شيرانزهى ٬ حاکم بلوچستان منصوب ګرديد٬ تا اختلافات بين خوانين بلوچستان منجر به کشت و کشتار بيشترى بين بلوچها شود که دولت قاجار تسلط خودرا بر بلوچستان باز يابد٬ ولى به دليل بى کفايتى سردار سعيد خان شيرانزهى٬ نتوانسته بود در اين مقام انجام وظيفه کند (نقل به مضمون- مهنامه ارتش٬ شماره 11 ٬ اسناد حکومت زين العابدين خان اسعدالدوله٬ ص 368-369).
آقاى عبدالکريم بلوچ توجه کنند که بى کفايتى به معنى بى ارزګى نيست٬ و بى کفايتى توهين نيست.

عکس مار٬ مار است و نه کلمه مار؟
 داستان کشيدن عکس مار و کلمه مار را همه شنيده ايم٬ آقاى عبدالکريم مى ګويند که عکس مار کلمه مار است و نه خود کلمه  مار. ايشان انتظار دارند که ما قبول کنيم که بهترين تاريخ٬ تاريخ شفاهى است و تاريخ کتبى هيچ ارزشى ندارد. اما چرا؟
زيرا تاريخ شفاهى قابل تغيير به نفع يک طبقه و يا طايفه است و اضافه کردن حماسه به نفع شيرانزهى ها و يا افراد مورد علاقه ديګر به تاريخ شفاهى بسيار آسان و شدنى است٬ اما در مقابل٬ تاريخ کتبى که صدها سال پيش نوشته شده است٬ قابل تغيير نيست که بتوان حماسه  به آن اضافه کرد٬ به نظر ميرسد که ايشان فروشنده با تجربه اى هستند که سوسک را رنګ کرده به جاى پروانه  مى فروشند.
شنودګان داستانهاى شيرانزهى ايشان به دليل خان بودن٬ براى ايشان حکم شاهد زنده را دارند ولى داستان تصرف قلعه پهره و شهر پهره از زبان شرکت کنندګان طايفه برهانزهى در جنګ تصرف قلعه پهره و شهر پهره و بيرون راندن قاجار از پهره و شکست دادن قواى قاجار به دليل اينکه خان نيستند٬ براى ايشان نه شاهد زنده هستند و نه اعتبارى دارند.
در شرايط فعلى با ارتقاء جنبش بلوچستان به يک جنبش ملى ګرايى٬ با عمده شدن احساسات ملى ګرايى بلوچ٬ و عمده شدن استقلال داخلى و خودمختارى٬ و استقلال خارجى بلوچستان٬ ايشان به فکر منزه کردن سيستماتيک خوانين و قهرمان کردن آنها افتاده است٬ ايشان سعى در جايګزين کردن تاريخ بستګان خود و خوانين شيرانزهى بجاى تاريخ بلوچستان به ما دارند٬ در حالى که تاريخ بلوچستان بسيار رنګين تر٬ و داراى ابعاد سياسى٬ اجتماعى٬ اقتصادى و فرهنګى است که از قلم ايشان افتاده است. 

 احتمالأ تغيير فلسفه سياسى بعد از متلاشى شدن بلوک شرق و شوروى و شکست کمونيسم اين سوء تفاهم را براى آقاى عبدالکريم به وجود آورده است که تاريخ دوباره تکرار ميشود و مرحله آګاهى به حقوق خود و بيدارى بلوچهايى که بر عليه مظالم خان برخاسته بودند٬ ګذشته است و با فلسفه سياسى جديد٬ که دموکراسى و آزاديخواهى اجزاء آن هستند٬ ميتوانند٬ خانهايى را که عمدتأ عامل عقب افتادګى سياسى٬ اقتصادى٬ اجتماعى٬ فرهنګى و هنرى بلوچ بوده اند٬ تحت پوشش ملى ګرايى جديد به عنوان قهرمان بلوچ٬ به ما بفروشند.
به نظر ميرسد که ايشان فراموش کرده اند که فلسفه سياسى جديد که بلوچ به آن دلبسته است٬ ماهيت منحصر بفرد  و تعلقات فردى دارد و هر بلوچى حقوق٬ جاه و مقام برابر با شيرانزهى مى طلبد و دموکراسى با نظام خانى و سردارى سر سازګارى ندارد.
و از محتواى مقالات ايشان به نظر ميرسد که ايشان در صدد سوء استفاده از احساسات پاک ملى ګرايى بلوچ هستند و تحت پوشش احساس پاک ملى بلوچ٬ در صدد تبرئه جنايات خوانين بر عليه بلوچ به طور سيستماتيک بر آمده اند و بعضى را قهرمان ملى بلوچ جا ميزنند و با کلمات رنګارنګ مثل٬ نویسندگان مزدور درباری٬ بد خواهان  ملت بلوچ ٬ما بلوچ٬ بزرګان بلوچ٬ دشمنان بلوچ٬ قجر٬ تحقیر وتوهین وزدن مهر بندگی وبردگی بر گرده ملت٬ و مواردی اينچنين و حرفه اى در مورد بلوچستان سعى در مخدوش کردن مرز بين بلوچ زحمتکش و خوانين دارند و خون بلوچهايى را که براى آزادى بلوچستان و زحمتکشان بلوچ ريخته شده به نفع خوانين مصادره کنند و متأسفانه مزدورانى را که مزدور مزدوران دربارى بوده اند٬ قهرمان بلوچ زحمتکش جلوه دهند.
در بيشتر مقالات ايشان کمتر کسى از خوانين کشته ميشود٬ فقط بلوچ زحمتکش بى نام و نشان کشته ميشود که مقام خان شيرانزهى را حفظ کند و براى پاسدارى خون شهداى بلوچستان٬ سردار محمد على خان اظهار ندامت کند و بعد از آن تبديل به يکى از سرکوبګران ملى ګرايان بلوچ ميشود و پسران و نوادګان ايشان مقام و ثروت جديد کسب کنند و آقاى عبدالکريم ايشان را قهرمان بلوچ و دولت مستقل بلوچستان قلمداد ميکند که آقا خان محلاتى به اين دولت مسقتل به پادشاهى محمد على خان نارويى پناهنده ميشود.

"روزنامه ايران٬
شماره 82/ جمعه نوزدهم شهر محرم الحرام 1289  هـ.

از قرار اخباری که از بلوچستان رسیده است وکیل الملک حاکم کرمان و بلوچستان در این سفر که خود به سرکشی حدود بلوچستان رفته ضبّاط و اقطاع بلوچستان را برای نظم و عمل هذه السنه ی پیچی ئیل از این قرار معیّن نموده است:

ضابطه ی امور بمپور را به عهده ی محمّد خان بمی مرجوع داشته، بلوکات جالق و دزک و ایرافشان و بندپشت[بم پشت] را به امیر دلاور خان دزکی واگذار نموده، بلوک سرباز و مکران و سواحل دریای مکران را به حسین خان ناروئی نامزد کرده، بلوک پشته و فنوج و مسکودبانرا به چاکرخان ناروئی سپرده، ضابطی بلوک سرحد را به عیدخان سرحدی گذاشته، چانپ و سورمیج را به امیراولیا خان محوّل داشته، بلوک سب را به آزادخان مرجوع نموده، بلوک مگس را به پسندخان گذارده، جادکال[جدگال] و دشت ماری[دشتیاری] را به محمّد علیخان، قراء اطراف بمپور بزمان، فهرج و دمن[دامن] و اتبر [ابتر] و اپرندجال را به منسوبان ابراهیم خان سرتیپ واگذار نموده، ضابط بلوک لاشار طلب خان را معیّن داشته است."

بايد به اين نکته توجه کرد که نامزدى کردن مترادف با سپردن و واګذار کردن نيست " بلوک سرباز و مکران و سواحل دریای مکران را به حسین خان ناروئی نامزد کرده" و نه واګذار٬ که مشخص نيست به ايشان واګذار شده بود يا خير. چونکه ضابطان مناطق بلوچستان بر اساس تعويض والى کرمان و بلوچستان٬ نيز تعويض شده اند. ولى دليل ديګرى از خوش خدمتى حسين خان شيرانزهى و عيال محمد على خان شيرانزهى به قاجار است و آنها را در مقابل قاجار قرار نميدهد.
" چانپ و سورمیج را به امیراولیا خان محوّل داشته"٬ زمانى که چانپ و سورميچ از طرف ارباب سعيد خان شيرانزهى به امير اوليا خان محول شده٬ سردار سعيد خان٬ به اجبار بايد آن را به پذيرد و او و يا پسران اورا در اين مقام احيا کند٬ زيرا دستور از طرف ارباب سعيد خان شيرانزهى سالها قبل صادر شده بوده است. البته اين تحول در زمان سيعد خان صورت نګرفته است ولى  چون اين واګذارى قبل از سعيد خان صورت ګرفته٬ بناچار يا سيعد خان ادامه ضابطى فرزندان و خاانواده امير اولياء را قبول کند و يا بايد به جنګ آنها برود٬ به نظرم٬ سعيد خان شيرانزهى راه ساده تر٬ پذيرش مقام آنها را انتخاب کرده بود.
روزنامه ايران در آن زمان٬ چه دليلى براى نوشتن دروغ درباره سرداران بلوچ داشته است که آقاى عبدالکريم آنها را دروغ مى پندارد.
 

تاريخچه تيپ بلوچ (Baloch regiment):
بعد از تسلط انګليس و کمپانى هند شرقى بر شبه قاره هند٬ دولت انګليس براى مهار مردم شبه قاره هند و تحکيم تسلط خود٬ بعد از يک مطالعه 5 ساله به اين نتيجه رسيده بود٬  که ارتش محلى از نژاد هاى رزمى شبه قاره هند به وجود بياورد٬ که در اين مطالعه انګليس ها٬ نژاد بلوچ٬ راجپوت٬ پشتون(پتان)٬ سيک را از نژادهاى رزمى قلمداد کرده اند٬ که از ميان اين  نژادهاى رزمى٬ بلوچ و راجپوتها را براى تشکيل نيروى رزمى بومى اوليه بريتانيا در شمال غرب شبه قاره هند٬ انتخاب کردند. و اولين ګردان بلوچ در ارتش بريتانيا بنام ګردان دوازدهم ٬ يکى از ګردانهاى لشکر پياده نظام بمبى در سال 1829 ميلادى تشکيل شد٬ اين تصميم بعد از مواجه ارتش بريتانيا  با جنګجوهاى بلوچ در سالهاى 1805 تا  1810  در سند ګرفته شده بود.
  دومين ګردان تفنګداران بلوچ بنام ګردان تفنګداران دوم و بعدأ هنګ 24 بلوچ متشکل از چندين ګردان تشکيل شد.  و در سالهاى 1820 تا 1956 در جنګهاى مخلتف در قاره آسيا٬ اروپا٬ افريقا شرکت کرده بود و در جنګ جهانى اول و دوم٬  در جنګ بين النهرين عراق٬ بوشهر٬ محمره (آبادان)٬  لار و تنګستان شرکت کرده بود و همين تيپ بلوچ بريتانيا در جنګ با ايران و بريتانيا نيز شرک کرده بود٬ و اين مناطق را تسخير و سرکوب کرده بودند٬ همچنين در جنګ هرات با ايران تيپ بلوچ شرکت کرده بود.
نمونه هايى از فعاليتهاى نظامى تيپ بلوچ:
در سال 1855 ميلادى دولت ايران٬ به پشتيبانى دولت روسيه٬ به هرات حمله برد تا أن را از چنګ انګليس در بياورد٬ و دولت انګليس٬  وارد مذاکره با دولت ايران شد ولى مذاکرات تا سال 1856 نتيجه نداد٬ در نتيجه٬ دولت انګليس با دولت ايران وارد جنګ شد٬ که در اين جنګ٬ هنګ  26 بلوچ  و ګردان دوم بلوچ همراه با ديګر قواى انګليسى براى جنګ با ايرانيان به افغانستان  فرستاده شد٬ و نيروهاى ديګرى از تفنګداران بلوچ  که شامل دو نيروى سواره ٬ 5 نيروى پياده٬ و 3 ګردان توپخانه انګليسى و دو لشکر ديګر انګليسى به فرماندهى ژنرال استاکر٬ به جنوب ايران فرستاده شد٬ و اين سپاه انګليسى در ساحل هليله در هفتم دسامبر 1856 پياده شد٬ و يک لشکر ديګر براى دفاع از جزيره خارک فرستاده شد. ګردان دوم بلوچ٬ در 9 دسامبر به قلعه رشير که بدست هلنديها ساخته شده بود حمله  و آن را تصرف کرده بود٬ تصرف اين قلعه در حالى صورت ګرفته بود که دليران تنګستان به شدت از آن دفاع ميکرده اند و در دهم دسامبر بوشهر بدست تيپ بلوچ تسخير شده بود.  و بعدأ نيروى ديګر تيپ بلوچ در محمره و خوشاب٬ نيروهاى ارتش ايران را شکست داده و 4000 نفر از تفنګداران بلوچ به حفاظت بوشهر٬ لار و خارک ګمارده شده بودند.
تاريخ تيپ بلوچ- ص 70-75 جلد اول٬  نوشته ژنرال رفيع الدين احمد –Hisrory of Baloch regiment Vol 1, P.70, general Rafi uddin Ahmad,  the naval and military press ltd.
در جنګهاى آقا خان محلاتى در بلوچستان٬ آقا خان محلاتى بعد از شکست از سپاه کرمان٬ به لار فرار کرده بود٬ و احتمالأ محمد على خان نارويى نيز به همراه او به لار ګريخته بود ولى جهت تسخير آن به آنجا نرفته بودند٬ بلکه چون لار در اداره بريتانيا بوده٬ محل امنى براى آقاخان و دوست صميمى او محمد على خان نارويى (شيرانزهى) بوده است٬ که از لار به تجهيز قوا پرداخته بودند و براى حمله دوباره به کرمان و بلوچستان با نيروهاى قاجار به پشتيبانى انګليس٬ وارد جيرفت شده بودند٬ بعد از مدتى آقاخان شکست خورده به قندهار فرار کرده بود و محمد على خان شيرانزهى تسليم دولت قاجار شده٬ و اظهار ندامت و بندګى شاه قاجار را کرده بود.

تصرف قلعه پهره:
با عرض معذرت از خوانندګان عزيز٬ بعضى از مطالب در اينجا تکرار ميشود که دليل آن٬ جواب به اقاى عبدالکريم بلوچ است و اميدوارم که باعث خستګى خوانندګان عزيز نشود.
دليل اين که من و بقيه فاميل غلامحسين خان برهانزهى٬ در باره بيرون راندن قاجار از پهره٬ و تصرف قلعه پهره  بدست غلام حسين خان برهانزهى چيزى نګفته و ننوشته ايم٬ اعتقادات و ايدۇلوژى ما نسبت به تفکرات امروزين است٬ از ياد نبريد که ما٬ مثل نسل جوان انقلابى شما٬ نيز نسل انقلاب ايران هستيم٬ اولأ ما اعتقاد به خود فريبى٬ پز دادن و بزرګ نمايى نداريم٬ دومأ شرايط  اجتماعى بعد از انقلاب ايران٬ به تصرف قلعه پهره بهايى نميداد٬ ما هميشه افراد پشت صحنه بوده ايم٬ و اشکال ندارد٬اګر شما مارا تفنګچى خطاب کنيد که اين لقب را قبلأ از زبان بعضى شنيده ام.
 
جو ضد خان و سردار که بعد از انقلاب ايران در بلوچستان به وجود آمده بود٬ و ګره خوردن تصرف قله پهره و تصرف شهر پهره و بيرون راندن قاجار از پهره بدست غلام حسين خان برهانزهى و طايفه برهانزهى با حکومتى خان و خوانين بارانزهى و بهرام خان و دوست محمد خان بارانزهى و رابطه با خوانين ګره خورده بود هر چند که حکومتى ملى بلوچ بوده است٬  اجازه نوشتن در باره بيرون راندن قاجار از پهره و تصرف قلعه پهره را نميداد و امکانات انتشار مطالب به سادګى امروز نبود.
بعد از انقلاب جوى درست شده بود که کسانى که مستقيم در جنګ تسخير پهره از طايفه برهانزهى شرکت داشته بودند و در قيد حيات بودند و پسران و بازماندګان غلامحسين خان برهانزهى مورد بى مهرى نسل جوان و انقلابى خود طايفه برهانزهى قرار ګرفته بودند. در چنين جوى٬ نوشتن در باره سردار و به قول انقلابيون جوان اسلامى٬ ستم خانى٬ ستم سردارى و ستم شاهى کار اسانى نبود
 اما فعلأ ورق بر ګشته است و بيرون راندن قاجار از پهره جزء افتخارات شده است و از شما نيز براى ارائه اين رخداد تاريخى پهره بايد تشکر کرد و از صميم قلب از شما تشکر ميکنيم ولى اين تشکر نبايد مانع انتقاد سالم و سازنده ما از مقالات شما شود و نخواهد شد. زيرا انتقاد از اين ګفتمان شما باعث شد که اطلاعات جديدى بدست بياوريم که اندکى آخرين شکست ملکهاى بمپور را روشن ميکند و دلالت بر ادامه حکومت ملکها در پهره و ابتر دارد.
به اين قسمت از نامه ايشان که براى من فرستاده بودند٬  توجه کنيد که تا چه اندازه ګرفتار توهم خود فريبى٬ خودستايى و بزرګ نمايى اجداد خود و ګرفتار هيجان افکار ارتجاعى شده اند٬ از اين نوع رفتار ايشان مشخص ميشود که ايشان در صدد خود فريبى٬  بزرګ نمايى و قهرمان کردن٬ شيرانزهى ها هستند و نه تاريخ بلوچستان و به نظر ميرسد که افکار ايشان با تحولات سياسى و اجتماعى قرن حاضر همخوانى ندارد. شما که فقط به شاهدان زنده تأکيد داريد و فقط آنها را قبول داريد٬ و آنهم شاهدانى که نسل دهم از شيرانزهى ها هستند که خود شخصأ شاهد هيچ رخدادى نبوده اند٬ و داستان سراى نسل بيستم را٬ شاهد زنده رخداد ميناميد٬ چګونه است که شاهدانى را که اسلحه بر دوش و در جنګ تصرف قلعه پهره حضور داشته اند٬ قبول نداريد و داستان را از زبان خود فرزندان غلامحسين خان و مندوست خان ذکر شده است٬ قبول نداريد؟
اين تناقض ګفته شما نشان ميدهد که شما بيان کنندګان داستانهاى خان را شاهد زنده مى ناميد و فقط داستان را از زبان خان و خان زادګان قبول داريد٬ و بقيه شاهدان بلوچ که در خود جنګها شرکت داشتنه اند٬ چون خان نيستند٬ براى شما قابل قبول نيستند.

 اين جملات شما٬ بايد قابل تأمل باشد که مانند يک بچه خردسال٬ موضوع را تبديل به مقايسه بين سعيد خان شيرانزهى و غلامحسين خان برهانزهى و طايفه نارويى و برهانزهى و برترى سعيد خان بر غلامحسين خان و طايفه اى بر طايفه اى ديګرى کرده ايد٬ اين نشان ميدهد که ايشان اعتقادى عميق بر برترى شيرانزهى ها بر ديګر بلوچها دارند و اميدوار هستند که ورق برګردد و انها دوباره بر ګرده مردم سوار شوند٬ و کل موضوع تاريخ بلوچستان را به جنګى لفظى بين ايشان و من تبديل کرده است٬ هر مهراب نام و محمد على نامى را که شجاعت از خود نشان داده است٬ زنشان را به ازدواج شيرانزهىا در مى آورد و شيرانزهى مينامد و انګار در بلوچستان فقط يک مهراب وجود داشته است و فقط يک محمد على.   
اين قسمت از نامه آقاى عبدالکريم بلوچ را که براى من فرستاده بودند٬ بخوانيد و به سطح تفکر ايشان اندکى تأمل کنيد: تأکيد ميکنم که اين نامه آقاى عبدالکريم بلوچ است که در قسمت پايانى اين مطلب اضافه شده است.
 " ا یا از قدرت سردار سعید خان خبر ندارید ویا قصد خود نمائی دارید ایا نمیدانید در کنار سردار سعید خان طایفه ای شجاع وسلخشور مثل طایفه ناروئی قرار داشته که او را در حد پرستش دوست میداشته اند وهنوز هم وفا داری طایفه ناروئی به شیرانزهی بسیار پرنگ است  وبنظرم کافی بود سردار به علمبیک ناروئی که در ان موقع کوتوال قلعه بنپور از طرف  سردار بوده دستور درگیری با با غلام حسین خان را میداد کافی بود ایا شما طایفه برهانزهی را شجاعتر از سایر طوایف پهره میدانید اگر چنین تصوری دارید بهتر است از بزرگان قوم خود سئوال بکنید واز ناروئی ها بشنوید پس از لشکرکشی سردار سعید خان بدلگان وخاتمه ان درگیری ولی محمد فرزند گرگین ناروئی بتلافی میردل ناروئی که در فنوج بدست نواب خان بامری کشته شده بود ولی محمد صلح سردار با نواب خان را قبول نمیکند ودست بیک جنگ چریکی علیه نوابخان وطایفه بامری میزند وسالها کشت کشتار بین ولی محمد بستگانش وطایفه بامری رخ میدهد وپس از مرگ نواب خان در زمان سردار زمان خان باز بوسیله میرهوتی خان بین زمان خان وولی محمد صلخ برقرار میشود چون میرهوتی خان طایفه بامری را دوست وهمپیمان تاریخی خود میداند وهم در این موقع ولی محمد گرگین با دختر سید میرزاخان که وزیر میرهوتی خان است ازدواج کرده وبا کوشش سید میرزا خان صلخ بانجام میرسد
ایا میدانید که طایفه ناروئی در سیستان تا پیش از انقلاب بزرگ ترین وقدرتمند ترین سرداران سیستان بوده اند شنیده اید که سردار محمد حسینخان ناروئی همسرش  دختر عمه امیر اسدالله خان علم بوده بنام امیر دخت  ایا از درگیریهای شیر علی ناروئی پسر سر دار ملک شاه ناروئی با رژیم خبر دارید پس دوست من بدانید طایفه ناروئی از سیستان گرفته تا نصرت اباد وتا جلگه چاه هاشم وبنپور گسترش دارد وهمه مردم بلوچستان میدانند ناروئی ها در کجا ساکنند ولی من برای اولین با شنیدم که تعدادی برهانزهی در دشت ابهام خاش زندگی میکنند ویا دهها جای دیگر که شما اسم بردید برایم تازگی داشت  پس امید جان هر سخن جای وهر نقط مکانی دارد سردار سعید خان را با غلام خسین خان مقایسه نکن بگفته شما می خندند
 
" (نقل از نامه عمدالکريم بلوچ )
به نظر ميرسد که آقاى عبدالکريم بلوچ اعتقاد
محکمى نسبت به تبعیض های طایفه ای دارند؛ و بلوچ ها را بر اساس نوع طایفه طبقه بندى ميکنند و امروز نيز ارزش و صلاحیت هر بلوچ را بر آن اساس تعیین می کنند. ،
من به نوبت خود٬ به آقاى عبدالکريم بلوچ براى برترى و شجاعت شيرانزهى ها و ايشان بر ما و بر ديګر  بلوچهاى زحمتکش٬ و برترى سردار سعيد خان شيرانى و طايفه شيرانزهى بر ديګر بلوچها به ايشان تبريک مى ګويم٬ و يادآورى ميکنم که بلوچى که جرأت مقابله به دولت قاجار را داشته و قاجار را از پهره بيرون رانده بود٬ حتمأ جرأت رويارويى با يک خان را نيز داشته است.
اګر چه مقالات ايشان نشان ازيک برنامه ریزی سيستماتيک برګشت به قدرت دارد  ولى خوشبختانه آب رفته ز جوى بر نميګردد و سيادت و هژمونى سردار و خان٬ ملوک الطوايفى براى هميشه رخت بر بسته است ٬ عبدالکريم ها زمانى خودرا نارويى ميدانند که در ګل ګير کرده باشند و نياز به نيروى نظامى براى حفظ برترى خود داشته باشند٬ و در حالت عادى نارويى ها و بلوچها را نميشناسند و شايد به عنوان هديه٬ کله نارويى ها را به شاهزادګان هديه بدهند و در حين برترى جويى بر ديګر بلوچها٬ سنګ دايه مهربانتر از مادر را براى بلوچستان به سينه ميزنند.
ايشان معتقد هستند که اګر ايشان مکانى را نديده باشند و يا داستانى را نشينده باشد٬ مکان وجود ندارد و يا رخدادى اتفاق نيفتاده است٬ مثل دشت آبخوان خاش که ايشان اين دشت را ابهام خوانده است و يا ده ها جاى ديګر که من ذکر کرده بودم٬ براى ايشان وجود خارجى ندارند٬ چونکه ايشان نشنيده و نديده است مثلأ شهر موسکو٬ واشينګتين٬ لوس آنجلس٬ سن فرانسيسکو٬ دهلى٬ بمبئى٬ شهر هوچى مين٬ سايګون و توکيو و بانکوک وجود ندارند٬ چون ايشان به اين شهرها سفر نکرده و نديده است٬ و ايشان عقل کل هستند و همه چيز را ميدانند. قلعه ناصريه پهره دوبار در محاصره طايفه برهانزهى قرار ګرفته بوده٬ بار اول در سال 1889 ميلادى در زمان حکومت ابوالفتح خان٬ که استفاده از توپهاى کوهستانى قاجار از قلعه پهره باعث شکست آنها مى شود و بار دوم در زمان محمد خان اسعدالدوله دوم که غلام حسين خان برهانزهى پيروز ميشود ولى چونکه ايشان از درګيرى بار اول طايفه برهانزهى با قاجار اطلاعى ندارد٬ پس براى ايشان چنين اتفاقى نيفتاده است٬ 
و يا در زمانى که روابط غلامحسين خان با بهرام خان تيره شده بود و غلامحسين خان به لاشار مهاجرت کرده بود٬ در جبهه جنوبى پهره جنګهايى با بامريها رخداده بود که يکى از اين جنګها٬ بين طايفه بامرى و برهانزهى به اشتباه رخداده بود و
احشام و شتران بعضى از برهانزهى ها به غنيمت ګرفته شده بود٬ و طايفه برهانزهى به تلافى از بامرى ها٬ احشام و شترهاى بامرى ها را به غنيمت ګرفته بودند که اين اختلاف با ميانجيګرى ريش سفيدان اين دو طايفه حل و فصل شده بود ولى دوتن از
برهانزهى ها به نام هاى محمود و بالاچ پسران کامران که برادر بوده اند با اين مصالحه موافقت نکرده بودند و شترهاى بامرى ها
را پس نداده بودند و براى هميشه پهره را ترک کرده بودند و به تربت در بلوچستان شرقى رفته بودند٬ که خانواده بالاچ هنوز در تربت سکونت دارند و تعداد آنها هم کم نيست و محمود به کراچى مهاجرت ميکند و خانواده او و نوادګان او در کراچى اقامت دارند ولى جناب عبدالکريم از اين رخداد اطلاع ندارد و براى ايشان چنين اتفاقى اصلأ رخ نداده است.

 من نام ده کلګان متعلق به فاضلى ها را به اشتباه کلپورګان نوشته بودم٬بدين ترتيب از خوانندګان در خواست پوزش ميکنم.
واقعيت امر اين است که بجز از حکومت ملکها در بمپور٬ حکومت  ملى بهرام خان و دوست محمد خان بارانزهى  بقيه حکومتهاى بلوچستان بعد از تصرف پهره و بمپور بدست قاجار٬ از جمله حکومت محلى سردار سعيد خان شيرانزهى دست نشانده دولت قاجار و بيشتر خوانين و سرداران٬ ضابطان دولت ايران بوده اند که مستقيمأ از حاکم بلوچستان و ناظم بلوچستان و  والى کرمان و بلوچستان دستور ګرفته اند٬ و مستقلأ حکومتى شهر و يا ايالتى را بدست نداشته اند٬ والى ګرى سعيد خان شيرانزهى براى بلوچستان سه سال بعد از تأسيس حکومت بهرام خان بارانزهى در پهره٬ يک والى ګرى تصنعى٬ براى جنګ با بهرام خان بارانزهى و خوش خدمتى به دولت قاجار و سردار نصرت و دشمنى با ملى ګرايان بلوچ به ايشان تفويض شده بود. احتمال ميرود که محمد على خان نارويى قبل از والى ګرى اول آقاخان محلاتى٬ حکومت بمپور را بدست داشته است و اظهار نظر من براى آن زمان نيست٬  اما در بار دوم والى ګرى جعلى آقاخان٬  محمد على خان نارويى در بمپور از طرف آقا خان محلاتى به ضابطى ګمارده شده بود که ماليات براى او جهت کمک مالى جمع آورى کند و آقاخان را بر عليه ملى ګرايان بلوچ کمک کند٬ و شايد هم وعده پادشاهى به او داده باشد.
سردار حسين خان٬ چاکر خان٬ جعفر خان پسران ايشان نيز ضابطان دولت قاجار براى جمع آورى ماليات بوده اند٬ بديهى است که دولتهاى قاجار به اين ضابطان قدرتهايى داده اند که بتوانند مردم بيچاره و بى دفاع بلوچ و بدون اسلحه را در صورت نپرداختن ماليات سرکوب کنند. آنچه که من ميګويم نقل از کتاب آقاخان محلاتى است٬ شايد آقاخان محلاتى نياز به دروغ ګفتن را داشته بود ولى در تاريخ چنين ثبت کرده است. اما ضابطى يک مقام رسمى دولتى بوده است و نه يک مقام عرفى بلوچى٬ در عرف بلوچى٬ آنها سرداران و خانهاى بلوچ بوده اند که بر رعاياى خود حکومت کرده اند٬ فکر ميکنم که اعتراض شما در اين است٬ که شما مقام
عرفى بلوچى خان را با مقام رسمى دولتى اشتباه ميګيرد.
کلمه ضابط در لغتنامه دهخدا به عبارت زير معنى شده است " ضابط. [ ب ِ ] (ع ص ، اِ) فراهم آورنده . نگاهدارنده . نگاهدارنده ٔ چیزی . آنکه ضبط مدینه و سیاست آن را از طرف سلطان بس باشد. شِحنه : گرد عالم گشتن چه سود، پادشاه ضابط باید. (تاریخ بیهقی ). پادشاه ضابط باید، چون ملکی و بقعتی بگیرد و آن را ضبط نتواند کرد و زود دست بمملکت دیگر یازد... (تاریخ بیهقی ص 90). ما را خداوندی گماشت عادل و مهربان و ضابط. (تاریخ بیهقی ). رجل ضابط؛ مرد هشیار و توانا و سخت٬
شیر بیشه . (منتهی الارب )."
حتى سياست دولت پهلوى٬ ادامه سياستهاى دولت قاجار و اميرکبير در بلوچستان بود که٬ براى اداره و کنترل بلوچستان٬ از خوانين و سرداران استفاده ميکرد.
 وظيفه ضابط٬ جمع آورى ماليات از منطقه تحت نفوذ خود و تحت فرمان آوردن رعيت در منطقه نفوذ خود بوده است٬ و حکومت مرکزى ايالت بلوچستان بدست ګماشتګان غير بلوچ دولت مرکزى بوده است و براى پاداش دادن به خان براى اين امر مهم جمع آورى ماليات٬ هدايا و حقوقى از درآمد مالياتها به آنها داده ميشده است٬ که دولت ايران از جيب خليفه بخشيده است٬ اين هدايا٬ حقوق و مزايا٬ حاصل کار طاقت فرساى کشاورزى و دامدارى بلوچهاى زحمتکش بوده است که به عنوان هديه و حقوق به خان بخشيده شده است و يا مقدارى از اين ماليات جمع آورىش شده را خان براى خود نګه ميداشته است٬ طبيعى است که براى انجام اين امر مهم٬ دولت به ضابطان و خوانين اسلحه و قدرت براى ارعاب مردم فقير بلوچ داده است.
جدال بر سر داستان رخداد تاريخى تسخير شهر پهره و تصرف قلعه ناصريه  بدست سردار غلام حسين خان براهنزهى٬ در مقالات دنباله دار شما از نظر من عمده نيست که شما آن را در حال حاضر عمده کرده ايد و کل موضوع انتقاد از مقالات خود را تبديل به موضوع قلعه پهره و جدال با من کرده ايد و خودرا برنده اين مقالات اعلام کرده ايد. شما بايد به سۇالات مهمى که مقالات شما پيش آورده است٬ بايد پاسخ بدهيد.
من هيجان شما  در باره برنده شدن شما در اين ګفتګو را به شما تبريک مى ګويم ولى اين هيجان و جشن ګيرى شما بسيار زودرس است٬ زيرا٬ آنچه که شما تکرار کرده ايد که من سند و مدرک براى اثبات داستانهاى شما مى خواهم٬ ګريبان من را ګرفت و داستان تصرف قلعه پهره من نيز سند و مدرک تاريخى ندارد٬ به اين سادګى شما را برنده اعلام نميکند٬ البته من  اين موضوع را مسابقه اى بين خود و جنابعالى تلقى نميکنم.
اګر واقعأ جعفر خان٬ حسين خان٬ چاکر خان حاکمان بلوچستان بوده اند٬  و آلت دست قاجار٬ افشار و صفوى و غيره نبوده اند٬ مايه افتخار است ولى متأسفانه اسناد موجود تاريخى برخلاف آن ګواهى ميدهند و وظيفه شماست که بر عليه شواهد تاريخى مکتوب٬ مدارک موثق ترى و بهترى را ارائه بدهيد تا خلاف آنها را ثابت کنيد.

قبلأ عرض کردم که داستانهاى شما متعلق به سيصد سال پيش است که هيچکدام از شاهدان آن در قيد حيات نيستند و نبوده اند که شما از آنها مصاحبه ګرفته باشيد و سند تاريخى و نوشته شده اى وجود ندارد و سند هايى که وجود دارند بر خلاف داستانهاى شما ګواهى ميدهند٬ داستانهاى شما مربوط به هشت تا نه نسل پيش يا بيشتر هستند٬ مثل داستان مهاجرت قبيله سعيد خان اول به قول شما و درګيرى با دزدان و پس ګرفتن دامهاى ملک شاه جهان حاکم بمپور٬ که چنين نوشته بوديد "جریان از این قراراست گویا مسیر حرکت قافله سعیدخان از طریق نصرت اباد ومنطقه سمسوربوده یک روز پیش از غروب افتاب در حوالی بزمان بر سر چاهی اطراق میکنند که صبح زود بطرف بنپور راه بیفتند از قضا همنگام غروب افتاب  بظاهر قافله ای دیگر که از سمت بنپور میا یند در طرف دیگر چا ه توقف میکنند واین قافله چپاولگرانی بوده اند از عشایر اطراف کرمان که از ضعف حکومت ملک شاه جهان اگاه شده وبچندین روستای بنپور شبیخون میزنند انجا را غارت نموده وتعدادی زن مرد بینوا را هم اسیر میگیرند "
يا داستان ګاو تنومند فرمانفرما جهت سرګرمى مردم و امتحان مردم و پهلوانى حسين خان جوان که چنين نوشتيد "رائس گاو تنومندی را در میدان پائین قلعه بیاورند واز تمام سران  قبا یل که جهت دیدن وی امده بودند میخواهد که در میدان حاضر بشوند از جمله دو  پسر محمدعلی که در ان موقع در جای عنوان سرپرستی نداشتند برای دیدن شاهزاده همراه دیگر سران ببنپورامده بودند ودر ان روز هم خود را بمیدان میرسانند تا بدانند علت چیست فرمانفرما میاید وبا یکایک انها دستی میدهد میگوید من جهت سرگرمی وامتحان شما دستور  داده ام این گاو را بیاورند تا بدانم در میان شما کسی هست که بتواند گردن این گاو را با شمشیر از تن جدا کند "
يا داستان سګندکى شما که به دليل کشته شدن ګوسفندان مهراب خان و در آوردن روده ګوسفندان او و جنګيدن او با آهورانى ها٬ نام اين محل سګندکى ګذاشته شده است٬ به همين دليل من نوشتم که شما استعداد بى نظيرى در داستان سرايى به نفع قبيله خود داريد.
همه اين ها نياز به اثبات دارند٬ به اين سادګى قابل قبول نيستند. يکى از سئوالات مهم اين است که در داستان شما در زمان جنګ سګندکى شما٬ مهراب خان با شمشير با غارتګران مى جنګد٬ در کجا ثبت شده است به جز از خود طايفه شيرانزهى.
سفرنامه هنرى پاتينجر ګواه بر استفاده از اسلحه ګرم در زمان حيات مهراب خان نارويى در جنګها است و نه شمشير٬چګونه است که مهراب خان شما به جاى استفاده از اسلحه ګرم٬ با دزدان با شمشير مى جنګد؟ پاتينجر مى نويسد که مهراب خان بمأور 140 تفنګ سرپر داشته است٬ و اسلحه ګرم٬ حداقل پانصد سال قدمت دارد و به وفور يافت مى شده است. و سفرنامه پاتينجر تاريخ دقيق حيات مهراب خان را مشخص ميکند.

اګر رخدادى شواهد مستقل و موثق نداشته باشد٬ جدأ زير سۇال ميرود؟ تاريخ علمى٬ به شواهد و اسناد مستقل ولو شفاهى نياز دارد.
شما اګر شواهد و سند مستقل در باره تصرف قلعه پهره بخواهيد٬ من شما را به نوشته خود شما ارجاع ميدهم که شما و کسانى از لاشار و يا شستون و سرحد شواهد مستقلى هستيد٬ اګر تعداد کشته شده ها و يا کشته نشده ها را کنار بګذاريم ٬ داستان تصرف قلعه پهره خود شما يکى از شواهد مستقل است. تعداد کشته شده و يا کشته نشده ها٬ يک تفصيل جزيى است که بر کل داستان تصرف قلعه سايه نمى افکند و شکى در تصرف آن به وجود نمى آورد٬ انجام عملى به اين بزرګى و دشوارى٬ با هر تاکتيکى که استفاده شده٬ نشان از زيرکى٬ تيز هوشى و رهبرى ماهر و تجربه نظامى و سياسى رهبر آن دارد٬ زيرا حاصل تصرف اين قلعه و شاهد آن٬ حکومت بهرام خان و دوست محمد خان بارانزهى در پهره بوده است.
سۇال اينجاست٬ که چرا فرمانفرما از اين مردم محتاج به نان امتحان بګيرد؟ در ضمن  3 تا فرمانفرما بر بلوچستان و کرمان حکومت کرده اند٬ کدام يک از اين فرمانفرما ها چنين امتحانى از مردم بلوچ ګرفت؟ 
در ضمن داستانهاى شما٬ طورى نوشته شده اند که انګار شما در بطن همه اتفاقات تاريخى طايفه شيرخانى/شيرانزهى بوده ايد و خود شاهد همه اتفاقات بوده ايد. اګر شما واقعأ در صدد نوشتن تاريخ شيرانزهى ها و يا بلوچستان هستيد بايد اصول نويسندګى تاريخ را رعايت کنيد٬ مطالب خودرا قبل از انتشار از مراحل انتشار بګذرانيد تا تبديل به مقالاتى حرفه اى شوند٬ که اين مراحل شامل نوشتن است که شما مى نويسيد و بعد بايد کسى را پيدا کنيد که مقاله شمارا حروف خوانی و تدقيق املايى کند و کسى ديګرى را پيدا کنيد که مقاله شمارا ويرايش کند٬ بعد از اين مراحل٬ مقالات خودرا انتشار دهيد.
سردار حاجى امير خان کرد٬ سردار طايفه کرد بلوچستان٬ مدعى است که٬ حکومت ملکهاى بمپور به دست طايفه کرد بلوچستان منقرض شده٬ که 12٬000 دوازده هزار مرد اسب سوار جنګى از تهران به کمک طايفه کرد ګسيل داشته شده بود که ملکهاى بمپور را شکست بدهند(نقل از حکايت بلوچ٬ کتاب دوم٬ نوشته دکتر محمود زند مقدم٬ صفحه 476 – 500 ٬نقل مستقيم از مصاحبه با سردار حاجى امير خان کرد).
حالا شما مدعى شکست ملکهاى بمپور به دست سعيد خان شيرانزهى شده ايد٬ لطفأ بفرماييد که داستان شما درست است يا داستان
شاه مهراب خان اربابى و يا داستان سردار حاجى امير خان کرد٬ ايشان جد اندر جد٬ درجه نظامى ياور به معنى سرګرد داشته اند و يکى از افراد نظامى ارتش ايران بوده اند. پدر٬ پدر بزرګ و جد ايشان هم درجه رسمى ياور در زمان قاجار و قبل از آن داشته اند. ايشان و طايفه کرد بلوچستان٬ راهنما و همکار و پشتيبان سرتيپ جهانبانى٬ سرتيپ البرز٬ سرهنګ محمد خان نخجوان بوده اند و باعث شکست دوست محمد خان و انوشيروان خان بارانزهى شده اند و حتى٬ دو نفر از اقوام ايشان  به نامهاى عبدالکريم کرد و ميرزا زمان خان کرد٬ پسران مير يحيى خان کرد٬ که راهنماى ارتش ايران بوده اند٬  به دست افراد بارانزهى ها کشته ميشوند (نقل از حکايت بلوچ٬ کتاب دوم٬ دکتر محمود زند مقدم٬ مصاحبه با سردار حاجى امير خان کرد). و از کجا معلوم است که جمهورى اسلامى در حال حاضر از همين طايفه سوء استفاده نميکند.
پاتينجر در سفرنامه خود در 1810 ميلادى مى نويسد که سردار سيب٬ شيخ مراد خان کرد است٬ که يک بلوچ کرد است٬ که هميشه از طرف قواى شاه مهراب خان پهره بر او حملاتى ميشود٬ و او حملات انها را شجاعانه دفع ميکند٬ و از طرفى ديګر سردار بزمان نيز مراد خان نام دارد که داماد مهراب خان فرزند سيد خان بمپور است و اين مراد خان نيز يک کرد است٬  و خان دزک٬ نعمت اﷲ خان است که در آمد او تقريبأ سالانه شصت هزار تا هفتاد هزار روپيه است. در همين سفر٬ روباه حيله ګر بلوچستان يک لنګه کفش پاتينجر را دزديده بود و پاتينجر در شهر سرجو توقف ميکند که يک جفت کفش بخرد که مورد حمله لفظى مردم قرار ميګيرد٬ زيرا فکر کرده بودند که او فارسى و شيعه است٬ ولى خادم هندوستانى او٬ به مردم مى ګويد که او پيرزاده سنى است و به حج ميرود و به اين ترتيب جان او را نجات ميدهد. با اين تفاصيل٬ داستان سردار امير خان کرد نيز اعتبار دارد٬ ولى داستان براندازى ملکها از قول شاه مهراب خان اربابى پهره در سفرنامه پاتينجر به نظرم معتبر تر از همه داستانها است٬ ولى سئوال اصلى اين است که کدام ملک ها را بر انداخته اند٬ زيرا چندين سلسله از ملک ها بر بمپور حکومت کرده اند٬ که حداقل ما از دو سلسله آنها آګاهى داريم.

رخداد تصرف قلعه پهره و شهر پهره دقيقأ يکصد دو سال پيش اتفاق افتاد ه است که زمان زيادى نيست و بر عکس٬ من ادعاى حضور در بطن اتفاقاتى را که ذکر کرده ام٬ ندارم و بارها تکرار کرده ام که نقل قول و روايت هايى از ديګران هستند و نه خود من٬ و اين مصونيت را براى من ايجاد ميکنند که در روايتها  تجديد نظر کنم٬ اګر روايت بهترى پيدا شود٬ جاى روايتهاى قبلى را ميګيرد٬ و داستان من از کسانى است که در بطن اتفاق تاريخى تصرف قلعه پهره و تسخير شهر پهره بوده اند و خود يا از افراد نظامى غلامحسين خان برهانزهى بوده اند و يا در زمان نوجوانى شاهد اين اتفاق تاريخى بوده اند. يکى از آنها٬ مرحوم کدخدا حاجى کهور آفرين برهانزهى است که در حمله و تسخير قلعه حضور داشته و هم به عنوان پيام رسان پيش بهرام خان به سرباز فرستاده شده بوده و خود داستان را نقل کرده است٬ ايشان 20- 25  سال پيش بدرود حيات ګفتند. اسامى منابع ديګران نيز درآن مقاله ذکر شده است٬ ديګرى٬ بهاءالدين برهانزهى بود که تا 14 سال پيش در قيد حيات بود و نوار ضبط شده٬ ګفتګو با ايشان موجود است٬ و امير خان برهانزهى فرزند غلام حسين خان برهانزهى که تا 10 سال پيش در قيد حيات بود. کدخدا حمل يکى از شرکت کنندګان بوده اند که 35 سال پيش  به درود حيات ګفت. نقل از کسانى که در تصرف قلعه شرکت داشته اند و از آفرينندګان اين حماسه بوده اند نياز به سند و مدرک کتبى ندارد٬ من هيچ زمانى ادعا و طلب  ارائه مدارک کتبى از رخدادهاى تاريخى زمان معاصر را نکرده ام و همه اين را قبول دارند٬ زيرا خود سند تاريخى و تاريخ ساز هستند٬ خود آنها سند و مدرک تاريخ شده اند.
اګر کتب تاريخى در اين باره نوشته ميشد٬ حتمأ از زبان کسانى مى بود که به عنوان منبع در مقاله من ذکر شده اند.
عجيب است که ايشان از رخدادهاى 250 تا 300 سال پيش هنوز شاهد زنده دارند؟ چګونه اين شاهدان زنده 200-300 سال عمر کرده اند و هنوز در قيد حيات هستند که فرموده اند "
ج- چون شما شاهدان زنده را قبول ندارید وگرنه نیازی به مراجعه به کتاب تاریخی عهد شاهان ایران نیست"
 شما جواب نداديد که در باره داستان تصرف قلعه چند بار و با چند تا از برهانزهى ها مصاحبه کرديد؟  چرا جواب نمى دهيد؟ حتمأ جواب نداريد٬ براى همين منظور٬ به ابعاد ديګر اين ماجرا براى رد ګم کردن و فراموشى اين سۇال مى پردازيد. نقل قول از شرکت کنندګان تصرف قلعه معتبر تر و قابل اعتماد تر است يا از قول کسانى که شما در جواب انتقادات اسمى از آنها برده ايد و در آن زمان به فاصله صدها کيلومتر از پهره ساکن بوده اند و داستان را شنيده و صدها اجزاء نادرست به آن اضافه کرده اند٬ خصوصأ داستان از زبان کسى مثل احمد خان که در مقابل غلام حسين خان و بهرام خان بوده است٬ زير سۇال جدى ميرود و به هيچ وجه قابل قبول نيست . اګر در مقابل اين جمله صحبت از مرحوم علم خان بارانزهى را پيش بياوريد٬ در جواب شما بايد ګفت که ايشان داستان را براى من به طور ديګرى و بر خلاف نقل قول شما بيان کرد.
اګر در قلعه پهره توپى وجود نداشته است٬ پس بهرام خان و دوست محمد خان بارانزهى از کجا توپ فراهم کرده بودند٬ خصوصأ بهرام خان از کجا توپ تهيه کرده بود؟  خود شما نوشته ايد که حداقل يک توپ وجود داشته است ولى دوباره آن را انکار ميکنيد.
عبدالحسين فرمانفرما خودش از چند عراده توپ و وسايل يدکى٬ باروت و ګلوله در همين قلعه صحبت ميکند و ګلګوله هاى جديد هفت پوندى را آزمايش ميکند.  زين العابدين خان نيز از چند تا توپ سخن به ميان مى آورد ولى شما منکر وجود توپ و ګلوله ميشويد که٬ رخداد تصرف قلعه پهره را جزئى قلمداد کنيد که با قهرمانيهاى شيرانزهى ها مثل محمد على خان٬ مهراب خان٬ حسين خان و سعيد خان رقابت نکند زيرا آنها را بر بقيه برتر ميدانيد.
 نقل قول از زبان احمد خان که منبع شما ذکر شده که من فرض ميکنم که در فنوج٬ ګه و يا لاشار اقامت داشته ٬ چون شما فاميل ايشان را ذکر نکرده ايد٬ معتبر تر است يا نقل قول از زبان٬ کدخدا کهور برهانزهى که پيام رسان اين اتفاق به بهرام خان بوده است و خود از افراد نظامى غلامحسين خان در جريان تصرف قلعه بوده است؟  نقل قول دوم شما از مرحوم علم خان بارکزی نيز زير سۇال ميرود٬ زيرا ايشان در بطن اين اتفاق تاريخى نبوده است و من در سال 1356 شمسى٬ به مدت 10 روز در منزل مرحوم علم خان بارانزهی در سراوان اقامت داشتم٬  زيرا به ديدن يکى از فاميل که فاميل سببى با ايشان است٬ رفته بودم و همه آنها در يک ساختمان بزرګ زندګى ميکردند٬ و هنګام معرفى من به مرحوم علم خان بارانزهى٬ ايشان از تصرف قلعه پهره بدست اجداد ما٬ کشتن و بيرون راندن قاجار از پهره تعريف کرد و در آن زمان٬ چون من نوجوانى بيش نبودم٬ اين داستان براى من اهميتى نداشت٬ نميدانستم که روزى از آن به عنوان سند در مقابل شما استفاده خواهم کرد. اګر نياز به شواهد در باره سفر من به سراوان داريد٬ منابعى را که در قيد حيات هستند٬ به شما معرفى خواهم کرد که تلفنى با آنها صحبت کنيد. در ضمن مقاله آقاى ايوب برهانزهى در باره تصرف قلعه٬ براى عبدالغنى دامنى٬ نويسنده سيماى تاريخى بلوچستان٬ نوشته شده است٬ و شماره تلفن آقاى ايوب برهانزهى و عبدالغنى دامنى موجود است که در صورت تمايل شما در تحقيق و درستى مطالب بدون سماجت شما بر برترى شيرانزهى ها بر ديګران و صحبت با ايشان در اختيار شما ګذارده خواهند شد٬ و شما اګر اعتقاد به تحقيق موضوعات تاريخى و اثبات حقانيت آنها داريد٬ بايد با ايشان صحبت کنيد که شک و ترديدى در مورد تأليف اين مقاله به دست ايشان نباشد.
در قسمتهايى از مقاله ايشان به من دورغګو و در مقاله اول ايشان به من جاهل خطاب شده است٬ به ايشان يادآورى ميکنم که استفاده از کلمات زشت در مقالاتى که هزاران نفر مي خواند٬ ارزش و احترام به نويسنده را پايين آورده  و ارزش مطلب را نيز پايين مى آورد و يا آن را از ارزش خالى ميکند٬ و در ضمن احترام به ديګران٬ احترام به خود است و من اين کلمات را شايسته شما نميدانم و از خطاب شما با کلماتى که بکاربرده ايد به همين دليل صرف نظر ميکنم.
من از قبول اشتباه ترسى ندارم و معتقد هستم که قبول اشتباه و تصحيح آن٬ باعث رشد فکرى و عقلانى انسان ميشود٬ و اګر اشتباهى کرده باشم٬ آن را قبول ميکنم و تصحيح آن را ارائه ميدهم و از همه دعوت ميکنم که در انتقاد از مقالات من شرکت کنند٬ نظرات خودرا براى من بفرستند و به همين دليل٬ من ايميل خودرا در پايان مقالات ذکر ميکنم.
در ادامه پروسه تحقيقات٬ من سۇالاتى را براى خود آقاى عبدالکريم فرستاده بودم٬ که جواب ايشان را با بقيه مطالب جمع آورى شده مقايسه کنم٬ ولى متأسفانه٬ ايشان٬ طرح اين سۇالات را پيش او٬ به معنى تأييد من از آنچه که ايشان نوشته٬  پنداشته اند. ولى واقعيت اين است که طرح سۇال به معنى تأييد داستانهاى ايشان نيست.
همانطور که آقاى دکتر ملک طواقى٬ لطف کردند و به سۇوالات من در مورد پايين شهر سرميچ پاسخ دادند. آقاى دکتر ملک طوقى يکى از کسانى هستند که در خردسالى  در جهلى شهر سرميچ٬ در سنګرهاى اين ده که احتمالأ در زمان محاصره و ګروګانګيرى برهانزهى هاى سرميچ بدست سرفراز خان مبارکى استفاده شده اند٬ بازى کرده است و آثار اين سنګرها به قول بعضى هنوز موجود است.
قرارداد بين سرفراز خان مبارکى و غلامحسين خان برهانزهى در يک نى هنوز موجود است٬ که نګهدارى مدارک در آن زمان ګذاشتن آنها در نى بوده است. متأسفانه اين سند قديمى و خشک شده است٬ و اګر باز شود٬ شکسته و پاره خواهد شد.
مجددأ به آقاى عبدالکريم  يادآورى ميکنم که٬ من به برابرى و برادرى انسانها اعتقاد کامل دارم٬ انتقاد از ګذشتګان ما٬ به دليل اعمال منفى آنها قابل قبول است٬ ولى تحقير آنها قبول کردنى نيست. زيرا تحقير ګذشتګان ما براى انجام عملى ملى براى بلوچ٬ ربطى به اعتقاد به دموکراسى٬ برابرى و برادرى ندارد٬ دموکراسى٬ برابرى و برادرى متعلق به نسل حال و آينده است و نسل ګذشته هيچ سودى از آن نمى برد و حوادث ګذشته را نيز عوض نميکند٬ پس اين موضوع ربطى به ګذشتګان ندارد و از انتقاد سالم از اعمال ګذشته آنها استقبال ميکنم.
سئوال ديګر اين است که چرا سردار سعيد خان در صدد باز پس ګيرى قلعه و انتقام از سردار غلام حسين خان برهانزهى و يا بهرام خان بارانزهى  بر نيامد؟  و 3 سال صبر کرد تا ارباب ايشان از کرمان و سردار نصرت دستور جنګ با بهرام خان را صادر کند٬ حال آنکه به قول آقاى عبدالکريم بلوچ٬ غلام حسين خان برهانزهى در مقابل سعيد خان شيرانزهى کسى نبوده است٬ آيا معقول نيست که چنين شخصى را که بر عليه منافع ملى بلوچ اقدام ميکند٬ خائن به بلوچ و بلوچستان ناميد؟
سردار سعيد خان چګونه تن به قبول چنين تحقيرى داده است که مقر فرماندهى او از وى ګرفته شود و هيچ عکس العملى نشان ندهد؟ چونکه آقاى عبدالکريم در يک نامه به من فرموده اند که " ا یا از قدرت سردار سعید خان خبر ندارید ویا قصد خود نمائی دارید" – نقل از نامه عبدالکريم بلوچ. بر اساس همين جمله آقاى عبالکريم٬ سعيد خان بايد در پى طلافى از غلام حسين خان بر مى آمد و الم بيک نارويى شمشير زن و قلعه ګير و کوه شکن  فرهاد منش را به جنګ او مى فرستاد.
درباره ايراد ايشان در باره توپهاى موجود در قلعه پهره فقط به نقل از والى کرمان و بلوچستان اکتفا ميکنم که دليل وجود توپهايى بوده است٬ شايد همه توپها قابل استفاده نبوده اند ولى وجود داشته اند. " تشريفات ورود – بالجمله عصر دوشنبه  پنجم شعبان را  بعد از ورود زين العابدين خان و ابراهيم خان سرتيپ حاضر شده تشريفات ورود مارا حسب المعمول به جا آوردند و مشغول بعضى سۇال جوابهاى رسمى بوديم.
سه شنبه را هم به تماشاى قلعه رفته تمام نقاط را مفصلأ ګردش کرده و توپهاى توپخانه را رسيدګى٬ و دو چرخ عراده يدکى و دو مال بند يدکى و تمام لوازم توپ دو پوند که بدرقه آورده بودم ګفتم به توپ دو پوند انداختند و قنداق چرخ قديم آن را نيز تعمير نمودند.  و بعضى خرابيهاى ديګر هم در اين توپها است که فعلأ حداد و نجارى که همراه اردو فهرج هستند ګفتم مشغول تعمير و مرمت خرابيهاى آن شوند. بعد از آن به عمارت حکومتى رفته و ساعتى در آنجا مکث نموده بعد به حمام رفتم." (نقل از سفرنامه کرمان و بلوچستان – ص 141-142 ٬ عبدالحسين ميرزا فرمانفرما – والى کرمان و بلوچستان).


حمله ګاز انبرى متعلق به جنګ اسراييل است:
شاهکار ديګر آقاى عبدالکريم بلوچ ايراد ايشان از من در کاربرد کلمه حمله ګازانبرى براى تشريح حمله به قلعه پهره است که ايشان٬ کاربرد اين کلمه را متعلق به اسراييل ميداند و ديګران اجازه استفاده چنين کلماتى را براى تشريح وقايع ندارند. از کى مرسوم شده است که زبان و واژه هاى آن ملک پدرى يک جنګ و حادثه باشند و ديګران و جنګهاى ديګر اجازه استفاده از چنين کلماتى را براى تشريح وقايع نداشته باشند. عجب تاريخ نويسى نوينى که واژه ها را به مالکيت يک ملت و يا يک جنګ در مى آورد و بقيه جنګها و حوادث٬ بايد واژه هاى خودرا اختراع کنند.
شما تاکتيک جنګى ګازانبرى را در خور يک بلوچ عادى نميدانيد٬ و چنين تاکتيکى را فقط در خور يک خان شيرانزهى ميدانيد و به همين دليل به شما برخورده است.
بياد مى آوردم زمانى که در پالتاک صحبت از تشکيل جبهه متحد بلوچستان بود٬ يکى از شرکت کنندګان مى ګفت که جبهه چى هست٬ جبهه مال جنګ ايران و عراق است٬ جبهه مال ايران است٬ اين بدبخت پالتاکى سواد و دانش او از يک جبهه فقط در سطح شنيده ها از راديو ايران در زمان جنګ ايران و عراق٬ در باره جبهه جنګ بوده است و براى او فقط جبهه جنګ ايران و عراق معنى داشت٬ ايراد آقاى عبدالکريم بلوچ از کاربرد واژه حمله ګازانبرى٬ سطح تفکر  و آګاهى همان شرکت کننده پالتاکى را تداعى معانى ميکند.
 حمله ګاز انبرى  که به انګليسى به آن
pincer  ګفته مى شود٬ به حمله اى ګفته ميشود که از دو طرف به دشمن حمله ميشود که دشمن در وسط ګير کند٬ که تقريبأ آرايش نيروى مهاجم٬ شکل دهنه ګاز انبر دارد و چيز عجيب و غريب و مختص يک ملت و يا يک جنګ خاصى نيست٬ فقط نوعى از تاکتيک جنګى است که براى تشريح حمله به دشمن بکار برده ميشود. خصوصأ در زمان جنګ جهانى دوم خيلى مرسوم بوده است و نادرشاه نيز از اين تاکتيک استفاده ميکرده است و به روايتهاى بسيارى٬ نادرشاه مخترع اين تاکتيک بوده است. اګر شما از استفاده کلمه ګازانبرى براى تشريخ يک اتقاق ايراد ميګيرد٬ پس موافقت مى کنيد که من نيز از شما جهت کاربرد کلمه ابر قدرت منطقه در مورد مهراب خان ايراد بګيرم که نوشته بوديد " واز مهراب خان شیرانزهی که به ابر قدرت منطقه تبدیل شده بود تقاضای کمک میکند".
مهراب خان شيرانزهى چه ابرقدرتى شده بود؟ موشک قاره پيما و بمپ اتمى اختراع کرده بود و در اختيار داشته است؟  ابر قدرت کدام منطقه شده بود؟ منطقه خاورميانه٬ آسياى جنوبى٬ آسياى مرکزى٬ اروپا٬ شاخ افريقا٬ افريقاى شرقى؟ چه کسى اين ابرقدرت را به رسميت شناخت و بعدأ شکست داد؟ بريتانيا شکست داد يا روسيه؟ تازه من ادعاى ابرقدرتى کسى را نکرده بودم که شما ايراد بګيريد٬ فقط در تشريح يک اتفاق از کلمه ګازانبر استفاده کرده بودم که شما چنين تاکتيکى را در خور يک بلوچ عادى نميدانيد٬ و چنين تاکتيکى را فقط در خور يک خان شيرانزهى ميدانيد٬  ولى جنابعالى يک سردار محلى مثل مهراب خان  را که اسلحه اش يک کارد از کار افتاده  براى ذبح  کردن ګوسنفدانش بوده و منطقه نفوذش براى چراى ګوسفندانش بيش از 20 کيلومتر مربع نبوده٬ ابرقدرت منطقه به ما غالب ميکيند.
در يکى از مقالات خود ميفراميند که آقاى عبدالودود سپاهى همه کتابهايى را که در مورد بلوچستان منتشر شده خوانده و بررسى کرده است٬ نقل از عبدالکريم بلوچ (
ج-  حال خوب توجه بفرمائید در مسافرتی که بتازگی بکشورهای نروژ وسوئد داشتم منزل یکی از دوستان کتابی را یافتم ( بنام بلوچستان درعصر قاجار)  نوشته(استاد عبدالودود سپاهی) که بنظرم  تمام منبع اطلاعات تاریحی اقای پیام که تا کنون منتشر نموده اند درهمین کتاب بچشم میخورد چون اقای سپاهی زحمت زیادی کیشده  محتویات   تمام کتابهای که در مورد بلوچستان مطالبی جزئی وکلی نوشته اند وهمچنین روزنامهای  زمان قاجار واسناد منتشر شده ونشده که در ستاد اداره کل تاریح دیپلماسی وزارت امور خارجه موجود بوده به انها دست رسی پیدا کرده   ومیتوان گفت کتاب نامبرده با کتابهای امثال ایرج افشار سیستانی وغیره از چندین جهت قابل مقایسه نیست)
لطفأ از آقاى سپاهى بپرسيد که کتاب شکارهاى ببر٬ از نويسنده اى بنام تاتچر خوانده است که اشاراتى به تيپ بلوچ که مثل ببر به دشمن حمله ميکرده اند٬ دارد. لطفأ بپرسيد که کتاب دوجلدى تاريخ تيپ بلوچ را که ژنرال رفيع الدين احمد نوشته ٬ خوانده است؟
نقل از عبدالکريم بلوچ " وپر قدرت ترین حاکم در بلوچستان غربی ( شاه مهراب ) بود او قدرت جمع اوری ( ده هزار نیرو ) در ان زمان داشت مهراب از  ایل ناروئی بود ."
اين نقل قول آقاى عبدالکريم بلوچ و آقاى عبدالودود سپاهى از پاتينجر است٬  که مقدارى غلو در آن مشاهده ميشود٬ که پاتينجر ګفته بود که شاه مهراب خان اربابى پهره٬ قدرت جمع آورى شش هزار نيرو را داشته است٬ و نه ده هزار نفر را٬ شما و آقاى سپاهى چهار هزار نفر به عدد پاتينجر اضافه کرده ايد. و نه نوشته است که شاه مهراب خان از ايل نارويى بود٬ که من قبلأ توضيح دادم٬ نوشته است٬ که شاه مهراب خان پهره و نه بمپور از طايفه  ارباب است که به نظر او طايفه  ارباب يکى از شاخه هاى قبيله نارويى است چونکه او بلوچها را فقط به سر ګروه بزرګ نارويى٬ رند و مګسى بر اساس منطقه تقسيم کرده بود ولى ما ميدانيم که اين نقسيم بندى درستى نيست
ولى ګفتګوى پاتينجر با شاه مهراب خان پهره درست است. زيرا درک پاتينجر از اقوام بلوچ تا همين حد بوده است.

بيشتر از اين وقت ګرانبهاى شما را نميګيرم و در آينده٬ داستانهاى رنګارنګ ايشان را نقد نخواهم کرد.


پيام اميد
ايميل تماس: payamomidvar@yahoo.com

منابع:

1 - Henry Pottinger – travel in balochistan and sind 
2 – اسناد حکومت زين العابدين خان اسعدالدوله ٬ تأليف عبدالرضا سالار بهزادى
3 – حکايت بلوچ – کتاب دوم - دکتر محمود زند مقدم
4 -  تاريخ تيپ بلوچ -  history of Bloch regiment جلد يک – جنرال رفيع الدين احمد
5 -  تاريخ تيپ بلوچ -  history of Bloch regiment جلد دوم – جنرال رفيع الدين احمد
6 -  Persia and the Persian question٬ vol I -  George N. Curzon, M.P
7 -   Persia and the Persian question٬ vol II - George N. Curzon, M.P
8 – سفرنامه کرمان و بلوچستان – عبدالحسين ميرزا فرمانفرما
9 – سفرنامه علاء الملک – علاء الملک
10 -
روزنامه ايران٬ شماره 82/ جمعه نوزدهم شهر محرم الحرام 1289  هـ
11 – مهنامه ارتش٬ شماره 11
12- Tiger Kill - Thatcher
13 - campaign in west Asia - Thatcher

در اينجا نامه عبدالکريم بلوچ
به پيام اميد را بخوانيد:
 

(                                کافر همه را بکیش خود پندارد

مدتها است اقای پیام امید که خود را یک دانشمند وفیلسوف زمان میداند معلوم نیست با چه هدف وانگیزه ای مرتب در مورد مقالات من به لجن پراکنی می پردازد وبنظرم بر همگام روشن اشکار است که  وی با سئونیت وانگیزه حاصی نسبت بتاریخ بلوچستان حساس شده ودست بقلم میبرد ودر مقاله اخیرش که در سایت جبهه متحد منتشر نموده از اصول واحلاق ومرام مسلک بلوچی حارج شده وبفهاشی روی اورده من حلاف میل باطنیم نمیحواستم با چنین فرد بی منطق وخودخواهی به بحث ومجادله فرهنگی وتاریخی بفردازم  ولی برایم ثابت شد که وی انتظار داشته من از نبودنها برای خوشنودی وی مطالب بنویسم متائسفانه                   در مقالات اخیرش

چنان به جعل خقایق وتناقض گوئی روی اورده که از یک انسان عاقل با دانش وبا شحصیت

بعید بنظر میرسد ضمنا بطوریکه من بر داشت نمودم بیشتر نگرانی وناراحتی ایشان  مطالبی بود که در قسمت نهم من به ان اشاره کرده بودم وان رفتار اقای غلام حسین خان برهانزهی در رابط با تیر اندازی بقلعه پهره وقلعه هریدوک بوده اقای پیام فراموش میکند که من تاکنون در نوشتارم ملاخظ هیچ یک از بزرگان قوم را نکرده ام ونقاط مثبت ومنفی انها را بدون کم زیاد مطرح نموده ام تا ایندگان ما از ان بیاموزند منجمله من ختی ملاحظ  سردار سعید خان را نکرده ام که من بوجود ان بزرگوار افتخار میکنم  وبا وجود ارادت من نقاط مثبت و منفی وی را هم بدون پرده پوشی بیان کرده ام  ودر مقالاتم موجود است که من بصراحت نقاط منفی او را هم بزیر سئوال برده ام گفتم قتل میر براهیم فرزند 

 میر گل محمد کار نا بجا ودرستی نبوده چون در زمان صلح با گل محمد ان واقعه رخ میدهد گفتم دستگیری کمال صلاح الدین زمانی که بوی پناهند شده بود کار ی بلوچی نبوده گفتم وی اولین سرداری بود که بتریاک معتاد میشود وازان پس در بلوچستان رایج میگردد ان وقت پیام انتظار دارد من نقاط منفی غلام حسین خان را نادیده بگیرم که سبب بر اشفته شدن ایشان شده واینرا همه بدانند که من هیچ سرداری را کدحدا حطاب نکرده ونمیکنم وهم هیچ کدحدای را

سردار منطقه نداسته ونمیدانم خالا این رویه برای بعضی قابل تحمل باشد ویا نباشد من بکار خود ادامه میدهم وبقول پیام مقالات پوچ وبی ارزش خود را همان طوریکه در نحستین مقاله ام قول داده بودم که من رخدادهای زمان حکومت شیرانزهی وبارانزهی را که اخرین حکمرانان بنپور پهره بوده اند برای دوستداران تاریخ وفرهنگ بلوچستان با سند ومدرک ارائه میکنم البته سند ومدرک من اشحاصی بوده وهستند که در متن رخدادها قرار داشته اند                       ونه کتبهای بد حواهان  ملت بلوچ که با حب بغض موارد مجهولی را وبدورازخقیقت صرفنا جهت تخقیرملتی برشته تخریر در اورده اند من ان کتابها ونوشتها را در خد اطلاعات یک چوپان بلوچ  واقعی ومستند نمیدانم من هیچ وقت مطلاب ومواردی را بکسی تخمیل نکرده ونمیکنم هر کسی صلاح کار خود را بهتر میداند تعجب میکنم چرا برادر بلوچ من از نوشتهای من نگران وعصبانی واز کنترول حارج شده                                                      حالا بطور حلاصه بمقاله ایشان تخت عنوان فتخ قلعه ناصری پهره می پردازیم                 و بتناقض گوئهای وی وبمستنداتش توجه بکنید

1-میگوید قبل از پرداختن به بعقیه مقالات عبدالکریم باید یک موضوع را روشن کنیم که ایشان در قسمت نهم تکرارکرده اند که حکومتی سرباز از طرف سردار سعید خان شیرانزهی یه بهرام خان بارانزهی واگذار شده ولی شواهدی در این مورد وجود ندارد بلکه شواهدی در تاریخ کرمان وجود دارد که حکومتی سرباز قبلا متعلق به خانواده بهرام خان بوده است        ( سفر نامه کرمان پادگارنوشته عبدالحسین میرزافرمانفرمابه کوشش ایرج افشار )

ج- قبلا به همین پرسش ایشان جواب داده بودم که اگر فردی از خانواده بارانزهی که در قید خیاتند واز چون چند زمان اجداد خود اگاهند حاضر شدند وگفتند واگذاری خکومتی سرباز بوسیله سردار سید خان نبوده فرمایش ایشان وشواهد تاریخ کرمان درست است وگرنه بدانند نوشته عبدالحسین میرزا وسایرین پوچ وبی ارزش است

2- میگویند در هیچ کجای تاریخ بلوچستان نامی از شکست ملکها بنپور بدست سعید خان برده نشده ودر هیچ کتاب تاریخی مشاهده نشده  است ودر پهره داستانی شنیده نشده است

ج- چون شما شاهدان زنده را قبول ندارید وگرنه نیازی به مراجعه به کتاب تاریخی عهد شاهان ایران نیست چون نوادگان سه طایفه در قید حیاتند ملکها شیرانزهیها وبارانزهی ها  که زمان سقوط حکومت ملکها دوطایفه شیرانزهی وبارانزهی در سقوط حکومت ملکها در کنار هم بوده اند وهمه بر این مدعا متفق القولند ولی شما باور ندارید که شرح ماجرا را فرمانفراها وایرج افشار ووو  ذکر نکرده اند ایا باور ندارید که تا ان زمان دولت ایران هیچ دخالتی

ونفوذی دربلوچستان نداشته وبار ها عرض کرده ام که برای اولین بار در تاریخ بلوچستان در زمان حکومت محمد علی خان نوه سعید خان اول بنپور بتصرف دولت قاجار در میاید واز ان زمان است که بندرت میتوان مواردی جعلی را در مورد بلوچستان در کتابهای انها پیداکرد وپیش از ان اگر ردی واثری از نوشته مهاجمین نیست علت ان دخالت نداشتن در امور بلوچستان بوده وافسوس که شما اهل هیچ منطقی نیستید وروی حرفهای  بدون دلیل پا فشاری میکنید باید همه چشم بسته مقالات ونظریات شما را بدون چون چرا  تائید بکنند وگرنه کاسه کوزه را بهم میریزید واز حط قرمز  که رعایت اخترام وادب بلوچ نسبت بهمدیگر          است حارج میشوید

3- میگوئید در داستان سرای عبدالکریم قلعه پهره با دعوت سردار نصرت بمنزل غلام حسین خان وخلع سلاخ سردار نصرت وتخویل قلعه پهره به غلام حسین خان انجامیدواضافه میکنید

دولت مرکزی بلوچستان با هزاران نفر نظامی ودههاعراده توپ به همین سادگی بدست     غلام حسین خان می افتد

ج- اولا من در هیچ کجا ودرهیچ مقاله خود ننوشته ام که سردار نصرت را غلام حسینخان  خلع سلاخ کرده مقالات در بسیاری از سایتها موجود است واین فرمایش شما صحت ندارد   من گفته بودم دراین زمان تعدادی مامور دون پایه بعنوان کوتوال قلعه در پهره بوده اند که زیر نظر سردارسعید خان حاکم وقت بنپور پهره انجام وظیفه میکرده اند ونوشته بودم که غلام

حسین خان با یک ترفند سردسته مامورین را بمنزلش دعوت میکند وانها را خلع سلاخ میکند وجنابعالی در ایملی که برایم فرستادی وچند تا سئوال از من د اشتید ایمل شما موجود است که گفتید انطوریکه ما میدانیم  غلام حسین خان انها را منزل خود دعوت نکرده بلکه مامورین منزل یکی از اربابهای پهره دعوت بوده اند ودر انجا حلع سلاخ شده اند که ان گفته اولی شما با نوشتار اخری تان که نحوه فتخ قلعه پهره است از زمین تا اسمان تفاوت دارد وجریان را بشکلی افسانه ای در مقالات اخیرت  بیان کرده اید  

 تا فراموش نکرده ام در همان ایمل از من سئوال کرده بوده که غلام حسین خان چه نسبتی با مراد بامری دارند من گفتم میدانم غلام حسین خان با اقایان بامری فامیل است ولی نسبت انها را نمیدانم فقط شنیده ام که مادر مراد یا نور محمد حواهر ملک زبر دست است که ساکن گلمورتی است وگفتم ملک زبر دست با ملکهای فنوج فامیل است ونگفتم که مادر مراد از ملکهای فنوج است اگر ایمل من موجود است انرا مرور کنید  

4- میگوید پیشنهاد میکنم که ایشان بجای تاریح نویسی رمان بنویسند

ج- خق با شما است چون افرادی مثل جنابعالی تحمل شنیدن خقایق را ندارند ویک تاریخ نویس را بجای کسی که شعری میگوید ومزدی انتظار دارد نگاه میکنیدچون بعضی شاعران کارشان ثنا وصفت گفتن است تعریف تمجد من خود را تاریح نویسی نمیدانم چون سواد تاریح نویسی را ندارم ولی انچه از بزرگان قوم ومطلعین منطقه شنیده ام ودر حافظ دارم دوست داشتم بنسل جوان خود منتقل بکنم که در این میان تنها کسی که نوشتارم  باب طبعش نیست شما هستید

وهیچ اشکالی ندارد ونیازی بنوشتن مقالات سرا پا توهین امیز نبود شما خود را از خانواده سرشناس بلوچستان میدانید نوشتهایت را مرورکن وهم نوشتهای مرا متوجه خواهید شد که ازحط قرمزعبورکرده اید  حط قرمز بلوچ رعایت ادب واخترام است ختی در قابل دشمن

5- میگوید ایشان اطلاعی از سردار نصرت ندارد درغیر اینصورت سردار نصرت یک شحصیت سیاسی ونظامی عهد قاجار بوده ودر قلعه پهره قرار نداشته که حلع سلاح بشود 

ج- اگر شما نوشته ای از من پیدا کردی که من گفته ام سردار نصرت حلع سلاح شده پس اعتراف میکنم تمام گفتهای من بقول شما پوچ وبی ارزش است من نوشته ام پس از تصرف قلعه پهره ومستقر شدن بهرام خان در ان مدتی بعد سردار نصرت مامور پس گرفتن قلعه پهره میشود وخود را بدانجا میرساند قلعه را مدتها محاصره میکند ولی بر اثر رشادت وپایداری بهرام خان سردار نصرت دست از محاصره برمیدارد ومفتضخانه یاکمک سردار سعید خان بطرف بم عقب نشینی میکند ودولت قاجار شکست را میپذ یرد من شکست سردار نصرت را

در یکی از کتابهای گجرها دید ه ام چون توجهی وعلاقه ای بحواند این گونه کتابها ندارم نام ان کتاب ونویسنده انرا فراموش کردم جنابعالی که علاقمند وهم دسترسی دارید میتوانید ان کتاب را پیدا بکنید ختی نوشته بود اگر کمکهای سردار سعید خان نبود افراد  سردار نصرت بسلامتی بر نمیگشتند حلع سلاخ سردار نصرت را بمن تحویل ندهید که مقالات من  از قسمت اول تا  تا قسمت پازدهم نزد شما وسایرین  موجود است  

 6- میگوئید جهت فتخ قلعه غلام حسین خان یک نقشه گاز انبری تهیه میکند که قلعه ناصر ی راتصرف وپهره را تسخیر کند میگوئید غلام حسین خان افراد نظامی خود راکه همه از طایفه برهانزهی بوده اند به دوگروه تقسیم میکند یک گروه را خود ودیگری را مندوست خان برادرش بعهد میگیرند ونزدیکهای بامداد بطرف قلعه خمله میکند ومیتواند فرمانده را دستگیر بکنند ومتعاقب ان همه نظامیان خلع سلاح میشوند وبه این طریق حکومت قاجار وایران در پهره بپایان میرسد

ج- ایا مگر جنابعالی نگفتید که  چطور امکان دارد دولت مرکزی بلوچستان باهزاران نفر نظامی ودهها عراده توپ بهمین سادگی بدست غلام حسین خان بیفتد وباز در همین مقاله وبدون توجه به گفتار اولی نحوه تصرف را اینطور بیان نمودید که بایک  خمله گاز انبری  قلعه تصرف فرمانده دستگیر ونظامیان حلع سلاخ  وپهره تسخیر میشود  وباز جهت سر پوش گذاشتن به اظهارات اولی که امکان تسخیر وجود نداشته میگوید چون غلام حسین خان با  

جلال خان بامری فامیل بوده ودر این زمان ضابطی پهره بعهده ایشان بوده وغلام حسین خان از طریق نامبره از موقعیت قلعه خبر داشته که چه موقع مامورین وفرماندهان بمرحصی میروند وغلام حسین همین موقع را مناسب دانسته که فرمانده بمرخصی رفته وقلعه تصرف میشود باز فراموش میکنید که گفته بودید هزاران نفر نظامی ودها عراده توپ                   در قلعه وجود داشته

سوال اینجا است ایا همه افراد نظامی همراه دهها عراده توپ بمرحصی رفته بودند ویا باروت توپها تمام میشود وهزاران نظامی خلع سلاخ وفرمانده دستگیر میشود این فرمانده نامی ونشانی نداشته یا جنابعالی اسم او را فراموش کرده اید من صحت مقالات شما را بخوانندگان خواله میکنم من رومان مینویسم یا جنابعالی افسانه میگوید ومن این کلمه خمله گازانبری را در جنگ شش روزه که بین اسرائیل واعراب بوقوع پیوست بود شنیدم که رادیو اسرائیل میگفت ارتش

اسرائیل با یک خمله گاز انبری ارتش مصر را در صحرای سینا محاصره وانرا نابود کرد بنظرم نحوه تصرف قلعه پهره یا بهمان نحوه ای بوده که من شنیده ام ویا بهمان نحوه ای که خود شما قبلا بیان کرده بودید که حلع سلاخ مامورین زمان مهمانی در خانه یکی از اربابان پهره ای توسط غلام حسین خان صورت گرفته  این خمله گاز انبری ودستگیری فرمانده وحلع سلاخ هزاران نظامی واز کار انداختن دهها عراده توپ که خود تان امار انرا در همین مقاله منتشر کردید امید جان وقتی مقاله ای مینویسید اول اخر ان را مطابقت بکنید چون مردم طوری دیگر

تصور میکنند مثلی است بلا نسبت شما میگویند دروغگو کم حافظ است وباز میگویئد این حمله بسیار خونین بوده است ولی از کشتها اماری در دست نیست وباز ارقامی را ذکر میکنید

7- باز میگوئید پس از تصرف قلعه وبخاطر پیش نیامدن اختلاف قبیله ای این چهار طایفه کلکلی دامنی وبجار زهی پیشنهاد میکنند بهتر است قلعه را به بهرام خان بدهند 

ج- میگوئید خمله وتصرف قلعه تنها بدست طایفه برهانزهی صورت میگیرد وتمام تلفات وخسارت را متخمل میشود وقتی طوایف دیگر  در تسخیر قلعه دخالتی نداشته اند بنظرم ادعای انها بی مورد است وچرا کاری که غلام حسین خان بتنهائی انجام داده نیازی به اختلاف قبیله ای نیست ونیاید انها طلبکار باشند چرا این بار حکومت پهره را شورائی نکردند مگر خود شما  در همین مقاله بیان نکردی که حکومت پهره در گذشته بصورت شورای بوده زمانی

برهانزهی وزمانی کلکلی وزمانی دامنی وبجارزهی در کهنه قله حکمرانی کرده اند زمانی مدت حکومتی یکسال وزمانی دو سال  چرا در این موقع ودر این بزرگترین جنگ وپیروزی که در تاریخ بلوچستان بینظیر است اگر نوشته شما درست باشد چون میگوئید منجر به حلع سلاخ هزاران نظامی وتصرف قلعه پهره همراه دهها عراده توپ میشود  چرا این چهار طایفه با هم توافق نکردن وحکومتی پهره را مثل سابق اداره نکردند واین بار مخض رضای خدا

حکومتی پهره را ببهرام خان واگذار نمودند امید جان خود مانیم بنظرم سه طایفه را به این حاطر مطرخ میکنید که کسی از افراد این سه طایفه پیدا نشود گفتهای شما را تکذیب نماید مطرخ نمودن سایر طوایف را با یک انگیزه حاصی مطرخ میکنید ایا در تاریخ بلوچستان شنیده شده چنین اتخادی در گوشه ای از بلوچستان ایجاد شده وصدها سال پیش حکومت شورای داشته باشند وچطور مردم منطقه وبحصوص مردم پهره از ان حکومت دومکراسی که مسلما کشورهای غربی از ان اموخته اند کسی خبر ندارد

8- میگوید زمانیکه غلام حسین خان به لاشار میرود اقایان شیرانی از وی میخواهند که با انها همکاری بکند ولی ایشان قبول نمیکند وی میگوید اگر شما راضی نیستید لاشار منطقه من نیست ولی میرهوتی خان حاضر برفتن غلام حسین نمیشود ودر انجا میماند میگوید با رفتن غلام حسین خان از پهره جبهه جنوبی پهره بدون دفاع میماند وجلال خان بامری به پهره وقلعه پهره خمله میکند وتعدادی زیادی از مردم پهره را میکشد بهرام خان نمیتواند جلو خملات متعدد جلال خان را بگیرد ودر نتیجه چندین بار از غلام حسین خان در خواست میکند به پهره بر گردد ولی غلام حسین خان بدر حواست او اعتنائی نمیکند تا اینکه بهرام خان مادر خود راپیش غلام حسین خان میفرستند واز او درحواست مصالحه وبرگشت میکند غلام حسین خان به اخترام مادر بهرام خان به پهره بر میگردد

ج- اولا همزمان با بهرام خان نواب خان بامری سرپرست طایفه بوده اند وجریان درگیریهای وی را با بهرام خان بیان نمودم که فقط یک بار در زمان بهرام خان بدستور نواب خان     زمان خان به اطراف پهره خمله میکند ومال اخشام زیادی را با خود میبرد ودر نتیجه در سردگاربنپور بین افراد زمان خان وبهرام خان درگیری میشود که در نتیجه یکی از نوکران شجاع بهرام خان بنام سنگک کشته میشود وبهرام خان میتواند تعدادی از اخشام را پس بگیرد ولی زمان خان با بردن قسمت بزرگی از اموال غارت شده پیروز از میدان حارج میشود وچند سال بعد هم بهرام خان بطرف دلگان لشکر کشی میکند وخود را بنزدکی گلمورتی میرساند

ونواب خان در ان جنگ کاملا غافلگیر میشود وتعدادی از جوانان رودین زهی از جمله پسر نواب خان بنام علم کشته میشود وپس از چند روز زدخورد که این بار ابتکار بدست افراد بهرامخان  است نواب خان ناچار میشود مادرش را همراه تعدادی از پیرزنان بامری همراه قران مجید نزد بهرام خان میفرستد وتقاضای توقف جنگ میکند وبهرام هم که تلافی شکست سردگار را کرده بوده دست از جنگ میکشد وبپهره  بر میگردد وباز گفتم درست زمانی نواب خان بعنوان پتر بپهره امدند که صبح همان روز بهرام وفات میکند جریان را در قبلا مفصل

بیان کردم وفقط در اینجا هدف این بود که اقای پیام اگر باور میکنند طرف مقابل بهرامخان  نواب خان بوده نه جلال خان وهیچگاه جبهه جنوبی پهره حالی نبوده که با خملات متعدد جلال خان مواجه بشود وهیچ گاه یکنفر در پهره توسط جلال خان کشته نشده  

 به این گفتار ایشان حوب توجه بکنید میگوید غلام حسین خان به اخترام مادر بهرام خان به پهره بر میگردد اولا تا انجائیکه من اطلاع دارم وهمه بازماندگان میر علی محمد میدانند چون از  بهرام خان اولادی بر جا نماده به این  حاطر میگویم بازماندگان میر علی محمد که برادربزرگتر بهرامخان است وهم از یک مادرمادر بهرام خان وعلی محمد    

بنام جان بی بی بوده دختر میر مهیم خان نوشیروانی که حاکم پنجگور بوده اند جان بی بی  وسالها پیش از ریسدن بهرام خان بحکومتی پهره در شهر بلیده که اکنون جز بلوچستان شرقی فوت میکند  پس باور بکنیم تمام گفتهای دوست ما مثل همین رفتن مرده چندین ساله است بعنوان پترنزد  غلام حسین خان ایا نمیشود از نوه ای میر علی محمد ودوست محمد خان که در اروپا هستند سئوال کرد من به  امید مخقق ادرس میدهم تیمور با رکزهی نوه دوست محمد خان ساکن اسلو واحد بارکزی نوه دوست محمد خان ساکن اسلو ویکی دیگر از نوهای دوست محمد خان که نام کوچک او را فراموش کردم ساکن شهر ارهوس دانمارک میباشد ایشان میتوانند شماره تلفون نامبردگان را بگیرند واز جریان مادر بزرگ انها سئوال بکنند

9 – میگویند داستان تیراندازی غلام حسین خان به قلعه میرهوتی خان از همین نوع است که ایشان داستان بسیار ناشیانه ساخته اند ومیگویند غلام حسین خان پناهنده نبوده

ج- میگویند ادم میتواند از پشت مرده دروغ بگوید اگر اقای امید امیدوارم که این مسئله را پی گیری وتخقیق بکنند برایش مسلم میشود که گفتهای من در مورد تیراندازی غلام حسینخان درست است یا منکر شدن ایشان وبنظرم وی میتواند شحصا ویا از طریق دوستانش ساکن انگلیس از اقای محمد خان میرلاشاری پسر وجانشین میر هوتی خان  که در انجا ساکن هستند سئوال بشود که چنین حادثه ای پیش امده یا نه خقیقت روشن میشود وباز فراموش میکنند ودر

همین مقاله میگوید غلام حسین خان بلاشار میرود وشیرانزهی ها از وی طلب همکاری میکند ومیگوید میرهوتی خان از وی نگهداری میکند وباز دراخر میگوید مگر غلام حسین خان پناهنده بوده کدام گفته شما  را باور بکنیم پناهنده نبودن وی وزمانی که مادر بهرام خان نزد او رفت غلام حسین خان کجا بود پس غلام حسین خان حارج از پهره بوده که مادر مرده بهرام خان از بلیده جهت عذر حواهی میرود خدا وند بتو انصافی بدهد با این تناقض گو ها واز این شاخه به ان شاخه پریدنت

10 – میگوید غلام حسین خان قلعه سرمیچ را محاصره میکند  وافراد برهانزهی را که نزد سرفراز خان گروگان ودر قلعه سرمیچ زندانی بودند بدون درگیری ازاد میکند  واز ان پس بین غلام حسین خان وسرفراز خان یک قرار دادهفت ماده ای منعقد میشود

ج- من با یگانه پسر سرفراز خان بنام محمد خان سالها  تماس نزدیکی داشته ام وهمچنین با سایر اقایان مبارکی ومن هیچگاه از محاصره سرمیچ توسط غلام حسین خان سخنی نشنیدم  واز قرارداد هفت ماده ای کپی نزد انها مشاهد ه  نشده ضمنا تا انجای من میدانم وسایر بزرگان منطقه یک بار سرمیچ توسط دوست محمد خان محاصره میشود وبمدت سه روز جنگ

ودرگیری میشود واطلاع دارم  فردی بنام میر دادالرحمن از اقوام سرفراز خان در قلعه سرومچ کشته میشود ودرگیری با میانجیگری میر هوتی خان حاتمه می یابد                       وبین سرفراز خان ودوست محمد خان صلح سازش بر قرار میشود نوه همان میر دادالرحمن اکنون بنام مولوی مبارکی  امام مسجد جامع اسپکه وهم رئیس شورای خل اختلاف بخش لاشار میباشد ومسلما از کشته شدنش جدش  خبر دارد                                                       11- ومیگویند بهرام خان به افرادش دستور داده بود هر وقت غلامحسین  خان میخواست بدیدن من بداخل قلعه بیاید  تنها بخود ش اجازه همراه داشتن اسلخه بدهید واز بعقیه همراهانش جلوگیری بکنید میگوید روزی غلام حسین خان همراه افراد نظامیش به بدیدن بهرام خان میرود که نگهبان دروازه میگویند فقط خود شما اجازه دارید همراه اسلخه داخل قلعه بشوید

غلام حسین خان عصبانی میشود بهمرانش میگوید همینجا باشد اگر صدای تیر شنیدید بطرف قلعه خمله بکنید میگوید غلام حسینخان داخل قلعه میشود یکی ببهرام خان خبر میکند که غلام خسین خان بخالت عصبانی دارد میاید فوری بهرام به اخترام غلام حسین خان هفت قدم جلو میاید وسلام میکند که غلام حسین خان بجای علیک  میگوید سر گردنت بشکند
 ج- بنظرم این گفتار ایشان که هیچ وقت چنین اتفاقی درعالم حواب هم نیفتاده صحت انرا بعهد حوانندگان گرامی میگذارم  

ایا نوشتار من پوچ بی ارزش وخنده دار هستند یا این گونه بلفهای بی سرته وباور نکردنی جنابعالی  جناب پیام بمن لقب سرداری داده ای واگر القاب سرداری دراختیار شما بود بنظرم اول انرا برای خود انتحاب میکردی که خود را بر تر از همه میدانید 

12- میگوئید اگر قلعه پهره مربوط به سردار سعید خان بود چرا وقتی غلام حسین خان انرا تصرف کرد وی عکس العملی نشان نداد

ج- تا انجائیکه من شنیده ام قلعه پهره ختی یک هفته هم در اختیار غلام حسین نبوده انرا بلافاصله تخویل بهرام خان میدهد طرف مقابل سردار در این باره بهرام خان است نه غلام حسین خان  ایا از قدرت سردار سعید خان خبر ندارید ویا قصد خود نمائی دارید ایا نمیدانید در کنار سردار سعید خان طایفه ای شجاع وسلخشور مثل طایفه ناروئی قرار داشته که او را در حد پرستش دوست میداشته اند وهنوز هم وفا داری طایفه ناروئی به شیرانزهی بسیار پرنگ است  وبنظرم کافی بودسردار به علمبیک ناروئی که در ان موقع کوتوال قلعه بنپور از طرف سردار بوده دستور درگیری با با غلام حسین خان را میداد کافی بود ایا شما طایفه برهانزهی را شجاعتر از سایر طوایف پهره میدانید اگر چنین تصوری دارید بهتر است از بزرگان قوم خود سئوال بکنید واز ناروئی ها بشنوید پس از لشکرکشی سردار سعید خان بدلگان وخاتمه ان درگیری ولی محمد فرزند گرگین ناروئی بتلافی میردل ناروئی که در فنوج بدست نواب خان بامری کشته شده بودولی محمد صلح سردار با نواب خان را قبول نمیکند ودست بیک جنگ چریکی علیه نوابخان وطایفه بامری میزند وسالها کشت کشتار بین ولی محمد بستگانش وطایفه بامری رخ میدهد وپس از مرگ نواب خان در زمان سردار زمان خان باز بوسیله      میرهوتی خان بین زمان خان وولی محمد صلخ برقرار میشود چون میرهوتی خان طایفه بامری را دوست وهمپیمان تاریخی خود میداند وهم در این موقع ولی محمد گرگین با دختر سید میرزاخان که وزیر میرهوتی خان است ازدواج کرده وبا کوشش سید میرزا خان صلخ بانجام میرسد

ایا میدانید که طایفه ناروئی در سیستان تا پیش از انقلاب بزرگ ترین وقدرتمند ترین سرداران سیستان بوده اند شنیده اید که سردار محمد حسینخان ناروئی همسرش دختر عمه امیر اسدالله خان علم بوده بنام امیر دخت ایا از درگیریهای شیر علی ناروئی پسر سر دار ملک شاه ناروئی با رژیم خبر دارید پس دوست من بدانید طایفه ناروئی از سیستان گرفته تا نصرت اباد وتا جلگه چاه هاشم وبنپور گسترش دارد وهمه مردم بلوچستان میدانند ناروئی ها در کجا ساکنند ولی من برای اولین با شنیدم که تعدادی برهانزهی در دشت ابهام خاش زندگی میکنند ویا دهها جای دیگر که شما اسم بردید برایم تازگی داشت  پس امید جان هر سخن جای وهر نقط مکانی دارد سردار سعید خان را با غلام خسین خان مقایسه نکن بگفته شما می خندند 

ضمنا من سرداری نیستم من در گذشته کارمند اداره مالاریا شهرستان پهره بوده ودر        سال 1359 از کار برکنار شدم ودر ان وقت شهرستان پهره شامل این مناطق بود منطقه بنت لاشارفنوج بزمان دلگان راسک وسرباز واکنون مناطق نامبرده  از شهرستان  پهره جدا شده اند منظورم این بود که من  در مدت پانزده سال خدمت به اکثر دهات وروستاهای منطقه اشنائی دارم ودر ان زمان میدانستم  کتوکان چند خانوارو جمعیت داشته  هم تعداد جمعیت وخانوار های کلینک گندمکان وبعقیه دهات ودهستانها را میدانستم  بهرجهت شغل من ایجاب میکرد تماس دائیم ومرتبی با بزرگان ومعتمدان داشته باشم از جمله رابطه بسیار نزدیک

وتنگاتنگی با اقایان مرحوم محمد کریم وبرادرش شاهو برهانزهی ساکن جهلی شهر سرمیچ داشته ام وبارها مهمان نامبردگان وجنگی خان وبهادر پسر مرحوم موسی خان بوده ام وهم مرخوم موسی خان را بارها در اسپکه وعیسی اباد منزل سردار عیسی خان مبارکی دیده ام واز رفتار بزرگمنشی انها وادب نزاکت انها لذت برده ام وهم امیر غلام حسین خان را بار ها منزل بهمن خان بارکزهی دیده ام وبدرستی وی را میشناسم واو را

 یک بلوچ واقعی میدانم روی این حساب بود من چهره وروش ومنش انها را در شما هم مجسم میکردم بحصوص از ان زمان که من بیوگرافی دادشاه را نوشتم شما هم تا خدودی تائید نمودید ومن بتصور برهانزهی بودن شما حساب شما را جدا کردم وهمیشه با اخترام  هر کجا لازم بوده شما را یاد کرده ام ولی با جبهه گیری بی مورد شما نگران شدم که چرا شما بوی از ان همه انسانیت که من در اقایان برهانزهی دیده ام  نبرده اید میگوید افراد نابابی گاهی

در طایفها پیدا میشود که خود را مسحره دیگران میکنند تا بریش ما بخندند پیام بیا دست از این اعمال بچه گانه بر دار بنظرم صلاح من تو در این است که شما مقالات اخیر خود را که در سایت جبهه متحد منتشر نموده اید پیش از انکه به سایت دیگری منتقل بشود انرا پاک بنمائید وهمچنین این مقاله مرا هم منتشر نکنید ولی اگر مقاله شما بسایتها دیگر منتقل بشود منهم ناچار میشوم عمل بمثل انجام بدهم من دارای نقطه ضعفی نیستم فقط دوست ندارم دیگران بریش ما بخندند و من ترا مسخره بکنند این حواهش من بود که سنی از من گذشته دوست ندارم بنوشتهای من تو درقسمت نظرات بد بیراهه  نثارمان بکنند

واگر پیشنهاد من برایتان قابل قبول  نیست مقاله مرا هم جهت سرگرمی وخند ه در سایت     جبهه متحد منتشر بنمائید البته درانتشاراسراری ندارم چون اگر لازم باشد سایتهای زیادی موجود است -                 موفق باشید عبدالکریم بلوچ

)

  

 

 

 

نامه دوم عبدالکريم بلوچ به پيام اميد

(                                 برادر محترم جناب پیام امید

باسلام خسته نباشید بسیار متائسف شدم در ایمل دوروز پیش از شما حواستم بحاطر رفع سئوتفاهمات لازم است مقاله خود را که در سایت جبهه متخد منتشرنموده اید  اگر انرا پاک بکنید بصلاح شما میباشد چون با انتشار چنین مقاله ای بی اساس وبی بنیاد لطمه جبران ناپذیری به موقعیت سیاسی واجتماعی شما وارد میشود توجه داشته باشید این مقاله پیش از انکه بمن ونوشتارمن لطمه ای بزند تمام عواقب ان متوجه جنابعالی میشود باور بکنید که این خق برادری بوده که دامن شما را گرفت چون من با حلوص نیت وبا اخترام فراوان به خاطرشناخته فامیل شما وبیشتر از ان زمانی که من بیوگرافی دادشاه را مطرح کردم وشما هم بنا بشناحت خود مطالبی نوشتید شما را جوانی روشن فکر ومستقل اراده شناختم ولی با تائسف میگویم  شما اولین فردی بودید که بدون جهت وبدون دلیل مقالات مرا بزیرسئوال میبردی وازماهها پیش هرازچند گاهی قلم وسواد خود را برعلیه من بجولان در میاوردید ومرا یک بیمارورومان نویس معرفی

میکردی تا اینکه خق برادری یقه شما گرفته وسواد ومعلومات سیاسی واجتماعی وتاریخی  خود را بزیر سئوال بردید بازهم اگر مایل باشید سئوتفاهم برطرف بشود باز هم من تحمل میکنم با وجودیکه دیگر میدانم کار از کار گذشته وانچه مردم نباید بدانند شما در مورد خود وبنده مطرخ نموده اید گرچه میدانم دیگر دیر شده ولی اگر شما  جهت پاک نمودن مقاله خود از سایت پهره اقدام بکنید من عکس العملی نشان نمیدهم ومقاله شما را نقد نمیکنم  تا بیشتر از این بازیچه دست افراد فرصت طلب نباشیم ودر قسمت نظرات بد وبیراهه نثار مان نکنند پیامجان

بدقت بمقاله ات توجه کن انچه را که نباید مینوشتی بروی صفحه امده ومن از موضعه ضعف این در حواست را از شما ندارم بلکه بقول معروف توپ در زمین شما است                    در ضمن دراخر مقاله من تهدید کرده بودید وگفته بودید منظور از بر خورد جسورانه چیت ؟ میگویددر اینده مجبور به توضیح برخورد جسورانه دندانهای ناب خواهم شده از تو انتظار بکار بردن چنین جمله ای بعید ودور از ادب واصالت برهانزهی بود میگویند لاف زدن درغربت امری رایج است ولی وقتی شما خود  ومرا میشناسید یا نمیشناسید اشکالی ندارد فقط در حال حاضر انچه از شما بر میاید فهاشی از نوع استا ولوری ها است که در بلوچستان به ان اشاره میکنند در غیر اینصورت من در دانمارک وشما در امریکا بر خورد فیزیکی امکان ندارد که مرا بترسانید معنی دندانهای ناب بنظرم خمله جسورانه ای است از نوع استا ولوریها که امید وارم چنین نباشد اینک چند لحظ پیش ایمل شما رادریافت نمودم خوشخال شدم می فرمائید من بشما فهاشی نکرده ام لطف بفرمائید یک بار دیگر مطالبی را  که در زیرمقاله من

نوشته شده مرور بنمائید که در سایت جبهه متخد موجود است من پس از چندین بار که مورد اتهاماتی از قبیل رومان نویس مطالب پوچ بی اساس بدون سند مدرک معنی اینها همه یعنی دروغگواست  من فقط یکبار بطور نا حواسته نوشته بودم جاهل خود خواه ایا جواب جاهل این بود که بفرمائید اصالت خانوادگی خود را نشان دادید لازم بود میگفتید نادان بی عقل بیسواد واز خانواده به پائین هر نسبتی میدادی اشکالی نداشت وباز هم  اگر میل به ادامه نوشتن مقالات و جواب ایمل مرادارید هیچ اشکالی ندارد فقط انتظار دارم  انچه در شان خانوادگی شما است مطرح بفرمائید

 دوست من کی موضوع برتری سردار سعید خان را پیش کشیدم شما در مقاله تان نوشته بودید اگر فلعه پهره مربوط بسعید خان بود چرا عکس العملی نشان نداد من گفتم در این زمان طرف اصلی بهرام خان بوده که قلعه را دراختیار داشته گفتم سردار سعیدخان در کنارش طایفه ای دلیر مثل ناروئی قرار داشته ومن بیوگرافی ناروئی ها را برایت تشریخ نمودم که باز بر عکس برداشت نمودید من نوشته بودم سردار محمد حسین خان ناروئی  همسرش دختر عمه      اسدالله خان علم است  نگفتم ناروئی به علم زن داده نوشتار مرا یک بار دیگر بخوانید جریان را بر عکس متوجه شده اید       

در ضمن همانطوریکه قبلاعرض کردم من ببرا دران برهانزهی بدهکارم چون  محبت زیادی  دیده ام  وبه این حاطر یک نصیحت برادرانه  دارم اگر روزی روزگار ی با هر فرد بلوچی بطریقی نگرانی پیدا نمودید اصالت خانوادگی شما حکم میکند رعایت خریم خانواده همدیگر رابکنید که ادب وفرهنگ بلوچ چنین حکم میکند  ولو دشمن خونی همدیگر باشید  وبرای قتل همدیگر کمررا بسته باشید مطالب را با حسن نیت نگاه کن نه تهدید چون من تو از نظر زمانی ومکانی در شرایطی نیستم که همدیگر را تهدید بکنیم                                                در ضمن اگر دوست داشتید باهم تماس تلفنی داشته باشیم شماره تلفون من این است

(براى حفظ امنيت آقاى عبدالکريم بلوچ٬ شماره تلفن را پيام اميد حذف کرده است) ویا تلفن خود را برایم ایمل بنمائید تا باشما تماس بگیرم 

                                موفق باشید  عبدالکریم بلوچ
)

 

جواب پيام اميد به عبدالکريم بلوچ

(سلام سردار محترم٬

اميدوارم که حال شما خوب باشد٬

ببخشيد که من به مرخصى رفته بودم و امکان دسترسى به کامپوتر نبوده است.

از نوع مرخصى کوهستانى در منطقه ما که خيلى مرسوم است٬ الآن در امريکاى منطقه ما فصل شکار نوعى آهو بنام الک است
از توجه شما به وجهه سياسى و اجتماعى من٬ بسيار تشکر ميکنم٬ ولى لطف کنيد و به خود زحمت ندهيد  و نګران وجهه سياسى و اجتماعى من نباشيد.

در ضمن٬ استفاده از کلمه سردار از صميم قلب براى احترام به جنابعالى است٬ و اميدوارم که آن را نوعى استهزاء قلمداد نکنيد. چونکه کلمه سردار به معنى کسى است که در ګروهى از مردم٬ داراى تفکرى بهتر و رهبرى ګروهى از خود نشان ميدهد.
به نظر ميرسد که جنابعالى بسيار نګران اين اصطلاح که من بکار برده بودم هستيد "
میگویددر اینده مجبور به توضیح برخورد جسورانه دندانهای ناب خواهم شده"
من دقيقأ بياد نداردم که چه نوشته ام و کپى آن را ندارم٬ اګر لطف کنيد و ايمايل مرا براى من بفرستيد٬ قادر به توضيح خواهم شد. اما اين يک اصطلاح انګليسى است که وقتى از انګليسى به فارسى ترجمه ميشود٬ درست در نمى آيد٬ من بيچاره هم دسترسى به زبان فارسى ندارم که اصطلاح معادل آن را پيدا کنم. به هر حال٬ معنى اين اصطلاح اين است که من يعنى من نوعى  را مجبور به اقدام جسارت به کسى را مى کنيد. يعنى مثلأ نوشته هاى شما مرا مجبور به جسارت به شما٬ به مقام٬ منصب و شخصيت شما ميکند. همين. نګران اين نباشيد و نګران جسارت من به شيرانزهى و يا کسى ديګر نباشيد. بعضى وقتها٬ همه ما احساساتى و هيجان زده ميشويم ولى اين طبيعت انسان است که قابل ګذشت است.

 

با احترام
پيام اميد
)